
بهروز ورزنده
«وقتی کودک بودم، فکر میکردم آدمها چقدر بزرگاند و از آنان میترسیدم؛ اما وقتی بزرگ شدم، دیدم که بعضی از آدمها چقدر کوچکاند».
– آلفرد هیچکاک –
این جملهی منسوب به هیچکاک، نهتنها یک مشاهدهی شخصی، بلکه تصویری گویا از حقیقت سیاسی نظامهای خودکامانه است. در نظامهای خودکامه، قدرت در دست یک نفر متمرکز میشود، و دیگران — حتی کارگزاران ارشد حکومت — در برابر او کوچک و بیاراده مینمایند.
امیرعباس هویدا، نخستوزیر دوران پهلوی، در مصاحبهای با مجلهی نیوزویک این واقعیت را به خوبی به نمایش گذاشت:
«در کشورهای غربی، برای یک تصمیمگیری کوچک، مدتها در مجلس و سنا بحث و گفتوگو میشود، چندین بار رأیگیری صورت میگیرد و وقت زیادی صرف میشود؛ اما در اینجا کافی است ما به حضور شاهنشاه برویم و نظر ایشان را — که همیشه بهترین راهحلهاست — جویا شویم و به آن عمل کنیم».
هویدا، به عنوان یکی از کارگزاران ارشد نظام پهلوی، روشنفکری بود که در دستگاهی فعالیت میکرد که تمامی اجزای آن، از خردترین تصمیمها تا کلانترین سیاستهای کشور، مطلقاً حول ارادهی یک شخص میچرخید
او سالها کرسی نخستوزیری دودمان پهلوی را در اختیار داشت، اما سرانجام در روزهای طوفانی انقلاب و فروپاشی نظام پادشاهی، در دادگاه انقلاب محاکمه و اعدام شد و به تاریخ پیوست.
اما شاید او در واپسین لحظات پیش از اعدام، سرانجام به حقیقتی پی برد که سالها از دیدنش عاجز بود:
آنان که او بزرگ میپنداشت و در برابرشان سر خم میکرد، چقدر کوچک بودند.
و شاید طنز تلخ تاریخ همینجا باشد:
مردی که سالها در برابر قدرتِ یک نفر، از «بهترین راهحلها»ی او سخن میگفت، سرانجام خود در برابر قدرتی دیگر، اینبار در هیئتِ خشن انقلاب، بیدفاع ایستاد.
تاریخ گاه «بزرگان» را از ارتفاعی که برای خود ساختهاند، به زمین میکوبد؛ و آنگاه است که معلوم میشود چه کسی تنها به مدد قدرت، بزرگ جلوه میکرده است.