مهرگان، آیین مهر در روزگار بی‌مهری

Friday, 2nd October, 2026
اندازه قلم متن

       

    « پارسا زندی »

آیینی کهن برای یادآوری مهر، داد، همبستگی و امید در ایران امروز    

 

امروز، دهم مهرماه است، روزی که در گاه‌شماری کهن ایرانی به نام «مهر» آراسته است. و چه نامی شایسته‌تر از مهر، برای روزگاری که آدمی بیش از هر زمان به مهر و دوستی محتاج است.

مهرگان را نمی‌توان تنها جشنی از میان جشن‌های کهن ایران دانست، مهرگان بخشی از حافظه تاریخی و فرهنگی این سرزمین است، یادگار روزگاری که ایرانیان، روز و ماه و فصل را تنها با گذر زمان نمی‌سنجیدند، بلکه هر یک را معنایی می‌بخشیدند و در پس هر نام، پندی برای زندگی می‌جستند.

در جهان‌بینی ایرانی، سال دوازده خانه بی‌جان در دفتر تقویم نبود، هر ماه نامی داشت و هر نام پیامی. «مهر» نام پیمان و دوستی و پیوند بود، و از همین روست که پس از گذشت هزاران سال، هنوز «مهر» در زبان ما زنده است: مهر مادر، مهر یار، مهر دوست و مهر میهن.

گویی روزگار پیر شده است، اما این واژه پیر نشده.

فریدون و ضحاک، قصه‌ای که هنوز زنده است

در حافظه اسطوره‌ای ایران، مهرگان با داستان فریدون و شکست ضحاک پیوند خورده است، روایتی که در شاهنامه و سنت‌های حماسی ایران، نماد پیروزی داد بر بیداد و روشنایی بر تاریکی است.

ضحاک در این داستان، تنها نام یک فرمانروا نیست، صورت اسطوره‌ای روزگاری است که ترس بر جان مردم چیره شده و ظلم، جامه عادت پوشیده است. فریدون نیز تنها یک پهلوان نیست، نماد اراده‌ای است که از میان مردم برمی‌خیزد و می‌گوید هیچ تاریکی، هرچند دیرپا، حق ندارد خود را سرنوشت ابدی آدمی بداند.

این داستان را نباید همچون یک واقعه تاریخی اثبات‌شده خواند، اما حقیقتی در آن نهفته است که پس از هزاران سال هنوز جان دارد: ایرانیان از دیرباز برای آزادی، داد، پیمان و روشنایی، داستان و اسطوره ساخته‌اند.

در فرهنگ ایرانی، پهلوان تنها آن نیست که بر دشمن غلبه کند، پهلوان آن است که در برابر بیداد بایستد و جهان را اندکی به سوی داد نزدیکتر کند.

ایران، سرزمینی که تاریخش از عمر بسیاری از حکومت‌ها بلندتر است

ایران را اگر تنها با مرزهای سیاسی امروز بسنجیم، بخش کوچکی از حقیقت را دیده‌ایم.

ایران، پیش از آنکه نام یک دولت باشد، نام یک حوزه تمدنی بود، سرزمینی که در آن شهرها برآمدند و فرو ریختند، شاهنشاهی‌ها پدید آمدند و از میان رفتند، آیین‌ها دگرگون شدند و زبان‌ها پوست انداختند، اما رشته‌ای از فرهنگ و حافظه همچنان باقی ماند.

از هخامنشیان و ساسانیان تا روزگار اسلامی و صفوی و قاجار و ایران امروز، این سرزمین بارها چهره عوض کرده است، اما هر بار چیزی از گذشته را با خود به آینده برده است: گاه یک واژه، گاه یک بنا، گاه یک شعر، گاه یک آیین و گاه تنها خاطره‌ای که مادربزرگی برای نوه‌اش نقل کرده است.

تمدن‌ها همیشه با سنگ و کاخ زنده نمی‌مانند.

گاهی یک ملت، تمام تاریخ خود را در یک سفره نگه می‌دارد، در یک شعر، در یک آواز، در نوروز، در شب یلدا و در مهرگان.

و امروز، ما کجای این راه ایستاده‌ایم؟

این پرسش، پاسخی ساده ندارد.

ایران امروز نه همان ایران هخامنشی است، نه ساسانی و نه صفوی، همانگونه که هیچ ملتی در جهان عینا همان نیست که هزار یا دو هزار سال پیش بوده است.

ایران امروز از لایه‌های بسیار ساخته شده است: ایران باستان، ایران اسلامی، ایران شیعی، ایران ادبی، ایران شهری و روستایی، ایران مشروطه و ایران مدرن. هیچیک به تنهایی تمام حقیقت ایران نیستند.

اسلام نیز هنگامی که به ایران آمد، با سرزمینی بی‌پیشینه روبه‌رو نشد. اینجا زبان و ادب و دانش و هنر و آیین‌های دیرینه وجود داشت. در سده‌های پس از آن نیز ایرانیان در شکل‌گیری تمدن اسلامی سهمی بزرگ داشتند، در فلسفه و پزشکی و دانش و شعر و معماری.

از سوی دیگر، بسیاری از آیین‌های ایرانی نیز در گذر زمان دگرگون شدند، با باورهای تازه درآمیختند و به زندگی خود ادامه دادند.

پس تاریخ ایران، قصه ساده آمدن یک فرهنگ و نابودی فرهنگ دیگر نیست؛ قصه هزاران سال کشمکش، آمیختگی، دگرگونی و بازآفرینی است.

چگونه از آن همه شکوه به امروز رسیده‌ایم؟

این پرسش را نمی‌توان تنها با یک نام، یک حکومت، یک دین یا یک واقعه پاسخ داد.

روزگار ما حاصل قرن‌ها دگرگونی است: جنگ‌ها، یورش‌ها، دگرگونی‌های سیاسی و اجتماعی، ورود مدرنیته، انقلاب‌ها، جنگ، مهاجرت، بحران‌های اقتصادی، تغییر نسل‌ها و کشاکش روایت‌های گوناگون از ایران.

از همین روست که ایرانی امروز گاه در میان چند جهان ایستاده است، گذشته‌ای که به آن می‌بالد، اکنونی که با دشواری‌های بسیار دست و پنجه نرم می‌کند و آینده‌ای که هنوز شکل نگرفته است.

اما یک نکته را نباید از یاد برد:

ایران را نباید تنها از روی حکومت‌هایش شناخت.

ایران را باید در فردوسی و حافظ و سعدی و خیام وسایر شاعران و ادیبان و نویسندگان بزرگ ایرانی جست، در معماری اصفهان و یزد و شیراز، در موسیقی خراسان و کردستان و آذربایجان و جنوب؛ در قصه‌های مادربزرگ‌ها،در سفره‌ای که برای مهمان گسترده می‌شود، و در دل ایرانی‌ای که هزاران کیلومتر دور از وطن، با شنیدن یک شعر فارسی ناگهان هوای خانه به سرش می‌زند.

حکومت‌ها می‌آیند و می‌روند،اما مردم‌اند که زبان را نگه می‌دارند، قصه را به کودک می‌آموزند و آیین را از نسلی به نسل دیگر می‌رسانند.

دوازده ماه، دوازده معنا

یکی از شگفتی‌های فرهنگ ایرانی آن است که زمان را با معنا آمیخته است.

فروردین، اردیبهشت، خرداد، تیر، مرداد، شهریور، مهر، آبان، آذر، دی، بهمن و اسفند، این نام‌ها تنها شماره‌های تقویم نیستند. هر یک پنجره‌ای است به جهان ذهنی ایرانیان.

در این فرهنگ، سال خطی بی‌معنا نبود، چرخه‌ای بود از آمدن و رفتن، روییدن و خشکیدن، گرما و سرما، مرگ و زایش.

و در میان این نام‌ها، «مهر» معنایی دارد که شاید امروز بیش از هر زمان دیگری به آن محتاجیم.

زیرا جامعه‌ای که در آن مهر کم شود، هرچند ثروتمند باشد، فقیر است، و جامعه‌ای که آدم‌ها در آن یکدیگر را تنها با عقیده و قوم و طبقه و عنوان ببینند، دیر یا زود از سرمایه انسانی خویش تهی خواهد شد.

مهرگان، در ژرف‌ترین معنای خود، جشن با هم بودن است.

سفره‌ای که فقط سفره نیست

در مهرگان سفره می‌گسترانند،اما آن سفره تنها برای خوردن نیست.

میوه و نان و دانه و شیرینی و گل و روشنایی بر سفره می‌نشیند، هرچه از زمین آمده است، با احترام به خانه بازمی‌گردد.

در این آیین، سپاس از طبیعت و شادی جمعی و دیدار دوستان و خویشان در کنار یکدیگر معنا می‌یابد.

چه پیام زیبایی برای روزگار ما!

انسان مالک مطلق طبیعت نیست، مهمان آن است. و مهمان، رسم ادب می‌داند که برای نعمت‌هایی که یافته است، سپاسگزار باشد.

مهرگان در روزگار بی‌مهری

امروز آدمیان بیش از همیشه به یکدیگر دسترسی دارند، اما شاید کمتر از گذشته یکدیگر را می‌شناسند.

صفحه‌های نمایش بسیار شده، اما گفتگوکم شده است. ارتباط بیشتر شده، اما نزدیکی همیشه بیشتر نشده است.

در چنین جهانی، آیینی که آدمیان را به دیدار، هدیه دادن، شادی، سپاس و کنار هم نشستن فرامی‌خواند، تنها یادگار گذشته نیست؛ نیازی برای امروز است.

مهرگان به ما یادآوری می‌کند که برای خوشحال کردن دیگری، همیشه به کارهای بزرگ نیاز نیست.

گاه یک شاخه گل کافی است؛
یک دیدار،
یک «دوستت دارم»،
یک «ببخش»،
یک «یادت بودم».

تمدن از همین چیزهای کوچک ساخته می‌شود.

فریدون‌های امروز

اگر از فریدون سخن می‌گوییم، نباید تنها در گذشته به دنبال پهلوان بگردیم.

هر روزگار فریدون‌های خود را دارد، اما پهلوان امروز الزاما شمشیر در دست ندارد.

ممکن است پزشکی باشد که در دشوارترین روزها کنار بیمار خود می‌ایستد،معلمی باشد که در روستایی دورافتاده چراغ دانش را روشن نگه می‌دارد،کارگری باشد که با دست‌های پینه‌بسته خانواده‌ای را نان می‌دهد، مادری باشد که در سختی امید را به فرزندش می‌آموزد، یا جوانی باشد که با همه دل‌زدگی‌ها، هنوز به ساختن فردایی بهتر می‌اندیشد.

پهلوان در فرهنگ ایرانی، فقط زورمند نیست.

پهلوان آن است که چون قدرت دارد، دیگری را خوار نکند؛ چون خشمگین است، ظلم نکند؛ چون می‌تواند ببخشد، انتقام را برنگزیند، و چون می‌تواند دست دیگری را بگیرد، دست خود را پس نکشد.

ما از گذشته نیامده‌ایم که در گذشته بمانیم

افتخار به ایران، اگر تنها به تکرار نام کوروش و داریوش و تخت جمشید محدود شود، فرهنگ نیست، خاطره است.

اسلام در پی فتوحات نظامی مسلمانان و شکست دولت ساسانی وارد ایران شد،رویدادی که با جنگ، مقاومت و فروپاشی ساختار سیاسی ایران همراه بود. اما ورود اسلام به معنای پایان فرهنگ ایرانی نبود. ایرانیان در سده‌های پس از آن، ضمن پذیرش و دگرگونی‌های تازه، زبان، ادب و بسیاری از عناصر فرهنگی خود را حفظ کردند و خود نیز در شکل‌گیری تمدن اسلامی نقش مهمی داشتند.

از این رو، ایران امروز حاصل هزاران سال دگرگونی، مقاومت و آمیختگی فرهنگی است، و شناخت ایران، بدون شناخت هم میراث ایران باستان و هم تاریخ ایران پس از اسلام، کامل نخواهد بود.

فرهنگ زنده، چیزی است که از گذشته می‌گیرد و برای آینده چیزی تازه می‌آفریند.

فردوسی تنها گذشته را حفظ نکرد،آن را دوباره آفرید.

حافظ تنها میراث‌دار نبود، زبان فارسی را از نو به جهان بخشید.

سعدی تنها آنچه یافته بود نگه نداشت، گلستان و بوستان را برای نسل‌های پس از خویش به یادگار گذاشت.

هر نسل باید سهم خود را به تاریخ بدهد.

ما نیز تنها وارث ایران نیستیم، سازنده ایران فرداییم.

مهرگان، پرسشی برای امروز

شاید مهرگان آمده است تا در میان این همه پرسش، پرسشی ساده از ما بپرسد:

اگر ایران را دوست داریم، امروز چه چیزی به آن افزوده‌ایم؟

نه آنکه نیاکان ما چه کردند،
نه آنکه پادشاهان چه ساختند،
بلکه ما چه ساخته‌ایم؟

چه آموخته‌ایم؟
چه بخشیده‌ایم؟
چه کسی را خوشحال کرده‌ایم؟
دست چه کسی را گرفته‌ایم؟
چه دانشی به فرزندمان داده‌ایم؟
چه ظلمی را روا نداشته‌ایم؟
و چه مهری را زنده نگه داشته‌ایم؟

این پرسش‌ها شاید از صدها شعار درباره عظمت ایران مهم‌تر باشند.

زیرا ایران فقط تخت جمشید نیست.

ایران، انسانی است که امروز در کنار ما زندگی می‌کند.

سخن آخر:

مهرگان تنها یادگار روزگاران دور نیست، آینه‌ای است که امروز ما را نیز به ما نشان می‌دهد.

در یک سوی آینه، ایران باشکوه گذشته را می‌بینیم و در سوی دیگر، ایران خسته و پرپرسش امروز را.

گذشته از ما می‌پرسد: چه بودیم؟

امروز می‌پرسد: چه شده‌ایم؟

و مهرگان پرسشی دیگر پیش روی ما می‌گذارد:

چه می‌توانیم بشویم؟

شاید راه ایران نه در بریدن از گذشته باشد و نه در ماندن در آن؛ بلکه در شناختن همه گذشته خویش، بی‌تحریف و بی‌تقدیس، و در ساختن آینده‌ای باشد که شایسته انسان ایرانی است.

ایران اگر هزاران سال دوام آورده، تنها به سبب شمشیر پادشاهانش نبوده است، به سبب مردمی بوده که پس از هر ویرانی، دوباره خانه ساخته‌اند، پس از هر زمستان، نوروز را به یاد آورده‌اند، پس از هر تاریکی، چراغی افروخته‌اند، و پس از هر دشمنی، واژه‌ای برای آشتی یافته‌اند.

یکی از آن واژه‌ها هنوز بر زبان ماست:

مهر…

پس در این مهرگان، اگر سفره‌ای می‌گسترانیم، بر آن تنها میوه و شیرینی نگذاریم، اندکی خرد، اندکی انصاف، اندکی مدارا، اندکی شجاعت و بسیار مهر نیز بر آن بنهیم.

که ایران بیش از هر چیز، به ایرانیانی نیاز دارد که دوست داشتن ایران را نه در فریاد، که در کردار خویش نشان دهند.

مهرگان خجسته باد،
بر همه آنان که هنوز به مهر، به داد، به روشنایی و به فردای ایران ایمان دارند.

 پارسا زندی (مشاور حقوقی)

 


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.