«طرح جمعآوری بساطگستران و فروشندگان غیرمجاز در محدوده خیابان کریمخان بهصورت مستمر اجرا خواهد شد». این جمله بخشی از بنر نصبشده در خیابانهای کریمخان و ایرانشهر در تهران است. اما مگر زندگی تورمزده در ایران اجازه میدهد این دختران و پسران جوان بیخیال کار و کاسبی شوند.
خیابان شلوغ و پررفتوآمد است. عدهای دختر و پسر نوجوان و جوان که بیشترشان دانشآموز یا دانشجوی رشتههای هنری و صنعتی هستند و برای تامین معاش و مخارج تحصیل در این رشتههای پرهزینه، مجبور هستند کار کنند، حتی اگر شده کنار خیابان و با ترس و لرز، و زیر فشار اینکه هر لحظه ممکن است مامورها بریزند و دار و ندارشان را جمع کرده و با خود ببرند.

«نارین»، دختر نوجوانی که کنار بساط زیورآلاتش نشسته و سر در گوشی موبایلش فرو برده و سخت مشغول بالا و پایین کردن صفحه اینستاگرامش است تا شاید آنجا هم چند مشتری داشته باشد، وقتی با این سوال مواجه میشود که کار و بار چطور است؟ میگوید: «همانطور که میبینی شب است و این خیابان شلوغ. اما بیشتر رهگذران خریدار نیستند، آمدهاند تا فقط بچرخند. یک انگشتر بسیار زیبا را نشان داد و میافزاید: این را با فلز یک قاشق قدیمی ساختم. کار دست و قیمتش تنها 350 هزار تومان است. اما مردم دیگر توان خرید همینها را هم ندارند.
غروب که میشود با هزار ترس از اینکه ماموران حمله کنند، بساطمان را پهن کرده تا شاید چند تکه از چیزهایی که هنر دستان خودمان است و با سرمایه اندک آنها را درست کردهایم، بفروشیم و با درآمدش خرج روزمره، شهریه دانشگاه و وسایلی که در طول ترم نیاز داریم را بخریم. اما امسال اوضاع خیلی خراب است. مشتری کم شده، مردم دل و دماغ ندارند، خیلیها که اغلبشان هم جوان هستند، فقط در این پیادهروها میچرخند و قصد خرید ندارند.»

کمی آنطرفتر، «ارشیا»، پسر جوان و دانشجوی هنر دانشگاه تهران هم بساطش را پهن کرده. اما بساط او هنر ساخته دستش نیست، بلکه بخشی از دارایی و چیزهایی است که دوست دارد. مثل کتاب، نوار کاستهای قدیمی و صفحات گرامافون . تعدادی از کتابهای کمکدرسی ترمهای پیشش هم هست.
او میگوید: «این کتابها خیلی وقت است از آخرین چاپش گذشته و در بازار به سختی پیدا میشود. خیلی هم دوستشان دارم، حتما در آینده به آنها احتیاج خواهم داشت، اما چه کنم که امروز به پولش احتیاج دارم و مجبورم از آنها دل کرده تا هزینه ترم بعد را جور کنم.»
در امتداد این مسیر که قدم میزنی، چیزهای زیادی را روی بساطها میبینی که معلوم است بیشترشان با مواد اولیه ارزان و توسط خود همین بچهها ساخته شده است. از شمعهای عطری و کیفدستیهای پارچهای گرفته تا انواع عروسک، زیورآلات سنگی یا تشکیلشده از مهرههای رنگی و تابلوهای خطاطی و غیره. بیشتر این بچهها بسیار جوان و با ظاهری متفاوت، شاید شبیه برخی از همنسلیهایشان در کشورهای غربی، اما به گفته «سروشا»، آمال و آرزوهای زیادی در دل ندارند و دلشان میخواهد فقط مانند جوانان و نوجوانان همان کشورها یک زندگی آرام داشته باشند و کار کنند. اما مگر میشود؟
او میافزاید: «زیر همین تابلویی که میبینی تهدیدمان کرده که بساطمان را جمع میکنند، نشستهایم و کاسبی میکنیم. چارهای نداریم. ما انتظارمان واقعا داشتن حداقلهاست، اما با این وضعیت اقتصادی و قیمتهای وحشتناک مواد خوراکی روزمره و خرج دانشگاه، حاضر شدیم ترس را به جان خریده و باز هم بساط کنیم.»

