
تفاهمنامه اسلامآباد فقط یک آتشبس موقت نبود؛ یک فرصت آزمایشی برای دیدن این بود که تهران و واشنگتن میتوانند اختلافهای بزرگ را بدون بازگشت فوری به جنگ مدیریت کنند یا نه. متن ۱۴بندی تفاهمنامه، توقف عملیات نظامی، آغاز مذاکرات حداکثر ۶۰روزه و مجموعهای از تعهدات متقابل درباره محاصره دریایی، عبور کشتیهای تجاری، صادرات نفت و پرونده هستهای را کنار هم قرار داده بود. بند چهار، آمریکا را موظف میکرد رفع محاصره دریایی را بلافاصله آغاز و حداکثر ظرف ۳۰ روز کامل کند؛ بند پنج نیز ایران را متعهد میکرد با «حداکثر تلاش» عبور امن کشتیهای تجاری را فراهم کند.
نقطه شکست دقیقاً همینجا بود. بند چهار ابهامهایی داشت و میشد درباره نحوه اجرای آن اختلاف کرد؛ اما اختلاف درباره یک بند، هنوز اختلاف دیپلماتیک بود. میشد آن را ثبت کرد، به میانجیها سپرد، درباره آن مذاکره کرد و از واشنگتن توضیح خواست. حتی میشد عمان، قطر، پاکستان یا مقامهای ارشد آمریکایی را وارد یک سازوکار فوری حل اختلاف کرد. خود تفاهمنامه نیز برای اجرای آن، سازوکار نظارت پیشبینی کرده بود.
اما در روزهای بعد، مسئله از اختلاف تفسیری به اختلاف عملیاتی منتقل شد. مسیرهای دریایی تحت نظارت عمان فعال شدند و تهران آنها را با ترتیبات مورد انتظار خود سازگار نمیدانست. سپس در ۲۵ ژوئن یک کشتی تجاری هدف قرار گرفت و دو روز بعد یک نفتکش حامل نفت قطر مورد اصابت قرار گرفت. این حوادث در شرایطی رخ داد که هنوز تفاهمنامه برقرار بود و همین موضوع، بحران هرمز را مستقیماً به بحران آتشبس تبدیل کرد.
اینجا یک خطای محاسباتی مهم رخ داد: اختلافی که میتوانست به پرونده تخلف طرف مقابل تبدیل شود، با شلیک به پرونده امنیتی علیه خود ایران تبدیل شد. آمریکا حمله به کشتی تجاری را نقض آتشبس اعلام کرد و روز بعد اهدافی در ایران را زد. چند روز بعد نیز چرخه حمله و پاسخ ادامه یافت. یعنی تهران، به جای آنکه هزینه خلف وعده احتمالی آمریکا را از مسیر دیپلماسی بالا ببرد، ناخواسته به واشنگتن امکان داد هزینه نقض تفاهم را از مسیر نظامی تعریف کند.
این تفاوت کوچکی نیست. در سیاست خارجی، روایتِ اختلاف بخشی از قدرت است. اگر کشوری بتواند نشان دهد طرف مقابل تعهدش را نقض کرده، میتواند میانجی، افکار عمومی و حتی متحدان طرف مقابل را به میدان بیاورد. اما وقتی نخستین تصویر بحران، حمله به کشتی تجاری باشد، میدان روایت تغییر میکند. دیگر همه درباره این بحث نمیکنند که چه کسی ابتدا کدام تعهد را اجرا نکرد؛ بحث به امنیت کشتیرانی و پاسخ نظامی منتقل میشود.
تجربه اسلامآباد یک درس سخت دارد: اهرم، فقط توانایی ضربهزدن نیست؛ توانایی نزدن هم هست. گاهی قدرت واقعی در این است که کشوری بتواند اقدام طرف مقابل را تحمل کند، مستند کند، رسانهای کند و از آن سرمایه دیپلماتیک بسازد. شلیک، اهرم را مصرف میکند؛ دیپلماسی میتواند همان اهرم را چندبار به کار بیندازد.
از دست رفتن تفاهمنامه نیز فقط از بین رفتن چند بند حقوقی نبود. یک سرمایه اعتماد سوخت. پس از آن، هر تعهد جدید با سوءظن بیشتری خوانده شد، هر مسیر دریایی با ریسک بیشتری همراه شد و هر اقدام متقابل، احتمال بازگشت به درگیری را بالاتر برد. حتی یک توافق موقت، اگر درست مدیریت شود، میتواند سکوی توافق بزرگتر باشد؛ اما اگر اختلافهای آن مدیریت نشود، همان توافق موقت به سند اتهام متقابل تبدیل میشود.
اینجا باید یک تفکیک مهم انجام داد. نقد این خطای محاسباتی به معنای نادیده گرفتن مسئولیت آمریکا نیست. اگر واشنگتن تعهدات خود را درباره رفع محاصره یا محدودیتهای دریایی آنگونه که تهران انتظار داشت اجرا نکرده باشد، آن اقدام باید موضوع اعتراض رسمی و فشار دیپلماتیک قرار میگرفت. اما تخلف احتمالی یک طرف، مجوز خودکار برای اقدامی نیست که چندین تعهد دیگر را هم در معرض فروپاشی قرار دهد.
اسلامآباد از همینجا برای امروز پیام دارد. هر توافق آینده باید سازوکار حل اختلاف داشته باشد؛ نه فقط فهرست تعهدات. باید معلوم باشد اگر یک طرف مدعی شد دیگری تخلف کرده، چه کسی ظرف چند ساعت یا چند روز موضوع را بررسی میکند، چه اقدامی موقتاً متوقف میشود و چگونه اختلاف پیش از تبدیلشدن به درگیری نظامی مهار خواهد شد.
تفاهم خوب فقط توافق درباره «چه چیزی» نیست؛ توافق درباره لحظهای است که دو طرف با هم اختلاف پیدا میکنند. چون هیچ توافقی بدون اختلاف اجرا نمیشود. هنر دیپلماسی، حذف اختلاف نیست؛ جلوگیری از تبدیل اختلاف به گلوله است.
اسلامآباد دقیقاً در همین آزمون شکست خورد.
«وقتی اختلاف را میتوان با یک تماس حل کرد، شلیک کردن یعنی خرج کردن آینده برای حل نکردن امروز.»
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo