جبهه ملی ایران از نگاه گرامشی؛ آیا یک میراث تاریخی می‌تواند دوباره به نیروی اجتماعی تبدیل شود؟

Friday, 2nd October, 2026
اندازه قلم متن
حمید آصفی

در میان جریان‌های سیاسی ایران، جبهه ملی یک مورد معمولی نیست. این جریان فقط یک تشکل سیاسی با سابقه طولانی نیست؛ بخشی از تاریخ شکل‌گیری مفهوم دولت ملی، حاکمیت مردم، استقلال سیاسی و سیاست‌ورزی دموکراتیک در ایران معاصر با نام آن گره خورده است. جبهه ملی در سال ۱۳۲۸ شکل گرفت و ائتلافی از نیروهای متنوع ملی، دموکرات، لیبرال، مذهبی و چپ‌گرا را گرد آورد. ملی شدن صنعت نفت و دفاع از دموکراسی در نخستین دوره فعالیت آن، دو محور مهم این تجربه بودند.

از منظر گرامشی، اهمیت این تجربه فقط در این نیست که یک رهبر بزرگ مانند محمد مصدق داشت. اهمیت عمیق‌تر در این است که یک مسئله اجتماعی و تاریخی را به زبان مشترک سیاسی تبدیل کرد. استقلال، نفت، حاکمیت ملی و آزادی، در گفتمان جبهه ملی جدا از یکدیگر نبودند؛ به یک روایت واحد از ایران تبدیل شده بودند. به همین دلیل، جبهه ملی در آغاز توانست گروه‌هایی با منافع و گرایش‌های متفاوت را در یک ائتلاف سیاسی کنار هم قرار دهد.

این دقیقاً همان نقطه‌ای است که گرامشی به کار می‌آید. هژمونی زمانی شکل می‌گیرد که یک جریان بتواند از منافع گروهی فراتر برود و زبان سیاسی‌ای بسازد که گروه‌های مختلف جامعه خود را در آن بازشناسند. جبهه ملی در دهه ۱۳۳۰ تا اندازه زیادی چنین ظرفیتی پیدا کرده بود. مصدق فقط رهبر یک حزب نبود؛ برای بخش مهمی از جامعه، نماد یک تصور از ایران بود: ایرانِ مستقل، قانون‌مدار، صاحب حاکمیت ملی و برخوردار از حق تعیین سرنوشت.

اما یک نکته مهم وجود دارد: سرمایه تاریخی با هژمونی امروز یکی نیست. جبهه ملی نمی‌تواند صرفاً با اتکای به مصدق، نفت و خاطره تاریخی خود وارد سیاست امروز شود. نسل‌های جدید ایران تجربه‌هایی متفاوت از نسل دهه ۳۰ و ۴۰ دارند؛ بحران اقتصادی، مسئله محیط زیست، شکاف طبقاتی، حقوق زنان، مسئله اقوام، فناوری و شبکه‌های اجتماعی، مهاجرت و رابطه ایران با جهان، موضوعاتی هستند که زبان سیاسی امروز باید آنها را در خود جای دهد.

در اینجا، جبهه ملی یک امتیاز مهم دارد که بسیاری از جریان‌های سیاسی فاقد آن هستند: هویت آن از ابتدا بر یک ایدئولوژی بسته بنا نشده بود. خود مفهوم «جبهه» به‌معنای جمع شدن نیروهای متفاوت حول چند اصل مشترک است. حتی در تجربه تاریخی نخستین جبهه ملی نیز گرایش‌های مختلف در کنار یکدیگر قرار گرفته بودند.

از منظر گرامشی، این چندپارگی لزوماً به معنای پایان یک جریان نیست. مسئله اصلی این است که آیا اختلاف سازمانی می‌تواند به تکثر سیاسی تبدیل شود یا در سطح رقابت فرساینده باقی می‌ماند. تکثر، اگر درون یک فرهنگ سیاسی مشترک مدیریت شود، می‌تواند نشانه بلوغ باشد؛ اما وقتی اختلافات شخصی، سازمانی و تاریخی جای پروژه سیاسی را بگیرند، سرمایه اجتماعی را تحلیل می‌برند.

جالب اینجاست که خود تاریخ جبهه ملی نشان می‌دهد که اختلاف و تنوع، بخشی از سرشت آن بوده است. جبهه ملی در ذات خود یک حزب یک‌دست نبوده؛ یک ائتلاف ملی بوده است. بنابراین شاید راه بازسازی آن نیز در حذف تفاوت‌ها نباشد، بلکه در پیدا کردن دوباره آن «حداقل مشترک»ی باشد که تفاوت‌ها را قابل‌تحمل و همکاری را ممکن می‌کند.

این حداقل مشترک امروز می‌تواند بسیار روشن باشد: حاکمیت ملی، دموکراسی، حقوق شهروندی، جدایی دین از حکومت، عدالت اجتماعی، تمامیت ارضی، سیاست خارجی مستقل و حق مردم در تعیین شکل حکومت. در اساسنامه جبهه ملی نیز بر آزادی احزاب، انتخابات و مطبوعات، تساوی حقوق زن و مرد، جدایی دین از حکومت، عدالت اجتماعی و حقوق برابر شهروندان تأکید شده است.

بیانیه‌های منتشرشده از سوی شورای مرکزی جبهه ملی در سال‌های اخیر نیز نشان می‌دهد که این زبان هنوز زنده است. در بیانیه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، جبهه ملی بر آزادی، دموکراسی، حاکمیت ملی، استقلال، عدالت اجتماعی، جدایی دین از حکومت، حفظ تمامیت ارضی و نظام جمهوری برآمده از رأی ملت تأکید کرده است.

همچنین در بیانیه‌های سال ۱۴۰۵، فعالیت علنی سیاسی و مدنی، برگزاری مراسم سی تیر و نشست پژوهشی درباره ۲۸ مرداد و مواضع صریح علیه اعدام و نقض حقوق انسانی ادامه داشته است.

این نکته اهمیت زیادی دارد، زیرا نشان می‌دهد جبهه ملی صرفاً یک موزه سیاسی نیست. هنوز می‌تواند درباره مسائل امروز حرف بزند، سازمان تولید کند، چهره‌های فکری و مدنی را کنار هم بنشاند و نسبت خود را با مسائل روز بازتعریف کند.

از منظر گرامشی، اینجا مسئله «روشنفکر ارگانیک» نیز مطرح می‌شود. جبهه ملی در تاریخ خود تنها سیاستمدار نداشته؛ حقوق‌دان، اقتصاددان، دانشگاهی، روزنامه‌نگار، نویسنده و کنشگر مدنی نیز در پیرامون آن حضور داشته‌اند. این تنوع فکری می‌تواند برای بازسازی یک گفتمان ملی بسیار مهم باشد؛ به شرطی که اندیشه از محافل محدود بیرون بیاید و به زبان زندگی روزمره جامعه ترجمه شود.

جامعه امروز ایران فقط از «استقلال» سخن نمی‌گوید؛ استقلال را با قیمت گوشت، مسکن، اشتغال، آب، تورم و امنیت گره می‌زند. فقط از «آزادی» سخن نمی‌گوید؛ آزادی را با حق انتخاب سبک زندگی، برابری حقوقی، تشکل‌یابی، رسانه و آینده فرزندان خود می‌سنجد. بنابراین اگر جبهه ملی بخواهد دوباره ظرفیت هژمونیک پیدا کند، باید بتواند ملی‌گرایی دموکراتیک را از یک خاطره تاریخی به یک پاسخ امروزی برای مسائل واقعی مردم تبدیل کند.

این همان نقطه‌ای است که آینده جبهه ملی می‌تواند امیدوارکننده باشد.

زیرا برخلاف جریانی که ناچار است برای ساختن مشروعیت خود از صفر یک تاریخ و هویت جدید بسازد، جبهه ملی سرمایه معنایی آماده‌ای در اختیار دارد: استقلال بدون انزوا، ملی‌گرایی بدون حذف دیگران، دموکراسی بدون حکومت فردی، و دولت ملی بدون وابستگی خارجی. البته این سرمایه تا زمانی که به تجربه روزمره مردم ترجمه نشود، همچنان یک میراث تاریخی باقی می‌ماند.

در منطق گرامشی، راه بازسازی جبهه ملی را می‌توان چنین دید:

میراث تاریخی → بازتعریف مفاهیم برای امروز → زبان مشترک → پیوند با جامعه → ائتلاف نیروهای متنوع → سازمان → هژمونی

جبهه ملی در مرحله نخست این زنجیره سرمایه‌ای کم‌نظیر دارد. مسئله آینده آن، ساختن حلقه‌های بعدی است.

و شاید همین‌جا باید به اختلافات پنجم و ششم نیز نگاه دیگری کرد. اگر جبهه ملی بتواند از دعوای «کدام سامان نماینده واقعی‌تر است» عبور کند و پرسش را به «چگونه می‌توان سنت ملی را برای ایران امروز دوباره زنده کرد» تغییر دهد، همین تکثر می‌تواند از یک ضعف سازمانی به یک فرصت بازسازی تبدیل شود. هیچ جریان تاریخی با اصرار بر شکل سازمانی گذشته زنده نمی‌ماند؛ با توانایی بازتولید معنا در شرایط جدید زنده می‌ماند.

جبهه ملی البته برای بازگشت به جامعه امروز باید چند کار دشوار انجام دهد: میان نسل‌های قدیم و جدید پل بزند، زبان خود را از خاطره به برنامه منتقل کند، نیروهای متنوع ملی را تحمل و جذب کند، از شخصیت‌محوری فاصله بگیرد و بیش از گذشته روی سازمان اجتماعی کار کند. در کنار آن، باید بتواند نشان دهد که ملی‌گرایی دموکراتیک تنها سخن گفتن درباره ایران نیست؛ بلکه ارائه پاسخ روشن به اقتصاد، عدالت، تمرکززدایی، حقوق شهروندی، محیط زیست و مناسبات ایران با جهان است.

اینجا گرامشی به ما یادآوری می‌کند که هیچ میراث تاریخی به‌خودی‌خود هژمونیک نمی‌ماند؛ اما هیچ میراث تاریخیِ ریشه‌داری هم مجبور نیست برای همیشه به خاطره تبدیل شود.

جبهه ملی هنوز می‌تواند از یک «نام تاریخی» به یک پروژه سیاسی معاصر تبدیل شود؛ نه با تکرار بی‌پایان گذشته، بلکه با بازخوانی مصدق برای مسائل ایران امروز. اگر این تحول صورت بگیرد، اختلاف‌های درونی نیز می‌توانند از مانع به موضوعی برای بازسازی تبدیل شوند؛ پنجم و ششم می‌توانند به‌جای دو نام متخاصم، دو تجربه درون یک خانواده تاریخی بزرگ‌تر دیده شوند.

به همین دلیل، من آینده جبهه ملی را بسته نمی‌بینم. اتفاقاً یکی از امیدهای آن در این است که هنوز ماده اولیه یک پروژه هژمونیک را در اختیار دارد: یک خاطره تاریخی معتبر، یک زبان سیاسی نسبتاً روشن، سرمایه اخلاقیِ استقلال‌خواهی و دموکراسی، و توانایی تاریخی برای جمع کردن نیروهای متفاوت زیر یک سقف.

آزمون آینده این است که آیا جبهه ملی می‌تواند دوباره همان کاری را انجام دهد که در مقطع تاریخی خود انجام داد: تبدیل یک احساس پراکنده درباره ایران به یک فهم مشترک، و تبدیل فهم مشترک به اراده جمعی و سازمان سیاسی.

اگر چنین شود، جبهه ملی دیگر فقط وارث مصدق نخواهد بود؛ می‌تواند یکی از سازندگان زبان سیاسی ایرانِ پس از جمهوری اسلامی باشد. این امید، نه از نوستالژی، بلکه از خودِ منطق گرامشی می‌آید: هیچ هژمونی از گذشته به ارث نمی‌رسد، اما سرمایه تاریخی می‌تواند ماده خام هژمونی آینده باشد.

 

https://t.me/hamidasefichannel2


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.

امکان نظر دهی وجود ندارد.