
جمال صفری
«فرانتس فانون در ژوئیه ۱۹۲۵ در جزیره مارتینیک فرانسه در کارائیب در پایتخت شهر فورت-دو-فرانس، به دنیا آمد. وی پنجمین فرزند از شش فرزند خانواده بود. به دنیا آمد. پدرش، فلیکس کازیمیر فانون (۱۸۹۱-۱۹۴۷)، کارمند گمرک بود. مادرش، الئونور مدلیس فانون (۱۸۹۱-۱۹۸۱)، زنی دورگه با ریشههای آلزاسی بود. او یک مغازه لوازم خانگی و پارچه فروشی داشت و مسئولیت بزرگ کردن فرزندان را بر عهده گرفت. خانواده دو درآمدی به یک خانواده مرفه طبقه متوسط با خدمتکاران تبدیل شد. تجربه زندگی خانوادگی گسترده در مفهوم بعدی فانون از “جامعه نوین درمانی” جریان یافت.»
یک موقعیت فرصتی پیش آمد که تأثیر قابل توجهی بر فانون گذاشت: در یک اردوی مدرسهای به با مشاهده بنای یادبود ویکتور شولشر (۱۸۰۴-۱۸۹۳)، طرفدار لغو بردهداری و نماینده فرانسه از مارتینیک در مجلس ملی، در سال ۱۹۳۵، فانون از خود پرسید که شولشر چه کاری انجام داده است که به عنوان تنها آزادکننده بردهداری مورد تجلیل قرار گرفته است. او (تحریف؟) استعماری نهفته در ستایش شولشر را درک میکرد، چرا که چندین شورش بردگان عملاً منجر به آزادی او تا ماه مه ۱۸۴۸ شده بود. دوران کودکی فانون شاد بود تا اینکه برای اولین بار در سال ۱۹۳۹ تبعیض نژادپرستانه را از سوی سربازان فرانسوی تجربه کرد . مادرش پسرانش را در لباس دخترانه پنهان میکرد تا از آنها در برابر خدمت اجباری محافظت کند. با این وجود، فانون در سالهای ۱۹۴۴/۴۵ داوطلبانه برای جنگیدن در شمال آفریقا و فرانسه به فرانسه رفت.»
«در سال ۱۹۴۶، در سن ۲۲ سالگی، تحصیل در رشته پزشکی را در لیون آغاز کرد. او عاشق دانشجوی ادبیات، ماری ژوزف دوبلی، شد و در سال ۱۹۵۲ با او ازدواج کرد. در کلینیک سن آلبان، او در مورد رویکردهای جامعهدرمانی از روانپزشک فرانسوا توسکلز (۱۹۱۲-۱۹۹۴) آموخت.»
« در ژوئن ۱۹۵۳، فانون در آزمون دولتی قبول شد و در نوامبر همان سال به عنوان پنجمین روانپزشک در بیمارستان روانپزشکی بلیدا در بلیدا-جوینویل، شمال الجزایر، استخدام شد. پسرش، اولیویه، در سال ۱۹۵۵ متولد شد. فانون دو بار در کنگره نویسندگان و هنرمندان سیاهپوست (در پاریس در سال ۱۹۵۶ و رم در سال ۱۹۵۹) شرکت کرد و در سال ۱۹۵۷ به تونس رفت، در حالی که همسرش برای رادیو تونس کار میکرد. از سال ۱۹۵۷ به بعد، او خود را به عنوان یک فعال سیاسی و سخنگوی FLN معرفی کرد و از آوریل ۱۹۶۰ به عنوان “سفیر آفریقا” خدمت کرد.»
«هنگامی که جنگ استقلال در سال ۱۹۵۴ آغاز شد، او مجبور بود آسیبهای روانی قربانیان شکنجه و برخی از شکنجهگران را درمان کند. او به سرعت ماهیت غیرقابل دفاع وضعیت استعماری را تشخیص داد. او و بخشی از تیم پزشکیاش با ماکیها (Maquis) تماس گرفتند. پس از آن دستگیریهایی رخ داد و یکی از دانشجویان دکترای او زیر شکنجه درگذشت. او به همراه چند تن از همکارانش، در سال ۱۹۵۵ پست خود را ترک کرد و به تونس، مقر دولت در تبعید الجزایر، رفت. در آنجا او مراکز روانپزشکی برای پناهندگان آسیبدیده تأسیس کرد، اما همچنین برای مطبوعات دولت در تبعید کار کرد و به عنوان سخنگو و دیپلمات آن در کشورهای جنوب صحرای آفریقا فعالیت داشت. او به سختی از دو سوءقصد که توسط سرویسهای مخفی فرانسه در مراکش و رم در سال ۱۹۵۹ سازماندهی شده بود، جان سالم به در برد. او که وی از سرطان خون رنج میبرد…..».
« اولین کتاب او با عنوان « پوست سیاه، نقابهای سفید » را تشکیل داد نوشته شد و که در سال ۱۹۵۲ منتشر شد. این کتاب هم اکنون ملموس است در رفتار، گفتارو کردارنتانیاهو، جنایتکار و نسل کش و نیز دولت فاشیست و آپارتاید اسرائیل که نماینده وحشیگری غرب برعلیه مردم و بومیان در خاورمیانه بویژه مردم فلسطین است که سودای تجزیه ایران را درسرودرمد نظر دارند ملموس است!! ».
زیرا بطورآشکار و هویدا توصیف فریدریش مرتس صدراعظم آلمان درمورد «کار کثیف» نتانیاهو نماینده وحشیگری غرب و حمایت گستاخانه برلین از جنگافروزی آشکار آمریکا و رژیم صهیونیستی در خاورمیانه و علیه ایران است . بیان فریدریش مرتس «از موضع همیشگی غرب و آمریکا و ناتو است که تلاش کردهاند تا با چشمپوشی بر جنایتهای اسرائیل، هر گونه اقدام خلاف حقوق بینالمللی را مشروعیت بخشند، فراتر رفته است. دولتهای اروپایی از جمله آلمان به سرکردگی آمریکا همواره در تلاش بودهاند تا با حمایت از اسرائیل، این رژیم قدرت برتر از نظرامنیتی و نظامی بوده و از منافع کلان غرب در منطقه خاورمیانه حفاظت کند. بدیهی است که دست برتر اسرائیل در معادلات منطقه در راستای پروژه غرب بوده است و رژیم صهیونیستی را میتوان به مثابه پوششی برای وجود یک پایگاه نظامی مستمر در منطقه خاورمیانه در نظر گرفت. و اظهارنظر اخیر مرتس در راستای حمایت از حملات این رژیم علیه کشورمان، گواه روشن و بیپرده ای از این واقعیت است. بررسی مجموع واکنشها ولفاظیهای سران غربی و صدراعظم آلمان به عنوان گستاخانهترین مورد آنها، در کنار واقعیتها از جنایتهای اسرائیل در خاورمیانه می باشد.»
«بیاد بیاوریم، وحشیگری غرب، در قتل عام سرخپوستان در قاره آمریکای شمالی، بردگی آفریقائیان سیاه پوست، استعمار آسیا، آفریقا، آمریکای لاتین، کودتا بر علیه حکومت ملی دمکراتیک دکتر محمد مصدق در۲۸ مرداد ۱۳۳۲، کودتا برعلیه پاتریس لومومبا درکنگو،کودتابرعلیه حکومت مردمی سالوادور آلینده در ۱۹۷۳ در شیلی، قتل عام ملیون ها نفر درالجزایر، در ویتنام، درعراق، در لیبی، در سوریه، در لبنان و … . این ها همه، بازتاب سیاست امریکا و غرب سلط جو می باشند. »
کتاب « پوست سیاه، نقابهای سفید »بر اساس تجربیات فانون ازبر خورد سفید پوستان نژاد پرست، استعمارگر، خود برتربین را در طول آموزش خود در کلینیک دول خلق نگاشته شده است.وی با وجود سن کمش که تنها ۲۵ سال داشت، او در آنجا در حال توسعه ایدههایی بود که آثار بعدی او را شکل میداد. برخلاف دکترین رایج آن زمان روانکاوی که شرایط روانی افراد را اساساً بر اساس فردی میدید و بر اساس تجربیات زندگی شخصی تحلیل میکرد، فانون بر شرایط اجتماعی تثبیتشده تاریخی که فرد در آن رشد میکند، تمرکز کرد. »
«…این مطالعه علاوه بر رویکرد روانکاوی، تحت تأثیر فلسفه وجودی و پدیدارشناسی است. طبق این نظریه، هیچ درک عینی از جهان وجود ندارد، حتی یک جهان واحد که برای همه یکسان باشد و همه ما بتوانیم با آن ارتباط برقرار کنیم. چیستی جهان و چگونگی درک ما از آن اساساً به دیدگاه و در نتیجه موقعیت اجتماعی-تاریخی ناظر بستگی دارد. و در اینجا فانون یک تفاوت اساسی را مشخص میکند، تفاوتی که وقایع جهان را تعیین میکند، بین نگاه سفید و نگاه افراد سیاهپوست یا غیرسفید. این تمایز با یک سلسله مراتب هژمونیک همراه است. در حالی که نگاه سفیدپوستان، نگاهی منطقی، معقول و متمدن تلقی میشود، نگاه غیرسفیدپوستان غریزی، غیرمنطقی ووحشی تلقی میشود. همانطور که در منطق ارسطویی، نگاه سفیدپوستان و غیرسفیدپوستان غیرمکمل و ناسازگار است. آنها یکدیگر را طرد میکنند. این درکهای متمایز از جهان، نحوه تعامل آنها با یکدیگر را شکل میدهد و تأثیرات بسیار متفاوتی بر گروههای فردی دارد. برای غیرسفیدپوستان، این به معنای بزرگ شدن در شرایط نژادپرستانه و سرکوبگرانه است. نگاه سفیدپوستان در بدن، آگاهی و کل وجود غیرسفیدپوستان حک شده است. این نگاه، دیدگاه آنها را نسبت به جهان و خودشان تعیین میکند. بنابراین، نه تنها سفیدپوستان، سیاهپوستان را پستتر میدانند، بلکه سیاهپوستان نیز خود و جامعه خود را پایینتر میدانند. این امر منجر به اقدامات جبرانی مربوطه میشود.
فانون این پویایی را خلاصه میکند: «سیاهپوست از دیدگاه سفیدپوستان پستتر به نظر میرسد، اما برعکس، سفیدپوستان با «دستاوردهای» تمدن، فرهنگ و به طور خلاصه، عقل خود، برترو شایستهی تقلید هستند.» برای اینکه سیاهپوستان درک شوند، باید ماسک سفید بپوشند. «برای سیاهپوستان، تنها یک سرنوشت وجود دارد. و آن سفیدپوست پوست سفید است. سیاهپوستان مدتهاست که برتری بیچونوچرای سفیدپوستان را تشخیص دادهاند و پذیرفته اند و تمام تلاشهایشان معطوف به تحقق وجود در قالب سفیدپوستان است.» برای انجام این کار، او باید فرهنگ، زبان و رفتارخود رارهاکندوعادتوارهی سفیدپوستان را بپذیرد. در نتیجه، او از اجتماعی شدن و از خودش بیگانه میشود. گاهی اوقات، او شروع به تکرارروایتهای تحقیرآمیز برای برادران و خواهرانش میکند تا در این نفی، خود را معقول و منطقی، به عنوان یک انسان واقعی معرفی کند. اصل مطلب: فرد غیرسفیدپوست میتواند هر چقدر که میخواهد وجود خود را انکار کند، میتواند فرانسوی یا انگلیسی را به طور کامل صحبت کند، یا در بهترین دانشگاههای جهان تحصیل کرده باشد، اما هنوز توسط سفیدپوستان به عنوان انسانهای برابر به رسمیت شناخته نمیشوند. هیچ میزانی از جذب کافی نیست. فرد غیرسفیدپوست همچنان ناقص است.
همین بینشهای وجودی-فلسفی در مورد سرنوشت اقلیت غیرسفیدپوستان است که « پوست سیاه، ماسکهای سفید» را به یک اثر کلاسیک از نظریه ضداستعماری و ضدنژادپرستی تبدیل میکند. به ویژه بینش فانون مبنی بر اینکه نژادپرستی و یهودستیزی باید به عنوان تجلیات یک حکومت سرکوبگر واحد در اندیشه مسیحی سفیدپوستان درک شوند، برای این بحث پیشگامانه بود که می گفت: «استاد فلسفه من، یک آنتیلیایی بومی، روزی به من یادآوری کرد: “وقتی میشنوی که مردم از یهودیان بد میگویند، گوشهایت را تیز کن، آنها درباره تو صحبت میکنند.”» و من فکر میکردم که او کاملاً درست میگوید، تا جایی که من، جسماً و روحاً، مسئول سرنوشتی هستم که بر برادرم تحمیل میشود. از آن زمان، متوجه شدهام که منظور او صرفاً این بوده است: یک یهودستیز لزوماً با سیاهپوستان دشمن است.
فانون پس از انتشار کتابش، در سال ۱۹۵۳ به عنوان رئیس بخش روانپزشکی کلینیک بلیدا-جونویل در الجزایر مشغول به کار شد. در آنجا او عمدتاً افراد غیر سفیدپوست را درمان میکرد و با درگیر شدن با داستانهای آنها، نظریههای خود را تأیید میکرد. با شروع جنگ الجزایر بین قدرت استعماری فرانسه و جبهه آزادیبخش ملی (FLN) که خواهان استقلال بود، در سال ۱۹۵۴، کلینیک او پذیرای تعداد فزایندهای از بیمارانی بود که در یک طرف یا طرف دیگر درگیر درگیری بودند. فانون در برخورد با آسیبها و اختلالات آنها، از خشونت کامل نظم استعماری موجود و رنجی که همراه با مبارزه آزادیبخش – هم برای ستمدیدگان و هم برای ستمگران – بود، آگاه شد.
در کتاب «نقد عقل دیالکتیکی» ژان پل سارتر که با اشتیاق از آن استقبال کرده بود، شباهتهایی دارد. سارتر نیز از یک تضاد غیرقابل عبور در وضعیت استعماری صحبت کرده است. او استدلال کرد که نهادهای مسلمانان «بدون اینکه به آنها اجازه داده شود از نهادهای ما «لذت ببرند» نابود شدهاند، یعنی بدون اینکه آنها را به بخش مساوی از جامعه دموکراتیک تبدیل کند. از طریق سلب مالکیت زمین به نفع مهاجران اروپایی، جامعه مسلمانان “اتمیزه” و “کلوچاردیزه” ” کلوشاریزه” ( به افرادی گفته می شود که زندگ جمعی را ترک کرده و در خیابان زندگی می کنند) شد و آن را به ارتش ذخیرهای از ارزانترین نیروی کار تبدیل کرد. برخلاف اروپاییهای استثمار کننده شده، استعمارشدگان، این شیوه زندگی غیرارادی را نه به عنوان بیگانگی، بلکه به عنوان اجبار محض درک میکردند، به همین دلیل حضور مداوم ارتش ضروری بود. بنابراین، استعمار “به خودی خود خشونتی است که خود را توجیه میکند، خشونتی که خود را به عنوان خشونت معرفی شده، خشونت متقابل و دفاع مشروع ارائه میدهد.” تنها راه خروج این است: «نفی کامل را با نفی کامل در مقابل هم قرار دادن، خشونت را با خشونتی برابر در مقابل هم قرار دادن؛ پراکندگی و اتمیزه شدن را با وحدتی در ابتدا منفی، نفی کردن، که محتوای آن در مبارزه تعیین خواهد شد: “خشونت” ملت الجزایر. (…) خشونت “شورشی”، در مقابل خشونت ارباب استعمارگر است؛ هرگز خشونت دیگری وجود نداشته است.»
در سال ۱۹۵۷، سارتر در دفاع از قاتل الجزایری، بن صدوق، که معاون رئیس مجلس نمایندگان الجزایر را به قتل رسانده بود، شهادت داد. او اعلام کرد که این یک مورد تروریستی نیست، بلکه یک قتل سیاسی است. قتلهایی ازاین نوع در دوران مقاومت قهرمانانه تلقی میشدند.
سارتر و سیمون دوبوار در تظاهرات و اقدامات خطرناکی شرکت کردند که منجر به چندین سوء قصد به جان سارتر توسط جنبش زیرزمینی فرانسه، سازمان ارتش مخفی (OAS) شد. مجله “Les temps modernes” که او در آن همکاری داشت، برخلاف حزب کمونیست فرانسه، از همان ابتدا از جنگ آزادیبخش الجزایر حمایت کرده و پروندههای زیادی، به عنوان مثال، در مورد شکنجههای دسته جمعی، اعدامهای بدون محاکمه، تجاوز به زنان، جابجاییهای اجباری وغیره منتشر کرده بود. این مجله علیه اعدام تروریستهای زن مانند جمیله بوهیرد و جمیله بوپاچا بوپاشا مبارزه میکرد. این مجله قبلاً مقالاتی از فانون را نیز منتشر کرده بود. سارتر فرانسه، را که خود را بیش از پیش در منازعه الجزایر درگیر میکرد، در فرآیندی از روانپریشی و فاشیسم میدید. …»
فانون از طریق ناشرش ماسپرو از سارتر خواسته بود که مقدمهای بر «دوزخیان زمین» بنویسد. دوبوار گزارش داد که آنها این کتاب را «مانیفستی افراطی از جهان سوم» میدانستند، «روان و آتشین، اما در عین حال پیچیده و ظریف». وقتی سارتر، بووار و فانون در تابستان ۱۹۶۱ در رم ملاقات کردند، مرد وی به شدت بیمار، در حالت تب و تاب وهیجان بود.
فرانتس فانون، ازتأثیرگذارترین متون جنبش ضداستعماری، بهویژه «دوزخیان روی زمین » les damnés de la terre را با پیشگفتاری که ژان پل سارتر، اندکی پیش از مرگش در سال ۱۹۶۱ نوشت.
ژان پل سارتردر پیشگفتار کتاب می نویسد:
«بیایید وقتمان را با مناجاتهای بیثمر و تقلیدهای تهوعآور تلف نکنیم. این اروپا , را رها کنید، جایی که هرگز از صحبت کردن درباره انسان دست نمیکشند، اما در هر کجا که آنها را پیدا میکنند، در گوشه و کنار هر خیابان خودشان، در تمام گوشه و کنار جهان، انسانها را به قتل میرسانند. قرنهاست که تقریباً تمام بشریت را به نام یک تجربه به اصطلاح معنوی خفه کردهاند.» لحن جدید است. چه کسی جرأت دارد چنین صحبت کند؟ این یک آفریقایی است، مردی از جهان سوم، یک «بومی» سابق. او اضافه میکند: «اروپا اکنون با چنان سرعت دیوانهوار و بیملاحظهای زندگی میکند که با سر به ورطه سقوط میکند؛ بهتر است از آن دوری کنیم.» به عبارت دیگر، کار او تمام است. حقیقتی که بیان آن خوشایند نیست، اما همه ما، اروپاییهای هموطن، در مغز استخوان خود به آن متقاعد شدهایم، مگر نه؟»
در ادامه آن به این مهم اشاره می کند که «. …سربازان ما در خارج از کشور، با رد جهانشمولی کشور مادر، «شرط تعداد» را در مورد نژاد بشر اعمال میکنند: از آنجایی که هیچ کس نمیتواند همنوع خود را بدون ارتکاب جرم به بردگی بگیرد، غارت کند یا بکشد، آنها این اصل را وضع میکنند که بومی یکی از همنوعان ما نیست. به قدرت تهاجمی ما ماموریت داده شده است که این قطعیت انتزاعی را به واقعیت تبدیل کند: دستور داده شده است که ساکنان کشور ضمیمه شده را به سطح میمونهای برتر تقلیل دهیم تا رفتار مهاجران با آنها مانند حیوانات بارکش توجیه شود. خشونت در مستعمرات نه تنها هدف خود را دور نگه داشتن این مردان برده از یکدیگر قرار میدهد؛ بلکه به دنبال غیرانسانی کردن آنها است. همه چیز برای از بین بردن سنتهای آنها، جایگزینی زبان ما به جای زبان آنها و نابودی فرهنگ آنها بدون دادن فرهنگ خودمان به آنها انجام خواهد شد. خستگی جسمی محض آنها را گیج خواهد کرد. اگر دهقانی گرسنه و بیمار، اگر روحی برایش باقی مانده باشد، ترس کار را تمام میکند؛ اسلحهها به سمت او نشانه گرفته میشوند؛ غیرنظامیان میآیند تا زمینش را تصرف کنند و با شلاق او را مجبور به کشت زمین برای خود کنند. اگر او مقاومت کند، سربازان شلیک میکنند و او مرده است؛ اگر تسلیم شود، خود را تحقیر میکند و دیگر اصلاً انسان نیست؛ شرم و ترس شخصیت او را از هم میپاشد و اعماق وجودش را تکهتکه میکند. این کار با موفقیت و توسط متخصصان انجام میشود: «خدمات روانشناسی» دیروز تأسیس نشده بودند؛ و شستشوی مغزی هم وجود نداشت. و با این حال، علیرغم این تلاشها، اهداف آنها در هیچ کجا محقق نشده است: نه در کنگو، جایی که دستهای سیاهپوستان قطع میشد، و نه در آنگولا، جایی که تا همین اواخر لبهای ناراضیان را سوراخ میکردند تا با قفل ببندند. من نمیگویم که تبدیل یک انسان به حیوان غیرممکن است، من فقط میگویم که بدون تضعیف قابل توجه او به آنجا نخواهید رسید. ضربات هرگز کافی نیستند؛ شما باید گرسنگی را بیشتر کنید، و این مشکل بردهداری است.»
کتاب «دوزخیان زمین» les damnés de la terre اثر فرانتس فانون بر مفاهیم مختلف «جنبش ۶۸» در مورد «سوژه انقلابی» تأثیر گذاشت! این نویسنده که در سال ۱۹۲۵ در مارتینیک متولد شد، یک «سوژه انقلابی» جمعی را به شیوهای بدیع – یعنی از نظر جامعهشناختی و روانشناختی – در جنبشهای آزادیبخش ضداستعماری که تغییرات تاریخی-جهانی مهمی را در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ ایجاد کردند، توصیف کرده بود. فانون زمانی که «مفهوم خشونت» او در مورد درگیریهای اجتماعی در کشورهای غربی به کار گرفته شد، از دنیا رفته بود.
او استعمارزدایی را «ملاقات دو نیروی ذاتاً متخاصم» توصیف کرد. بنابراین از این رو، «همیشه پدیدهای خشونتآمیز است. به هر کجا که نگاه کنید، از جمله: برخوردهای شخصی، تغییر نام باشگاههای ورزشی، ترکیب مهمانیهای کوکتل، پلیس، هیئت مدیره بانکهای دولتی یا خصوصی – استعمارزدایی صرفاً «نوع» خاصی از افراد را جایگزین میکند. بدون گذار، جایگزینی کامل و تمامعیار رخ میدهد.» هدف، نهادهای کاملاً جدید است: «…ظهور یک ملت جدید، تأسیس یک دولت جدید، روابط دیپلماتیک آن، جهتگیری سیاسی و اقتصادی آن.»
در فصل اول، «درباره خشونت»، فانون اشکال مختلف خشونتی را که بین استعمارگران و استعمارشدگان نقش داشته است، تجزیه و تحلیل میکند. این نه تنها تهدید علیه بدنهای فیزیکی، بلکه خشونت ساختاری را نیز در بر میگیرد: تمام اشکال بیقانونی که منجر به تبعیض سیستماتیک از نظر غذا، مسکن، بهداشت، آموزش و مشارکت سیاسی میشود. فانون استدلال میکند که خشونت فیزیکی مورد استفاده توسط استعمارشدگان، نشاندهنده یک خشونت متقابل ضروری تاریخی است. این خشونت علیه خشونت فیزیکی و ساختاری است که قدرت استعماری دائماً علیه استعمارشدگان به کار میبرد.
این تغییر نهادی و جایگزینی طبقه سیاسی نمیتوانست به صورت دموکراتیک انجام شود، زیرا ویژگی اصلی استعمار دقیقاً عدم گنجاندن استعمارشدگان به طور کلی یا به طور کلی در سیستمهای دموکراتیک کشورهای به اصطلاح مادر بود. لازم به ذکر است که فانون نظریههای خود را نه در رابطه با سرزمین مادری خود، جزیره مارتینیک فرانسه در آنتیل، بلکه در رابطه با الجزایر، مستعمره شمال آفریقا با حقوق مدنی به مراتب محرومتر، توسعه داد. حقوق مدنی سیاهپوستان آنتیل پیش از این در سال ۱۷۹۴ از طریق شورش بردگان هائیتی به دست آمده بود. تبعیض استعماری آنها تنها به صورت فشار نامحسوس از سوی زمینداران بزرگ بروز میکرد، که مانع از انتخاب نمایندگان سیاسی توسط کشاورزان سیاهپوست مستاجر تا اواخر قرن بیستم میشد. فانون که در جنگ جهانی دوم در نیروهای مسلح فرانسه آزاد تحت فرماندهی ژنرال شارل دوگل جنگید، تنها در اردوگاههای سربازان متوجه شد که نژادپرستی شدید هنوز در فرانسه وجود دارد و حتی به صورت نهادی در ارتش ریشه دوانده است.
این کتاب از قهراز خودجوشی،از وجدان ملی وفرهنگ سخن می گوید ونقش هر یک در انقلاب رهائی انسان و جامعه ی انسانی بر می شمرد»
«انیسا بومدین نویسنده، وکیل و بانوی اول سابق الجزایر است. او همسر هواری بومدین، رئیس جمهور الجزایر بود که از سال ۱۹۶۵ تا ۱۹۷۸ بر این کشور حکومت کرد. او به دویچه وله گفت: «فرانتس فانون نیز بخشی از تاریخ الجزایر است. او از استقلال دفاع کرد. او واقعاً فردی بینهایت محترم بود.»
با این حال، حتی در الجزایر، ۶۴ سال پس از مرگش، یاد او به روشنی در یادها نیست، همانطور که لازارى لابتر، ناشری که نوشتههای فانون را به عربی الجزایری ترجمه کرده است، میگوید: «نسلهای امروز، با گذشت زمان، چیز بیشتری در مورد تاریخ کشورشان، و به ویژه در مورد این موضوع، نمیدانند. و البته، به جز محافل بسیار کوچک، به جز دانشگاهها و روشنفکران، نام فانون برای نسلهای جوانتر معنای زیادی ندارد. این ممکن است به این دلیل باشد که آثار او در مدارس، دبیرستانها و دانشگاهها تدریس نمیشود» .
جمال صفری
فرانکفورت – ۲۰ جولای ۲۰۲۵