
رحیم کاظمی سرشت
۸ اکتبر ۲۰۲۶
در روزهایی که بحث جنگ، مذاکره، بازدارندگی و آینده سیاست خارجی ایران بار دیگر به یکی از جدیترین موضوعات فضای سیاسی کشور تبدیل شده است، شاید بد نباشد یک قدم عقبتر بایستیم و پرسش اصلی را دوباره مطرح کنیم:
هدف نهایی ما چیست؟
آیا قرار است در یک منازعه پیروز شویم، یا قرار است کشوری را حفظ کنیم و آیندهای برای آن بسازیم؟
این دو پرسش الزاماً یک پاسخ ندارند.
ممکن است کشوری در یک رویارویی نظامی دست بالا را پیدا کند، اما در اقتصاد، سرمایه انسانی، انسجام اجتماعی و آیندهسازی شکست بخورد. و ممکن است کشوری در یک مقطع امتیازی بدهد، اما در بلندمدت امنیت، ثبات و ظرفیت ملی خود را افزایش دهد.
بنابراین مسئله ایران را نمیتوان فقط در قالب «جنگ یا مذاکره» دید.
مسئله عمیقتر است:
ایران چگونه میتواند از وضعیت واکنشی و بحرانمحور خارج شود و به یک استراتژی ملی پایدار برای تأمین امنیت، توسعه و منافع خود برسد؟
دو نگاه، یک مسئله
در فضای فکری و سیاسی ایران امروز، دو نوع نگاه بیش از همه خود را نشان میدهند.
نگاه نخست بر قدرت، مقاومت، بازدارندگی و تغییر محاسبات طرف مقابل تأکید میکند. از این منظر، اگر هزینه فشار بر ایران برای طرف مقابل افزایش پیدا کند، احتمال عقبنشینی یا تغییر رفتار او بیشتر خواهد شد. این نگاه بر یک واقعیت مهم تکیه دارد: در مناسبات قدرت، کشوری که توان دفاع از منافع خود را نداشته باشد، نمیتواند صرفاً با اتکا به حسن نیت دیگران امنیت خود را تضمین کند.
اما همین نگاه اگر به این نتیجه برسد که قدرت نظامی بهتنهایی میتواند همه مسائل کشور را حل کند، با یک خطای اساسی روبهرو خواهد شد.
نگاه دوم بر ساختار، مناسبات بینالمللی، هزینه و فایده، دیپلماسی و ضرورت ایجاد فضای مانور برای ایران تأکید میکند. این نگاه یادآوری میکند که دولتها در نهایت بر اساس منافع خود رفتار میکنند و هیچ کشوری نمیتواند سیاست خارجی را فقط بر اساس دوستی و دشمنی دائمی بنا کند.
اما این نگاه نیز اگر تصور کند که مذاکره بهتنهایی میتواند امنیت ایران را تضمین کند و طرف مقابل همیشه به توافقات پایبند خواهد ماند، از واقعیت قدرت فاصله خواهد گرفت.
پس شاید مسئله، انتخاب یکی از این دو نگاه نباشد.
مسئله، پیدا کردن نقطهای است که قدرت و عقلانیت، بازدارندگی و دیپلماسی، استقلال و تعامل، در خدمت یک هدف واحد قرار بگیرند: منافع ملی ایران.
قدرت واقعاً چیست؟
یکی از خطاهای رایج در بحثهای سیاسی این است که قدرت را با قدرت نظامی یکی بگیریم.
قدرت نظامی مهم است. برای هر کشوری که بخواهد از تمامیت ارضی و امنیت خود دفاع کند، توان دفاعی و بازدارندگی ضروری است.
اما قدرت ملی بسیار بزرگتر از قدرت نظامی است.
اقتصاد قدرتمند، جامعه منسجم، نیروی انسانی متخصص، فناوری، دانشگاه، صنعت، منابع مالی، اعتبار بینالمللی، دیپلماسی مؤثر و توان تصمیمگیری نهادهای کشور نیز بخشی از قدرت ملی هستند.
کشوری که موشک و سلاح دارد اما سرمایه انسانی خود را از دست میدهد، اقتصادش فرسوده میشود و جوانانش آینده خود را بیرون از مرزها جستوجو میکنند، نمیتواند ادعا کند که همه عناصر قدرت ملی را در اختیار دارد.
قدرت نظامی باید بخشی از قدرت ملی باشد، نه جایگزین آن.
بازدارندگی برای جنگیدن نیست
بازدارندگی، اگر درست فهمیده شود، برای آغاز جنگ نیست؛ برای جلوگیری از جنگ است.
هدف نهایی بازدارندگی این نیست که کشور را وارد جنگ کند، بلکه این است که طرف مقابل را از محاسبه جنگ به عنوان یک گزینه آسان بازدارد.
اما اینجا یک مرز بسیار مهم وجود دارد.
بازدارندگی اگر برای جلوگیری از جنگ باشد، ابزار امنیت است؛ اما اگر خود به هدف تبدیل شود، ممکن است کشور را در چرخهای قرار دهد که هرچه بیشتر برای جنگ آماده میشود، از ساختن پایههای صلح و توسعه دورتر شود.
بنابراین ایران به بازدارندگی نیاز دارد، اما بازدارندگی باید درون یک استراتژی بزرگتر قرار گیرد.
استراتژیای که در آن اقتصاد، دیپلماسی، فناوری، انسجام اجتماعی و قدرت دفاعی مکمل یکدیگر باشند.
مذاکره نشانه ضعف نیست
در سوی دیگر، مذاکره نیز نباید با ضعف یا تسلیم یکی گرفته شود.
مذاکره یکی از ابزارهای قدرت است.
کشوری مذاکره میکند تا بخشی از اهداف خود را از طریق توافق به دست آورد؛ هزینههای خود را کاهش دهد؛ زمان بخرد؛ فضای مانور ایجاد کند؛ تنش را کنترل کند یا امتیازی را که در یک مقطع قابل دستیابی است، به دست آورد.
اما مذاکره موفق نیازمند قدرت چانهزنی است.
قدرت چانهزنی نیز فقط پشت میز مذاکره ساخته نمیشود؛ در اقتصاد، انسجام داخلی، فناوری، روابط منطقهای، اعتبار بینالمللی و توان دفاعی یک کشور ساخته میشود.
پس میتوان همزمان قدرت بازدارندگی داشت و مذاکره کرد.
این دو الزاماً متضاد نیستند.
در سیاست جهانی، دوست و دشمن دائمی وجود ندارد
یکی دیگر از واقعیتهای مهم سیاست بینالملل این است که کشورها در درجه اول بر اساس منافع خود عمل میکنند.
این به معنای بیاعتمادی مطلق نیست؛ همانطور که به معنای اعتماد مطلق هم نیست.
ایران نباید تصور کند که هر توافقی الزاماً پایدار خواهد ماند. تجربه روابط بینالملل نشان میدهد که تغییر دولتها، تغییر منافع و تغییر شرایط میتواند بر تعهدات کشورها اثر بگذارد.
اما از سوی دیگر، اگر همه روابط خارجی را بر اساس این فرض بنا کنیم که هیچ توافقی ممکن نیست و همه کشورها دشمن دائمی هستند، خودمان فضای انتخاب و مانور خود را محدود کردهایم.
استقلال با انزوا یکی نیست.
استقلال یعنی ایران بتواند خودش تصمیم بگیرد.
انزوا یعنی گزینههای تصمیمگیری ایران کمتر شود.
یک سیاست خارجی هوشمند باید تلاش کند گزینههای ایران را بیشتر کند، نه کمتر.
مسئله ایران فقط آمریکا نیست
حتی اگر همه اختلافات خارجی ایران با یک کشور خاص روزی حل شود، بسیاری از مشکلات ایران همچنان باقی خواهد ماند.
اقتصاد، تورم، اشتغال، سرمایهگذاری، فرار سرمایه و نیروی انسانی، بهرهوری، فساد، ضعف نهادی، اعتماد عمومی و کیفیت حکمرانی، همگی بخشی از مسئله قدرت ملی ایران هستند.
اگر این مسائل حل نشوند، حتی بهترین توافق خارجی نیز نمیتواند بهتنهایی آینده کشور را تضمین کند.
امنیت ملی فقط در مرزها ساخته نمیشود.
بخشی از امنیت ملی در کارخانه، دانشگاه، بازار، مدرسه، خانواده و حتی در امید یک جوان به آینده کشور ساخته میشود.
این همان نقطهای است که مفهوم «قدرت ملی» از بحث نظامی فراتر میرود.
قدرت و خشونت یکی نیستند
هانا آرنت در بحثهای خود درباره قدرت و خشونت، میان این دو مفهوم تمایز مهمی قائل میشود. قدرت لزوماً به معنای توان اعمال خشونت نیست؛ قدرت میتواند از توانایی جامعه برای همکاری، سازمانیافتگی و اقدام مشترک نیز سرچشمه بگیرد.
این نگاه برای ایران اهمیت زیادی دارد.
کشوری که بتواند جامعهای منسجم، اقتصادی پویا، نهادهایی کارآمد و سرمایه انسانی قدرتمند ایجاد کند، حتی بدون استفاده از زور، قدرت بیشتری برای دفاع از منافع خود خواهد داشت.
به همین دلیل، ساختن قدرت ملی در ایران باید فراتر از افزایش توان نظامی تعریف شود.
ایران باید از واکنش به استراتژی برسد
یکی از مشکلات اساسی سیاستگذاری زمانی ایجاد میشود که کشور دائماً در حال پاسخ دادن به رویدادها باشد.
امروز به یک تهدید پاسخ میدهیم.
فردا به یک تحریم.
پسفردا به یک بحران منطقهای.
بعد به یک فشار اقتصادی.
و دوباره به بحران بعدی.
در چنین شرایطی، سیاست خارجی تبدیل به مجموعهای از واکنشها میشود، نه یک استراتژی.
استراتژی یعنی اینکه ایران بداند در پنج، ده یا بیست سال آینده چه کشوری میخواهد باشد و تصمیمهای امروز را با آن آینده هماهنگ کند.
اگر هدف ما ایرانی امن، قدرتمند، مستقل و توسعهیافته است، باید بدانیم هر تصمیم امروز چگونه به آن هدف کمک میکند یا از آن دور میشود.
منافع ملی باید دوباره تعریف شود
منافع ملی را نمیتوان فقط با حفظ ساختار سیاسی یا پیروزی در یک منازعه تعریف کرد.
منافع ملی باید در سطحی گستردهتر دیده شود:
حفظ تمامیت ارضی؛
امنیت مردم؛
رشد اقتصادی؛
حفظ سرمایه انسانی؛
توسعه علمی و فناوری؛
ثبات اجتماعی؛
افزایش قدرت چانهزنی ایران؛
و فراهم کردن امکان انتخاب برای نسلهای آینده.
اگر سیاستی یکی از این موارد را تقویت کند اما چند مورد دیگر را بهشدت تضعیف کند، باید درباره نسبت هزینه و فایده آن دوباره فکر کرد.
در اینجا شاید یکی از مهمترین اصول عقلانیت سیاسی مطرح شود:
هیچ سیاستی نباید آنقدر مقدس شود که نتوان درباره نتایج واقعی آن سؤال کرد.
سیاست باید بتواند خود را با واقعیت اصلاح کند.
راه سوم
شاید ایران بیش از هر چیز به یک «راه سوم» نیاز داشته باشد؛ راهی که نه از ترس جنگ به تسلیم برسد و نه از ترس تسلیم به جنگ.
راه سوم میتواند چنین باشد:
بازدارندگی بدون ماجراجویی؛
مذاکره بدون سادهلوحی؛
استقلال بدون انزوا؛
تعامل بدون وابستگی؛
قدرت نظامی در خدمت امنیت؛
اقتصاد در خدمت قدرت ملی؛
و مردم در مرکز مفهوم امنیت ملی.
این راه ساده نیست.
اما سیاست ملی دقیقاً برای حل مسائل ساده به وجود نمیآید.
ایران به یک دکترین ملی نیاز دارد
ایران نیازمند آن است که بر سر چند اصل بنیادین، یک چارچوب بلندمدت و نسبتاً پایدار ایجاد کند؛ چارچوبی که با تغییر دولتها و بحرانهای مقطعی از نو نوشته نشود.
اصولی مانند:
تمامیت ارضی و امنیت مردم غیرقابل معامله است.
جنگ باید آخرین گزینه باشد، نه اولین واکنش.
بازدارندگی لازم است، اما جایگزین توسعه نیست.
مذاکره ابزار قدرت است، نه نشانه ضعف.
روابط خارجی باید متنوع باشد و ایران نباید به یک قدرت خارجی وابسته شود.
اقتصاد، سرمایه انسانی و اعتماد عمومی بخشی از امنیت ملی هستند.
و سیاست خارجی باید در خدمت آینده ایران باشد، نه آینده یک جریان سیاسی.
چنین دکترینی زمانی معنا پیدا میکند که از سطح شعار فراتر برود و به معیار تصمیمگیری تبدیل شود.
هر تصمیم مهم باید بتواند در برابر چند سؤال ساده قرار گیرد:
آیا امنیت ایران را بیشتر میکند؟
آیا قدرت ملی ایران را افزایش میدهد؟
آیا فضای انتخاب ایران را بیشتر میکند یا کمتر؟
آیا اقتصاد و سرمایه انسانی کشور را تقویت میکند؟
و آیا این تصمیم به نفع نسلهای بعدی نیز هست؟
یک پویش نو برای ایران
اما تدوین یک دکترین ملی، بهتنهایی کافی نیست.
برای عبور از بنبست، فقط سیاستمداران و نهادهای رسمی کافی نیستند. جامعه نیز باید وارد گفتوگو درباره آینده خود شود.
ایران نیازمند یک پویش نو است؛ پویشی فکری و ملی برای بازاندیشی درباره اینکه ایران چه میخواهد باشد و چگونه میتواند به آن تبدیل شود.
شاید بتوان این ضرورت را «پویش ایران نو» نامید؛ نه به عنوان یک شعار یا عنوان برای حذف دیگری، بلکه به عنوان بیان یک نیاز: نیاز به عبور از سیاست واکنش و حرکت به سوی سیاست ساختن.
چنین پویشی اگر قرار باشد معنا داشته باشد، باید از پرسش آغاز کند، نه از پاسخهای از پیش تعیینشده.
باید بتواند میان دیدگاههای مختلف گفتوگو ایجاد کند و به جای اینکه هر اختلافی را به دشمنی تبدیل کند، اختلاف نظر را بخشی از فرایند عقلانی تصمیمگیری بداند.
ایران به یک اجماع کامل نیاز ندارد؛ هیچ جامعه بزرگی چنین اجماعی ندارد.
اما به یک حداقل مشترک ملی نیاز دارد.
اینکه امنیت ایران مهم است.
آینده مردم مهم است.
اقتصاد مهم است.
آزادی انتخاب و استقلال تصمیمگیری مهم است.
و اینکه هیچ نسلی حق ندارد آینده نسل بعد را صرفاً به خاطر ملاحظات کوتاهمدت به خطر بیندازد.
از سیاست بقا به سیاست ساختن
شاید در نهایت، مسئله اصلی ایران همین باشد.
کشورها فقط با عبور از بحرانها زنده نمیمانند؛ با ساختن آینده زنده میمانند.
اگر تمام انرژی یک کشور صرف این شود که امروز از یک بحران عبور کند، فردا دوباره با بحران دیگری روبهرو خواهد شد.
اما اگر کشوری بتواند از دل بحران، ظرفیتهای اقتصادی، علمی، اجتماعی و سیاسی خود را تقویت کند، هر بحران بعدی برای آن هزینه کمتری خواهد داشت.
ایران باید از سیاست بقا به سیاست ساختن برسد.
ساختن اقتصادی که بتواند روی پای خود بایستد.
ساختن نهادی که بتواند تصمیمهای بلندمدت بگیرد.
ساختن سیاست خارجیای که نه اسیر دشمنی دائمی باشد و نه گرفتار خوشبینی سادهلوحانه.
ساختن جامعهای که احساس کند آیندهاش به تصمیمهای امروز گره خورده است.
و ساختن کشوری که جوان ایرانی برای داشتن آینده، ناچار نباشد آینده خود را در جای دیگری جستوجو کند.
در نهایت، شاید پیروزی واقعی ایران نه در پیروزی یک دیدگاه بر دیدگاه دیگر، بلکه در غلبه بر همین بنبست تاریخی باشد.
نه جنگ برای جنگ.
نه مذاکره برای مذاکره.
نه مقاومت به عنوان یک شعار.
نه تعامل به عنوان یک هدف.
بلکه قدرت، عقلانیت و دیپلماسی در خدمت ایران.
ایران میتواند قدرتمند باشد، بدون آنکه ماجراجو باشد.
میتواند مستقل باشد، بدون آنکه منزوی شود.
میتواند مذاکره کند، بدون آنکه تسلیم شود.
میتواند بازدارنده باشد، بدون آنکه جنگ را هدف خود قرار دهد.
و میتواند به جای آنکه فقط درباره فردای بحران بعدی فکر کند، درباره ایرانِ بیست سال آینده تصمیم بگیرد.
شاید این همان نقطهای باشد که باید از آن آغاز کنیم:
اینکه از خود بپرسیم نه فقط چگونه از بحران بعدی عبور کنیم، بلکه چه ایرانی میخواهیم برای نسل بعد به جا بگذاریم؟
برای ایران، پاسخ به این پرسش، شاید مهمتر از پیروزی در هر جنگ و هر مناقشهای باشد.
زیرا کشوری که بتواند آینده خود را بسازد، در حقیقت بر بزرگترین بحران خود پیروز شده است:
بنبست.