
مقدمه:
هر سخنرانی، اگرچه در همان ساعتی که گفته میشود به پایان میرسد، اما سخنانی که در آن گفته شده است، گاه تازه از فردای آن روز آغاز میشوند. همایش تورنتو نیز از همین جنس است، سخن از گذار، سازماندهی، تغییر تاکتیک و فردای ایران بود و در پایان، باز هم وعده «صبح آزادی» به میان آمد.
اما وقتی سخن از آینده با وعدههای گذشته گره خورده باشد، نمیتوان تنها به زیبایی کلمات بسنده کرد. باید به یاد آورد چه گفته شد، چه وعده داده شد، چه چیزی تحقق یافت و بهای تحقق نیافتن آن وعدهها را چه کسانی پرداختند.
این نوشته نه از سر مخالفت با آزادی است و نه انکار آرزوی ایرانی آزاد و آباد، سخن بر سر چیز دیگری است: وقتی کسی خود را در جایگاه راهبری یک گذار سیاسی قرار میدهد، سخنانش دیگر صرفا رویا و آرزو نیست، هر وعده، مسئولیت میآورد و هر فراخوان، حسابی دارد.
از این منظر، سخنان تورنتو را باید نه فقط با گوش امروز، که با حافظه دیروز شنید…
در سخن از فردای ایران بسیار گفته شد،اما حکایت دیروز هنوز بر سر زبان مردم است و دفتر حساب بسته نشده.
در تورنتو، در مجلسی که به نام کوروش بزرگ آراسته بود، رضا پهلوی از ایران گفت، از آزادی و اتحاد و سازماندهی و تغییر تاکتیک، و در پایان نیز مژده داد که «صبح ازادی» نزدیک است.
این سخن البته نیکوست، چه کسی از صبح بدش آید؟ اما حکایت آن است که این صبح، سالهاست در راه است. هر بار نشانی تازه میدهند و میگویند این بار دیگر نزدیک است. مردم نیز، از سر امید، گوش میدهند، چه آدمی که سالها در تاریکی مانده باشد، با اندک نوری نیز دل خوش میکند.
اما سیاست جای خواب دیدن نیست، که اگر کسی خواب خویش را به مردم بفروشد، بهای آن را نیز باید به حساب آورد.
در تورنتو گفته شد که تاکتیکها تغییر کرده، سازماندهی گستردهتر شده و شرایط مبارزه دیگر مانند گذشته نیست. این سخن، به خودی خود، پرسشی ساده پیش میآورد: تاکتیک تازه چیست؟
زیرا مردم ایران یک بار به فراخوانها اعتماد کردند، به وعده آمدن مردم به خیابان، به پیوستن نیروها، به در دست گرفتن نهادها و مراکز حکومتی، به رسیدن «کمک» و حتی به وعده تشکیل و پیوستن «گارد جاویدان». از «لحظه نهایی» سخن گفته شد و چنین تصویر شد که کار دیگر به پایان خود نزدیک است.
اما آن پایان که وعده داده شد، چنان که گفته بودند از راه نرسید. آنچه برای مردم ماند، در بسیاری موارد، نه پیروزی که هزینه بود: کشته، زندان، اعدام و خانوادههایی که هنوز داغ آن روزها را بر دل دارند.
و اینجا حکایتی دیگر نیز هست که نمیتوان به آسانی از کنار آن گذشت.
در گفتگویی مستقیم با رویترز، رضا پهلوی درباره آن روزها چنان سخن گفت که از آن چنین برمیآید که گویا فراخوان اصلی او، بیرون آمدن مردم به خیابان نبوده است. اگر این روایت را کنار سخنان و فراخوانهای همان روزگار بگذاریم، پرسشی طبیعی پدید میآید: اگر آن روز مردم را به میدان فرا نخوانده بود، پس آن همه سخن از خیابان، پیوستن نیروها، رسیدن کمک، گارد جاویدان و «لحظه نهایی» برای چه بود؟
آدمی را به یاد آن مردی میاندازد که پس از فرو ریختن دیوار، بیل را پشت سر خود پنهان کرد و گفت: «من فقط گفته بودم باغ را آب دهید.»
مردم اما دفتر حافظه دارند.
آنچه گفته شد، شنیدهاند، آنچه کردند، به جان خویش آزمودهاند، و بهایش را نیز پرداختهاند. از این رو، سخن تازه هر قدر از «تغییر تاکتیک» بگوید، پرسش قدیمی را از میان نمیبرد: چه چیزی تغییر کرده است و چه چیزی از آن تجربه آموخته شده؟
زیرا تغییر تاکتیک فقط تغییر واژهها نیست. اگر دیروز وعده «کمک در راه است» داده شد، امروز باید روشن باشد که این کمک چیست. اگر دیروز از آمدن مردم به خیابان سخن رفت، امروز باید معلوم باشد که برای حفظ جان آنان چه تدبیری وجود دارد. و اگر فردا قرار است ساختاری تازه برپا شود، باید از همین امروز دانست که قدرت در آن ساختار چگونه مهار خواهد شد.
چهار اصل نیز در سخنان تورنتو مطرح شد: تمامیت ارضی ایران، جدایی دین از حکومت، آزادیهای فردی و برابری شهروندان، و تعیین شکل حکومت آینده به دست مردم از طریق رأی آزاد.
این اصول در سطح کلی روشناند، اما در سیاست، مشکل غالباً از جایی آغاز میشود که اصول زیبا به زمین واقعیت میرسند. اگر دوره گذار با هدایت یک نفر باشد، حد و مدت این هدایت چیست؟ اگر فرمانی خطا بود، چه نهادی میتواند جلوی آن را بگیرد؟ اگر مردم با تصمیم حاکم اختلاف داشتند، داور کیست؟
ملک را تنها با صاحب خوب نمیتوان اداره کرد، قانون باید چنان باشد که اگر فردا صاحب بدی هم بر سر کار آمد، نتواند هرچه خواست با ملک مردم بکند.
و این همان جایی است که «رویافروشی سیاسی» باید جای خود را به پاسخهای روشن بدهد. مردم دیگر فقط نمیخواهند بدانند صبح نزدیک است، میخواهند بدانند پس از طلوع آفتاب چه خواهد شد.
ایران سرزمین خوابهای سیاسی بسیار دیده است. هر کس از راهی آمده و برای فردای این سرزمین تصویری کشیده است. اما ایران ملک خوابهای هیچکس نیست.
جنبش «زن، زندگی، آزادی» نیز نشان داد که بخشی از جامعه میتواند خواست خود را از دل خویش بیان کند و برای آینده، تنها منتظر نسخهای که از بیرون نوشته شود نماند. بگذارید مردم راه خود را خود تعیین کنند؛ نه آنکه هر بار کسی از دور صبحی تازه وعده دهد و مردم در تاریکی، بهای رسیدن آن صبح را بپردازند.
این بار، پیش از آنکه وعده صبح را باور کنیم، شاید پرسش مهمتر این باشد:
اگر صبح نیامد، حساب این وعده با کیست؟
و چه بسیار کسان که برای ملتها آینده نوشتند، اما چون روز حساب رسید، قلم را زمین گذاشتند.
نتیجه گیری:
در پایان، مسئله اصلی نه این است که «صبح آزادی» را باور کنیم یا نه؛ مسئله آن است که پیش از باور کردن هر وعده تازه، از وعدههای پیشین حساب بخواهیم. تغییر تاکتیک، اگر قرار است معنایی داشته باشد، باید با تغییر در شیوه پاسخگویی، روشن شدن مسئولیتها و تضمین جان و حقوق مردم همراه باشد، وگرنه تغییر نام تاکتیکها، چیزی بیش از تغییر جامه یک سخن قدیمی نیست.
ایران بیش از آنکه به وعدههای زیبا نیاز داشته باشد، به پاسخهای روشن و نهادهایی نیاز دارد که قدرت را محدود کنند، زیرا هیچ فردی، هر اندازه محبوب یا خوشنام، نباید چنان بزرگ شود که قانون در برابر او کوچک بماند.
و شاید مهمتر از همه، باید پذیرفت که آینده ایران ملک هیچ فرد، خاندان یا گروهی نیست. مردم ایران حق دارند درباره شکل حکومت و مسیر آینده کشور خود تصمیم بگیرند و راه خویش را خود برگزینند. آزادی، اگر قرار است معنایی داشته باشد، از همین حق انتخاب آغاز میشود.
پس بگذارید این بار، پیش از آنکه از «صبح آزادی» سخن بگوییم، از روز پس از آن نیز بپرسیم، از آن روزی که چراغها روشن شد و هیجان تریبونها فرونشست. آن هنگام است که معلوم میشود چه کسی نقشه راه داشته و چه کسی تنها وعده صبح داده است.
و چه بهتر که این بار، صبح ایران نه وعدهای از دور، که انتخابی از سوی خود مردم باشد.
پارسا زندی ( مشاور حقوقی )