
از تنگه هرمز تا کشتار دی؛ وقتی کسی مسئولیت را نمیپذیرد
چه کسی این شعرک کودکانه را به یاد ندارد؟ «من نبودم، دستم بود؛ تقصیر آستینم بود!» از بازیهای پیشدبستانی تا حیاط مدرسه، آن را با خنده تکرار میکردیم. کودکی شیطنتی میکرد و وقتی بازخواست میشد، تقصیر را گردن دستش میانداخت و دست را به آستین حواله میداد. قرار نبود کسی فریب بخورد؛ خود بهانه، بازی بود.
اما وقتی همین شیوه به رفتار یک حکومت شباهت پیدا میکند، دیگر ماجرا خندهدار نیست. تفاوت فقط در این است که آنجا پای یک شیطنت کودکانه در میان بود و اینجا پای کشتیهای هدف قرارگرفته، امنیت منطقه، جان شهروندان و سرنوشت یک کشور.
در ششم و هفتم ژوئیه ۲۰۲۶، سه کشتی تجاری در تنگه هرمز هدف حمله قرار گرفتند؛ چند هفته پس از تفاهمنامه اسلامآباد میان ایران و آمریکا. گزارش یورونیوز، به نقل از بهزاد نبوی و منابع نیویورکتایمز، میگوید مسعود پزشکیان از عملیات اطلاع قبلی نداشت و از فرماندهان توضیح خواست. بنا بر همان گزارش، احمد وحیدی، فرمانده کل سپاه، نیز گفته بود دستور حمله را نداده و از آن بیخبر بوده است.
این روایتها همه جزئیات فرماندهی را روشن نمیکنند. ممکن است دستورهای پیشین یا اختیارات واگذارشده در میان بوده باشد. اما پاسخ روشن همچنان غایب است: چه کسی دستور را صادر کرد، چه کسی اختیار متوقف کردن آن را داشت و چه نهادی مسئول بررسی ماجراست؟
صلح روی کاغذ، حمله روی آب
تفاهمنامه اسلامآباد برای توقف درگیریها و فراهم شدن امکان گفتوگو تنظیم شد. در متن منتشرشده، از توقف عملیات نظامی و تلاش برای عبور ایمن کشتیهای تجاری سخن رفته است. سپاه ادعا میکند آمریکا تعهداتش را نقض کرده بود؛ ادعایی که باید با متن توافق و ترتیب دقیق رویدادها سنجیده شود. حتی اگر اختلافی جدی بر سر اجرای توافق وجود داشت، آیا سازوکار حل اختلاف به کار گرفته شد؟ اگر نه، چرا حمله نظامی انتخاب شد؟
غلامحسین کرباسچی، از چهرههای پیشین حکومت، معتقد است اگر آن سه کشتی هدف قرار نمیگرفتند، ایران در مذاکرات دست بالاتری داشت. این ارزیابی قطعی نیست، اما نشان میدهد حتی در درون ساختار سیاسی نیز درباره هزینه فرصت ازدسترفته بحث وجود دارد.
در سیاست خارجی، اعتبار یک توافق فقط به امضای مقامها نیست؛ به این نیز بستگی دارد که دستورهای اجرایی به نیروهای مربوط برسد و قابل پیگیری باشد. اگر مذاکرهکننده وعده کاهش تنش بدهد اما مرجع تصمیم نظامی روشن نباشد، طرف مقابل با چه تضمینی مذاکره کند؟ پرسش از حق مذاکره نیست؛ از امکان اجرای تعهد است. ترامپ هم در سخنرانی ۱۴ اکتبر گفت نمیداند با چه کسی در ایران مذاکره میکند؛ هرچند سخنش را در چارچوب حملات آمریکا و کشته شدن مقامهای ارشد بیان کرد، نه صرفا اختلافات داخلی.
قانون بینالملل آستین نمیشناسد
حقوق بینالملل نیز برای چنین وضعیتی اصل مهمی دارد. مطابق مواد چهار و هفت طرح مواد مسئولیت بینالمللی دولتها، رفتار نهادهای رسمی میتواند به کشور منتسب شود، حتی اگر ماموران از اختیار خود فراتر رفته یا خلاف دستور عمل کرده باشند. البته برای اثبات عمل متخلفانه، علاوه بر انتساب، باید نقض یک تعهد بینالمللی نیز احراز شود. ماهیت الزامآور تفاهمنامه اسلامآباد هم نیازمند بررسی جداگانه است. با این همه، یک نکته روشن است: «خبر نداشتم» بهتنهایی پاسخ حقوقی کافی نیست.
از کشتیها تا خیابانهای ایران
اما طنز تلخ ماجرا در آبهای هرمز تمام نمیشود. وقتی سخن از کشتار ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ به میان میآید، بازی حواله دادن تقصیر به دیگری معنایی سنگینتر پیدا میکند. خانوادههایی که عزیزانشان را از دست دادند، نه با بحث لفظی، که با پرسش از قاتلان و آمران روبهرو هستند.
جمهوری اسلامی اصل کشته شدن شمار زیادی از شهروندان را انکار نکرده، بلکه بخش عمده مسئولیت را متوجه «عوامل تروریستی» دانسته است. در مقابل، هیئت مستقل حقیقتیاب سازمان ملل در گزارش سپتامبر ۲۰۲۶، شواهد مربوط به سرکوب اعتراضات دی را بررسی کرد و بسیاری از موارد نقض حقوق بشر را در چارچوب جنایت علیه بشریت ارزیابی کرد. این یافتهها را نمیتوان با اشاره به اختلاف مقامها یا تکرار یک روایت رسمی کنار گذاشت.
البته حمله به کشتیها و کشتار معترضان، دو پرونده متفاوتاند و مسئولیت اشخاص در هر کدام باید جداگانه ثابت شود. پیوند آنها در شیوه طرح یک پرسش است: وقتی نهادهای حکومتی دخیلاند، چه سازوکاری حقیقت را روشن و مسئولان را به پاسخگویی وادار میکند؟ آیا میتوان هم قدرت تصمیمگیری را در اختیار داشت و هم هنگام حسابکشی، مسئولیت را به دیگری حواله داد؟
جامعه جهانی برای تشخیص حقیقت ناچار نیست منتظر اعتراف بماند. شهادت شاهدان، تصاویر، مدارک و تحقیقات مستقل میتوانند روایتهای رسمی را بیازمایند. اما آگاهی از حقیقت بهمعنای اجرای عدالت نیست. دولتهایی که با جمهوری اسلامی مذاکره میکنند نیز باید همین تفاوت را دریابند: وعده سیاسی، بدون مرجع فرماندهی پاسخگو و تضمین قابل بررسی، ممکن است روی کاغذ بماند.
پایان بازی کودکانه
در پیشدبستانی میخندیدیم که «من نبودم، دستم بود؛ تقصیر آستینم بود!» در اداره کشور، اما دست و آستین شخصیت حقوقی مستقلی ندارند که مسئولیت را بپذیرند. اگر فرمانی صادر شده، باید آمر آن شناخته شود؛ اگر قتلی رخ داده، باید درباره عامل و دستوردهنده تحقیق شود.
آن روزها تقصیر را گردن آستین میانداختیم و میخندیدیم؛ امروز آستینها به خون آلودهاند و دیگر کسی حق ندارد با جان انسانها بازی کند.
س. روزبه
خبرنامه گویا – س. روزبه
آ
یا حکومتی که سالها کولبران را با گلوله، جریمه، بازداشت و تحقیر پاسخ داده، امروز برای نجات تجارت خارجی خود به همان کولبران پناه برده است؟ آیا این فقط یک تصمیم اداری درباره واردات چند قلم مواد اولیه است، یا نشانهای روشن از فرسودگی سازوکار رسمی تجارت در جمهوری اسلامی؟ و مهمتر از همه، وقتی مسیرهای رسمی واردات، بنادر، شبکههای بانکی و زنجیره تأمین صنعتی از کار میافتد، چرا نخستین بارِ بحران باید دوباره بر دوش فقیرترین و بیپناهترین مرزنشینان گذاشته شود؟
ابلاغ مجوز واردات برخی مواد اولیه پتروشیمی و پلیمری از مسیرهای کولبری و ملوانی، در ظاهر یک تصمیم فنی برای کمک به صنایع پاییندستی است. اما در باطن، این تصمیم یک اعتراف اقتصادی است: ساختاری که مدعی مدیریت منطقه، دور زدن تحریمها، اقتصاد مقاومتی و قدرت صنعتی بود، حالا برای تأمین مواد اولیه صنایع خود به مسیرهایی متوسل شده که اساساً برای تجارت خرد، معیشت مرزنشینان و حمل محدود کالا تعریف شدهاند. گزارشها تأیید میکنند وزارت صمت واردات برخی مواد اولیه پتروشیمی و پلیمری را از طریق رویههای کولبری و ملوانی مجاز اعلام کرده و هدف آن را کمک به استمرار فعالیت صنایع پاییندستی عنوان کرده است.
اینجا مسئله فقط واردات نیست؛ مسئله وارونگی کامل رابطه حکومت با کولبر است. تا دیروز کولبر در روایت رسمی، بخشی از «قاچاق» و «ناامنی مرزی» معرفی میشد. او کسی بود که در کوهستان، در برف، سرما، تاریکی و خطر مین، با چند ده کیلو بار بر دوش، برای لقمه نانی راه میرفت و هر لحظه ممکن بود هدف گلوله مرزبانی قرار بگیرد. امروز همان حکومت، در لحظه بحران، همان مسیر و همان نیروی انسانی را بهعنوان یکی از راههای جبران کمبود مواد اولیه صنعتی به رسمیت میشناسد.
این همان ضربالمثل قدیمی است: گاهی پشت به زین، گاهی زین به پشت. جمهوری اسلامی سالها کولبر را زیر فشار گذاشت؛ امروز خودش به کولبر محتاج شده است. این تغییر جایگاه، فقط طنز تلخ سیاست نیست؛ نشانه فروپاشی تدریجی نظم اقتصادی رسمی است. کشوری که باید مواد اولیه پتروشیمی و پلیمری را از مسیرهای بانکی، بندری، بیمهای، استاندارد، گمرکی و صنعتی وارد کند، وقتی به کولبری و ملوانی میرسد، یعنی تجارت خارجیاش از مسیر طبیعی خارج شده است.
اهمیت این تصمیم زمانی بیشتر میشود که بدانیم پیش از آن، وزارت صمت توقف صادرات محصولات پتروشیمی و صنایع پاییندستی را نیز تا اطلاع ثانوی به گمرک ابلاغ کرده بود؛ تصمیمی که هدف آن تأمین نیاز داخلی و جلوگیری از کمبود مواد اولیه اعلام شد. این یعنی حکومت از یک سو صادرات را متوقف میکند تا مواد در داخل بماند، و از سوی دیگر برای تأمین همان مواد، به مسیرهای غیرمتعارف و مرزی پناه میبرد. این دو تصمیم کنار هم، تصویر روشنی از بحران میسازند: کمبود، اختلال در زنجیره تأمین، فشار بر تولید، و ناتوانی ساختار رسمی در تأمین نیاز بازار.
در هفتههای گذشته، نشانههای این کمبود در زندگی روزمره مردم نیز آشکار شده بود. افزایش قیمت کالاهایی مانند پوشک نوزاد و بزرگسال، نوار بهداشتی، کیسه فریزر و دیگر محصولات وابسته به مواد پلیمری فقط یک مشکل بازاری نیست؛ اینها کالاهای مصرفی ضروریاند. وقتی کمبود مواد اولیه پلیمری به بازار مصرف میرسد، فشار آن مستقیم بر خانوادهها، مادران، سالمندان، بیماران و طبقات کمدرآمد وارد میشود. بحران پتروشیمی در نهایت از کارخانه به سفره و از انبار به خانه مردم میرسد.
اما بخش تلختر ماجرا جای دیگری است. در سالهای گذشته، کولبران و سوختبران از جمله آسیبپذیرترین گروههای مرزی بودهاند. آمار رسمی شفاف و قابل اتکایی از شمار کشتهها و زخمیها وجود ندارد، اما نهادهای حقوق بشری بارها از کشته و زخمی شدن گسترده کولبران گزارش دادهاند. ههنگاو در گزارش آماری سال ۲۰۲۴ از ۵۷ کولبر کشته و ۲۸۲ کولبر و کاسبکار زخمی سخن گفته و اعلام کرده بخش بزرگی از این موارد بر اثر شلیک مستقیم نیروهای مسلح جمهوری اسلامی بوده است. سازمان حقوق بشر هانا نیز در گزارش ششماهه نخست ۱۴۰۴ از دستکم ۳۷ کولبر کشته یا دچار آسیب جسمی در نقاط مختلف کردستان گزارش داده است.
پس پرسش اصلی این است: حکومتی که برای کولبر شغل، امنیت، بیمه، راه امن و کرامت انسانی فراهم نکرد، چگونه امروز از همان کولبر انتظار دارد بخشی از بار کمبود صنعتی کشور را به دوش بکشد؟ اینجا با یک تناقض ساختاری روبرو هستیم. جمهوری اسلامی از کولبر نه بهعنوان شهروند، بلکه بهعنوان ابزار اضطراری استفاده میکند؛ وقتی مزاحم روایت امنیتی است، سرکوب میشود؛ وقتی راه رسمی تجارت بسته میشود، به کار گرفته میشود.
این تصمیم همچنین نشان میدهد که اقتصاد جمهوری اسلامی بهجای ساختن شبکههای سالم، شفاف و پایدار، همواره بر مسیرهای خاکستری، رانتزا و غیررسمی تکیه کرده است. در سالهایی که بسیاری از مبادی وارداتی، اسکلهها، لنگرگاهها، مسیرهای قاچاق سازمانیافته و تجارت پرسود در اختیار شبکههای قدرتمند و نزدیک به نهادهای خاص قرار داشت، کولبر فقط انسانی بود که با کمر خمیده، بار کوچک خود را از کوهستان عبور میداد. سودهای بزرگ برای شبکههای رسمی و نیمهرسمی بود؛ خطر مرگ، سرمازدگی، مین و گلوله برای کولبر.
امروز همان نظام رانتی، وقتی زیر فشار تحریم، جنگ، اختلال بندری و محاصره دریایی قرار گرفته، دوباره به مرز و مرزنشین برگشته است. گزارشهای بینالمللی نیز از تشدید فشار دریایی آمریکا بر بنادر و کشتیهای مرتبط با ایران، از جمله بازرسی و تغییر مسیر کشتیها، خبر دادهاند. رویترز از بازرسی یک نفتکش ایرانی در خلیج عمان به ظن نقض محاصره گزارش داده و الجزیره نیز از توقف یا اختلال جدی تجارت دریایی ایران در پی محاصره بنادر سخن گفته است. در چنین شرایطی، پناه بردن حکومت به کولبری و ملوانی، دیگر یک تصمیم عادی گمرکی نیست؛ نشانه جابهجایی بار بحران از ساختار قدرت به شانههای مردم محروم است.
نکته مهم این است که کولبری راهحل صنعتی نیست. مواد اولیه پتروشیمی و پلیمری کالای ساده خانگی نیستند که بتوان آنها را با چند بار محدود و پراکنده، پایدار و مطمئن وارد زنجیره تولید کرد. این نوع کالاها نیازمند کنترل کیفیت، حجم قابل توجه، ثبت دقیق، حملونقل تخصصی، بیمه، استاندارد، منشأ روشن و زنجیره تأمین قابل ردیابی هستند. وقتی چنین کالایی به مسیر کولبری و ملوانی سپرده میشود، یعنی حکومت میان نیاز صنعتی و ظرفیت واقعی مسیر واردات تناسبی برقرار نکرده است. این بیشتر شبیه وصله اضطراری بر پارگی بزرگ اقتصاد است، نه یک سیاست تجاری پایدار.
از سوی دیگر، این تصمیم میتواند زمینه رانت تازهای نیز بسازد. هر جا جمهوری اسلامی یک مسیر «استثنایی» باز میکند، معمولاً شبکههای نزدیک به قدرت زودتر از مردم عادی آن را تصاحب میکنند. خطر این است که نام کولبر و ملوان در ابلاغیه بیاید، اما سود واقعی به جیب واسطهها، شرکتهای پوششی، تعاونیهای وابسته و شبکههای رانتی برود؛ همان کولبر هم در نهایت فقط کارگر خطر، حامل بار و سپر انسانی بماند.
بنابراین، ماجرا را باید در سه لایه دید. لایه نخست، بحران تأمین مواد اولیه در صنایع پاییندستی پتروشیمی و پلیمری است. لایه دوم، بنبست تجارت خارجی جمهوری اسلامی و اختلال در مسیرهای رسمی واردات و صادرات است. اما لایه سوم و مهمتر، بیرحمی ساختاری حکومتی است که در زمان عادی، محرومان مرزی را سرکوب میکند و در زمان بحران، همان محرومان را بهعنوان راه نجات به میدان میفرستد.
این تصمیم، بیش از آنکه نشانه تدبیر باشد، نشانه درماندگی است. حکومتی که ادعای اقتدار منطقهای دارد، اما برای تأمین مواد اولیه صنعت خود به کولبر و ملوان متوسل میشود، در واقع اعتراف میکند که پشت ویترین شعارهای بزرگ، شبکه رسمی اقتصادش فرسوده، بسته و ناکارآمد شده است. جمهوری اسلامی سالها بار فقر را بر دوش کولبران گذاشت؛ امروز میخواهد بار شکست اقتصادی خود را نیز بر همان دوشها بگذارد.
جمعبندی روشن است: کولبر مشکل اقتصاد ایران نیست؛ کولبر سند شکست اقتصاد رانتی، امنیتی و ضدتولیدی جمهوری اسلامی است. حکومتی که مرز را به میدان گلوله و تجارت را به میدان رانت تبدیل کرد، امروز در همان مرز دنبال راه نجات میگردد. اما هیچ کشوری با کمر خمیده کولبران صنعتی نمیشود. کشوری صنعتی میشود که شهروندش را هدف گلوله نگیرد، تجارتش را به رانت نسپارد، تولیدش را گروگان سیاست خارجی نکند و کرامت انسان را از مسیر کوهستان و بار سنگین عبور ندهد.