پارسا زندی: مرضیه، بانوی آواز ایران، صدایی که خاموش شد و مبارزه‌ای که تا واپسین نفس ادامه یافت

Friday, 16th October, 2026
اندازه قلم متن

« پارسا زندی »

مرثیه‌ای برای بانویی که آوازش در تاریخ ماند و انتخابش، بخشی از سرگذشت او شد

مهرماه که از راه می‌رسد، نام بعضی از رفتگان را باید دوباره از میان خاطره‌ها فراخواند، نه برای آنکه رفتنشان را به یاد آوریم، بلکه برای آنکه فراموش نکنیم روزگاری در این جهان زیسته‌اند، خوانده‌اند، رنج کشیده‌اند و ردپایی از خود بر حافظه یک ملت به جا گذاشته‌اند.

مرضیه، بانوی آواز ایران، یکی از همان نام‌هاست، صدایی که از مرزهای زمان گذشت و در حافظه موسیقی این سرزمین ماندگار شد. اکنون در مهرماه، به یاد او می‌نویسیم، به یاد هنرمندی تکرارنشدنی که زندگی‌اش در آواز ریشه داشت، اما سرگذشتش به هنر محدود نماند و در واپسین فصل‌های عمر، با انتخابی سیاسی و مبارزه‌ای پیگیر گره خورد.

بعضی صداها را نمی‌توان در قاب یک زندگی محصور کرد، نه با تاریخ تولدشان می‌توان آن‌ها را شناخت و نه با تاریخ مرگشان به پایان رساند. بعضی صداها، پس از خاموشی صاحبشان، تازه معنای دیگری پیدا می‌کنند، از حنجره‌ای انسانی فراتر می‌روند و به بخشی از حافظه جمعی یک ملت بدل می‌شوند. صدای مرضیه از همان صداها بود، صدایی که روزگاری از رادیوهای خانه‌ها به گوش می‌رسید، در تالارهای موسیقی می‌پیچید، با شعر شاعران بزرگ جان می‌گرفت و در خلوت عاشقان، رنگی از دلتنگی و شکوه به خود می‌گرفت.

مرضیه تنها خواننده‌ای نامدار نبود، او یکی از آن چهره‌هایی بود که موسیقی ایران با حضورشان، بخشی از نجابت، ظرافت و وقار خود را به تصویر کشید. بانویی که در روزگار شکوفایی آواز ایرانی، با صدایی استوار و در عین حال سرشار از لطافت، به صحنه آمد و سال‌ها در حافظه شنوندگان ماند، بانویی که زندگی هنری‌اش در مرزهای موسیقی متوقف نماند و سرانجام، سرنوشت سیاسی‌اش نیز به بخشی جدایی‌ناپذیر از روایت زندگی او تبدیل شد.

از خانه‌ای آشنا با هنر تا آستانه آواز

اشرف‌السادات مرتضایی، که جهان او را با نام هنری «مرضیه » شناخت، در سال ۱۳۰۴ خورشیدی در تهران چشم به جهان گشود، در خانواده‌ای که هنر در آن بیگانه نبود و مادرش مشوق اصلی او برای خواندن و پرورش استعدادش به شمار می‌رفت. او در روزگاری بزرگ می‌شد که حضور زنان بر صحنه موسیقی با محدودیت‌ها و دشواری‌های فراوان همراه بود، روزگاری که زن برای آنکه صدایش شنیده شود، باید از مرزهایی عبور می‌کرد که جامعه پیش رویش نهاده بود.

مرضیه اما آمده بود تا صدایش را به دیوارهای زمانه محدود نکند.

در آغاز راه، آواز را نزد استاد اسماعیل مهرتاش آموخت و از محضر استادانی چون ابوالحسن صبا، عبدالله دوامی و مرتضی محجوبی بهره برد. این آموزش‌ها تنها به او فن خواندن نیاموخت، بلکه گوش او را با ظرایف موسیقی ایرانی، با جان کلام در شعر فارسی و با پیوند پنهان میان نغمه و احساس آشنا کرد.

در سال ۱۳۲۱، قدم به عرصه حرفه‌ای هنر گذاشت و با اجرای نقش در نمایش «خسرو و شیرین» در تئاتر باربد، به چشم آمد. او به تدریج از صحنه نمایش به قلمرو گسترده‌تر آواز راه یافت و نامش در فضای هنری تهران پیچید. راهی که آغاز شده بود، دیگر راهی معمولی نبود، گویی صدایی در جست‌وجوی جایگاه خویش، آرام‌آرام به خانه‌های مردم راه پیدا می‌کرد.

آن روزها شاید کمتر کسی می‌دانست این دختر جوان، روزی به یکی از ماندگارترین صداهای تاریخ موسیقی ایران بدل خواهد شد، صدایی که نه فقط گوش، که خاطره را نیز تسخیر می‌کرد.

رادیو، پنجره‌ای که صدای مرضیه از آن به خانه‌ها آمد

با ورود مرضیه به رادیو، صدای او از محدوده سالن‌های اجرا فراتر رفت و به زندگی روزمره مردم پیوند خورد. رادیو در آن سال‌ها تنها وسیله‌ای برای شنیدن خبر و موسیقی نبود، پنجره‌ای بود به جهانی از شعر، عشق، امید و حسرت. و مرضیه، با آن صدای پرتوان و بیان ویژه‌اش، یکی از چهره‌هایی شد که این پنجره را برای شنوندگان ایرانی خاطره‌انگیز کرد.

او در مسیر هنری خود با آهنگسازان و هنرمندان برجسته‌ای همکاری کرد، از جمله پرویز یاحقی، علی تجویدی، حبیب‌الله بدیعی و همایون خرم. همکاری با شاعران و ترانه‌سرایان نامدار نیز به شکل‌گیری کارنامه‌ای انجامید که در آن، موسیقی و شعر نه دو عنصر جداگانه، بلکه دو بال برای پرواز یک احساس بودند.

در صدای مرضیه چیزی وجود داشت که نمی‌شد آن را صرفا به قدرت حنجره یا تسلط فنی نسبت داد. او می‌توانست در یک جمله موسیقایی، هم صلابت داشته باشد و هم نرمی، هم اندوه را به دوش بکشد و هم امید را زنده نگه دارد. صدایش نه از جنس فریاد بود و نه از جنس زمزمه‌ای کم‌جان، شکوهی داشت که بی‌آنکه به اغراق متوسل شود، شنونده را به احترام وامی‌داشت.

ترانه‌هایی چون «برگ خزان»، «می‌زده شب» و «افسانه محبت» در کارنامه او جایگاهی ویژه یافتند، آثاری که با گذشت سال‌ها، همچنان نامش را به یاد می‌آورند.

و مگر رسالت آواز چیزی جز این است که از مرز زمان عبور کند؟

مگر نه آنکه خواننده، هنگامی به جاودانگی نزدیک می‌شود که صدایش در لحظه‌هایی از زندگی مردم حضور پیدا کند که حتی خودش از آن‌ها خبر ندارد؟ در تنهایی کسی که دل‌شکسته است، در خاطره مادری که سال‌های جوانی‌اش را به یاد می‌آورد، در اشک عاشقی که دیگر محبوبش را ندارد و در سکوت خانه‌ای که صاحبش سال‌هاست از دنیا رفته است.

مرضیه، بی‌آنکه بداند، برای نسل‌هایی آواز خواند که هرکدام روزی در گوشه‌ای از زندگی، خود را در صدای او پیدا کردند.

بانویی در میانه دو جهان، هنر و تاریخ

زندگی هنرمندان بزرگ همیشه به صحنه اجرا محدود نمی‌ماند. گاهی تاریخ از راه می‌رسد و مسیر زندگی آنان را چنان دگرگون می‌کند که دیگر نمی‌توان درباره‌شان تنها از هنر سخن گفت.

برای مرضیه نیز چنین شد.

با وقوع انقلاب سال ۱۳۵۷ و استقرار جمهوری اسلامی، فضای فعالیت زنان خواننده در ایران به شدت محدود شد. صدایی که سال‌ها از رادیو شنیده می‌شد و در حافظه هنری جامعه جای گرفته بود، دیگر امکان ادامه همان حضور پیشین را نداشت. سال‌هایی طولانی از سکوت و دوری از صحنه بر زندگی هنری او سایه انداخت، سکوتی که برای خواننده‌ای با آن پیشینه، صرفا دوری از اجرا نبود، بلکه فاصله‌ای دردناک از بخشی از هویت حرفه‌ای و هنری‌اش به شمار می‌رفت.

تصور کنید هنرمندی که سال‌ها با آواز زیسته، ناگهان ناچار شود صدایش را در سینه نگه دارد، صدایی که برای شنیده شدن آفریده شده، اما امکان حضور در فضای عمومی را از دست داده است.

چه بر این زن گذشت؟ چه شب‌هایی را با خاطره صحنه‌های گذشته سپری کرد؟ چه اندازه از آوازهای نخوانده در ذهنش ماند؟

پاسخ دقیق این پرسش‌ها را تنها خود او می‌دانست. اما می‌توان دریافت که برای هنرمندی چون مرضیه، این دوره نمی‌توانست تنها یک وقفه ساده در فعالیت حرفه‌ای باشد. گویی بخشی از زندگی‌اش پشت دری بسته مانده بود، دری که کلیدش دیگر در اختیار او نبود.

با این همه، داستان مرضیه در سکوت متوقف نماند. او در اوایل دهه ۱۳۷۰ ایران را ترک کرد و راهی فرانسه شد، تصمیمی که فصل تازه‌ای از زندگی‌اش را رقم زد و او را از فضای آشنای موسیقی ایران دور کرد.

از رنج خاموشی تا انتخاب مبارزه سیاسی

مرضیه را نمی‌توان تنها در قامت بانویی هنرمند و صاحب‌صدایی تکرارنشدنی به یاد آورد، در واپسین فصل زندگی‌اش، او چهره دیگری نیز از خود به نمایش گذاشت، زنی که رنج ناشی از محدودیت، خاموشی اجباری و محرومیت از صحنه را در جان خود حمل می‌کرد و سرانجام، این رنج را به انتخابی سیاسی پیوند زد.

برای او، آواز تنها هنر نبود، بخشی از هویت و شیوه بودنش در جهان بود و محروم شدن از آن، زخمی بر جان هنرمندی می‌نشاند که عمر خود را با صدا و موسیقی معنا کرده بود. مرضیه در اعتراض به آنچه از اقتدارگرایی و سرکوب آزادی‌ها تجربه می‌کرد، راه مبارزه سیاسی را برگزید، به سازمان مجاهدین خلق ایران پیوست و در سال‌های پایانی عمر، با وجود سن بالا و دشواری‌های زندگی در تبعید، در کنار آن جریان باقی ماند و از مواضعش عقب ننشست.

می‌توان درباره انتخاب سیاسی او دیدگاه‌های متفاوتی داشت، اما نمی‌توان اراده زنی را نادیده گرفت که نخواست رنج خود را در سکوت به دوش بکشد و تصمیم گرفت صدایش را، این بار نه فقط در آواز، بلکه در میدان مبارزه نیز به کار گیرد.

مرضیه در واپسین سال‌های زندگی، از صحنه موسیقی به صحنه سیاست قدم گذاشت، گویی همان حنجره‌ای که روزگاری از عشق و دلتنگی می‌خواند، این بار می‌خواست روایت اعتراض و ایستادگی خود را بازگو کند.

و شاید راز پیچیدگی و ماندگاری سرگذشت او نیز همین باشد، زنی که زندگی‌اش در هنر ریشه داشت، اما پایان راهش را با انتخابی سیاسی رقم زد، انتخابی که تا آخرین روزهای عمر، به آن وفادار ماند.

او در سال‌های نخست اقامتش در فرانسه به سازمان مجاهدین خلق پیوست و به شورای ملی مقاومت ایران نزدیک شد. این انتخاب، مسیر سال‌های پایانی زندگی او را به شکلی جدی تغییر داد. او بار دیگر به اجرا پرداخت و آوازش را در برنامه‌ها و کنسرت‌هایی به کار گرفت که با فعالیت سیاسی و حمایت از آن سازمان پیوند داشتند.

این بخش از زندگی مرضیه را نمی‌توان از روایت او حذف کرد، همان‌گونه که نمی‌توان درباره‌اش نوشت و از موسیقی‌اش چشم پوشید.

ورود یک هنرمند به عرصه سیاست، به ویژه هنگامی که نام و اعتبارش از پیش در حافظه عمومی ثبت شده است، همیشه واکنش‌هایی متفاوت برمی‌انگیزد. درباره مرضیه نیز چنین شد. گروهی تصمیم او را نشانه ایستادگی و انتخاب آگاهانه‌اش می‌دانستند، گروهی دیگر، به سبب مواضع سیاسی و پیوندش با سازمان مجاهدین خلق، با آن مخالفت داشتند و نگاه انتقادی خود را حفظ کردند.

از این رو، میراث او دو وجه دارد، میراث هنری‌ای که با آواز و موسیقی سنجیده می‌شود و میراث سیاسی‌ای که همچنان موضوع داوری‌های متفاوت است.

شاید منصفانه‌ترین راه برای نوشتن درباره مرضیه آن باشد که نه از سر شیفتگی، پیچیدگی‌های زندگی‌اش را نادیده بگیریم و نه به دلیل اختلاف سیاسی، ارزش هنری چند دهه فعالیت او را انکار کنیم. انسان‌ها یک‌بعدی نیستند، زندگی‌های بزرگ نیز همیشه در یک قاب ساده جای نمی‌گیرند.

مرضیه در سال‌های پایانی عمر، تصمیم گرفت صدایش را به انتخاب سیاسی خود پیوند بزند. هرکس می‌تواند با آن انتخاب موافق یا مخالف باشد، اما نمی‌توان انکار کرد که این تصمیم، بخشی مهم از سرگذشت او و علت شکل‌گیری نگاه‌های گوناگون به میراثش شد.

مرضیه، فراتر از مرزهای موافقت و مخالفت

در جهان هنر، گاهی میان نام یک هنرمند و مواضع سیاسی او فاصله‌ای شکل می‌گیرد که عبور از آن آسان نیست. بعضی از مخاطبان، آثار گذشته را همچنان با عشق به یاد می‌آورند، برخی دیگر نمی‌توانند انتخاب‌های بعدی هنرمند را از داوری خود درباره او جدا کنند. هر دو واکنش، بخشی از واقعیت رابطه هنر و جامعه‌اند.

اما موسیقی، در عمیق‌ترین لایه وجودی خود، پرسشی متفاوت پیش روی ما می‌گذارد، آیا می‌توان صدایی را که بخشی از زندگی فرهنگی یک ملت بوده، تنها به آخرین فصل زندگی صاحبش فروکاست؟

آیا می‌توان تمام آن لحظه‌هایی را که با یک آواز در حافظه مردم ثبت شده‌اند، نادیده گرفت، فقط به این دلیل که صاحب آن صدا در ادامه زندگی تصمیم‌هایی گرفته که همگان درباره‌شان هم‌نظر نیستند؟

پاسخ را هر شنونده، با وجدان و تجربه خود خواهد یافت.

آنچه روشن است، این است که مرضیه پیش از آنکه نامش در پیوند با یک جریان سیاسی قرار گیرد، هنرمندی صاحب‌سبک و برخوردار از جایگاهی شناخته‌شده در موسیقی ایران بود. صدایش در روزگار رادیو و گل‌ها، در کنار آثار استادان و آهنگسازان برجسته، جای خود را یافته بود. این میراث را نه می‌توان به تمامی تقدیس کرد و نه می‌توان با یک حکم سیاسی از تاریخ موسیقی بیرون راند.

هنر، اگر قرار است زنده بماند، باید امکان شنیده شدن و سنجیده شدن داشته باشد، حتی آنجا که زندگی صاحب اثر، پرسش‌های دشوار و پاسخ‌های متناقض پیش روی ما می‌گذارد.

مرضیه نیز از این قاعده جدا نیست.

روزهای مهر، یادآور خاموشی یک صدای ماندگار

در مهرماه ۱۳۸۹، خبر درگذشت مرضیه در پاریس منتشر شد. او پس از سال‌ها دوری از وطن، در هشتاد و پنج سالگی و بر اثر بیماری سرطان، چشم از جهان فروبست.

با مرگ او، یکی از صداهای شناخته‌شده موسیقی ایران خاموش شد، صدایی که چندین دهه از تاریخ معاصر کشور را پشت سر گذاشته بود، از تغییرات اجتماعی و سیاسی عبور کرده بود و در حافظه شنوندگان نسل‌های مختلف حضور داشت.

مرگ یک هنرمند بزرگ، همیشه چیزی فراتر از فقدان یک انسان است. گویی با او، بخشی از زمان نیز از دسترس ما خارج می‌شود، بخشی از روزگار جوانی، از خانه‌هایی که دیگر شکل سابق را ندارند، از خیابان‌هایی که خاطره‌هایشان کم‌رنگ شده و از صداهایی که زمانی در کنار هم، جهان کوچک و آشنای ما را می‌ساختند.

در خبر درگذشت مرضیه، تنها پایان یک زندگی هشتاد و پنج ساله اعلام نمی‌شد، پایان حضور انسانی اعلام می‌شد که صدایش برای بسیاری از مردم، نشانی از روزگاری دیگر بود.

و آن روزگار، هرچند بازنمی‌گردد، در آوازهایش باقی ماند.

شاید به همین دلیل است که فقدان بعضی هنرمندان را نمی‌توان تنها با یک مراسم، چند نوشته یا چند روز سوگواری به پایان رساند. آنان در زندگی روزمره ما خانه کرده‌اند، در آهنگی که ناگهان از رادیو پخش می‌شود، در صدایی که از ضبط قدیمی خانه برمی‌خیزد و در لحظه‌ای که بی‌اختیار، خاطره‌ای دور را به یاد می‌آوریم.

مرضیه رفت، اما هر بار که یکی از آوازهایش شنیده می‌شود، زمان برای لحظه‌ای کوتاه به عقب بازمی‌گردد.

سوگ جامعه موسیقی، اندوهی فراتر از یک نام

فقدان مرضیه برای دوستداران موسیقی، تنها از دست دادن یک خواننده قدیمی نبود. او به نسلی از هنرمندان تعلق داشت که بخش مهمی از موسیقی رادیویی و آواز ایرانی را شکل داده بودند، نسلی که در آن، شناخت شعر، تسلط بر ردیف و دستگاه، قدرت بیان و شخصیت اجرایی، در کنار یکدیگر معنا پیدا می‌کردند.

با رفتن او، دیگر امکان شنیدن صدایی تازه از همان حنجره وجود نداشت، نه آوازی تازه، نه اجرایی که بتواند غافلگیرمان کند، نه لحظه‌ای که خواننده از میان نغمه‌ها عبور کند و معنای تازه‌ای به یک شعر قدیمی ببخشد.

از آن پس، هرچه باقی می‌ماند، رد صدایی بود که در گذشته ضبط شده بود و در آینده شنیده می‌شد.

و این، سرنوشت تلخ و زیبای موسیقی است، هنرمند می‌میرد، اما اثرش در زمانی زندگی می‌کند که دیگر خود او در آن حضور ندارد.

در سوگ مرضیه، می‌شد برای لحظه‌ای اختلاف‌ها را کنار گذاشت و به این حقیقت اندیشید که موسیقی ایران یکی از صداهای متمایز خود را از دست داده است، صدایی که با همه فراز و نشیب‌های زندگی صاحبش، در تاریخ آواز این سرزمین جایگاهی ویژه دارد.

او دیگر نمی‌توانست روی صحنه بایستد، نفس بگیرد و نخستین نت را ادا کند. دیگر دستی نبود که میکروفن را نگه دارد و چشمانی نبود که پیش از آغاز آواز، به جمعیت بنگرد.

اما هنوز می‌شد او را شنید.

هنوز می‌شد در «برگ خزان»، گذر عمر را احساس کرد، در «افسانه محبت»، به جهان عاطفی ترانه بازگشت و در میان آن نغمه‌های قدیمی، به یاد آورد که موسیقی چگونه می‌تواند از زندگی یک انسان فراتر رود و به خاطره‌ای مشترک تبدیل شود.

شاید بزرگ‌ترین اندوه رفتن مرضیه همین باشد، اینکه صدایی که روزگاری زنده و حاضر بود، اکنون تنها از پنجره گذشته به ما می‌رسد.

مرثیه‌ای برای بانوی آواز ایران

ای مرضیه…

ای بانویی که نامت با خاطره آواز در خانه‌های این سرزمین گره خورده است، امروز دیگر نه در تالارهای موسیقی حضوری داری و نه در خیابان‌های وطن قدم می‌زنی. سال‌هاست که فاصله میان تو و ایران، از جنس جغرافیا نیست، فاصله‌ای است که مرگ بر آن مهر پایان زده و هیچ قطاری، هیچ پروازی و هیچ جاده‌ای نمی‌تواند آن را از میان بردارد.

اما چه کسی گفته است که رفتن، پایان حضور است؟

مگر نه اینکه گاهی صدای یک انسان، پس از خاموشی او، روشن‌تر از روزهای حیاتش شنیده می‌شود؟ مگر نه اینکه بعضی آوازها، هر بار که از سکوت بیرون می‌آیند، زخمی قدیمی را تازه می‌کنند و در همان حال، مرهمی بر آن می‌گذارند؟

تو نیز اکنون در همین فاصله زندگی می‌کنی، در فاصله میان بودن و نبودن، در میان خاطره و فراموشی، در میان آنچه از تو باقی مانده و آنچه با تو به خاک سپرده شد.

زندگی‌ات، مانند زندگی بسیاری از هنرمندان، از جنس یک روایت ساده نبود. در آن، شکوه هنر بود و رنج سکوت، عشق به آواز بود و دشواری تبعید، و در سال‌های پایانی، انتخابی سیاسی که نگاه‌ها را به تو متفاوت کرد. هیچ مرثیه صادقانه‌ای نباید این پیچیدگی‌ها را پنهان کند. اما در میان همه این فراز و فرودها، صدای تو همچنان بخشی از تاریخ موسیقی ایران است، بخشی که می‌توان آن را شنید، درباره‌اش اندیشید و با آن خاطره ساخت.

تو روزگاری خواندی و مردمی شنیدند. روزگاری سکوت کردی و صدایت در حافظه‌ها ماند. روزگاری از وطن دور شدی و سرانجام، دور از خاکی که در آن زاده شده بودی، چشم بر جهان بستی.

شاید هیچ اندوهی برای یک هنرمند تبعیدی به اندازه این اندوه سنگین نباشد که روزهای پایانی عمر را دور از سرزمینی بگذراند که نخستین پژواک صدایش را در آن یافته است.

و شاید تلخ‌ترین حقیقت درباره تو همین باشد، اینکه صدایت می‌توانست از مرزها عبور کند، اما خودت دیگر فرصت بازگشت به آن خانه نخستین را نیافتی.

امروز، وقتی نامت را بر زبان می‌آوریم، دیگر صدای تازه‌ای از تو نخواهیم شنید. تنها همان آوازهایی باقی مانده‌اند که زمان نتوانسته است آن‌ها را از ما بگیرد.

و این، سهم جاودانگی است، نه پیروزی بر مرگ، بلکه ماندن در جهان پس از آن.

مرضیه عزیز، مهرماه یادآور رفتن توست، اما در تقویم موسیقی ایران، نامت تنها در کنار یک تاریخ نمی‌ماند. هر بار که یکی از آوازهایت از سکوت بیرون می‌آید، خاطره تو دوباره به اکنون بازمی‌گردد.

تو دیگر نمی‌خوانی، اما آوازت هنوز راه خانه‌ها را می‌شناسد.

و چه مرثیه‌ای عمیق‌تر از این؟

برای بانو مرضیه، بانوی آواز ایران،

برای صدایی که روزگاری از حنجره یک زن برخاست، از فراز و فرودهای تاریخ گذشت و به حافظه موسیقی این سرزمین پیوست.

مهرماه، یادآور خاموشی توست، اما نه پایان آوازت.

چرا که مرگ، می‌تواند خواننده را خاموش کند، اما نمی‌تواند گذشته را از خاطره شنیدن پاک کند.

و تا وقتی کسی در گوشه‌ای از این جهان، به صدای مرضیه گوش می‌سپارد، بخشی از آن جهان قدیمی، با همه اندوه و زیبایی‌اش، هنوز زنده است.

یادش گرامی و نامش در حافظه موسیقی ایران ماندگار باد.

      پارسا زندی ( مشاور حقوقی )

 

 


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.