پارسا زندی

در روزگاری که حقیقت را به نرخ بازار میفروشند و آزادی را به مهر بیعت میبندند، هر که سخن راست گوید، نخست سنگ میخورد و آنگاه انگ. این قاعده دیرینه استبداد است؛ خواه با عمامه آید، خواه با تاج، و خواه با نقاب «نجات وطن» در کارزار مجازی.
گفتوگوی ترانه علیدوستی با بیبیسی فارسی، نه خطابهای برای تصاحب قدرت بود و نه مرثیهای برای کسب ترحم. سخنی بود ساده، انسانی و بیپیرایه؛ از جنس آنچه شهروندی مسئول میگوید وقتی درد را دیده و هزینه را پرداخته است. اما همین سادگی صادقانه بر اهل هیاهو گران آمد؛ چرا که آنان به غوغا خو کردهاند و از آینه میهراسند.
هنوز غبار رفتارهای هنجارشکنانه جماعتی که گذشته را قبله کردهاند در مشهد فرو ننشسته بود که توپخانه مجازیشان آتش گشود. دیروز نرگس محمدی، امروز ترانه علیدوستی؛ و فردا هر که جرئت کند بگوید آزادی، بیآنکه زانو زند. قاعده روشن است: هر که در خط شاهاللهی نایستد، باید شکسته شود؛ نه به نقد، که به تخریب. نه به گفتوگو، که به هجوم.
این جماعت، که خود را آلترناتیو استبداد میخوانند، در کردار چیزی جز بازنویسی همان منطق حذف نیستند. با پرچمی دیگر، اما با همان دستور کار: یا با ما، یا بر ما. آزادی را وعده میدهند، اما نخستین واکنشان به صدای مستقل، فحاشی و پروندهسازی است. دموکراسی را فریاد میزنند، اما تاب شنیدن روایت ناهمساز ندارند. چه شباهتهاست میان اینان و آنان که مدعی براندازیشان هستند؛ تفاوت اگر هست، در رنگ نقاب است، نه در جنس تیغ.
ترانه علیدوستی از مسئولیت اجتماعی گفت؛ از پیوند ناگسستنی میان هنر و حقیقت. گفت که سکوت، بیطرفی نیست؛ و خاموشی در برابر بیعدالتی، انتخابی است که سودش به جیب ستم میرود. از هزینهها گفت؛ از فشارها، از محدودیتها، از بازداشت؛ بیآنکه خود را قهرمان بنامد یا طلبکار مردم شود. همین پرهیز از قهرمانسازی، خشم قهرمانتراشان مجازی را شعلهور کرد؛ آنان که به بت نیاز دارند، نه به انسان.
آنان که آزادی را در بازگشت به گذشته جستوجو میکنند، گویی فراموش کردهاند که تاریخ، معلمی سختگیر است. هر قدرتی که نقد را برنتابد، هر جریانی که مخالف را له کند، هر صدایی که جز خود را خفه سازد، اگر امروز در تبعید است، فردا اگر به مسند رسد، همان خواهد کرد که دیروز نکوهش میکرد. استبداد نام عوض میکند؛ خوی نه.
سعدی گفته بود زبان نرم مار را از سوراخ بیرون آرد. این جماعت اما نه زبان نرم دارند و نه صبر شنیدن؛ تنها سنگ دارند و غوغا. و سنگ، هرچند بسیار، آفتاب را نمیپوشاند. ترانه آفتاب نشد به ادعا؛ آفتاب بود به حضور. مجلس را روشن کرد، نه با فریاد، که با روشنی.
و چه نیکوست که بدانند:
ایران دختران بسیار دارد؛
هر که یکی را بیازارد، هزار صدا برمیخیزد.
و آزادی میراث هیچ تاج و تسبیحی نیست؛
حق مردمی است که دیگر نمیخواهند به نام نجات، دوباره اسیر شوند.
ترانهای بدرخشید و ماه مجلس شد؛
و ماه هرچه بدرخشد،
خفاشان را قرار نماند
پارسا زندی (مشاور حقوقی)