سایت ملیون ایران

نیو نابت: بياد شاپور بختيار در يكصدمين زادروز او

bakhtiar (4)

شاپور، فرزندي از فاتح آباد

در تيرماه سال 1293 خورشيدي (ژوئن سال 1914 ميلادي)، شاپور بختيار در روستايي، در دامنه كوه‌هاي سر به فلك كشيده‌ي زاگرس ـ ميان كوه كلار و سبزكوه ـ چشم به جهان گشود. اين روستا پس از پيروزي‌هاي پدر شاپور در جريان جنگ‌هاي مشروطه و ناميده شدن او به «سردار فاتح»، فاتح آباد خوانده شد.

مادر او «نازبيگم» و پدرش «محمدرضا»، هر دو از اعضاي برجسته‌ي خانداني بزرگ از ايل و تبار بختياري بودند. آن دو در ابتدا صاحب دختري (بنام طلعت) مي‌شوند كه در هفت سالگي از دنيا مي‌رود. پس از او شاپور زاده مي‌شود و از آن پس، پسر ديگري بنام ايرج كه در كودكي درمي‌گذرد.

مادر در هفت سالگي شاپور از دنيا رفته و از همسر بعدي پدر، برادري تولد مي‌يابد (عبدالرسول) كه هم امروز در اروپا زندگي مي‌كند.

شاپور، در زمان تحصيل در اروپاست كه از اعدام پدر در ايران باخبر مي‌شود. اما زندگي اين خانواده فراز و نشيب بسيار دارد و آشكار است كه سربلندي و آزادگي بختياري‌ها، به ويژه خانواده شاپور در تاريخ عصر ما با ستيز عليه استبداد و عقب‌ماندگي گره خورده است.

«عليقلي خان سردار اسعد» عموي مادري شاپور از جنگاوران شاخص انقلاب مشروطه و يكي از دو تن رهبران كشور پس از بركناري محمدعليشاه قاجار بود. «نجفقلي خان صمصام‌السلطنه» پدربزرگ مادري و دولتمرد ميهن‌پرست و آزاديخواه هم، نخست وزير اوان مشروطه و باطل كننده واقعي قاعده‌ي ننگين كاپيتولاسيون «امكان قضاوت كنسولي بيگانه» بود.

بختياري‌ها در آن انقلاب ملي، تا حد مقابله مسلحانه در برابر مستبدين پيش رفتند. آنان اسلحه را براي مبارزه عليه حكومت مطلقه و ارتجاعي محمدعليشاه و متحدش شيخ فضل‌الله نوري به كار بردند و بعدها در چارچوب نظام مشروطه، اگرچه با روش اداره‌ي كشور و اعمال ديكتاتوري موافق نبودند، از جنگ و گريز و ايجاد ناامني پرهيز نمودند.

سردار اسعد و سردار فاتح (پدر شاپور) در دوران ديكتاتوري رضاشاهي جان باختند، همانگونه كه تني چند از بزرگان بختياري پيش از اين زمان به اشاره‌ي ناصرالدينشاه بدستور ظل‌السلطان كشته شده بودند. شاپور بختيار نيز تا آخرين لحظه‌ي زندگي كه وقف ايران و ايراني بود، مبارزه و مقاومت كرد و سرانجام در سن 77 سالگي در سال 1991 در سورن (حومه‌ي پاريس) جان باخت.

بختيار فرزند كوهستان
شاپور بختيار، فرزند كوه‌هاي سرسخت زادگاهش بود و سخت استوار و مقاوم و بلندطبع. دلبستگي به طبيعت و كوه و كمر را همه‌ي كساني كه كوهنوردي تعطيل‌ناپذيرش در ارتفاعات شمال تهران و جاهاي ديگر ديده‌اند به ياد دارند.

در جواني و بهنگام دانش‌آموزي در لبنان هم ترك عادت نكرد و حتي يك بار كوه‌هاي فاصله ميان بيروت و فلسطين تا مرز تركيه را پيمود.

بعدها در زمان اقامت در حومه‌ي بدون ارتفاعات پاريس بجاي كوه‌پيمايي پارك وسيع «سن كلوو» را براي دويدن برگزيده بود.

به خلاف بدگويي «روح‌الله خميني» كه بختيار را بياباني توصيف كرد، او در واقع مرد كوه وكمر بود و اگر از «بياباني» بودن، سبعيت و خشونت را بخواهيم استخراج كنيم، به وصف‌الحال خميني مي‌رسيم كه با آن خشك‌مغزي و درندگي، گويي از بيابان آمده، بلكه پس‌مانده‌ي آن باديه‌هاي جهل و جنون ديرين بود.

بختيار اهل ادب و هنر
شاپور، در خانداني پا بعرصه‌ي وجود گذاشت كه در ميان آنها اهل فضل و ادب كم نبودند. پدرش با او قرار گذاشته بود، هر بار كه سي بيت از اشعار شعراي نامدار را از بَر كند اجازه خواهد داشت بورزش مورد علاقه‌اش، اسب‌سواري بپردازد و بي‌سبب نبود كه او نزديك به ده هزار بيت شعر از حفظ داشت و بيشتر گفته‌ها و نوشته‌هايش را با شعر مي‌آراست.

همانگونه كه اعلاميه مشهور آغاز نخست‌وزيريش را با بيتي از «رعدي آذرخشي» چنين بپايان برد:

من مرغ طوفانم، نينديشم ز طوفان
موجم نه آن موجي كه از دريا گريزد

بي‌ترديد در ميان دولتمردان ايراني روزگار ما كمتر كساني بودند كه در زمينه‌هاي فرهنگ و ادب و هنر بتوانند با او مقايسه شوند.

در خانه‌اش در تهران، كتابخانه بزرگي برپا كرده بود كه كتاب‌هاي بازمانده از پدر نيز در آن ميان بود. اين كتاب‌ها همراه با بسياري آثار قديمي و باارزش ايراني و بيگانه و نسخه‌هاي خطي، پس از غلبه خميني، توسط اراذل و اوباش، بآب انداخته شد و به سنت وحشيان فاتح شسته و پاكسازي گشت.

در دوره‌هاي استبداد، كساني چون بختيار تحمل نمي‌شدند. گمنام وگرفتار بودند. با اين حال گويي تاب مستوري نداشتند و سر از هر روزن برمي‌آوردند. فرهنگ شش جلدي معين كه بارها و بارها بچاپ رسيده از همان چاپ‌هاي نخست در چهار يا پنج جا از شاپور بختيار بعنوان هنرشناس (صاحبنظر در مورد انواع كمياب چيني عهد صفويه و صاحب جُنگ‌هايي در اين زمينه) ياد مي‌كند و اين يادآوري‌ها آنهم از نام‌هاي ممنوعه و اين اغتنام فرصت‌ها، فقط از بزرگاني چون محمد معين ساخته بود.
سخن از ذوق و هنردوستي بختيار بود. اگر به موسيقي علاقه داشتيد مي‌توانستيد با او براحتي در همه زمينه‌هاي پر پيچ و خم موسيقي ايراني يا كلاسيك غربي به گفتگو بنشينيد و يا در مورد تابلوهاي نقاشي و از ياد نبريم نقش قالي‌هاي ايراني، با او گرم صحبت شويد.

بزرگواري و تعادل
بختيار، بي‌نهايت مؤدب و فروتن بود و جز يكي دو مورد استثنايي با دوستان بسيار قديمي، با همه به لفظ جمع سخن مي‌گفت. به كسي نمي‌تاخت. بيشتر گوش مي‌داد.
به خلاف آنچه برخي دشمنانش آوازه دادند بهيچوجه يكدنده و لجوج نبود. فراموش نكنيم كه ثابت قدمي و استواري در پيمان را نبايد با تعصب جاهلانه يكي گرفت. بزرگوار و بلندطبع بود. تا آنجا كه توانست و امكانات مالي‌اش اجازه مي‌داد از اين و آن دستگيري كرد. محفل گرمي داشت و سفره‌اش براي همه باز بود و قطعاً بسياري بياد دارند و شايد خلق و خوي ايلي راهنمايي‌اش مي‌كرد. سر ميز غذا خود آستين‌ها را بالا مي‌زد و با فروتني و گشاده‌رويي از اين و آن پذيرايي مي‌كرد. هيچ فهرست ممنوعه‌اي در خورد و خوراك و نوشاك نداشت مگر اصراف و بيهوده‌خواري. اهل دود و دم هم نبود و حتي سيگار هم دود نمي‌كرد و آنچه از اين ناحيه از سوي بدخواهانش كه بعضاً خود معتاد و مبتلا بودند پراكنده شد، نادرست بود.

از شهركرد تا پاريس
بختيار در شهركرد آموزش دبستاني را آغاز كرد و سپس به اصفهان رفت (دبيرستان صارميه). از آن پس به راهنمايي پدر براي ادامه تحصيل راهي بيروت شد. در آنجا زبان عربي را آموخت و زبان فرانسه را كه پيشتر در ايران و نزد يكي از دبيران دبيرستان (پدر گالو فرانسوي) آغاز كرده بود تكميل كرد و آنگاه به فرانسه رفت و وارد دبيرستان مشهور لوئي لوگراند (Louis Legrand) در پاريس شد. در همان زمان بود كه خبر اعدام پدر را باو دادند و به ناچار به ايران برگشت و پس از چند ماه در بازگشت به فرانسه آغاز به تحصيل دانشگاهي كرد. بختيار در دانشگاه‌هاي مهمي چون سوربن در زمينه فلسفه و حقوق و علوم سياسي به تحقيق و آموزش پرداخت و به عنوان زبان دوم با آلماني هم آشنا شد. پايان‌نامه‌ي دكترايش زير عنوان «رابطه‌ي ميان قدرت سياسي و مذهب در جوامع باستاني» از سوي هيأت بررسي پايان‌نامه‌ي دكترا به سرپرستي ژرژ سل (كه بعدها در جريان ختلاف ايران با انگلستان در نهضت ملي شدن صنعت نفت از مشاورين ايران بود) بخوبي پذيرفته شد. همينطور ژيدل كه او هم از استادان بختيار در پاريس بود.

در همين زمان در سال 1939 همسري فرانسوي (مادلن) برگزيد و آنان در فرانسه و سپس در ايران صاحب فرزنداني شدند: گي (گيو)، ويوين، پاتريك، فرانس. گي از قرار چندي پس از مرگ پدر دچار بيماري سختي شد و درگذشت. ويوين نيز بلافاصله پس از كشته شدن بختيار دچار ايست قلبي گشته و جان سپرد. پاتريك هم اكنون در امريكا زندگي مي‌كند و متأسفانه بيمار است. فرانس هم در امريكا زندگي مي‌كند.

بيفزاييم كه پس از ازدواج نخستين و جدايي بعدي، بختيار در آخرين دهه‌ي زندگي، با همسر دوم (بانو شهين تاج بختياري) پيمان زناشويي بست و آخرين فرزند او به نام گودرز در كنار نوه‌ها از جوان‌ترين افراد خانواده است.

بختيار انديشمند خستگي ناپذير
او در سالي بحراني ـ 1914 ـ كه آغاز جنگ جهاني اول و سال آشوب‌ها و ترورهاي مهم سياسي بود زاده شد. فرانسوا فرديناند وليعهد اتريش در سرايوو به قتل رسيد و بسياري همين رويداد را نقطه‌ي آغاز آن جنگ مي‌شناسند.

ژان ژورس رهبر سوسياليست صلح‌طلب معروف فرانسوي نيز در همين زمان به دست عوامل جنگ‌طلب ترور شد.

در ايران چند سالي از پيروزي انقلاب مشروطه مي‌گذشت و بختياري‌ها نقش مهمي در اداره امور كشور ايفا مي‌كردند. با پايان گرفتن جنگ و وقوع انقلاب بلشويكي در روسيه و بهم خوردن تعادل قدرت‌ها در ايران، حضور مستقيم قدرت روس و انگليس پايان گرفت و در شرايط ايجاب حكومت مقتدر در ايران، رضا شاه پهلوي حاكم مطلق ايران شد.

شاپور بختيار در اين حال و هوا، براي تحصيل عازم خارج از كشور شد و ديديم چگونه بستگان نزديكش چون سردار اسعد و سردار فاتح نابود شدند. پس او نمي‌توانست دلخوشي براي نزديكي به نظام رضاشاهي داشته باشد.

در فرانسه با دمكراسي آشنايي بيشتري يافت و گرايش او به سوسيال دمكراسي بويژه در سال‌هاي قدرت گرفتن «جبهه مردمي» (Front Populaire) و امثال لئون بلوم، اعتقاد او به آزادي و رفاه عمومي و لائيسيته را راسخ كرد. او خلاف بسياري از ديگر ايرانيان كه در اروپا از انترناسيونال كمونيسم سر درآوردند، شخصاً هوادار دمكراسي بود و مبارزه با فاشيسم و نازيسم و فرانكيسم را وظيفه خود به حساب مي‌آورد و عملاً در اين مبارزات شركت كرد. او از جمله ايرانيان كنجكاوي بود كه به هر جا و نزد هر فرقه و مكتبي سر مي‌زد تا سر از پيچيدگي‌هاي فرهنگي و اجتماعي و سياسي درآورد. از نزديك باشخصيت‌هاي برجسته‌اي چون هانري برگسون (فيلسوف)، پل والري (شاعر) و يا فليكس گايار (نخست‌وزير بعدي فرانسه) دوستي و نشست و برخاست‌ها داشت. حتي يك بار فرصتي يافته و در يك مجلس سخنراني، آدولف هيتلر را از نزديك ديده و به حركات جنون‌آسايش خيره شده بود. اما شاپور خود را در چارچوب ايدئولوژي‌ها و مسلك‌ها و فرقه‌ها و مدعيان تصاحب حقيقت محض زنداني نمي‌كرد. بختيار در كتاب «يكرنگي» از اين دوره چنين ياد مي‌كند: «پيوستن من به آن نهضت انگيزه‌ي ايدئولوژيك نداشت و صرفاً براي شركت در آزادسازي فرانسه بود». و خواهيم ديد كه بعدها پس از درهم ريختن دولت مصدق، از بقاياي جبهه ملي و هواداران مصدق «نهضت مقاومتي» تشكيل شد كه بختيار هم از گردانندگان آن بود و البته شرايط آنزمان ايران را نمي‌شد با اوضاع و احوال فرانسه زير اشغال بيگانه يكي دانست و آن مبارزه و مقاومت هم در فكر و هم در عمل، محدود در چارچوب نظام مشروطه و دعوت قدرتمندان جديد به تمكين از قانون اساسي بود.

1946 ـ بازگشت به ايران
بختيار كمي پس از پايان جنگ دوم جهاني و بعد از يازده سال اقامت پربار در فرانسه راهي ايران مي‌شود. تحصيلات مفيدي در زمينه حقوق و علوم سياسي و فلسفه انجام داد. با جنبه‌هاي گوناگون زندگي غربي به ويژه در زمينه‌هاي اجتماعي و سياسي برخورد مستقيم داشته، همسرش فرانسوي و با نخستين فرزندان در شرايط ايام جنگ زندگي كرده و در عين حال در مبارزات عليه بلاياي قرن چون فاشيسم و نازيسم مشاركت داشته و دمكراسي را به خوبي فهميده است.

ظاهراً در ايران موقعيت مناسبي در انتظارش است. دختر عمويش ثريا (پدرش خليل اسفندياري از بختياري‌هاي سرشناس و سفير سابق ايران در رايش سوم و مادرش بانويي آلماني) ملكه ايران است. پسر عمويش تيمور وارد ارتش شده و مدارج ترقي را مي‌پيمايد و معلوم نيست واقعاً بدنبال چه هدفي است كه سرانجام پس از دوران مصدق از عناصر و عوامل مهم سركوب مي‌شود و هم اوست كه سازمان اطلاعات و امنيت كشور (ساواك) را براي حفظ و حراست رژيم ايجاد مي‌كند. البته عاقبت بخير نشده و عوامل همان ساواك او را كه براي مخالفت عملي با شاه در عراق مستقر شده بقتل مي‌رسانند. همين ساواك را ربع قرن بعد شاپور بختيار منحل مي‌كند. امنيت رژيم خميني هم ايجاب مي‌كند كه تشكيلات امنيتي جديد كه تركيبي از بقاياي ساواك با آدم‌هاي رژيم تازه است، خود شاپور را هم از ميان بردارند.

باري شاپور بختيار در سال 1946 (1324) وارد صحنه‌ي اصلي نبرد و زندگي، يعني ايران مي‌شود و فرصتي هم مي‌يابد تا با شاه جوان ديدار كند و حتي تمايل او به گشايش اوضاع و دمكراسي را احساس نمايد، ولي رابطه در همين جا قطع مي‌شود.

قبول مسئوليت
بختيار بزودي وارد وزارت‌خانه‌ي تازه تأسيس «كار» شده و براي اداره امور مربوط به اصفهان مي‌رود. او گذشته از تلاش براي انجام وظائف معمول و روزمره اداري مي‌كوشد براي بهبود وضع زندگي و رفاه كارگران كارهايي صورت بدهد. ولي به مانع نيرومند حزب توده برخورد مي‌كند. حزب توده دولتي در دولت بود و كارها را به روش استاليني پيش مي‌برد. يك بار بختيار مجبور شده بود شخصاً براي جمع‌آوري تصويرهاي لنين و استالين در كارخانه‌ها و كارگاه‌ها عمل كند و بهر صورت موفق شد برخي نيات رفاهي خود را پيش ببرد.

پس از تجربه كار در اصفهان مأمور ادامه‌ي انجام وظيفه در استان حساس و نفتي خوزستان شد. اين بار نه خود را مقابل حزب توده و حضور نامرئي ولي پررنگ روس‌ها در اصفهان مي‌ديد بلكه در برابرش كمپاني نفت انگليس و ايران (BP) تره هم براي دولت ايران خرد نمي‌كرد. اهتمام بختيار در رسيدگي به كارها و بهبود بخشيدن به وضع سخت زندگي كارگران، با مصالح كمپاني انگليسي هماهنگي نداشت. كارشكني مي‌كنند. پرونده‌سازي مي‌كنند و او را در آستانه بازداشت و اخراج از خوزستان قرار مي‌دهند. اين بار مي‌كوشد با محبوبيتي كه پيدا كرده بفعاليت پارلماني بپردازد. مداركي برايش سر هم مي‌كنند (اشاره به سناريوي اسناد چمدان سدان) كه حتي عامل انگلستان قلمداد مي‌شود. بدگويان و بدخواهان قلم‌فرسائي‌ها مي‌كنند و بهر صورت مجبور مي‌شود خوزستان را ترك كند. بد نيست بدانيم كه براي اداره‌ي كار خوزستان، جانشيني معرفي مي‌كنند كه از سال 1325 شمسي با او دوست بود و بعدها نيز اين دو يكديگر را ترك نمي‌كنند. حتي در زمان نخست‌وزيري او معاون بختيار است. اين جانشين محمد مشيري يزدي است كه در تهيه‌ي همين يادداشت‌ها هم حضور دارد.

باري بختيار به تهران بازمي‌گردد و با تجربه‌هاي كار در اصفهان و خوزستان آماده انجام وظيفه است. مصدق در پست نخست‌وزيري بافراد كارساز و دانا و درستي چون او نياز دارد. بختيار اكنون عضو حزب ايران هم هست و ديگر هيچ دليلي وجود ندارد كه مصدق به جعليات گوش فرا دهد. بختيار در سمت معاون، كفيل و همه كاره‌ي وزارت كار و در واقع مشاور امور اجتماعي وكارگري مصدق مي‌شود. تهيه و تنظيم قانون كار و بيمه‌هاي اجتماعي به همت او، نشان دهنده كارداني و احاطه او بود. قانوني كه تا دوره‌ي حكومت اسلامي با اندك دستكاري‌هاي بي‌مورد، نافذ بود.

پس از مردادماه 1332
با پايان گرفتن دوران دولت مصدق، به شرط قبول وضعيت جديد، از سوي سرلشگر زاهدي براي وزارت كار دعوت شد كه نپذيرفت و بهر حال پس از آن بختيار اجازه‌ي خروج از كشور را نداشت و چند هم بار به زندان رفت. ولي كوشيد جبهه ملي را با ارزش‌هاي روز و اصول دمكراسي و محتواي پيشرو انقلاب مشروطه هم افق نگهدارد. خاصه آنكه تجربه‌هايش در زمينه‌هاي گوناگون خصوصاً مسائل اجتماعي و كارگري و يا در ارتباط با دانشگاه تهران كه آن زمان قلب زنده مبارزه عليه رژيم بود بدو ياري مي‌داد. و البته براي گذران زندگي خود و خانواده، محروم از مشاغل دولتي به بخش خصوصي روي آورد و در هر جا كه رفت كارساز و مورد اعتماد بود. در اين دوره مديريت كارخانه نساجي كازروني و شيشه قزوين (آبگينه) را بعهده گرفت كه در هر دو مورد با دخالت و اشاره‌ي ساواك خانه‌نشين شد.
بختيار عليرغم ممنوعيت‌ها، به مبارزه سياسي در حزب ايران و بالطبع در جبهه ملي ادامه داد و در سوابق سياسي‌اش جز اتهامات بي‌پايه هيچ نكته مبهم و يا نامطلوبي نمي‌توان يافت.

در هر حال بختيار در عين صداقت و توانايي در آري يا نه گفتن، ‌مصالح سياسي و حزبي را رعايت كرده و از كساني نبود كه به هر بهانه از خود رفع مسؤوليت نمايد. براي نمونه در يكي از روزهاي برگزاري مراسم 16 آذر، دانشگاه تهران در مقابل دولت قرار گرفت و دانشجويان به علت اعتراض به بازداشت‌ها دست بتحصن زدند. بختيار همان زمان به دانشگاه رفت و عليرغم گرايش شخصي، تصميم هيأت اجرائي دائر بر شكست تحصن را باطلاع همگان رسانيد. او از جانب دانشجويان متهم به سازش شد ولي مسئووليت ابلاغ آن تصميم را به عهده گرفت و البته بعدها در اين زمينه سخني گفته نشد.

باز نمونه‌اي ديگر از رويكردهاي بختيار را بازبيني كنيم. پس از وقوع غائله (پانزده خرداد) افراطيون مذهبي و اوباش در سال 1342 برهبري روح‌الله خميني، دولت برخي از آن جماعت را از ميان برداشت و سران جبهه كه آن زمان در زندان بودند بصرف ضديت با دولت، قصد اعتراض داشته و مهياي حمايت از خميني مي‌گشتند ولي با مخالفت امثال صديقي و بختيار آنها بمقصود نرسيدند. بختيار در آن هنگام نظر داده بود: «با رژيمي كه زبان ما را بسته و بزنجيرمان كشيده است كنار نيامده‌ام. با آنهايي هم كه مي‌خواهند بر دوش مذهب استبداد تازه‌اي سوقات بياورند، كنار نخواهم آمد».

بختيار و مصدق
شاپور بختيار به مصدق، همچون يك مربي و رهبر جسور و پيشرو و دورنگر مي‌نگريست. برخورداري از انديشه‌اي قابل دفاع در زمينه سياست و منافع ملي، اعتقاد عميق به آزادي و حاكميت ملي، آشتي‌ناپذيري در نگهباني اصول، پرهيز از قرباني كردن نظام به راستاي فريب عوام و خيالات شخصي و خصوصاً اعتقاد به نقش سازنده‌ي قشر برگزيده و نخبه‌ي جامعه بجاي بسيج مخرب و كوركورانه توده‌ها. مراعات همه اين موارد را در تك تك اعمال و افكار و گفته‌هاي او ديديم.

از ديگر سوي مي‌دانيم كه نوعي رابطه‌ي همدلي و دوستي ميان بزرگان بختياري و مصدق وجود داشت. يادآور شويم كه هنگام كودتاي سال 1299 و حكومت صد روزه‌ي سيد ضياءالدين طباطبايي ـ مشهور به كابينه‌ي سياه ـ مصدق والي يعني استاندار فارس بود. او خلاف بسياري ديگر از همگنان به فرمايش سيد وقعي نگذاشت و پس از اعلام استعفا به شخص احمد شاه قاجار، عملاً به بختياري‌ها پناهنده شد و حدود چهار ماه در خاك بختياري ميهمان خانواده‌هاي بزرگ بختياري بود. اي بسا شاپور هفت ساله اولين بار نزد بزرگترهايش مصدق را ديده و پاي صحبت‌هايش نشسته باشد. بختيار در خاطرات خود مي‌نويسد: «در زمان اين حوادث من هفت سال داشتم و بعدها هم هرگز نخواسته بودم از روابط و دوستي خانوادگي سودي بجويم. بعلاوه مي‌دانستم مصدق كسي نيست كه اين نوع سوابق را براي انتخاب همكارانش در نظر بگيرد».
بهر صورت امثال صمصام‌السلطنه و سردار اسعد و سردار فاتح و مستوفي‌الممالك و البته مصدق و ديگر مردان برجسته دوران، سرمشق‌هايي براي شاپور بودند.

كم كم برايش بديهي شد كه يك قهرمان ملي و تاريخي هر چند به نيروي اراده و انديشه مجهز است به دليل صداقت و شفاف بودن هميشه در مخاطره قرار مي‌گيرد. اگرچه نقشي مثبت براي جامعه خود ايفا مي‌كند ولي در بيشتر مواقع بايد انتظار شكست و گوشه‌گيري و تبعيد و دربدري و يا جان‌بازي را داشته باشد.

اين حقايق تلخ را خود شاپور بختيار تا به آخر تجربه كرد.

1346، سال درگذشت مصدق است. بزرگداشت او براي دوستداران كار ساده‌اي نيست. مأموران امنيتي همه‌گونه مانع و مشكلي ايجاد مي‌كنند تا مراسم هرچه محدودتر برگزار گردد. بر روي تاج گل اهدايي حزب ايران كه قرار بود بر مزار مصدق گذاشته شود در آخرين لحظه شعر زير بانتخاب بختيار نوشته و نصب مي‌شود:

ياران پس از تو نيز به راه تو ميروند
شرمنده آن كه راه بر آن كاروان گرفت

بختيار مصدق را تحسين مي‌كرد ولي به مخاطب‌ حالي مي‌كرد كه دوره‌ي ما دوره‌ي ديگريست. او آدم متعصبي نبود و رعايت مروت و انصاف كه هميشه ورد زبانش بود حكم مي‌كرد تا در بررسي اوضاع و نگاه بديگران واقع‌بين باشد.

هنگام احراز نامزدي سمت نخست‌وزيري، محمد رضاشاه به غلامحسين صديقي كه رابط بود يادآور شده بود، آيا بختيار كشته شدن پدرش بدستور رضاشاه را ملاك نظردهي خود قرار خواهد داد؟ مخاطب گفته بود، بختيار از آن آدم‌هايي نيست كه خلق و خوي انتقام‌جويي و مقابله با پدركشي داشته باشد.

بختيار در مورد شخصيت‌هاي دوران محمد رضاشاه نيز حكم واحد نمي‌راند، با برخي مخالف بود ولي گهگاه بي‌تفاوت و در بعض موارد ستايشگر. براي مثال در مورد شهبانو، ايشان را صاحب فرهنگ و ذوق سليم مي‌شناخت و بياد مي‌آورد كه قطعه‌اي از اشعار «الوار» را بعنوان هديه از شهبانو دريافت كرده است. اضافه مي‌كند كه بخلاف رسوم غريب حاكم بر دربار، شهبانو به مستمندان و تيره‌روزان توجه داشت و نزد او نه ذره‌اي فخرفروشي و نه نشانه‌اي از بدذاتي ديده بود.

و يا در مورد «جمشيد آموزگار» كه وي را مردي درست و هوشمند و صاحب حافظه حيرت‌انگيز مي‌دانست، افزوده بود كه «آموزگار را بخلاف برخي ارزيابي‌ها، نمي‌توان «آدم امريكايي‌ها» ناميد. شرافتش همين بس كه هميشه براي معاش و گذران زندگي ناچار بود كار كند. آموزگار پس از آنكه جانشين هويدا شد، قسمتي از درآمد ملايان را قطع كرد…»
بهر صورت از نوشته‌هاي هر دو شخصيت (جمشيد آموزگار و شاپور بختيار) چنين مي‌توان درك كرد كه نوعي اعتماد و ارزيابي مثبت متقابل ميان آن دو موجود بوده كه حتي در جريان تماس بختيار با پادشاه مؤثر افتاده و آموزگار در اين زمينه با علاقمندي موضوع را پيگيري مي‌نموده است.

ناگفته نماندكه ميان دوستان و ياران نزديك بختيار كه بسياري همرزم نزديك او بويژه پس از غلبه خميني بودند مي‌توان بنام بسياري از دولتمردان ومقامات كشوري و لشكري پيشين برخورد. در آن آغاز نخست‌وزيري در برابر انبوه خبرنگاران خارجي مي‌بايست پاسخ صريح و روشني بيكي از آنها بدهد. پرسش اين بود كه ميان ديكتاتوري پيشين و اي بسا نظامي و استبداد محتمل آخوندي كدام را انتخاب مي‌كند. اوگفت من با هر نوع ديكتاتوري مخالفم. ولي خبرنگار با اصرار پاسخ واضح مي‌خواست. بختيار هم بصراحت گفت: در آنصورت ميان ديكتاتوري چكمه و نعلين، دومي را بكلي رد مي‌كنم.

باري، بختيار اساساً آدم دگم و جزمي نبود. اگر ممكن مي‌شد بدون ترديد آري يا نه مي‌گفت و اي بسا گهگاه واقعيت را فراتر از حوزه «آري يا نه» مي‌ديد و شايد مي‌دانست كه زمان، گورستان «آري يا نه» گفتن‌هاي عجولانه است. او آدم فيلسوف‌منشي هم بود. بيشتر گوش مي‌داد وكمتر و مناسب‌تر به پاسخ مي‌پرداخت و يا مطلبي عرضه مي‌كرد. در مبادله افكار سخت‌گيري نمي‌كرد و گاه نكته نامطلوبي را دور مي‌زد و به نكته‌ي لازم ديگري مي‌پرداخت تا مجبور به سكوت نشود، لذا مي‌توان گفت كه ديپلمات هم بود.

در ميان «نه»هاي مشهورش، عباراتي است كه در باره ملاها گفته و يا نشان دهنده پيش‌بيني‌هاي او در باره‌ي اوضاع نامساعد آينده ايران است و يا در ميان «آري»ها پذيرش مسئوليت اداره‌ي كشور در مقام نخست‌وزيري. در باره دمكراسي و رعايت قانون اساسي و قبول مشروطه و امكان تحول آن بسيار گفت و همه را از روزگار ديكتاتوري نعلين و استبداد آخوندي برحذر كرد.

در نخستين روزهاي قبول مسئوليت گفت: «من متعهد مي‌شوم كه با تمام قوا و بدون كمترين تزلزل ايمان و ترديد فكر، براي حفظ استقلال و تماميت ارضي كشور، مبارزه نموده و در راه اعتلاي حقوق حقه‌ي ملت شريف ايران از هيچ كاري دريغ ننمايم، حتي اگر بقيمت جان من تمام شود».

در باره ادعاهاي خميني هم مي‌گويد: «هيچكس نمي‌داند جمهوري اسلامي وي چيست، و اگر كسي به متون گذشته مراجعه كند پشتش بلرزه درمي‌آيد. او نه تعدد گروه‌هاي سياسي را مي‌پذيرد نه دمكراسي را. مي‌خواهد روحانيت قانون الهي را اجرا كند، همه چيز اين جا شروع مي‌شود و اينجا تمام مي‌شود».

پيش‌بيني‌هاي روشن او بگوش احدي نمي‌رود و دعوت او به دمكراسي و قبول لائيسيته بعنوان راه حل مفيد در آن هنگامه‌ي «الله‌اكبر» چندان شنيده نمي‌شود.

اوبانگ برمي‌دارد: «اگر ملايان بر ايران مسلط شوند خدا مي‌داند فاجعه چه ابعادي خواهد يافت. با تسلط آن‌ها به اهرم قدرت تاريكي قرون وسطي ايران را خواهدگرفت».
بختيار از اكثري بد و بيراه شنيد كه عليه امام قيام كرده و كج و كوله مي‌رود. كساني كه خود را چپ مي‌دانستند با خيالات و اوهام خود زير پرچم خميني جمع شدند و آنها كه به راست بودن شهره شدند او را متهم كردند كه باعث خروج شاه و سقوط رژيم شده است. گفتند غرب‌زده و فرنگي‌مآب است. دوستان و ياران پيشين جز مورد غلامحسين صديقي همه بدو تاختند كه بخاطر جاه‌طلبي و خطاكاري در مقابل امام ايستاده است. بسياري از مدعيان دفاع از راه مصدق به بهانه‌هاي گوناگون و مستقيم و غيرمستقيم و تهديد و تحبيب در خدمت انقلاب اسلامي خميني درآمده و روزگار را بر بختيار تيره و تار كردند. از بامداد تا شامگاه، مي‌بايست موعظه‌هاي قبول واقعيت و اقبال توده‌هاي عظيم به خميني را گوش بدهد و او هم بزير عباي آقا برود.

غلامحسين صديقي كه پيش از بختيار نامزد نخست‌وزير شدن بود، نتوانست شرايط خود را به شاه بقبولاند. شرايطي كه شايد قابل تحقق هم نبود ولي با صراحت خاصي كه داشت به مخالف‌خوان‌ها تاخت و گفت: «انسان وجاهت ملي و حسن شهرت را قطعاً براي گور خود لازم ندارد و هر كس كه مي‌تواند، بايد در چنين اوضاع آشفته‌اي بخاطر بقاي مملكت فداكاري نمايد» و الحق كه هيچگاه از حمايت بختيار دريغ نكرد.

بختيار هم از معدود كساني بود كه با قدرت تشخيص و دانش و دوربيني و غيرت و حميـّت گفت: «من سنگر را خالي نمي‌كنم» و اينكه «در اوضاع و احوال كنوني كه مملكت از دست مي‌رود يك نفر بايد از خود بگذرد و فدا گردد، ولي مسئوليت تحولات را بپذيرد و من تصميم خود را گرفته‌ام» و «من اينجور زندگي مي‌كنم و جور ديگر ممكن نيست».

او بجنگ اجتماعي از چپ افراطي تا مذهبيان درنده و مسلح و متعصب و يا بسياري از عوامل و حتي گردانندگان ارتش و ساواك و ساير تشكيلات و البته انبوهي از اراذل و اوباش، مستظهر به تأئيد و كنترل مستشاران و فلان فرمانده ناتو و يا مزدوران فلسطيني رفت كه بتواند حرف خود را به كرسي بنشاند و گويي شعاري را تكرار مي‌كرد «ايران هرگز نخواهد مرد».

يعني در ميان بيداران و زبدگان درست‌انديش و راست‌كردار اين كشور كساني هم يافت مي‌شوند كه نگذارند پرچم موجوديت و سرفرازي اين مرز و بوم به خاك بيفتد و لگدمال كساني شود كه مي‌خواهند ايران را باري ديگر بعنوان مال غارتي و بلاد كفر به دارالاسلام ضميمه كنند.

سرمايه مهم بختيار در اين مقاومت، وفاداري به اصول مقبول جهان امروز و پاسداري دستاوردهاي درخشان ايرانيان پيش از او بويژه گرامي‌داشت نظام مشروطه بود. در بدترين شرايط و در هنگامه‌ي هم‌افقي همه بدخواهان و دشمنان داخلي و خارجي و حكمروايي جهل و جنون، صادقانه، بهترين و مفيدترين راه را انتخاب كرد. ناسزاها گفتند و براي درهم‌شكستن او اتحادي مقدس فراهم كردند. مطبوعات و راديو و تلويزيون را آزاد كرد ولي مخالفان مانع شدند و تا آنجا كه مقدور بود نگذاشتند صداي بختيار بگوش احدي برسد. آن مطبوعات و وسائل و ارتباط‌ها، ديگر هيچگاه رنگ آزادي نديدند و بيشتر زندانيان نيز از آزادي جز رويارويي با بختيار و نظامي كه در حال فروپاشي بود چيزي نفهميدند. هيچكس جز بختيار طرفدار دمكراسي نبود. هر فرد و گروهي آزادي را براي خودش و سلطه بر ديگران تعريف مي‌كرد. بي‌انصافي را در حق او تمام كردند. در تاريخ معاصرمان كمتر كسي به اندازه او اين چنين تنها و مظلوم ماند. شكيبايي‌اش بي‌نظير بود و فقط در خلوت ياران نزديك از اين بي‌انصافي‌ها شكوه مي‌كرد و در آن فرصت‌ها وصف‌الحال خود را در اين بيت رهي معيري زمزمه مي‌كرد:

جلوه‌ها كردم و نشناخت مرا اهل دلي
منم آن سوسن وحشي كه به ويرانه دميد

سرانجام زمانيكه فهميد همه حتي سران ارتش و ساواك مدتهاست به خميني پيوسته‌اند، به راه خروجي از اين مهلكه انديشيد. آن فرمانده امريكايي كه سهم مهمي در مهار كردن ماشين ارتش داشت، با پايان گرفتن مأموريت از ايران خارج شد. در اينمورد نه شاه و نه بختيار ديگر ترديدي نداشتند. ابر و باد و مه و خورشيد و فلك دركار بودند كه امام نزول كند. دستياران نزديك بختيار همه‌ي راه‌هاي خروج را بررسي كردند و حتي فهرستي چهار صد نفري از عناصر مهم مزاحم و آشوب‌گر تنظيم شد كه مي‌بايست بازداشت و از دسترس تظاهركنندگان دور شوند. يكي از افسران عاليرتبه و ميهن‌پرست مأمور اين كار شد، ولي از همان لحظه نخست در تماس با ديگران، ديگراني كه يك پايشان در اردوگاه خميني بود، در واقع ملاها را بيدار كرد. نيروهاي نظامي و انتظامي و امنيتي بطور آشكار اطاعت از دولت را كنار گذاشتند و شد آنچه نبايد و آثارش را ديديم.

ديگر راهي نماند، بختيار نزد خانواده‌اي ميهن‌پرست پنهان شد. چند ماهي بطول انجاميد و حتي يك بار نزديك بود اسير كميته‌چياني شود كه بقول او دنبال آفتابه دزدي، محله را مي‌گشتند و بويي نبردند و خارج شدند. آن اواخر نوارهاي پيامي هم به بيرون فرستاد و تنها وسيله تلفن و بطور ناشناس با يكي دو تن از دوستان بسيار مطمئن تماس مي‌گرفت. البته بعدها كساني هم پيدا شدند كه تصور مي‌كردند به خلوت بختيار راه يافته و حتي با او مشاعره كرده‌اند و صحنه‌هاي تخيلي را با آب و تاب بعدها بروي كاغذ آوردند. واقعيت اين بود كه صاحبخانه حتي يك نفر را در اين فاصله نپذيرفت و اعضاي خانواده چهار نفري، ميزباني ميهمان خود را در عهده گرفته بودند و همانطور كه گفتيم فقط كميته‌چي‌ها يكبار، چند قدمي، داخل خانه شدند.

ميزبانان در صميميت سنگ تمام گذاشتند و تا لحظه پرواز و خروج از ايران هم ياري‌اش دادند. همه‌ي آن رد شدن بختيار از مرز بازرگان و حرف وسخن‌هايي حول و حوش فراري دادن بختيار از بيخ و بن دروغ بود.

اما بختيار ثابت كرد كه براي اداره كشور بويژه در لحظاتي چنين حساس، پست نخست‌وزيري و بگفته‌ي قديمي‌ها صدارت عظما مهم‌ترين و در عين حال مفيدترين است، زيرا تاريخ اين كشور مزين به وجود وزيران بزرگيست كه بزرگمهر تا خواجه نظام‌الملك را در خود دارد و بعدها به امثال قائم مقام و اميركبير تا مشيرالدوله و مستوفي و صمصمام و فروغي و مصدق و نظاير آنان مي‌رسد.

بختيار با قبول اين سمت، 37 روز كه سهل است، حتي اگر يك هفته هم اين كار را مي‌كرد گزينش و اراده استوار و پيام‌هايش آبروي ايرانيان را خريد. نشان داد كه در ميان انبوه ميليون‌ها ايراني كساني هم بودند كه مقاومت كردند. او وصل كننده گذشته و آينده‌ي دوره ظلماني حكومت اسلامي بود. برنامه دولت او هرچه بود، به بايگاني تاريخ سپرده شد ولي تحول فكري كه ايجاد كرد مقدمه‌اي مي‌توانست و مي‌تواند بر انقلابي فرهنگي در كشوري باشد كه در آن به اسم توجه به معنويت، فساد و دغلكاري و دروغ را، راه رستگاري تبليغ مي‌كنند. اگر كارنامه بختيار را بدقت نگاه كنيم ارزش‌هاي بالايي در آن مي‌بينيم و آن دعوت عموم به پذيرش دمكراسي و حاكميت ملت و لائيسيته و آرزوي سرفرازي براي ايران و ايراني است. ايرج پزشكزاد به ارزيابي درستي دست زد و گفت: «آموزش‌هاي بختيار فضاي فكري ايران را تغيير داد». و يا از تذكر دردمندانه «هادي خرسندي» بگوييم كه چنين سرود:

وارث صد جور بيماري شديم
گرچـه دكتر بختياري داشتيم
او براي ما الفبا مي‌نوشــــت
ما نظر بر عكس ماري داشتيم
او ز لائيسيته مي‌گفــت و ما
با امــــام خود قراري داشتيم
عاقلي حرفي زد و در معنيش
حيــــرت ديوانه واري داشتيم
هاديا از خاطرات تلخ خويش
كاش امـــــكان فراري داشتيم

باري بختيار تا آنجا كه مي‌توانست مقاومت و مبارزه كرد. اما از منجيق فلك سنگ بلا مي‌باريد. عده ياران اندك و دشمنان و بدخواهان بيشمار و از افراد خاموش و نگران هم كاري برنمي‌آمد. روزنامه‌هاي مهم دنيا از كشوري سخن مي‌گفتند كه جز قليلي همه خميني را مي‌خواهند. بختيار از سر ميز ناهاري كه دست نخورده ماند يك راست بيرون رفت و نقطه نامعلومي را هدف گرفت و پنهان شد. گفتند او را كشته‌اند و يا بيرونش انداخته‌اند و يا گريخته است. دنبال اين مسأله نبودند كه او كه بود و چه گفت و چه كرد. از هم مي‌پرسيدند، با چه دوز و كلكي و وسيله‌ي چه كسي، مثلاً بازرگان، گريخته و بساحل امن رسيده است؟ بختيار ايران را پشت سر گذاشت. آدمي بي‌اختيار بياد ديوژن فيلسوف عهد باستان يونان مي‌افتد. بدو گفتند با آن رفتار وگفتار از آتن بيرونت انداختند. پاسخ داد آنها مرا از آتن بيرون نكردند، من آتن را جا گذاشتم. شايد بتوان گفت بختيار با تلخكامي ايران را جا گذاشت ولي هيچگاه دست از مبارزه نشُست. ياران پراكنده وپريشان را خبر كرد، نهضت مقاومتي برپا شد. با همان انديشه‌ها و برنامه‌ها بسود ايران و ايرانيان و دمكراسي و لائيسيته. كم كم متحدان شتر گاو پلنگ خميني كه از سوي ملاها سركوب شده بودند، جان خود را برداشته و از ايران خارج شدند. بختيار باز هم با همان طيف زيانكار و بيهوده‌گو و پرمدعا روبرو بود. با ايدئولوژي‌هاي رنگارنگ كمونيستي و مذهبي و مدعيان پيمودن راه مصدق هم مرتب و سر هر بزنگاه جانب اردوگاه انقلابي‌شان يعني انقلاب اسلامي را مي‌گرفتند و نفرين‌ها به ملاها كه انقلاب باشكوهشان را دزديده‌اند. گويي دعوا فقط براي نجات يا اصلاح آن انقلاب كذايي بود. بختيار خود در جايي از كتاب «يكرنگي»اش يادي از آن روزها مي‌كند: «زماني كه من صدا را براي محكوم كردن طبيعت شوم بدعت‌گزاري‌هاي تحميلي خميني، مكرر و بدون رعايت تربيت و آداب، بلند كردم، در صحرايي فرياد مي‌زدم كه صدا در آن حتي انعكاس نداشت. نه اپوزيسيون وجود داشت و نه منشعبي. بعد وقتي اوضاع وخيم شد، زماني كه ايران در ظلمت و هرج و مرج فرو رفت مخالفين پيدا شدند، ولي باز اپوزيسيوني بوجود نيامد». باري بختيار راه خود را ادامه داد. پس از بحكومت نشستن، خميني، با آن برنامه‌هاي «فدائيان اسلام»، بخيال خود شرع انور را جاري مي‌ساخت و البته تا آنجا كه توانست به كشت و كشتار و غارت و تجاوز و تاراندن ديگران پرداخت. ملاها و فدائيان سابقه سياسي شناخته شده‌اي جز ترور نداشتند. ديري نپاييد كه آدمكشان را راهي خارج از كشور هم كردند. انيس نقاش قاتل حرفه‌اي فلسطيني را سراغ بختيار فرستادند اما او كاري از پيش نبرد. ولي از هدف دست نكشيدند. در سال 1370 شمسي (1991 ميلادي) بار ديگر به ياري عوامل امنيتي و نفوذي، بالاخره توانستند به خلوت بختيار داخل شوند و گلوي حقيقت‌گوي او را ببرند. مرگ فجيع بختيار هرچند براي دوستداران و دنباله‌روانش اندوهبار بود، دشمناني چون ملاها را شاد كرد و تنگ‌نظران وكوته‌فكران هم با كلي‌گويي و طفره‌روي و ظاهرسازي دم فروبستند. گويي رستم از مادر نزاده بود.

جاي شايسته بختيار
شاپور بختيار بهنگام فروپاشي بناي ديكتاتوري پيشين براي گشودن دروازه‌هاي آزادي آنچه ميسر بود انجام داد. ولي تنهاي تنها ماند. آنچه خيرخواهان، حتي با ايما و اشاره، دويست سالي بود مي‌گفتند، به صراحت ابراز كرد. فرياد زد كه راه خروج جامعه ايراني از بن‌بست تاريخي و فرهنگي و اجتماعي‌اش، از جمله در پذيرش اصول لائيسيته است. جاي اغراق نيست بگوئيم كه با توجه به شرايط ايران در سال 1357 حتي تا بامروز، بختيار بسيار پيشرو و جسور بود و به همان نسبت ديگران بشدت عقب‌مانده و سردرگم بودند.

كوشيد نظام در حال احتضار مشروطه را حيات تازه‌اي ببخشد و ايران را بسوي دمكراسي براند. انبوه مخالفان و رقبا كه بدون استثنا همه در رؤياي ديكتاتور شدن خود بودند و از مفهوم واژه‌هايي چون لائيسيته سردرنمي‌آوردند و يا با آن ستيزه مي‌كردند، راه تنفس و ورود هرگونه هواي تازه را بستند. بختيار بخلاف همه كساني كه با او رويارو بودند با هرگونه انديشه قالبي و فرمايشي و ايدئولوژيك بيگانه بود و با كراهت تمام از عوام‌فريبان و دستاربندان و ديگر شيادان و يا ناداناني كه نگهبانان قلعه سنگستان جهل و جنون بودند فاصله مي‌گرفت. در برابر آثار زد و بندهاي مراكز ذي‌نفوذ خارجي و برنامه‌هاي ايران برانداز كه سلطه ملاها را تدارك مي‌ديدند ايستاد ولي با دست خالي چه مي‌توانست بكند؟ او مي‌دانست، شاه هم پيش از اوگفته بود، گردانندگان سرشناس بخش‌هاي حساس به ويژه «لشكري و امنيتي»، بيشترشان مدت‌ها بود عتبه‌ي ملاها را بوسيده و فقط از آنها حرف‌شنوي داشتند. اكنون مي‌توان گفت كه «نه» و «آري» گفتن‌هاي صريح و راست و درست بختيار در آن گيرودار اهريمني تاريخ معاصر ايران و مبارزه و مقاومت او تا حد جانبازي، آنگونه كه فقط در تراژدي‌هاي تاريخي خودمان و ديگران به چشم مي‌خورَد، جاي شايسته‌اي براي او در ميان بهترين فرزندان ايران خواهد گشود.

ياد آن بزرگمرد را در اين زمان كه سده‌اي از زادروزش مي‌گذردگرامي داريم و براي بيان و وصف حال او از حافظ شيرازي بزرگوار مدد بگيريم كه شعرش بر سنگ مزار بختيار در آرامگاه مونپارناس پاريس نقش بسته است:

روز نخست چون دم رندي زديم و عشق
شرط آن بُود كه جز ره آن شيوه نسپريم

سخناني كه شادروان مولود خانلري بهنگام خاكسپاري بختيار در ماه اوت سال 1991 ادا كرد زبان حال بسياري از ايرانيان دلسوخته بود كه هيچگاه از ياد او فارغ نشدند.
خانلري گفت: «بختيار بظاهر و به اعتبار جسماني مرد. ولي من به ذرات وجود او معتقدم كه در ايران رشد و نمو خواهد كرد. بختيار به عظمت كوه‌هاي بختياري، عظمت داشت و چنان ثابت‌قدمي، كه نمي‌توان آن را با هيچ چيز برابر كرد. وطن‌پرستي او بي‌مانند بود. همانطور كه رگ‌هاي ميرزا تقي‌خان اميركبير شكافته شد، در راه اعتلا و ترقي ايران، رگ‌هاي بدن بختيار نيز در غربت شكافته شد و خونش بر زمين ريخت. براي اين كه ايراني را بيدار كند و بگويد: ايران كشور تُست، به كشورت فكر كن».

پاره‌اي از اسناد و مدارك و مراجع:
ـ «يكرنگي» شاپور بختيار، ترجمه مهشيد اميرشاهي، سال 1982.
ـ «در آينه‌ي 37 روز»، حميد صدر، سال 1984.
ـ «يادنامه‌ي بختيار»، گردآوري منصور انوري، سال 1991.
ـ «مرغ طوفان ـ كارنامه‌ي دكتر شاپور بختيار»، منوچهر كارگر، سال 2001.
ـ «بختيار، بيست سال بعد»، رامين كامران، سال 2012.
ـ «سي سال در گذر تاريخ»، رحيم شريفي، سال 2013.
ـ «يادمانده‌هاي رحيم شريفي» (جلد يكم)، رحيم شريفي، سال 2013.
ـ ويكي‌پديا (مرجع اينترنتي).
ـ مصاحبه منتشر نشده‌ي شاپور بختيار با محمد مشيري يزدي.
در تهيه اين يادنامه گذشته از مراجع و اسناد ياد شده، در همه‌ي زمينه‌ها از همفكري محمد مشيري يزدي و رحيم شريفي، از ياران و دوستان قديمي بختيار، بهره گرفته شد.
نيو نابت

تيرماه 1293 شمسي
ژوئن 1914 ميلادي

انتشارات سهند
ژوئن 2014

Exit mobile version