پروفسور داود غلام آزاد(*)
ترجمه از آلمانی با کمک هوش مصنوعی
پیامدهای ناخواستهٔ جنگی خواستهشده –
نگاهی از منظرِ جامعهشناسیِ فرایندی به جنگِ آمریکا و اسرائیل علیه ایران و اثرهای دروندولتی و میاندولتیِ آن
هانوفر،۲۵اکتبر۲۰۲۶
چکیده
جنگی که ایالات متحده و اسرائیل در ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶) علیه ایران آغاز کردند، قرار بود «جمهوری اسلامی» را در چند روز فرو بریزد. نتیجه وارونه شد. نظامِ حکومت از هم نپاشید، خیزشِ مردمیِ مورد انتظار رخ نداد، و دولتِ سیاسی از روحانیسالاریای با توجیهِ دینی به دولتی امنیتی با توجیهِ ناسیونالیستی دگرگون شد. این جستار میپرسد چرا جنگی تا این حد جز آن پیش میرود که نقشهکشانش میخواستند. نشان میدهد که فرایندهای اجتماعی از درهمتنیدگیِ نقشهها و کنشهای آدمهای بسیار پدید میآیند و از همین رو هیچ کنشگرِ یگانهای نمیتواند مهارشان کند. در درونِ کشور، جنگ به جامعهٔ دولتمند ضربه زد اما دولتِ سیاسی را تقویت کرد، توازنهای قدرت را درونِ دستگاهِ حکومت به سودِ سپاه پاسداران جابهجا کرد و کمقدرتیِ مردم را در هر چهار اجبار بیشتر کرد. در سطحِ میاندولتی، فرایندِ گرهِ دوسویهای را به راه انداخت، توازنهای قدرت را در منطقه جابهجا کرد و به این فرض پایان داد که راههای بزرگِ دریایی یک بار برای همیشه امناند. جستار با این پرسش به پایان میرسد که اپوزیسیونِ دموکرات از این همه باید چه درسهایی بگیرد.
نقشهها و فرایندها
برای جنگها نقشه میکشند، برای پیامدهایشان نه. این تجربه به قدمتِ خودِ جنگ است، و با این حال هر نسلی از استراتژیستها دوباره فراموشش میکند. جنگ با ایران نمونهای عبرتآموز از همین تجربه است.
انتظارِ حملهکنندگان روشن بود. جنگ قرار بود فقط چند روز طول بکشد. با کشتنِ رهبرِ انقلاب، کلِ نظامِ حکومت قرار بود فرو بریزد. مردمی که در دیماهِ ۱۴۰۴ (ژانویهٔ ۲۰۲۶) هزارهزار به خیابان آمده بودند و خونین سرکوب شده بودند، حالا قرار بود به پا خیزند. و در درونِ دستگاهِ قدرت هم قرار بود کسی پیدا شود که حاضر باشد با پیروزمندان کنار بیاید. به الگوی ونزوئلا، هدف نه تغییرِ رژیم که دگرگونیِ رژیم بود: یکی دو چهرهٔ کلیدی را برمیداری و بقیه خودشان را با وضعِ تازه وفق میدهند.[1]
هیچکدام از اینها پیش نیامد. «جمهوری اسلامی» سقوط نکرد. حتی یک فرماندهٔ سپاه هم به طرفِ مقابل نپیوست.[2] مردم علیه حکومت برنخاستند. برعکس، بخشی از آنان دورِ کشور جمع شدند و در این میان دورِ کسانی هم که بر کشور حکم میرانند. پس از حدودِ چهل روز، با میانجیگریِ پاکستان، آتشبسی برقرار شد که نه دوام آورد و نه صلحی به بار آورد. از آن زمان وضعیتی میانِ جنگ و صلح حاکم است، با محاصرهٔ دریایی، تحریمهای سختتر و حملههای متقابل.[3]
چطور چنین چیزی ممکن است؟
شیوهٔ اندیشهای که این جستار بر آن استوار است، پاسخی ساده اما پرپیامد به این پرسش میدهد. فرایندهای اجتماعی از درهمتنیدگیِ نقشهها و کنشهای آدمهای بسیار پدید میآیند. هیچیک از این آدمها مسیرِ کل را نقشه نکشیده و هیچکدام هم نمیتواند آن را مهار کند. هر طرف بر پایهٔ نیتهای خودش عمل میکند. اما آنچه از برهمکنشِ همهٔ این نیتها بیرون میآید، از هیچکدامشان فرمان نمیبرد. پویشی از آنِ خود شکل میگیرد که از بالای سرِ همهٔ درگیران میگذرد.
از اینجا بینشِ دومی میآید. در نگاه به گذشته میشود نشان داد که چرا رویدادی ناگزیر از پیِ رویدادی دیگر آمد. اما در نگاه به آینده فقط میشود گفت چه چیزی ممکن است و چه چیزی محتمل. کسی که جنگ را طوری نقشه میکشد که گویی میشود نتیجهاش را مثلِ یک ماشین از پیش حساب کرد، این دو جهتِ نگاه را با هم اشتباه میگیرد. او ضرورتِ نگاه به گذشته را با گشودگیِ آینده یکی میگیرد.
سبکِ اندیشهٔ حملهکنندگان
چرا نقشهکشان اینقدر از بیخ اشتباه کردند؟ این اشتباه علتی داشت، و علتش در سبکِ اندیشهٔ آنها بود. آنان «جمهوری اسلامی» را پیکری میدیدند با یک سر. فرضشان این بود که سر را که بزنی، تن از کار میافتد. این تصویر از سروکار داشتن با ماشینها و موجوداتِ زنده میآید. شاید کمابیش دربارهٔ یک دیکتاتوریِ نظامیِ انعطافناپذیرِ عربی صدق کند که قدرتش به یک نفر بند است. اما دربارهٔ شکلی از حکومت که از ۱۳۵۷ در ایران شکل گرفته، صدق نمیکند.
«جمهوری اسلامی» هیچوقت برای کارآمد بودن یا محبوب بودن ساخته نشده بود. برای تاب آوردنِ تکانها ساخته شده بود. چند کانونِ قدرت دارد: روحانیت در قم، سپاه پاسداران، طبقهٔ سیاسی و محافلِ اقتصادیِ درهمتنیده با آنها. این کانونها در یکدیگر رسوخ کردهاند. حرفِ آخر را رهبر میزد، اما راه رسیدن به آن حرفِ آخر همیشه محلِ کشمکش و پر از تعارض بود. این شکل از حکومت همان سالهای نخست دیده بود که بخشِ بزرگی از چهرههای اصلیاش در انفجارها کشته شدند، و باز هم نشکسته بود.
در فاصلهٔ جنگِ خرداد ۱۴۰۴ (ژوئن ۲۰۲۵) و جنگِ اسفند ۱۴۰۴ (فوریهٔ ۲۰۲۶)، این پخششدنِ قدرتِ تصمیمگیری عامدانه بیشتر هم شد. به هر فرمانده و هر مقامِ غیرنظامی دستور داده شد که برای روزِ کشتهشدنش تا چهار جانشین تعیین کند. برای رویدادهای مشخص، واکنشها از پیش تعیین شد تا کسی مجبور نباشد اول اجازه بگیرد. تولیدِ تسلیحات هم در سراسرِ کشور پخش شد و چندلایه ایمن شد.[4] کشوری به وسعتِ اروپای غربی به عمقِ استراتژیک تبدیل شد.
یکی از کارشناسانِ باسابقهٔ سیاستِ ایران نتیجه را با تصویری گویا وصف کرده است: هر کس به این دولت حمله کند، مشتش را به ژله میکوبد.[5] ضربه فرو میرود اما چیزی نمیشکند. اینجا معلوم میشود که اندیشیدن بر پایهٔ پیکربندیها با اندیشیدن بر پایهٔ صورتبندیها چه فرقی دارد. کسی که حکومت را پیکربندیای از اجزای ثابت میبیند، دنبالِ آن جزءِ تعیینکننده میگردد که باید برداشته شود. اما کسی که آن را شبکهای از وابستگیهای متقابلِ آدمهایی میبیند که این شبکه را با هم میسازند، میداند که این شبکه پس از هر دخالتی خودش را از نو سامان میدهد. ناپدید نمیشود، دگرگون میشود. حکومت شیئی نیست که بشود خردش کرد. رابطهای است میانِ آدمها، و رابطهها پایداریِ خودشان را دارند.
جالب است که حملهکنندگان به نخستین شکستشان چه واکنشی نشان دادند. وقتی «جمهوری اسلامی» پس از جنگِ خرداد ۱۴۰۴ سقوط نکرد، به این نتیجه نرسیدند که تصویرشان از آن غلط است. به این نتیجه رسیدند که به اندازهٔ کافی زور به کار نبردهاند. تصویر سرِ جایش ماند، فقط مقدارِ دارو بیشتر شد. اینجا سبکی از اندیشه آشکار میشود که در برابرِ واقعیتِ ناسازگار، نه با یادگرفتن که با تکرار پاسخ میدهد. آنچه واقعیت در برابرِ شاکله میگذارد، دلیلی برای تغییرِ شاکله به حساب نمیآید، بلکه دلیلی برای اینکه باید با عزمی بیشتر به کارش بست.
نخستین پیامدِ داخلی: ضربه به جامعهٔ دولتمند، تقویتِ دولتِ سیاسی
آنچه از این نتیجهگیریِ نادرست بیرون آمد، اول از همه در درونِ ایران دیده میشود. برای فهمِ پیامدهای داخلی، یک تمایز ضروری است. جامعهٔ دولتمند همهٔ آدمهایی را در بر میگیرد که در سرزمینی سازمانیافته بهصورتِ دولت با هم زندگی میکنند و به هم وابستهاند، با خانهها، مدرسهها، بیمارستانها، دانشگاهها، کارگاهها و کارخانههایشان. دولتِ سیاسی دستگاهِ حکومتی است که بر این جامعهٔ دولتمند فرمان میراند. این دو یکی نیستند. اما نفعِ حکمرانان همیشه در این است که آنها را یکی جلوه دهند. خود را تجسمِ «ملت» معرفی میکنند و کلِ آن را «دولتملت» مینامند.
جنگ این تمایز را از دو سو همزمان کمرنگ کرد. حملهکنندگان اعلام کردند که هدفشان حکومت است، نه مردم. اما آنچه در ابعادی گسترده ضربه خورد، جامعهٔ دولتمند بود. به گزارشِ جمعیت هلال احمر ایران، تا اوایلِ آوریل ۲۰۲۶ بیش از ۱۲۵ هزار واحدِ غیرنظامی آسیب دیده یا ویران شده بود، از جمله حدودِ ۱۰۰ هزار واحدِ مسکونی، ۲۳ هزار و ۵۰۰ مغازه، ۳۳۹ مرکزِ درمانی، ۳۲ دانشگاه و ۸۵۷ ساختمانِ مدرسه و دیگر مراکزِ آموزشی. تأسیساتِ صنعتی هم هدف قرار گرفت و ویرانیشان رساندنِ برق، آب و کالا را مختل کرد.[6] از جمله جاهایی که بمباران شد، دانشگاه صنعتی اصفهان بود، یکی از بزرگترین دانشگاههای کشور.[7] انستیتو پاستورِ تهران هم سخت آسیب دید، قدیمیترین مؤسسهٔ پژوهشِ پزشکیِ کشور که از زمانِ تأسیسش در ۱۲۹۹ (۱۹۲۰) واکسن تولید میکند.[8] در نخستین روزِ جنگ، یک موشکِ کروزِ آمریکایی به دبستانی در میناب در جنوبِ کشور خورد. بر پایهٔ یک بررسیِ مستقل، دستکم ۱۵۵ نفر جان باختند که حدودِ ۱۲۰ نفرشان کودک بودند.[9]
زبانِ حملهکنندگان این تمایز را باز هم کمرنگتر کرد. رئیسجمهورِ آمریکا از نابودکردنِ «جمهوری اسلامی» حرف نزد. تهدید کرد که ایران را نابود میکند، ملت را، تمدنش را. در ۱۸ فروردین ۱۴۰۵ (۷ آوریل ۲۰۲۶) گفت امشب یک تمدنِ کامل خواهد مرد.[10] وزیرِ خارجهٔ آمریکا در مهرِ ۱۴۰۵ (اکتبر ۲۰۲۶) در آتن، لشکرکشیِ خشایارشا به آتن را الگوی نخستینِ تهدیدِ بیرونی علیه غرب جلوه داد و به این ترتیب تمدنِ ایرانی را در نقشِ دشمنی تاریخی نشاند.[11] به جای دشمنی با یک شکلِ حکومت، دشمنی با یک کشور نشست.
به این ترتیب یکیانگاریای دوگانه رخ داد. حملهکنندگان در عمل با جامعهٔ دولتمند طوری رفتار کردند که گویی همان دولتِ سیاسی است. و حکمرانان حالا میتوانستند با اعتباری تازه ادعا کنند که خودشان همان جامعهٔ دولتمندند. هر دو یکیانگاری در یک جهت کار کردند. مردم خودشان را هدفِ حمله دیدند.
شیوهٔ اندیشهای که این جستار بر آن استوار است، برای این فرایند مفهومی دقیق دارد. آدمها تکافتاده زندگی نمیکنند، بلکه در واحدهای بقایی که به آنها وابستهاند: خانوادهها، اجتماعهای محلی، جامعههای دولتمند. نسبتِ میانِ آنچه یک آدم «من» تجربه میکند و آنچه «ما» تجربه میکند، ثابت نیست. با وضعیت تغییر میکند. اگر واحدِ بقا از بیرون تهدید شود، این توازنِ ما و من به سودِ «ما» جابهجا میشود. این جابهجایی تا حدِ زیادی پیشاآگاه رخ میدهد. تصمیم نیست، واکنشِ عاداتِ اجتماعی است، یعنی همان پیشآمادگیای که ادراک، داوری و کنش را پیش از هر تصمیمِ آگاهانه سامان میدهد.
گویاترین نمونه در عین حال روشنگرترین نمونه هم هست. وقتی رئیسجمهورِ آمریکا تهدید کرد که همهٔ نیروگاهها و پلهای کشور را نابود میکند، مردم در بسیاری از شهرها دورِ این تأسیسات زنجیرِ انسانی بستند. روی پلاکاردهایشان نوشته بود حمله به تأسیساتِ انرژی جنایتِ جنگی است. نهادهای دولتی به تشکیلِ این زنجیرها فراخوان داده بودند و تبلیغاتی همراهیشان کردند. اما به گزارشها، کسانی هم در آنها شرکت داشتند که در دیماه در خیابانها سرنگونیِ حکومت را فریاد زده بودند.[12] این را اعلامِ وفاداری به حکومت خواندن، بدفهمی است. این آدمها از دولتِ سیاسی دفاع نکردند. از شرایطِ عامِ زندگیِ مشترکشان دفاع کردند: برق، آب، راهها، اینکه فردا هم بتوانند کار کنند، خانه را گرم کنند و غذا بپزند. با این کار دقیقاً از همان چیزی دفاع کردند که هستهٔ سیاستِ دموکراتیک است، یعنی شرایطِ عامِ بازتولیدِ جامعه. اینکه دستگاهِ حکومت این دفاع را بهطورِ نمادین به نامِ خود مصادره میکند، چیزی از محتوای واقعیاش کم نمیکند. اما نشان میدهد که جنگ تا چه حد به سودِ حکمرانان تمام شد.
دومین پیامدِ داخلی: از شهادت تا «ملت»
یکیانگاریِ دوگانهٔ کشور و حکومت، پایهای را هم که حکمرانان بر آن تکیه میکنند، تغییر داد. کشتنِ رهبرِ انقلاب در ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶) قرار بود علامتِ فروپاشی باشد. نقطهٔ آغازِ مشروعیتی تازه شد.
چگونگیِ این کشتن در این میان نقشی تعیینکننده داشت. علی خامنهای پنهان در پناهگاه نمرد، در حالِ فرار نمرد، مثلِ صدام حسین یا معمر قذافی نمرد. او در روزِ روشن، در محلِ کارش، در ماهِ رمضان کشته شد، همراه با اعضای خانوادهاش، از جمله دخترش، عروسش، یک نوه و دامادش.[13] برای آن بخش از جمعیت که به دلایلِ دینی، ایدئولوژیک یا اقتصادی پیوندی نزدیک با حکومت دارد و نتایجِ انتخابات آن را حدودِ یکپنجم نشان میدهد،[14] این مرگ الگوی دیرینِ شهادتِ شیعی را زنده کرد، شهادتِ امامِ سوم در کربلا. حکمرانان بیدرنگ همین تعبیر را پخش کردند. مردی که در دقیقههای پیش از مرگش احتمالاً از هر زمانِ دیگری در سیوشش سالِ حکومتش منفورتر بود، در دقیقههای پس از آن محبوبتر از پیش شد.
اما هستهٔ دینی بهتنهایی نمیتوانست ورق را برگرداند. آنچه تعیینکننده بود، این بود که آدمهایی از منطقهٔ خاکستریِ گستردهٔ میانِ ردِ قاطع و تأییدِ قاطع به آن پیوستند. این منطقهٔ خاکستری در هر نظمِ حکومتی سیال است. میتواند کوچک شود یا به این یا آن سو گسترش یابد. جنگ آن را به سوی حکمرانان کشاند، نه از راهِ دین، بلکه از راهِ این احساس که خودِ کشور زخم خورده است. وقتی مراسمِ تشییع، که چند بار به تعویق افتاده بود، سرانجام در تیرِ ۱۴۰۵ (اوایلِ ژوئیهٔ ۲۰۲۶) برگزار شد، جمعیتی آمد که هیچکس در واشنگتن انتظارش را نداشت. رئیسجمهورِ آمریکا تعجبش را پنهان نکرد و گفت خیال میکرده مردم از خامنهای متنفرند.[15]
حکمرانان بهسرعت دست به کار شدند. سپاه پاسداران دیگر پیش از هر چیز نگهبانِ دین معرفی نمیشود، بلکه مدافعِ کشور. این چرخش از پس از جنگِ خرداد ۱۴۰۴ آغاز شده بود. روی پوسترها آرشِ کمانگیرِ اسطورهای دیده میشود که تیرهایش به موشک بدل شدهاند، و وزارتِ خارجه به نقشبرجستههای باستانیِ نقش رستم استناد میکند. «جمهوری اسلامی» دههها این میراثِ پیش از اسلام را خوار شمرده بود.[16] همزمان، اجرای حجابِ اجباری تا حدِ زیادی کنار گذاشته شد. هر کس امروز در تهران راه برود، زنانی را در کافهها میبیند که روسری ندارند یا آن را سرسری انداختهاند. نسبتها تا حدی وارونه شده: وقتی مادری دخترش را به مدرسهٔ دولتی میبرد، دختر باید روسری داشته باشد و مادر نه.[17]
اینجا طنزی بس تلخ از پیامدهای ناخواسته پیداست. آنچه جنبشِ زنان از ۱۴۰۱ با فداکاریهای بزرگ خواسته بود، حالا تا اندازهای پیش آمده است. اما نه بهصورتِ حقی بهدستآمده، بلکه بهصورتِ مدارایی اعطاشده. حقی نیست که بشود به آن استناد کرد، بلکه گذشتی است که هر لحظه میشود پسش گرفت. شکنندگیاش از هماکنون پیداست: از اواخرِ تابستانِ ۱۴۰۵، تندروهای نزدیک به سپاه خواستارِ سختگیریِ دوبارهاند، و یک مقامِ ارشد گفته است فقط شرایطِ جنگی مانعِ آن است.[18] و این گشایش نه بهصورتِ شکستِ حکومت، بلکه بهصورتِ ابزارِ حفظِ خودِ آن پیش آمده است. حکمرانان نمادی از انضباطِ دینی را با حسننیتِ مردمی معاوضه میکنند که برای دفاع از کشور به آنان نیاز دارند.
نمادها کمابیش همان میمانند، اما محتوایشان دگرگون میشود. نامها و نشانههای یک نظمِ حکومتی معمولاً کندتر از رابطههایی تغییر میکنند که به آنها اشاره دارند. سپاه پاسداران هنوز نامِ انقلاب را بر خود دارد، اما امروز بهعنوانِ مدافعِ کشور ظاهر میشود. «جمهوری اسلامی» نام و زبانِ دینیاش را نگه میدارد، اما مشروعیتش هر چه بیشتر بر ناسیونالیسم تکیه میکند. به این ترتیب زیرِ همان نامِ قدیمی، نظمِ حکومتیای شکل میگیرد که توجیهش بیشتر ناسیونالیستی است تا اسلامی.
اما ناسیونالیستی اینجا یعنی چه؟ درست در همین نقطه تمایزی دقیق لازم است، چون هر دلبستگی به کشور ناسیونالیسم نیست. میهندوستی دلبستگی به همبود و به آزادیِ برابرِ همهٔ کسانی است که در آن زندگی میکنند. ناسیونالیسم برتر نشاندنِ «ملتِ» خودی بر دیگران است و یکیگرفتنِ دستگاهِ حکومت با آن. آنچه حکمرانان اکنون بسیج میکنند، میهندوستی نیست، ناسیونالیسم است. ناسیونالیسم به آنان امکان میدهد هر انتقادی را خیانت به کشور جلوه دهند. گذار از اسلامگرایی به ناسیونالیسم بنابراین گامی به سوی دموکراسی نیست. تغییرِ پایهٔ مشروعیت است، در حالی که همان رابطههای حکومتی پابرجا میمانند.
این گذار از آن رو چنین سریع ممکن شد که به چیزی تکیه دارد که در عاداتِ اجتماعیِ بسیاری از ایرانیان ریشهای عمیق دارد. ایرانیان دو قرن کشورشان را بازیچهٔ قدرتهای بیگانه تجربه کردهاند، هرگز بهتمامی مستعمره نشده، اما بارها آماجِ رخنه و تحقیر، از ازدستدادنِ ولایتهایی کامل در قرنِ نوزدهم تا کودتای ۱۳۳۲. از این تجربهها تصویری از «ما» شکل گرفته که بدگمانی به دخالتِ بیگانه نشانِ آن است. آمریکاستیزیِ انقلابیونِ ۱۳۵۷ این تصویر از «ما» را برگرفت و به آموزهٔ رسمیِ دولت تبدیل کرد. چهلوهفت سال حکمرانان اعلام کردند که ایالات متحده میخواهد ایران را به زیر سلطه بکشد. بخشِ بزرگی از مردم این را هر چه بیشتر تبلیغات میدانستند. جنگ در چشمِ بسیاری این تبلیغات را تأیید کرد. به پیشگوییِ خودتحققبخش تبدیل شد.
اینجا نتیجهٔ واپسماندگیِ نسبیِ عاداتِ اجتماعی در شکلی ویژه عمل میکند. عاداتِ اجتماعی معمولاً کندتر از شرایطی تغییر میکنند که آدمها در آن زندگی میکنند. تصویری از «ما» که در شرایطی پدید آمده که دیرزمانی است سپری شده، میتواند در شرایطِ تازه هم کارگر بماند و با تجربههای تازه دوباره نیرو بگیرد. جنگ پیشآمادگیای را دوباره بیدار کرد که داشت فروکش میکرد. ادراکِ مردم را به همان شاکلهای برگرداند که حکمرانان دهههاست پیش میگذارند: اینسو کشورِ در خطر، آنسو قدرتِ بیگانه. نتیجه این است که مخالفانِ حکومت دوباره زیرِ فشارِ توجیهِ خود قرار میگیرند. هر کس از حکمرانان انتقاد کند، گویی به دشمن کمک میکند.
سومین پیامدِ داخلی: نظامیشدن و جابهجاییِ نسلها
همراه با پایهٔ مشروعیت، ترکیبِ خودِ حکمرانان هم تغییر کرد. جنگهای خرداد و اسفندِ ۱۴۰۴ جانِ شمارِ زیادی از چهرههای اصلیِ «جمهوری اسلامی» را گرفت. این امر جابهجاییِ نسلها را شتاب داد، جابهجاییای که بدونِ جنگ کندتر پیش میرفت و احتمالاً جهتِ دیگری میگرفت.
این از همه روشنتر در جانشینیِ رهبرِ کشتهشده دیده میشود. مجلسِ خبرگان در ۱۷ اسفند ۱۴۰۴ (۸ مارس ۲۰۲۶) پسرش مجتبی خامنهای را به رهبری برگزید. بدونِ جنگ، چنین جانشینیای بهسختی ممکن بود. انقلابی که در ۱۳۵۷ به نامِ برانداختنِ پادشاهیِ موروثی پیروز شده بود، سپردنِ بالاترین مقام از پدر به پسر را بهسختی میپذیرفت. جنگ این مانع را از میان برداشت. بر پایهٔ گزارشهای همسو، این تصمیم در شرایطِ امنیتیِ فوقالعاده و زیرِ فشارِ سپاه پاسداران گرفته شد، در حالی که اعضای میانهرو از نامزدهای دیگری پشتیبانی میکردند.[19] آنچه کفه را سنگین کرد، استدلالی دینی نبود، بلکه استدلالِ پیوستگی در وضعیتِ اضطرار: پدر جان باخته است، پسر پرچم را برمیدارد.
در اینجا الگوی فرّ موروثی را میتوان بازشناخت. موهبتِ خارقالعادهای که به یک فرمانروا نسبت داده میشود، گویی از راهِ خون به فرزندانش میرسد. انقلابِ ۱۳۵۷ با این الگو در پادشاهی جنگید. جنگ آن را به درونِ «جمهوری اسلامی» بازگرداند.
مهمتر از نام، چهرهٔ رهبرِ تازه است. مجتبی خامنهای درسِ حوزه خوانده، اما در جنگ با عراق در صفوفِ سپاه پاسداران هم خدمت کرده است. از دنیای آنان میآید و نامزدِ آنان به شمار میرود. برخلافِ پدرش، او بیشتر چهرهای امنیتی است تا دینی. از زمانِ حملهای که به گزارشهای همسو در آن سخت زخمی شد و همسر و بستگانِ دیگرش را از دست داد، تاکنون در انظار ظاهر نشده، حتی در مراسمِ تشییعِ پدرش.[20] نمیشود پیشبینی کرد کسی با چنین تجربهای چه نگرشی پیدا میکند. تنها چیزِ قطعی این است که از آن زمان سپاه پاسداران سهمِ باز هم بزرگتری از تصمیمهای مهم را در دست گرفته است.
میشود از دیکتاتوریِ نظامی حرف زد، اما این مفهوم هم کاملاً دقیق نیست. برخلافِ پاکستان یا میانمار، فرماندهای واحد نیست که از طرفِ همهٔ نیروها حرف بزند. بیشتر به یک شورا میماند، نوعی خونتا، که جهتی مشترک را دنبال میکند بیآنکه یک نفر در رأس باشد. در کنارِ آن، فرماندهانِ پیشینِ پرنفوذی هستند که امروز مقامهای غیرنظامی دارند، مثلِ دبیرِ شورای عالی امنیت ملی یا رئیسِ مجلس. هم به سپاه تعلق دارند و هم ندارند. رابطهشان با فرماندهانِ فعال هنوز روشن نشده است.
و نسلِ جوانتری در سپاه هست که اکنون بالا میآید. پس از انقلاب به دنیا آمده یا در دورانِ آن بزرگ شده است. نه در زندانهای شاه بوده و نه در جنگ با عراق جنگیده. در قدرت به دنیا آمده است. تجربهٔ نظامیاش از سوریه و عراق میآید. به بیشترِ گزارشها، کمتر به ایدهٔ انقلاب و بیشتر به ایدهٔ «دولتملت» گرایش دارد، و فنسالارتر و عملگراتر از پیشینیانش است.[21]
اینجا تمایزی مهم است که بهآسانی از چشم میافتد. جنگ قدرتِ تصمیمگیری را درونِ دستگاهِ حکومت پخش کرد. فرماندهانِ ردهٔ میانی تصمیمهایی میگیرند که پیشتر از بالا میآمد. این تا ارتباطات هم کشیده میشود، مثلاً در ویدئوهای تبلیغاتی به سبکِ عروسکهای اسباببازی که هیچکس از روحانیتی سالخورده انتظارشان را نداشت.[22] شاید کسی در اینها گرایشی به تمرکززدایی ببیند. اما پخششدنِ قدرت درونِ دستگاهِ حکومت به معنای جابهجاییِ توازنهای قدرت به سودِ کمقدرتترها نیست. قدرت میانِ دستهای بیشتری پخش میشود، اما همهٔ این دستها دستهای همان سازمانِ مسلحاند. مردم از این راه نه بختهای بیشتری برای مهار، که بختهای کمتری به دست آوردهاند.
چهارمین پیامدِ داخلی: کمقدرتیِ فزایندهٔ مردم
در حالی که قدرت درونِ دستگاهِ حکومت از نو تقسیم میشد، وضعِ مردم بدتر شد. در شیوهٔ اندیشهای که این جستار بر آن استوار است، کمقدرتی فقط به معنای زیرِ سلطهٔ حکومت بودن نیست. به معنای بختِ اندکِ مهار بر هر چهار اجبار با هم است، اجبارهایی که آدمها در معرضشان هستند: اجبارهای طبیعتِ بیرونی، اجبارهای طبیعتِ خود، اجبارهایی که آدمها بر خود و بر یکدیگر وارد میکنند، یعنی دگرْاجبارها، و خودْاجبارها. جنگ کمقدرتیِ مردم را از هر چهار جهت بیشتر کرده است.
اجبارهای طبیعتِ بیرونی گرما و سرما، خشکسالی و کمآبی، دوریها و کوهها هستند. آدمها با آنچه با هم ساختهاند، آنها را مهار میکنند: نیروگاهها، سدها، شبکههای برقرسانی و آبرسانی، جادهها و پلها. هر جا این تأسیسات ویران شوند، آدمها دوباره بیواسطهتر به دستِ طبیعتِ بیرونی سپرده میشوند. در کشوری که خود از کمآبی و گرمای تابستان رنج میبرد، از کار افتادنِ هر نیروگاه یعنی مردم باید بخشی از چیرگیای را که با زحمت بر طبیعت به دست آوردهاند، دوباره به آن واگذارند.
اجبارهای طبیعتِ خود، وابستگیِ آدمها به خوراک، آب، گرما و تندرستی است، و نیز زورِ غرایز و عواطفشان. هر جا بیمارستانها، کارخانههای دارویی و یک مؤسسهٔ واکسنسازی ویران شوند، آدمها بختهای مهار بر بیماری و درد را از دست میدهند. هر جا خانهها ویران و بستگان کشته شوند، ترس بالا میگیرد. ترس عاطفهای است که مهارِ یکنواختِ طبیعتِ خود را بیش از هر چیز سست میکند. ادراک را تنگ میکند، به واکنشهای شتابزده میراند و سبکسنگینکردن را دشوار میکند.
اجبارهایی که آدمها بر خود و بر یکدیگر وارد میکنند، از دو سو سختتر شدهاند. از بیرون، محاصرهٔ دریایی و تحریمهای سختتر اثر میگذارند. اینها به حکمرانان که راههای تأمینِ خودشان را دارند ضربه نمیزنند، بلکه به مردمی که درآمدشان را تورم میبلعد. از درون، دولتی امنیتی کار میکند که در وضعِ اضطراری کمتر از پیش ناچار است ملاحظه کند. سرکوبِ خیزشِ دیماهِ ۱۴۰۴، که به گفتهٔ گروههای حقوق بشری بیش از شش هزار کشته داشت، فقط چند هفته پیش از جنگ رخ داده بود.[23] جنگ این لحظهٔ مشروعیتزدایی را قطع کرد و به حکمرانان بهانه داد که هر صدای مخالفی را صدای دشمن بشمارند. همزمان، ویرانیِ اقتصاد طبقههای متوسطِ شهری را ضعیف کرده است، همان طبقههایی که در همهٔ جنبشهای دموکراسیخواهیِ پیشین نقشِ اصلی را داشتند. با از دست رفتنِ پایهٔ اقتصادیشان، بخشی از توانِ چانهزنیشان در برابرِ دستگاهِ حکومت هم از دست میرود.
و سرانجام، خودْاجبارها همان دگرْاجبارهای درونیشدهاند که در خودِ آدمها بهصورتِ وجدان، شرم و ملاحظه عمل میکنند. جنگ و تهدید اینها را هم دگرگون میکنند. تصویرِ «ما» سختتر میشود و مرزِ میانِ «ما» و «دیگران» تیزتر کشیده میشود. توانِ فاصلهگیری، یعنی توانِ اینکه آدم با عواطفی مهارشده وضعِ خودش را از چشمِ دیگران هم ببیند و با آرامش سبکسنگین کند، کاهش مییابد. اما همین توان پیششرطِ هر خویشتنداریای است که چیزی بیش از خودانقیادیِ صرف باشد. پیششرطِ خودآیینی است. هر جا این توان رنگ ببازد، شاکلههای سادهٔ دوست و دشمن جا باز میکنند.
بر همهٔ اینها جابهجاییای در بحث دربارهٔ برنامهٔ هستهای افزوده میشود. ایران دو دهه کوشید با غرب به ترتیبی برسد که برنامهای غیرنظامی زیرِ نظارتِ بینالمللی برایش ممکن کند. توافقِ ۱۳۹۴ (۲۰۱۵) گویی این راه را گشود، تا آنکه ایالات متحده در ۱۳۹۷ (۲۰۱۸) از آن بیرون رفت. از جنگِ خرداد ۱۴۰۴ به این سو، نظارتِ بینالمللی تا حدِ زیادی متوقف شده است. و در داخلِ کشور این دیدگاه هر چه آشکارتر بیان میشود که آن بیست سال مذاکره خطا بود. میگویند باید مثلِ کرهٔ شمالی یکراست به سوی بمب میرفتیم. فقط بمب جلوی جنگهای آینده را میگیرد. در مهرِ ۱۴۰۵ (سپتامبر ۲۰۲۶) سیودو سیاستمدارِ محافظهکار در نامهای سرگشاده خواستارِ خروجِ فوری از پیمانِ منعِ گسترشِ سلاحهای هستهای شدند و طرحی هم در این باره به مجلس داده شد.[24] جنگی که قرار بود به این برنامه پایان دهد، تازه آرزوی بمب را به استدلالی بدل کرد که در افکارِ عمومی شنونده پیدا میکند.
نخستین پیامدِ میاندولتی: فرایندِ گرهِ دوسویه
پیامدهای جنگ به ایران محدود نماند. رابطههای میانِ دولتها را هم دگرگون کرد. شیوهٔ اندیشهای که این جستار بر آن استوار است، فرایندی را وصف میکند که میانِ واحدهای بقای دشمنِ یکدیگر بارها دیده میشود. هر جا آدمها در معرضِ خطری بزرگ باشند، اندیشهشان آکنده از عاطفه میشود. اندیشهٔ آکنده از عاطفه به کنشهایی میانجامد که خطر را باز هم بیشتر میکنند. خطرِ بیشتر، اندیشه را باز هم عاطفیتر میکند. هر دو طرف در این چرخه به هم گره خوردهاند. هر کدام به دیگری واکنش نشان میدهد و هر کدام در واکنشِ دیگری تأییدِ ترسهای خود را میبیند. این فرایند را فرایندِ گرهِ دوسویه مینامند. در سرِ تکتکِ آدمها نمیگذرد، میانِ آدمها میگذرد. آدمها با شناختشان بخشی از صورتبندیهایی هستند که با هم میسازند.
جنگ با ایران این فرایند را به خالصترین شکل نشان میدهد. هر دو طرف از مسیرِ تاکنونی درسهایی گرفتهاند که چرخه را تشدید میکند. حملهکنندگان نتیجه میگیرند که به اندازهٔ کافی زور به کار نبردهاند. حکمرانانِ ایران نتیجه میگیرند که مقاومتشان کارآمد بوده و پرهیز از واکنشِ سخت در سالهای پیش خطا بوده است. در واقع امروز در ایران انتقاد میشود که حملههای تلافیِ نمادین به ساختمانهای تقریباً خالی، پس از کشتهشدنِ سردار سلیمانی و پس از بمبارانِ تأسیساتِ هستهای، تازه طرفِ مقابل را جسور کرد. استدلال این است که اگر آن زمان سختتر واکنش نشان داده بودیم، شاید جنگ پیش نمیآمد.[25]
افزون بر این، هر دو طرف به جنگ معناهایی در سیاستِ داخلی دادهاند که سازش را دشوارتر میکند. رئیسجمهورِ آمریکا پس از ماهها جنگ باید پیروزیای نشان دهد: یا پایانِ «جمهوری اسلامی» یا پایانِ برنامهٔ هستهایاش. پسگرفتنِ کنترلِ تنگهٔ هرمز کافی نیست، چون ایران پیش از جنگ اصلاً این کنترل را نداشت. حکمرانانِ ایران هم به نوبهٔ خود تنگهٔ هرمز را به مسئلهٔ حاکمیتِ ملی تبدیل کردهاند. ایرانیانی از طبقهٔ متوسط که پیشتر میگفتند برنامهٔ هستهای را باید کنار گذاشت، امروز میگویند تنگهٔ هرمز را نباید کنار گذاشت.[26] همین که موضوعی مورد اختلاف به زبانِ سیاستِ داخلی درآید، مذاکره بر سرش سختتر میشود.
این چرخه پیامدِ دیگری هم دارد. اگر دورِ تازهای از جنگ پیش بیاید، هر طرف باید آتشِ بیشتری از پیش به کار بگیرد تا موضعِ طرفِ دیگر را تغییر دهد. منطقِ فرایندِ گرهِ دوسویه منطقِ تشدید است. کسی که آن را نشناسد، به دستِ آن رانده میشود.
دومین پیامدِ میاندولتی: توازنهای قدرتِ جابهجاشده
فرایندِ گرهِ دوسویه در خلأ نمیگذرد، بلکه درونِ توازنهایی از قدرت که خودِ جنگ جابهجایشان کرده است. توازنهای قدرت نسبتهای همیشه دگرگونشوندهٔ وابستگیِ متقابلِ آدمها، چه بهصورتِ فرد و چه بهصورتِ گروه، هستند. قدرت دارایی نیست، ویژگیِ رابطههاست. جنگ این رابطهها را در چند سطح همزمان جابهجا کرده است.
در سطحِ نظامی معلوم شد که برتریِ فناورانه با مهار یکی نیست. ایران اصلِ جنگِ چریکی را به فناوریِ تسلیحات منتقل کرد. شمارِ زیادی پهپاد و موشکِ ارزان ساخت و با آنها سامانههای دفاعیِ گرانقیمتِ طرفِ مقابل را درمانده کرد. بر پایهٔ بررسیِ تصاویرِ ماهوارهای، دستکم شانزده و بنا بر برخی تحلیلها بیست پایگاهِ نظامیِ آمریکا در کشورهای خلیج فارس، اردن و عراق آسیب دیدند، برخی چنان سخت که دیگر قابلِ استفاده نبودند. از جملهٔ آنچه نابود شد، یک هواپیمای آواکسِ E-3 و سامانههای گرانقیمتِ رادار و ارتباطات بود.[27] ایالات متحده در چهار هفتهٔ نخستِ جنگ بیش از ۸۵۰ موشکِ کروزِ تاماهاوک شلیک کرد و در ادامهٔ جنگ، به گزارشها، نزدیک به نیمی از کلِ ذخیرهٔ جهانیاش را. موشکهای رهگیرِ پدافندِ موشکی هم در ابعادی گسترده مصرف شدند؛ بخشی از آنها را آمریکا ناچار شد از کرهٔ جنوبی به خاورمیانه منتقل کند.[28] تولیدِ تسلیحاتیِ آمریکا برای چنین مصرفی آماده نیست. به این ترتیب جنگ در خلیج فارس تا شرقِ آسیا اثر میگذارد. بازدارندگی را درست همانجا سست میکند که ایالات متحده به ارزیابیِ خودش بیش از همه به آن نیاز دارد.
در سطحِ منطقهای، کشورهای خلیج فارس تجربهای هشیارکننده داشتهاند. با ایران مخالفاند و از حمله به خاکشان خشمگین. اما دریافتهاند که چترِ امنیتیِ آمریکا آنچه را وعده داده بود، برآورده نکرد. خودشان دربارهٔ این جنگ هشدار داده بودند. ایالات متحده با این حال جنگ را به منطقه آورد، بیآنکه آن را برای دفاع از کشورهای خلیج فارس به راه بیندازد، و نه خواست و نه توانست از آنان محافظت کند.[29] از اینجا کوششهایی برای ساختنِ توازنی منطقهای از آنِ خود برمیخیزد، مثلِ پیمانِ دفاعیِ عربستان سعودی، ترکیه و پاکستان که در ۱۶ مرداد ۱۴۰۵ (۷ اوت ۲۰۲۶) در مکه امضا شد و از اواخرِ اوت «اتحادِ مکه» نام گرفت، یا گفتوگوهای امارات متحده عربی، هند و اسرائیل. پرمعناست که از تهران نشانههایی از علاقه به پیوستن به اتحادِ مکه داده شد.[30] در درازمدت، یک اتحادِ امنیتیِ منطقهای که ایران را هم در بر بگیرد، نتیجهٔ بدی نیست. اما یکشبه ساخته نمیشود. تنها چیزِ قطعی این است که نظمِ امنیتیِ قدیمِ منطقه، که بر مهارِ ایران از راهِ اتحادِ آمریکا با کشورهای عربی استوار بود، بازنخواهد گشت.
از قضا هر پایانِ قابلِ تصوری برای جنگ به بالا رفتنِ جایگاهِ ایران میانجامد. هر توافقی میانِ واشنگتن و تهران، از هر نوعی، ایران را بهعنوانِ قدرتِ بزرگِ منطقهای به رسمیت خواهد شناخت. درست به همین دلیل پذیرفتنِ چنین توافقی برای طرفِ آمریکایی اینقدر دشوار است. اما جنگی باز هم بزرگتر منطقه را به گونهای دگرگون خواهد کرد که هیچکس پیامدهایش را نمیتواند پیشبینی کند.
و سرانجام در سطحِ جهانی پیداست که زنجیرههای وابستگیِ متقابل امروز تا کجا کشیده میشوند. بستهشدنِ تنگهٔ هرمز قیمتِ انرژی را در سراسرِ جهان بالا برد. در فرانسه، در مهرِ ۱۴۰۵ (اکتبر ۲۰۲۶)، اعتراض به هزینههای رو به افزایشِ زندگی به غارت، آتشسوزی و درگیری با پلیس کشید. رئیسجمهورِ فرانسه در یک سخنرانیِ تلویزیونی بالا رفتنِ قیمتِ سوخت را به جنگِ خلیج فارس نسبت داد، جنگی که به گفتهٔ او فرانسه در آن شرکتی نداشت. در ایالات متحده، قیمتِ بالای بنزین در آستانهٔ انتخاباتِ کنگره شماری از نمایندگانِ حزبِ حاکم را واداشت از سیاستِ رئیسجمهور فاصله بگیرند.[31] لازم نیست این نسبتدادنها را از همه جهت پذیرفت تا دید چه نشان میدهند: جنگی در خلیج فارس به مسئلهٔ سیاستِ داخلی در پاریس و واشنگتن تبدیل میشود. رابطههای دروندولتی و میاندولتی را نمیشود از هم جدا کرد. از همین رو سیاست را فقط میشود برپایی و مدیریتِ شرایطِ بازتولیدِ دروندولتی و میاندولتی، هر دو با هم، فهمید.
سومین پیامدِ میاندولتی: پایانِ یک امرِ بدیهی
این درهمتنیدگیِ جهانی از همه روشنتر در راههای دریایی دیده میشود. شاید پرپیامدترین اثرِ میاندولتیِ جنگ به فرضی مربوط باشد که تجارتِ جهانی دههها بر آن تکیه داشته است: اینکه راههای بزرگِ دریایی باز و امناند. این فرض فرو ریخته است. از این پس هیچکس نمیتواند وانمود کند که هیچ تنگهای روزی به سلاح بدل نخواهد شد. این فقط دربارهٔ تنگهٔ هرمز صدق نمیکند، دربارهٔ بابالمندب در دهانهٔ دریای سرخ هم صدق میکند.
ایران برای کنترلِ تنگهٔ هرمز به نیروی دریاییِ جنگی نیازی ندارد. از کرانهای بیش از دو هزار کیلومتری میتواند با پهپاد، موشک، مین و قایقهای تندرو هر رفتوآمدِ کشتی را متوقف کند. سپاه پاسداران اعلام کرده که این تنگه هرگز به وضعِ پیشینش بازنمیگردد. در مه ۲۰۲۶ (اردیبهشت/خرداد ۱۴۰۵) تهران سازمانی ویژهٔ این تنگه برپا کرد، و در ژوئنِ همان سال ایران و عمان بر سرِ کارگروهی مشترک دربارهٔ ادارهٔ آیندهٔ عبور توافق کردند.[32] پس پرسش دیگر فقط این نیست که تنگه را چگونه باید گشود، بلکه این است که در آینده چه جایگاهِ حقوقیای باید داشته باشد.
اینجا اندیشهای پیدا میشود که دربارهٔ کلِ رابطههای میاندولتی صدق میکند. درونِ یک جامعهٔ دولتمند، در طولِ فرایندهایی دراز، انحصارِ دولتیِ خشونت شکل گرفته است. این انحصار خشونت را تا حدِ زیادی از زندگیِ روزمرهٔ آدمها بیرون رانده و تعارضها را به روالهایی قاعدهمند سپرده است. میانِ دولتها چنین انحصاری نیست. اینجا خشونت همچنان واپسین اصلِ تنظیمکننده است. اما هر جا خشونت تعارضها را تنظیم کند، پیشبینیناپذیری حاکم است. امروز کشتیای اجازهٔ عبور دارد، فردا نه. ممکن است از این سو یا آن سو هدف قرار گیرد. کشورهایی که نفت، گاز و فراوردههای پتروشیمی را از خلیج فارس میگیرند، دیگر نمیتوانند به تأمینِ آن تکیه کنند.
ایران به الگویی اشاره میکند که نشان میدهد چنین تعارضی را چگونه میشود قاعدهمند کرد: پیمانِ مونترو در ۱۹۳۶ که نظارت بر تنگههای منتهی به دریای سیاه را به ترکیه سپرد. هر کشتی از روالهای معینی پیروی میکند و برای خدماتی مشخص هزینه میپردازد، اما هر کشتی میتواند عبور کند.[33] میشود با تردید به این پیشنهاد نگریست، چون به تثبیتِ امتیازی هم کمک میکند که در جنگ به دست آمده، و عمان تاکنون بر عبورِ بیعوارض پافشاری کرده است. اما جهتی را نشان میدهد که راهحلِ پایدار فقط در آن میتواند باشد: تبدیلِ تعارضی که با خشونت پیش برده میشود به تعارضی قاعدهمند. آنچه درونِ جامعههای دولتمند پارلمانیشدنِ تعارض بود، میانِ دولتها تنظیمِ آن بر پایهٔ حقوقِ بینالملل خواهد بود.
اینکه پیمودنِ این راه اینقدر دشوار است، به شیوهٔ آغاز و پیشبردِ جنگ هم بستگی دارد. جنگ بدونِ مجوزِ شورای امنیتِ سازمان ملل آغاز شد. نخستین اقدامش کشتنِ هدفمندِ رئیسِ یک کشور بود. در ابعادی گسترده به تأسیساتِ غیرنظامیای ضربه زد که بر پایهٔ حقوقِ بشردوستانهٔ بینالمللی حمایتشدهاند. یکی از بزرگترین اندیشمندانِ دورانِ جدید از همان ۱۷۹۵ بهعنوانِ پیششرطِ هر صلحِ آینده نوشت: «هیچ دولتی نباید در جنگ با دولتی دیگر به خود اجازهٔ دشمنیهایی را بدهد که اعتمادِ متقابل را در صلحِ آینده ناممکن سازند» (کانت، صلحِ پایدار (۱۷۹۵)، AA VIII، ۳۴۶). او در میانِ این دشمنیها بهصراحت از بهکارگرفتنِ آدمکشان نام میبرد. جنگی که با کشتنِ رئیسِ کشورِ طرفِ مقابل آغاز شود، درست همان اعتمادی را نابود میکند که بدونِ آن هیچ توافقی پایدار نمیماند. درسِ ناخواستهای که بسیاری از دولتها از این جنگ خواهند گرفت، ویرانگر است: حقوقِ بینالملل کسی را حفظ نمیکند، فقط بازدارندگی حفظ میکند، و کارآمدترین بازدارنده بمبِ اتمی است.
جنگها از دولتها چه میسازند
اگر پیامدهای دروندولتی و میاندولتی را کنارِ هم بگذاریم، این پرسش پیش میآید که این جنگ از دولتِ ایران چه ساخته و این فرایند دربارهٔ شکلگیریِ دولتها بهطورِ کلی چه میآموزد. جامعههای دولتمند معمولاً از کشمکشهای درازِ حذفیِ واحدهای حکومتیِ رقیب پدید میآیند. از این کشمکشها انحصارِ خشونت و انحصارِ مالیات بیرون میآید که شکلِ دولتها را تعیین میکند. جامعهشناسیِ فرایندی این فرایند را با نمونهٔ دولتهای اروپای غربی بازسازی کرده است، اما در تاریخِ ایران هم دیده میشود. دولتِ مدرنِ ایران از کشمکش با ایلها، قدرتمندانِ منطقهای و دخالتهای بیگانه پدید آمد، از ساختنِ ارتشی دائمی و از نظاموظیفهٔ عمومی از ۱۳۰۴ (۱۹۲۵) به بعد. بینشی تعیینکننده اینجا هست که بهآسانی از چشم میافتد. هیچیک از کشمکشگران دولتی را که سرانجام از این کشمکشها بیرون آمد، نقشه نکشیده بود. هر طرف میخواست پیروز شود، قدرتش را گسترش دهد یا سرِ پا بماند. دولتی که از اینها پدید آمد، نتیجهٔ برنامهریزینشدهٔ درهمتنیدگیِ همهٔ این نیتها بود.
همین دربارهٔ جنگهایی هم صدق میکند که «جمهوری اسلامی» درگیرشان بوده است. جنگ با عراق از ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۷ آن را به گونهای شکل داد که در آغاز هیچکس پیشبینی نکرده بود. سپاه پاسداران در شکلِ امروزیاش از دلِ همین جنگ بیرون آمد، و بسیاری از حکمرانانِ امروز کهنهسربازانِ آن جنگاند. جنگِ کنونی برای نظمِ حکومتیِ ایران به همان اندازه پرپیامد است. از یک روحانیسالاریِ چندکانونی، دولتی امنیتی ساخته است که در آن یک سازمانِ مسلح حرفِ اول را میزند و دیگر نه پیش از هر چیز دینی، بلکه ناسیونالیستی توجیه میشود.
این دگرگونی را هم هیچیک از طرفهای درگیر نخواسته بود. حملهکنندگان فروپاشی میخواستند، نه دگرگونی. حکمرانانِ ایران میخواستند انقلابشان را نگه دارند، نه مشروعیتِ دینیشان را با مشروعیتی ناسیونالیستی عوض کنند. مردم در دیماه میخواستند حکومت را سرنگون کنند، نه چند هفته بعد نیروگاهها را در برابرِ بمبهایی پاس بدارند که قرار بود ظاهراً به آزادیشان کمک کنند. آنچه رخ داده، از برهمکنشِ همهٔ این نیتها بیرون آمده و با هیچکدامشان جور نیست. مثلِ شکلگیریِ دولتها بهطورِ کلی، اینجا هم فرایند از بالای سرِ درگیران میگذرد.
درسهایی برای اپوزیسیونِ دموکرات
برای اپوزیسیونِ دموکرات از اینجا درسهایی بیرون میآید که از امروز فراتر میروند.
درسِ نخست این است: دموکراسی را نمیشود با بمب آورد. کسی که امید داشت زورِ بیرونی راهِ رهاییِ درونی را هموار کند، اشتباهش ثابت شده است. تهدیدِ بیرونی توازنِ ما و من را به سودِ «ما» جابهجا میکند، و از این جابهجایی همیشه اول کسانی سود میبرند که دستگاهِ حکومت در دستشان است. دموکراتیکشدن فرایندی است که باید همزمان در سه سطح رخ دهد. نیازمندِ دموکراتیکشدنِ کارکردی است، یعنی جابهجاییِ توازنهای قدرت به سودِ کمقدرتترها از راهِ زنجیرههای فشردهترِ وابستگیهای متقابل. نیازمندِ دموکراتیکشدنِ نهادی است، یعنی روالهای قاعدهمند و مشارکتی در همهٔ سطوحِ زندگیِ اجتماعی: در خانواده، در مدرسه، در محلِ کار، در انجمنها و سازمانهای صنفی، در دولت و میانِ دولتها. و نیازمندِ دموکراتیکشدنِ عاداتِ اجتماعی است که خود را در شیوهٔ پیشبردِ تعارضهای اجتماعی نشان میدهد. جنگ هر سه سطح را به عقب رانده است. زنجیرههای وابستگیهای متقابل را پاره کرده، روالها را فدای وضعِ اضطراری کرده و عاداتِ اجتماعی را به شاکلههای کهنهٔ دوست و دشمن برگردانده است.
درسِ دوم این است: اپوزیسیون باید تمایزِ میانِ جامعهٔ دولتمند و دولتِ سیاسی را روشنتر از همیشه پیش بگذارد. حکمرانان میخواهند بقبولانند که هر کس از کشور دفاع کند، از آنان دفاع کرده است. حملهکنندگان هم در عمل طوری رفتار کردند که گویی کشور همان حکومت است. اپوزیسیون باید در برابرِ هر دو یکیانگاری نشان دهد که میشود از کشور دفاع کرد و حکومت را رد کرد، و حتی این دو جداییناپذیرند. کسانی که دورِ نیروگاهها و پلها زنجیرِ انسانی بستند، هوادارانِ حکومت نیستند. مدافعانِ شرایطِ زندگیِ مشترکشاناند. متحدانِ طبیعیِ سیاستیاند که خود را برپایی و مدیریتِ دموکراتیکِ شرایطِ عامِ بازتولیدِ دروندولتی و میاندولتیِ جامعه میفهمد. اپوزیسیون باید به آنان نشان دهد که درست همین شرایط را حکومتی نابود میکند که کشور را به جنگی بیپایان کشانده و همچنان در آن نگه میدارد.
درسِ سوم این است: با ناسیونالیسمِ حکمرانان نباید با ناسیونالیسمی دیگر روبهرو شد، بلکه با میهندوستیای که به آزادیِ برابرِ همهٔ کسانی نظر دارد که در جامعهٔ دولتمند زندگی میکنند، از هر زبان، تبار، دین یا جنسیتی که باشند. چنین میهندوستیای بر پایهٔ قانونِ اساسی میتواند احساسِ مشروعِ زخمخوردگی را در بر بگیرد، بیآنکه آن را به حکمرانان واگذارد. میتواند از کرامت و استقلالِ کشور دفاع کند و همزمان بر این پای بفشارد که استقلالِ بیآزادی فقط شکلِ دیگری از انقیاد است.
درسِ چهارم این است: اپوزیسیون باید برای حلوفصلِ حقوقیِ تعارضهای میاندولتی بکوشد، نه برای فیصلهدادنِ آنها با خشونت. باید از حقوقِ بینالملل و روالهای قاعدهمند دفاع کند، بهویژه وقتی پای کنترلِ تنگهها و برنامهٔ هستهای در میان است. فقط نظمی که در آن دولتهای منطقه وابستگیهای متقابلشان را بپذیرند و به قاعده تبدیل کنند، میتواند فرایندِ گرهِ دوسویهای را بشکند که همهٔ طرفها در آن گرفتارند.
درسِ آخر در عین حال دلگرمی است. دگرگونیای که جنگ به راه انداخته، گرایش است، نه قانون. آنچه از درهمتنیدگیِ کنشهای آدمهای بسیار پدید آمده، با کنشهای آدمهای بسیار دوباره دگرگونشدنی است. موجِ کنونیِ ناسیونالیستی تا ابد نمیپاید، اگر حکمرانان نتوانند شرایطِ زندگیِ مردم را بهتر کنند. و این کار را نمیتوانند بدونِ تفاهم با باقیِ جهان انجام دهند، تفاهمی که راهبردِ تاکنونیِ مقاومتشان را زیرِ پرسش میبرد. در این وضعیت مهم این است که اپوزیسیونِ دموکرات جهتی را نشان دهد که از جنگ و سلطه فراتر میرود.
این جهت از بصیرت به اجبارهایی برمیآید که آدمها در معرضشان هستند و با همانها دقیق تعیینشدنی است. به بازسازی و ادارهٔ مشترکِ نیروگاهها، لولههای آب، جادهها و پلهایی میانجامد که آدمها با آنها در برابرِ گرما، خشکسالی و دوری تاب میآورند. به تأمینِ خوراک، تندرستی و مسکن برای همه میانجامد تا گرسنگی، بیماری و ترس دیگر بر زندگیِ آدمها حکم نرانند. به این میانجامد که اجبارهایی که آدمها بر یکدیگر وارد میکنند، به حق تبدیل شوند، هم در درونِ کشور و هم میانِ دولتها. آن وقت تعارضها بر پایهٔ قاعده پیش برده میشوند، نه با خشونت. و به خویشتنداریای میانجامد که از بصیرت برمیخیزد، نه از ترس. منظور خودآیینیای است که در آن آدمها هرگز با یکدیگر صرفاً همچون وسیله رفتار نمیکنند، بلکه همواره در عین حال همچون غایت. در هر چهار زمینه، این جهت میکوشد توازنهای قدرت را به سودِ کمقدرتترها جابهجا کند و بختهای مهارِ آنان را بیشتر کند.
آنچه اینجا اهمیت دارد، وضعِ نهاییای نیست که بشود یک بار برای همیشه به آن رسید. آنچه اهمیت دارد، جهت است و پایداری در این جهت، که باید حتی در شرایطِ جنگ، محاصره و سرکوب دنبالش کرد. هر گامی که در این جهت برداشته شود، از هماکنون تکهای از همان دموکراسی است که سخن بر سرِ آن است.
منابع
Elias, Norbert: Über den Prozeß der Zivilisation. 2 Bde. Basel: Haus zum Falken 1939. — ترجمهٔ فارسی: نوربرت الیاس، دربابِ فرایندِ تمدن، ترجمهٔ غلامرضا خدیوی، تهران: جامعهشناسان، چاپ دوم ۱۳۹۷.
Elias, Norbert: Was ist Soziologie? München: Juventa 1970.
Elias, Norbert: Engagement und Distanzierung. Frankfurt am Main: Suhrkamp 1983.
Elias, Norbert: Humana conditio. Frankfurt am Main: Suhrkamp 1985.
Elias, Norbert: Die Gesellschaft der Individuen. Frankfurt am Main: Suhrkamp 1987.
Elias, Norbert: Studien über die Deutschen. Frankfurt am Main: Suhrkamp 1989.
Gholamasad, Dawud: Iran — Die Entstehung der Islamischen Revolution. Hamburg: Junius 1985.
Kant, Immanuel: Zum ewigen Frieden (1795). Akademie-Ausgabe Bd. VIII. — ترجمهٔ فارسی: ایمانوئل کانت، صلحِ پایدار، ترجمهٔ محمدحسین صبوری.
Nasr, Vali: Iran’s Grand Strategy. A Political History. Princeton: Princeton University Press 2025.
Nasr, Vali: سخنرانی در دانشکدهٔ مطالعات بینالمللی اس. راجاراتنام (RSIS)، سنگاپور، اکتبر ۲۰۲۶.
منابعِ جزئیاتِ برگرفته از مطبوعات، خبرگزاریها و گزارشها در یادداشتها آمده است.
https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/
[1]دربارهٔ انتظارِ «دگرگونیِ رژیم» به الگوی ونزوئلا: ولی نصر، سخنرانی در دانشکدهٔ مطالعات بینالمللی اس. راجاراتنام (RSIS)، سنگاپور، اکتبر ۲۰۲۶.
[2]همانجا.
[3]دربارهٔ آتشبسِ ۷ و ۸ آوریل ۲۰۲۶ با میانجیگریِ پاکستان: ABC News، پوشش زنده، ۶ آوریل ۲۰۲۶؛ Asia Times، ۸ آوریل ۲۰۲۶؛ ویکیپدیا، «2026 Iran war ceasefire» (با منابع بیشتر). دربارهٔ تفاهمنامهٔ اسلامآباد در ۱۷ ژوئن ۲۰۲۶ و پایانِ آن بیآنکه به توافقی پایدار برسد: bne IntelliNews، ۲۸ ژوئن ۲۰۲۶؛ Scripps News، «US-Iran 60-day ceasefire agreement expires with no permanent deal in sight»، اوت ۲۰۲۶، همچنین دربارهٔ محاصرهٔ دریاییِ آمریکا.
[4]دربارهٔ پخششدنِ قدرتِ تصمیمگیری و جانشینانِ ازپیشتعیینشده: نصر، سخنرانی در RSIS (← یادداشت ۱).
[5]همانجا.
[6]آمارِ رئیسِ جمعیت هلال احمر ایران، پیرحسین کولیوند، به نقل از Keystone-SDA/blue News، ۱۰ آوریل ۲۰۲۶؛ نیز ← UN OCHA، «Islamic Republic of Iran: Humanitarian Update No. 02»، تا ۳ آوریل ۲۰۲۶، دربارهٔ حمله به مناطق مسکونی، بیمارستانها، مدرسهها و تأسیسات صنعتی.
[7]Yeni Şafak (نسخهٔ انگلیسی)، مارس ۲۰۲۶، دربارهٔ حمله به دانشگاه صنعتی اصفهان.
[8]Al-Monitor، «Iran says strikes hit historic Pasteur Institute in Tehran»، ۲ آوریل ۲۰۲۶؛ انستیتو پاستور ایران، فراخوانِ کمک برای بازسازی، مه ۲۰۲۶ (تأسیس ۱۹۲۰).
[9]Airwars، پروندهٔ رویداد USIR260228A (میناب)، تا ۱۱ اوت ۲۰۲۶؛ AP، «The Iranian school struck in the war’s earliest attacks is now a memorial for children»، سپتامبر ۲۰۲۶.
[10]Gulf News و Fox News، ۷ آوریل ۲۰۲۶، دربارهٔ تهدید به نابودیِ نیروگاهها و پلها و این گفته که «یک تمدنِ کامل» خواهد مرد.
[11]Al Jazeera، «‘Anachronism’: Rubio’s civilisational rhetoric prompts pushback from Iran»، ۱۰ اکتبر ۲۰۲۶؛ CBS News، ۷ اکتبر ۲۰۲۶.
[12]Ada Derana به نقل از Press TV، ۷ آوریل ۲۰۲۶، دربارهٔ فراخوانِ دبیرِ شورای عالی جوانان و نوجوانان، علیرضا رحیمی؛ Aaj News، ۷ آوریل ۲۰۲۶، دربارهٔ پلاکاردها؛ Al Jazeera، ویدئو، ۷ آوریل ۲۰۲۶. دربارهٔ حضورِ کسانی که در دیماه اعتراض کرده بودند: نصر، سخنرانی در RSIS (← یادداشت ۱).
[13]Jerusalem Post، گزارشِ ۱ مارس ۲۰۲۶؛ ویکیپدیا، «Assassination of Ali Khamenei» (با منابع بیشتر)، دربارهٔ حمله در روزِ روشن به محلِ کارش و دربارهٔ بستگانِ کشتهشده. این حمله در دهمِ ماه رمضان رخ داد.
[14]دربارهٔ اندازهٔ این بخش از جمعیت: نصر، سخنرانی در RSIS (← یادداشت ۱).
[15]ThePrint به نقل از Axios، ۵ ژوئیه ۲۰۲۶؛ AP، ۶ ژوئیه ۲۰۲۶.
[16]National Iranian American Council (NIAC)، «Nationalism Rising in Iran After the 12-Day War»، ۲۰۲۵؛ ایران اینترنشنال، ۷ نوامبر ۲۰۲۵؛ Al-Manassa، «In Iran, what comes after victory?»، ۲۲ ژوئن ۲۰۲۶.
[17]رادیو اروپای آزاد/رادیو آزادی، «Where Did Iran’s Hijab Police Go?»، ۳۰ ژوئن ۲۰۲۶؛ AP، ۱۶ سپتامبر ۲۰۲۶. نمونهٔ مادر و دختر: نصر، سخنرانی در RSIS (← یادداشت ۱).
[18]ایران اینترنشنال، «War conditions curb mandatory hijab crackdown, Iranian official says»، ۹ سپتامبر ۲۰۲۶؛ Kyunghyang Shinmun، ۱۰ سپتامبر ۲۰۲۶.
[19]ABC News، ۸ مارس ۲۰۲۶؛ Gulf News به نقل از نیویورک تایمز، ۲۰۲۶، دربارهٔ رأیگیریهای پنهانی و فشارِ سپاه پاسداران؛ NIAC Insights، «New details emerge about Mojtaba»، ۲۰۲۶.
[20]ABC News، مارس ۲۰۲۶، دربارهٔ خدمتِ او در گردانِ حبیب در جنگ با عراق؛ Business Today به نقل از رویترز، ۱۰ ژوئیه ۲۰۲۶، دربارهٔ زخمیشدن و غیبتِ او.
[21]دربارهٔ توصیفِ ساختارِ رهبری و نسلِ جوانتر: نصر، سخنرانی در RSIS (← یادداشت ۱).
[22]همانجا.
[23]AP و ITV، ۲۷ ژانویهٔ ۲۰۲۶، به نقل از خبرگزاری فعالان حقوق بشر (هرانا: بیش از ۶۰۰۰ کشتهٔ تأییدشده)؛ دولت ایران شمارِ کشتهها را ۳۱۱۷ اعلام کرد.
[24]رویترز به نقل از Al-Monitor، «Iran hardliners ramp up calls for a nuclear bomb»، ۲۶ مارس ۲۰۲۶؛ فایننشال تایمز به نقل از SBS، ۲۰ اکتبر ۲۰۲۶؛ Responsible Statecraft، اکتبر ۲۰۲۶، دربارهٔ نامهٔ سرگشادهٔ ۲۸ سپتامبر ۲۰۲۶؛ ایران اینترنشنال، ۲۲ سپتامبر ۲۰۲۶، دربارهٔ طرحِ مجلس. مقایسه با کرهٔ شمالی: نصر، سخنرانی در RSIS (← یادداشت ۱).
[25]دربارهٔ این انتقاد در داخل ایران: نصر، سخنرانی در RSIS (← یادداشت ۱).
[26]همانجا.
[27]CNN به نقل از The New Arab، ۲ مه ۲۰۲۶؛ واشنگتن پست به نقل از Anchorage Daily News، ۶ مه ۲۰۲۶؛ BBC به نقل از آناتولی، ۱ ژوئن ۲۰۲۶.
[28]واشنگتن پست به نقل از Bernama، ۲۸ مارس ۲۰۲۶؛ CNN و رویترز به نقل از Israel National News، ۲۰۲۶؛ Arms Control Association، «U.S. Moves Missile Defenses to Middle East»، مه ۲۰۲۶؛ Korea Herald، ۲۰۲۶.
[29]Foreign Policy، «The Gulf’s Wartime Unity Is Unraveling»، ۷ آوریل ۲۰۲۶؛ The Week، ۷ مه ۲۰۲۶؛ Newstribune، ۲۹ مارس ۲۰۲۶.
[30]ایران اینترنشنال، ۷ اوت ۲۰۲۶؛ Al Jazeera، ۳۱ اوت ۲۰۲۶؛ The Week، ۲۳ اوت ۲۰۲۶، دربارهٔ نشانههای تهران. دربارهٔ گفتوگوهای امارات، هند و اسرائیل: نصر، سخنرانی در RSIS (← یادداشت ۱).
[31]International Business Times، ۱۸ اکتبر ۲۰۲۶؛ Sinclair Broadcast Group (KMPH)، سپتامبر ۲۰۲۶، دربارهٔ قیمتِ بنزین در آستانهٔ انتخاباتِ کنگره.
[32]ABC News، ۶ آوریل ۲۰۲۶؛ Argus Media، ژوئن ۲۰۲۶، دربارهٔ «سازمانِ تنگهٔ خلیج فارس» و کارگروهِ مشترکِ ایران و عمان؛ Bloomberg Law، ۲۴ ژوئن ۲۰۲۶؛ Hellenic Shipping News، ۲۰۲۶، دربارهٔ طرحهای دریافتِ عوارض.
[33]دربارهٔ اشاره به مونترو: نصر، سخنرانی در RSIS (← یادداشت ۱).
(*) داود غلام آزاد پروفسور باز نشسته رشته جامعه شناسی در دانشگاه هانوفر آلمان است. از ایشان نوشته ها و کتب متعددی در زمینه مشکلات دموکراسی در ایران موجود میباشد.
متن آلمانی نوشته:
Die unbeabsichtigten Folgen eines gewollten Krieges
Eine prozesssoziologische Betrachtung des amerikanisch-israelischen Krieges gegen Iran und seiner inner- und zwischenstaatlichen Wirkungen
Dawud Gholamasad
Hannover, 25 Oktober 2026
Abstract
Der Krieg, den die Vereinigten Staaten und Israel am 28. Februar 2026 gegen Iran begonnen haben, sollte die „Islamische Republik“ in wenigen Tagen zum Einsturz bringen. Er hat das Gegenteil bewirkt. Das Herrschaftssystem ist nicht zerfallen, die erwartete Volkserhebung blieb aus, und der politische Staat hat sich von einer religiös begründeten Hierokratie zu einem nationalistisch begründeten Sicherheitsstaat gewandelt. Der Beitrag fragt, warum ein Krieg so anders verläuft, als ihn die Planenden geplant haben. Er zeigt, dass soziale Prozesse aus der Verflechtung der Pläne und Handlungen vieler Menschen hervorgehen und deshalb von keinem Einzelnen beherrscht werden können. Innerstaatlich hat der Krieg die Staatsgesellschaft getroffen, den politischen Staat aber gestärkt, die Machtbalancen innerhalb des Herrschaftsapparats zugunsten der Revolutionsgarden verschoben und die Machtschwäche der Bevölkerung in allen vier Zwängen vergrößert. Zwischenstaatlich hat er einen Doppelbinderprozess in Gang gesetzt, die Machtbalancen in der Region verschoben und die Annahme beendet, die großen Seewege seien ein für alle Mal gesichert. Der Beitrag schließt mit der Frage, welche Lehren die demokratische Opposition daraus ziehen muss.
Pläne und Prozesse
Kriege werden geplant. Ihre Folgen werden es nicht. Diese Erfahrung ist so alt wie die Kriegsführung selbst, und doch wird sie von jeder Generation von Strategen neu vergessen. Der Krieg gegen Iran ist dafür ein Lehrstück.
Die Erwartungen der Angreifer waren klar umrissen. Der Krieg sollte nur wenige Tage dauern. Mit der Tötung des Revolutionsführers sollte das ganze Herrschaftssystem zusammenbrechen. Die Bevölkerung, die im Januar 2026 zu Tausenden gegen die Herrschaft auf die Straße gegangen war und blutig niedergeschlagen wurde, sollte sich nun erheben. Und im Inneren des Machtapparats sollte sich jemand finden, der bereit wäre, mit den Siegern ein Abkommen zu schließen. Nach dem Vorbild Venezuelas sollte nicht ein Regimewechsel, sondern eine Regimetransformation gelingen: Man entfernt eine oder zwei Schlüsselfiguren, und der Rest fügt sich.[1]
Nichts davon ist eingetreten. Die „Islamische Republik“ ist nicht gefallen. Kein einziger Kommandeur der Revolutionsgarden ist übergelaufen.[2] Die Bevölkerung hat sich nicht gegen die Herrschaft erhoben. Sie hat vielmehr in Teilen begonnen, sich um das Land zu scharen, und dabei auch um die, die es beherrschen. Nach rund vierzig Tagen kam unter pakistanischer Vermittlung ein Waffenstillstand zustande, der weder hielt noch einen Frieden brachte. Seither herrscht ein Zustand zwischen Krieg und Frieden, mit Seeblockade, verschärften Sanktionen und gegenseitigen Angriffen.[3]
Wie kann das geschehen?
Die hier zugrunde gelegte Denkweise antwortet darauf mit einer einfachen, aber folgenreichen Einsicht. Soziale Prozesse gehen aus der Verflechtung der Pläne und Handlungen vieler Menschen hervor. Keiner dieser Menschen hat den Gesamtverlauf geplant, und keiner kann ihn beherrschen. Jede Seite handelt nach ihren Absichten. Aber was aus dem Zusammenspiel aller dieser Absichten hervorgeht, gehorcht keiner von ihnen. Es bildet sich eine Eigendynamik heraus, die über die Köpfe der Beteiligten hinweg verläuft.
Daraus folgt eine zweite Einsicht. Im Rückblick lässt sich zeigen, warum ein Ereignis auf ein anderes folgen musste. Im Vorausblick lässt sich nur sagen, was möglich und was wahrscheinlich ist. Wer einen Krieg plant, als ließe sich sein Ausgang wie eine Maschine vorausberechnen, verwechselt diese beiden Blickrichtungen. Er verwechselt die Notwendigkeit des Rückblicks mit der Offenheit der Zukunft.
Der Denkstil der Angreifer
Warum haben sich die Planenden so gründlich verschätzt? Die Fehleinschätzung hatte einen Grund, und dieser Grund liegt in ihrem Denkstil. Sie sahen die „Islamische Republik“ als ein Gebilde mit einem Kopf. Wer den Kopf abschlägt, so die Annahme, lähmt den Körper. Dieses Bild stammt aus dem Umgang mit Maschinen und mit Organismen. Es mag für eine starre arabische Militärdiktatur annähernd zutreffen, deren Macht an einer Person hängt. Für die Herrschaftsform, die sich in Iran seit 1979 herausgebildet hat, trifft es nicht zu.
Die „Islamische Republik“ war nie darauf angelegt, effizient oder beliebt zu sein. Sie war darauf angelegt, Erschütterungen zu überstehen. Sie hat mehrere Machtzentren: die Geistlichkeit in Ghom, die Revolutionsgarden, die politische Klasse und die mit ihnen verflochtenen Wirtschaftskreise. Diese Zentren durchdringen sich gegenseitig. Der Revolutionsführer hatte das letzte Wort, aber der Weg zu diesem letzten Wort war stets umkämpft und von Konflikten geprägt. Diese Herrschaftsform hat schon in ihren Anfangsjahren erlebt, wie ein großer Teil ihrer führenden Köpfe durch Bombenanschläge getötet wurde, und sie ist daran nicht zerbrochen.
Zwischen dem Krieg vom Juni 2025 und dem Krieg vom Februar 2026 wurde diese Streuung der Entscheidungsmacht noch gezielt verstärkt. Jeder Kommandeur und jeder zivile Amtsträger erhielt den Auftrag, für den Fall seiner Tötung bis zu vier Nachfolger zu bestimmen. Für bestimmte Ereignisse wurden Reaktionen im Voraus festgelegt, sodass niemand erst um Erlaubnis fragen musste. Auch die Rüstungsproduktion wurde über das ganze Land verteilt und mehrfach abgesichert.[4] Ein Land von der Größe Westeuropas wurde zur strategischen Tiefe.
Ein langjähriger Kenner der iranischen Politik hat das Ergebnis mit einem treffenden Bild beschrieben: Wer diesen Staat angreift, schlägt in einen Wackelpudding.[5] Der Schlag dringt ein, aber er zerbricht nichts. Hier zeigt sich, was ein Denken in Konfigurationen von einem Denken in Figurationen unterscheidet. Wer Herrschaft als Konfiguration fester Teile betrachtet, sucht das entscheidende Teil, das man entfernen muss. Wer sie als Geflecht gegenseitiger Abhängigkeiten der Menschen betrachtet, die sie miteinander bilden, weiß, dass dieses Geflecht sich nach einem Eingriff neu ordnet. Es verschwindet nicht, es verwandelt sich. Herrschaft ist kein Ding, das man zerschlagen kann. Sie ist eine Beziehung zwischen Menschen, und Beziehungen haben ihre eigene Beharrungskraft.
Bemerkenswert ist, wie die Angreifer auf ihren ersten Fehlschlag reagiert haben. Als die „Islamische Republik“ nach dem Krieg vom Juni 2025 nicht fiel, zogen sie nicht den Schluss, dass ihr Bild von ihr falsch war. Sie zogen den Schluss, dass sie nicht genug Gewalt angewendet hatten. Das Bild blieb, nur die Dosis wurde erhöht. Hier wird ein Denkstil sichtbar, der auf Widerspruch nicht durch Lernen antwortet, sondern durch Wiederholung. Was die Wirklichkeit dem Schema entgegensetzt, wird nicht als Anlass genommen, das Schema zu ändern, sondern als Beweis, dass man es noch entschlossener anwenden muss.
Erste innerstaatliche Folge: Die Staatsgesellschaft wurde getroffen, der politische Staat gestärkt
Was aus diesem Fehlschluss folgte, zeigt sich zuerst im Inneren Irans. Um die innerstaatlichen Folgen zu verstehen, ist eine Unterscheidung unverzichtbar. Die Staatsgesellschaft umfasst alle Menschen, die innerhalb eines staatlich verfassten Gebietes miteinander leben und voneinander abhängen, mit ihren Wohnungen, Schulen, Krankenhäusern, Universitäten, Werkstätten und Fabriken. Der politische Staat ist der Herrschaftsapparat, der über diese Staatsgesellschaft gebietet. Die beiden sind nicht dasselbe. Die Herrschenden haben jedoch stets ein Interesse daran, sie gleichzusetzen. Sie stellen sich als Verkörperung der „Nation“ dar und nennen das Ganze einen „Nationalstaat“.
Der Krieg hat diese Unterscheidung von zwei Seiten zugleich verwischt. Die Angreifer erklärten, ihr Ziel sei die Herrschaft, nicht das Volk. Getroffen aber wurde in großem Umfang die Staatsgesellschaft. Nach Angaben des Iranischen Roten Halbmonds waren bis Anfang April 2026 mehr als 125.000 zivile Einrichtungen beschädigt oder zerstört, darunter rund 100.000 Wohnungen, 23.500 Geschäfte, 339 medizinische Einrichtungen, 32 Universitäten und 857 Gebäude von Schulen und anderen Bildungseinrichtungen. Getroffen wurden auch Industrieanlagen, deren Zerstörung die Versorgung mit Strom, Wasser und Gütern beeinträchtigte.[6] Bombardiert wurde unter anderem die Technische Universität Isfahan, eine der größten Hochschulen des Landes.[7] Schwer beschädigt wurde auch das Pasteur-Institut in Teheran, die älteste medizinische Forschungseinrichtung des Landes, die seit ihrer Gründung 1920 Impfstoffe herstellt.[8] Am ersten Kriegstag traf ein amerikanischer Marschflugkörper eine Grundschule in Minab im Süden des Landes. Nach einer unabhängigen Auswertung kamen dabei mindestens 155 Menschen ums Leben, darunter rund 120 Kinder.[9]
Die Rhetorik der Angreifer verwischte die Unterscheidung noch weiter. Der amerikanische Präsident sprach nicht davon, die „Islamische Republik“ zu zerstören. Er drohte, den Iran zu zerstören, die Nation, ihre Zivilisation. Am 7. April 2026 erklärte er, in dieser Nacht werde eine ganze Zivilisation sterben.[10] Der amerikanische Außenminister stellte im Oktober 2026 in Athen den Feldzug des Perserkönigs Xerxes gegen Athen als Urbild einer äußeren Bedrohung des Westens dar und rückte damit die iranische Zivilisation in die Rolle eines historischen Gegners.[11] An die Stelle der Feindschaft gegen eine Herrschaftsform trat die Feindschaft gegen ein Land.
So ereignete sich eine doppelte Gleichsetzung. Die Angreifer behandelten die Staatsgesellschaft in der Tat so, als sei sie der politische Staat. Und die Herrschenden konnten nun mit neuer Glaubwürdigkeit behaupten, sie seien die Staatsgesellschaft. Beide Gleichsetzungen wirkten in dieselbe Richtung. Die Menschen erfuhren sich selbst als Ziel des Angriffs.
Die hier zugrunde gelegte Denkweise hat für diesen Vorgang einen genauen Begriff. Menschen leben nicht als vereinzelte Einzelne, sondern in Überlebenseinheiten, auf die sie angewiesen sind: Familien, Gemeinden, Staatsgesellschaften. Das Verhältnis zwischen dem, was ein Mensch als „Ich“, und dem, was er als „Wir“ erlebt, ist nicht fest. Es verschiebt sich mit der Lage. Wird die Überlebenseinheit von außen bedroht, verschiebt sich diese Wir-Ich-Balance zugunsten des Wir. Das geschieht weitgehend vorbewusst. Es ist keine Entscheidung, sondern eine Reaktion des sozialen Habitus, jener Prädisposition, die Wahrnehmung, Urteil und Handeln vor jeder bewussten Entscheidung ordnet.
Das eindrücklichste Beispiel dafür ist zugleich das aufschlussreichste. Als der amerikanische Präsident drohte, alle Kraftwerke und Brücken des Landes zu zerstören, bildeten Menschen in vielen Städten Ketten um diese Anlagen. Auf ihren Schildern stand, Angriffe auf Energieanlagen seien ein Kriegsverbrechen. Staatliche Stellen hatten zu diesen Ketten aufgerufen und sie propagandistisch begleitet. Beteiligt waren nach Berichten aber auch Menschen, die im Januar auf den Straßen den Sturz der Herrschaft gefordert hatten.[12] Man würde diesen Vorgang missverstehen, wenn man ihn als Bekenntnis zur Herrschaft deutete. Diese Menschen haben nicht den politischen Staat verteidigt. Sie haben die allgemeinen Bedingungen ihres gemeinsamen Lebens verteidigt: Strom, Wasser, Verkehrswege, die Möglichkeit, morgen noch arbeiten, heizen und kochen zu können. Sie haben damit genau das verteidigt, was den Kern demokratischer Politik ausmacht, nämlich die allgemeinen Reproduktionsbedingungen der Gesellschaft. Dass der Herrschaftsapparat diese Verteidigung symbolisch für sich vereinnahmt, ändert nichts an ihrem eigentlichen Gehalt. Es macht aber deutlich, wie sehr der Krieg den Herrschenden in die Hände gespielt hat.
Zweite innerstaatliche Folge: Vom Martyrium zur „Nation“
Die doppelte Gleichsetzung von Land und Herrschaft hat auch die Grundlage verändert, auf die sich die Herrschenden berufen. Die Tötung des Revolutionsführers am 28. Februar 2026 sollte das Signal zum Einsturz sein. Sie wurde zum Ausgangspunkt einer neuen Legitimation.
Die Umstände dieser Tötung spielten dabei eine entscheidende Rolle. Ali Khamenei starb nicht versteckt in einem Bunker, nicht auf der Flucht, nicht wie Saddam Hussein oder Muammar al-Gaddafi. Er wurde am helllichten Tag in seinem Amtssitz getötet, während des Ramadans, zusammen mit Familienangehörigen, darunter seiner Tochter, seiner Schwiegertochter, einem Enkelkind und seinem Schwiegersohn.[13] Für jenen Teil der Bevölkerung, der der Herrschaft aus religiösen, ideologischen oder wirtschaftlichen Gründen eng verbunden ist und den Wahlergebnisse auf etwa ein Fünftel schätzen lassen,[14] rief dieser Tod das Urbild des schiitischen Martyriums wach, den Tod des dritten Imams in Kerbela. Die Herrschenden haben diese Deutung sofort verbreitet. Der Mann, der in den Minuten vor seinem Tod vermutlich so unbeliebt war wie nie in seinen sechsunddreißig Herrschaftsjahren, war in den Minuten danach populärer als zuvor.
Doch der religiöse Kern allein hätte die Lage nicht gewendet. Entscheidend war, dass sich ihm Menschen aus der breiten Grauzone zwischen entschiedener Ablehnung und entschiedener Zustimmung anschlossen. Diese Grauzone ist in jeder Herrschaftsordnung beweglich. Sie kann schrumpfen oder sich in die eine oder andere Richtung ausdehnen. Der Krieg hat sie in Richtung der Herrschenden verschoben, und zwar nicht über die Religion, sondern über das Gefühl, das Land selbst sei verletzt worden. Als Anfang Juli 2026 die mehrfach verschobene Trauerfeier stattfand, kamen Menschenmassen, mit denen in Washington niemand gerechnet hatte. Der amerikanische Präsident zeigte sich überrascht; er habe geglaubt, die Menschen hassten Khamenei.[15]
Die Herrschenden haben daraus rasch Konsequenzen gezogen. Die Revolutionsgarden werden nicht mehr vor allem als Hüter des Glaubens dargestellt, sondern als Verteidiger des Landes. Diese Wendung hatte bereits nach dem Krieg vom Juni 2025 begonnen. Auf Plakaten erscheint der mythische Bogenschütze Arasch, dessen Pfeile in Raketen verwandelt werden, und das Außenministerium beruft sich auf die altpersischen Felsreliefs von Naqsch-e Rostam. Jahrzehntelang hatte die „Islamische Republik“ dieses vorislamische Erbe abgewertet.[16] Zugleich wurde die Durchsetzung des Kopftuchzwangs weitgehend aufgegeben. Wer heute durch Teheran geht, sieht Frauen ohne oder mit nur angedeutetem Kopftuch in Cafés sitzen. Das Verhältnis hat sich teilweise umgekehrt: Bringt eine Mutter ihre Tochter zur staatlichen Schule, muss die Tochter das Kopftuch tragen, die Mutter nicht.[17]
Hier zeigt sich eine besonders bittere Ironie unbeabsichtigter Folgen. Was die Frauenbewegung seit 2022 unter großen Opfern gefordert hat, ist nun teilweise eingetreten. Aber es ist nicht als errungenes Recht eingetreten, sondern als gewährte Duldung. Es ist kein Recht, auf das man sich berufen kann, sondern eine Nachsicht, die jederzeit zurückgenommen werden kann. Wie zerbrechlich sie ist, zeigt sich bereits: Seit dem Spätsommer 2026 fordern Hardliner aus dem Umfeld der Revolutionsgarden, die Kontrolle wieder zu verschärfen, und ein hoher Amtsträger erklärte, nur die Kriegsbedingungen hielten die Behörden davon ab.[18] Und die Lockerung ist nicht als Niederlage der Herrschaft eingetreten, sondern als Mittel ihrer Selbsterhaltung. Die Herrschenden tauschen ein Symbol religiöser Disziplin gegen das Wohlwollen einer Bevölkerung ein, die sie für die Verteidigung des Landes brauchen.
Die Symbole bleiben dabei weitgehend dieselben, ihr Inhalt verändert sich. Namen und Zeichen einer Herrschaftsordnung wandeln sich in der Regel langsamer als die Beziehungen, die sie bezeichnen. Die Revolutionsgarden tragen noch immer den Namen der Revolution, aber sie treten heute als Verteidiger des Landes auf. Die „Islamische Republik“ behält ihren Namen und ihre religiöse Sprache, doch ihre Legitimation stützt sich zunehmend auf den Nationalismus. Unter dem alten Namen bildet sich so eine Herrschaftsordnung heraus, die mehr nationalistisch als islamisch begründet ist.
Was aber heißt hier nationalistisch? Gerade an dieser Stelle ist eine genaue Unterscheidung nötig, denn nicht jede Bindung an das Land ist Nationalismus. Patriotismus ist die Bindung an das Gemeinwesen und an die gleiche Freiheit aller, die in ihm leben. Nationalismus ist die Überhöhung der eigenen „Nation“ gegenüber anderen und die Gleichsetzung des Herrschaftsapparats mit ihr. Was die Herrschenden jetzt mobilisieren, ist nicht Patriotismus, sondern Nationalismus. Er erlaubt ihnen, jede Kritik als Verrat am Land darzustellen. Der Wechsel vom Islamismus zum Nationalismus ist daher kein Schritt zur Demokratie. Er ist ein Wechsel der Legitimationsgrundlage bei Fortbestand derselben Herrschaftsbeziehungen.
Dieser Wechsel konnte so rasch gelingen, weil er auf etwas zurückgreift, das tief im sozialen Habitus vieler Iranerinnen und Iraner verankert ist. Über zwei Jahrhunderte haben sie ihr Land als Spielball fremder Mächte erfahren, nie vollständig kolonisiert, aber immer wieder durchdrungen und gedemütigt, vom Verlust ganzer Provinzen im 19. Jahrhundert bis zum Staatsstreich von 1953. Aus diesen Erfahrungen hat sich ein Wir-Bild herausgebildet, das von Misstrauen gegen ausländische Eingriffe geprägt ist. Der Antiamerikanismus der Revolutionäre von 1979 hat dieses Wir-Bild aufgegriffen und zur Staatsdoktrin gemacht. Über siebenundvierzig Jahre hinweg verkündeten die Herrschenden, die Vereinigten Staaten wollten Iran unterwerfen. Ein großer Teil der Bevölkerung hielt das zunehmend für Propaganda. Der Krieg hat diese Propaganda in den Augen vieler bestätigt. Er wurde zur sich selbst erfüllenden Prophezeiung.
Hier wirkt der Nachhinkeffekt des sozialen Habitus in einer besonderen Gestalt. Der soziale Habitus wandelt sich in der Regel langsamer als die Verhältnisse, in denen die Menschen leben. Ein Wir-Bild, das unter längst vergangenen Bedingungen entstanden ist, kann unter neuen Bedingungen fortwirken und durch neue Erfahrungen wieder aufgeladen werden. Der Krieg hat eine Prädisposition reaktiviert, die bereits im Abklingen begriffen war. Er hat die Wahrnehmung der Menschen auf das Schema zurückgeführt, das die Herrschenden ihnen seit Jahrzehnten anbieten: hier das bedrohte Land, dort die fremde Macht. Die Folge ist, dass die Opposition gegen die Herrschaft wieder unter Rechtfertigungsdruck gerät. Wer die Herrschenden kritisiert, scheint dem Feind zu helfen.
Dritte innerstaatliche Folge: Militarisierung und Generationswechsel
Mit der Legitimationsgrundlage hat sich auch das Gefüge der Herrschenden selbst verändert. Die Kriege von 2025 und 2026 haben eine große Zahl führender Persönlichkeiten der „Islamischen Republik“ das Leben gekostet. Dadurch hat sich ein Generationswechsel beschleunigt, der ohne den Krieg langsamer verlaufen wäre und vermutlich eine andere Richtung genommen hätte.
Am deutlichsten zeigt sich das an der Nachfolge des getöteten Revolutionsführers. Die Expertenversammlung bestimmte am 8. März 2026 seinen Sohn Mojtaba Khamenei zum neuen Revolutionsführer. Ohne den Krieg wäre diese Nachfolge kaum durchsetzbar gewesen. Eine Revolution, die 1979 im Namen der Abschaffung der Erbmonarchie gesiegt hatte, hätte sich mit einer Vererbung des höchsten Amtes vom Vater auf den Sohn schwergetan. Der Krieg hat diese Hemmschwelle beseitigt. Nach übereinstimmenden Berichten fiel die Entscheidung unter außergewöhnlichen Sicherheitsbedingungen und unter dem Druck der Revolutionsgarden, während gemäßigte Mitglieder andere Kandidaten unterstützten.[19] Den Ausschlag gab nicht ein religiöses Argument, sondern das Argument der Kontinuität in der Not: Der Vater ist gefallen, der Sohn trägt die Fahne weiter.
Man erkennt darin das Muster des Erbcharismas. Die außeralltägliche Gnadengabe, die einem Herrscher zugeschrieben wird, soll sich über das Blut auf seine Nachkommen übertragen. Die Revolution von 1979 hat dieses Muster der Monarchie bekämpft. Der Krieg hat es in die „Islamische Republik“ zurückgeholt.
Wichtiger noch als der Name ist das Profil des neuen Führers. Mojtaba Khamenei hat zwar das theologische Seminar besucht, aber er hat auch im Krieg gegen den Irak in den Reihen der Revolutionsgarden gedient. Er kommt aus ihrer Welt und gilt als ihr Kandidat. Anders als sein Vater ist er weniger eine religiöse als eine sicherheitspolitische Figur. Seit dem Angriff, bei dem er nach übereinstimmenden Berichten schwer verletzt wurde und seine Frau und weitere Angehörige verlor, ist er nicht öffentlich aufgetreten, nicht einmal bei der Trauerfeier für seinen Vater.[20] Welche Haltung jemand mit dieser Erfahrung entwickelt, lässt sich nicht vorhersagen. Sicher ist nur, dass die Revolutionsgarden seither einen noch größeren Teil der wichtigen Entscheidungen an sich gezogen haben.
Man könnte von einer Militärdiktatur sprechen, aber auch dieser Begriff trifft nicht genau. Anders als in Pakistan oder Myanmar gibt es keinen einzelnen Befehlshaber, der für die gesamte Truppe spricht. Es handelt sich eher um einen Rat, eine Art Junta, die einer gemeinsamen Richtung folgt, ohne einen Einzelnen an der Spitze. Daneben stehen mächtige frühere Kommandeure, die heute zivile Ämter bekleiden, etwa der Sekretär des Nationalen Sicherheitsrats oder der Parlamentspräsident. Sie gehören zu den Garden und zugleich nicht. Ihr Verhältnis zu den aktiven Kommandeuren ist noch nicht geklärt.
Und es gibt eine jüngere Generation in den Garden, die nun aufrückt. Sie ist nach der Revolution geboren oder in ihr erwachsen geworden. Sie hat weder in den Gefängnissen des Schahs gesessen noch im Krieg gegen den Irak gekämpft. Sie ist in die Macht hineingeboren. Ihre militärische Erfahrung stammt aus Syrien und dem Irak. Nach den meisten Berichten ist sie weniger an der Idee der Revolution als an der Idee des „Nationalstaats“ ausgerichtet, technokratischer und pragmatischer als ihre Vorgänger.[21]
An dieser Stelle ist eine Unterscheidung wichtig, die leicht übersehen wird. Der Krieg hat die Entscheidungsmacht innerhalb des Herrschaftsapparats gestreut. Kommandeure der mittleren Ebene treffen Entscheidungen, die früher von oben gekommen wären. Das zeigt sich bis in die Kommunikation hinein, etwa in den Propagandavideos im Stil von Spielzeugfiguren, die niemand von einer greisen Geistlichkeit erwartet hätte.[22] Man könnte darin einen Zug zur Dezentralisierung sehen. Doch eine Streuung der Macht innerhalb des Herrschaftsapparats ist keine Verschiebung der Machtbalancen zugunsten der Machtschwächeren. Die Macht verteilt sich auf mehr Hände, aber es sind die Hände derselben bewaffneten Organisation. Die Bevölkerung hat dadurch nicht mehr Kontrollchancen gewonnen, sondern weniger.
Vierte innerstaatliche Folge: Die gewachsene Machtschwäche der Bevölkerung
Während sich die Macht im Herrschaftsapparat neu verteilte, hat sich die Lage der Bevölkerung verschlechtert. Machtschwäche bedeutet in der hier zugrunde gelegten Denkweise nicht allein, einer Herrschaft unterworfen zu sein. Sie bedeutet eine geringe Kontrollchance über alle vier Zwänge zusammen, denen Menschen ausgesetzt sind: die Zwänge der äußeren Natur, die Zwänge der eigenen Natur, die Zwänge, die die Menschen auf sich selbst und aufeinander ausüben, und die Selbstzwänge. Der Krieg hat die Machtschwäche der Bevölkerung in allen vier Hinsichten vergrößert.
Die Zwänge der äußeren Natur sind Hitze und Kälte, Dürre und Wassermangel, Entfernungen und Gebirge. Menschen kontrollieren sie durch das, was sie gemeinsam geschaffen haben: Kraftwerke, Staudämme, Leitungsnetze, Straßen und Brücken. Wo diese Einrichtungen zerstört sind, sind die Menschen der äußeren Natur wieder unmittelbarer ausgeliefert. In einem Land, das ohnehin unter Wasserknappheit und sommerlicher Hitze leidet, bedeutet jeder Ausfall eines Kraftwerks, dass die Menschen der Natur ein Stück ihrer mühsam errungenen Beherrschung wieder abtreten müssen.
Die Zwänge der eigenen Natur sind das Angewiesensein der Menschen auf Nahrung, Wasser, Wärme und Gesundheit, aber auch die Wucht ihrer Triebe und Affekte. Wo Krankenhäuser, pharmazeutische Werke und ein Impfstoffinstitut zerstört werden, verlieren die Menschen Kontrollchancen über Krankheit und Schmerz. Wo Wohnungen zerstört und Angehörige getötet werden, wächst die Angst. Angst ist der Affekt, der die gleichmäßige Kontrolle der eigenen Natur am stärksten untergräbt. Sie verengt die Wahrnehmung, drängt zu schnellen Reaktionen und erschwert das Abwägen.
Die Zwänge, die die Menschen auf sich selbst und aufeinander ausüben, haben sich von zwei Seiten verschärft. Von außen wirken die Seeblockade und die verschärften Sanktionen. Sie treffen nicht die Herrschenden, die über eigene Versorgungswege verfügen, sondern die Bevölkerung, deren Einkommen von der Inflation aufgezehrt werden. Von innen wirkt ein Sicherheitsstaat, der im Ausnahmezustand weniger Rücksicht nehmen muss als zuvor. Die Niederschlagung des Aufstands vom Januar 2026, bei der nach Angaben von Menschenrechtsgruppen mehr als sechstausend Menschen getötet wurden, liegt nur wenige Wochen vor dem Krieg.[23] Der Krieg hat diesen Moment der Delegitimation unterbrochen und den Herrschenden einen Vorwand gegeben, jede abweichende Stimme als Stimme des Feindes zu behandeln. Zugleich hat die Zerstörung der Wirtschaft die städtischen Mittelschichten geschwächt, die in allen bisherigen Demokratisierungsbewegungen die tragende Rolle gespielt haben. Mit ihrer wirtschaftlichen Grundlage verlieren sie auch einen Teil ihrer Verhandlungsmacht gegenüber dem Herrschaftsapparat.
Die Selbstzwänge schließlich sind die verinnerlichten Fremdzwänge, die als Gewissen, Scham und Rücksicht im Menschen selbst wirken. Krieg und Bedrohung verändern auch sie. Das Wir-Bild verhärtet sich, die Grenze zwischen „uns“ und „den anderen“ wird schärfer gezogen. Die Fähigkeit zur Distanzierung, also die Fähigkeit, affektkontrolliert die eigene Lage auch mit den Augen der anderen zu sehen und nüchtern abzuwägen, nimmt ab. Diese Fähigkeit aber ist die Voraussetzung jeder Selbstkontrolle, die mehr ist als bloße Selbstunterwerfung. Sie ist die Voraussetzung der Autonomie. Wo sie schwindet, gewinnen die einfachen Freund-Feind-Schemata an Boden.
Zu all dem kommt eine Verschiebung in der Debatte über das Atomprogramm. Über zwei Jahrzehnte hinweg hat Iran versucht, mit dem Westen eine Regelung zu finden, die dem Land ein ziviles Programm unter internationaler Überwachung erlaubt. Das Abkommen von 2015 schien diesen Weg zu eröffnen, bis die Vereinigten Staaten es 2018 verließen. Seit dem Krieg vom Juni 2025 ist die internationale Überwachung weitgehend unterbrochen. Und im Land wird zunehmend offen die Ansicht vertreten, die zwanzig Jahre der Verhandlungen seien ein Fehler gewesen. Man hätte, so heißt es, wie Nordkorea sofort auf die Bombe zusteuern sollen. Nur sie verhindere künftige Kriege. Im September 2026 forderten zweiunddreißig konservative Politiker in einem offenen Brief den sofortigen Austritt aus dem Atomwaffensperrvertrag, und im Parlament wurde ein entsprechender Gesetzentwurf eingebracht.[24] Der Krieg, der das Programm beenden sollte, hat den Wunsch nach der Bombe erst zu einem Argument gemacht, das in der Öffentlichkeit Gehör findet.
Erste zwischenstaatliche Folge: Der Doppelbinderprozess
Die Folgen des Krieges blieben nicht auf Iran beschränkt. Sie haben auch die Beziehungen zwischen den Staaten verändert. Die hier zugrunde gelegte Denkweise beschreibt einen Vorgang, der sich zwischen verfeindeten Überlebenseinheiten immer wieder beobachten lässt. Wo Menschen hoher Gefahr ausgesetzt sind, wird ihr Denken affektgeladen. Affektgeladenes Denken führt zu Handlungen, die die Gefahr weiter erhöhen. Die erhöhte Gefahr macht das Denken noch affektgeladener. Beide Seiten sind in diesem Kreislauf aneinander gebunden. Jede reagiert auf die andere, und jede sieht in der Reaktion der anderen die Bestätigung ihrer Befürchtungen. Man nennt diesen Vorgang einen Doppelbinderprozess. Er läuft nicht in den Köpfen Einzelner ab, sondern zwischen den Menschen. Die Menschen sind mit ihrem Erkennen Teil der Figurationen, die sie miteinander bilden.
Der Krieg gegen Iran zeigt diesen Prozess in reiner Form. Beide Seiten haben aus dem bisherigen Verlauf Lehren gezogen, die den Kreislauf verschärfen. Die Angreifer schließen, sie hätten nicht genug Gewalt angewendet. Die Herrschenden in Iran schließen, ihr Widerstand habe sich bewährt, und die Zurückhaltung der früheren Jahre sei ein Fehler gewesen. In der Tat wird in Iran heute kritisiert, die symbolischen Vergeltungsschläge auf fast leere Gebäude nach der Tötung von General Soleimani und nach der Bombardierung der Atomanlagen hätten die Gegenseite erst ermutigt. Hätte man damals härter reagiert, so die Überlegung, wäre der Krieg vielleicht ausgeblieben.[25]
Hinzu kommt, dass beide Seiten dem Krieg innenpolitische Sinngebungen verliehen haben, die einen Kompromiss erschweren. Der amerikanische Präsident muss nach Monaten des Krieges einen Sieg vorweisen: entweder das Ende der „Islamischen Republik“ oder das Ende ihres Atomprogramms. Die Kontrolle über die Straße von Hormus zurückzugewinnen, reicht dafür nicht aus, denn vor dem Krieg hatte Iran diese Kontrolle gar nicht. Die Herrschenden in Iran wiederum haben die Straße von Hormus zu einer Frage der nationalen Souveränität gemacht. Iranerinnen und Iraner aus der Mittelschicht, die früher gesagt hätten, man solle das Atomprogramm aufgeben, sagen heute, die Straße von Hormus dürfe man nicht aufgeben.[26] Sobald ein Streitgegenstand eine innenpolitische Sprache erhalten hat, wird er schwerer verhandelbar.
Der Kreislauf hat noch eine weitere Folge. Wenn es zu einer neuen Runde des Krieges kommt, wird jede Seite mehr Feuerkraft einsetzen müssen als zuvor, um die Position der anderen zu verändern. Die Logik des Doppelbinderprozesses ist eine Logik der Steigerung. Wer sie nicht durchschaut, wird von ihr getrieben.
Zweite zwischenstaatliche Folge: Verschobene Machtbalancen
Der Doppelbinderprozess vollzieht sich nicht im luftleeren Raum, sondern innerhalb von Machtbalancen, die der Krieg selbst verschoben hat. Machtbalancen sind die stets wandelbaren Verhältnisse gegenseitiger Abhängigkeit der Menschen als Einzelne und als Gruppen. Macht ist kein Besitz, sondern eine Eigenschaft von Beziehungen. Der Krieg hat diese Beziehungen auf mehreren Ebenen zugleich verschoben.
Auf der militärischen Ebene hat sich gezeigt, dass technologische Überlegenheit nicht gleichbedeutend mit Kontrolle ist. Iran hat das Prinzip des Guerillakriegs auf die Waffentechnik übertragen. Es hat große Mengen billiger Drohnen und Raketen gebaut und damit die teuren Abwehrsysteme der Gegenseite überfordert. Nach Auswertungen von Satellitenbildern wurden in den Golfstaaten, in Jordanien und im Irak mindestens sechzehn, nach anderen Analysen zwanzig amerikanische Militärstandorte beschädigt, einige so schwer, dass sie nicht mehr nutzbar waren. Zerstört wurden unter anderem ein Luftraumüberwachungsflugzeug vom Typ E-3 sowie teure Radar- und Kommunikationsanlagen.[27] In den ersten vier Kriegswochen verschossen die Vereinigten Staaten mehr als 850 Tomahawk-Marschflugkörper, im weiteren Verlauf des Krieges nach Berichten fast die Hälfte ihres weltweiten Bestandes. Auch die Abfangraketen der Raketenabwehr wurden in großem Umfang verbraucht; einen Teil davon mussten die Vereinigten Staaten aus Südkorea in den Nahen Osten verlegen.[28] Die amerikanische Rüstungsproduktion ist auf einen solchen Verbrauch nicht eingerichtet. Damit wirkt der Krieg am Golf bis nach Ostasien. Er schwächt die Abschreckung dort, wo die Vereinigten Staaten sie nach eigener Einschätzung am dringendsten brauchen.
Auf der regionalen Ebene haben die Golfstaaten eine ernüchternde Erfahrung gemacht. Sie lehnen Iran ab und sind über die Angriffe auf ihr Gebiet empört. Aber sie haben erfahren, dass der amerikanische Sicherheitsschirm nicht hielt, was er versprach. Sie hatten vor diesem Krieg gewarnt. Die Vereinigten Staaten haben ihn dennoch in die Region gebracht, ohne ihn zur Verteidigung der Golfstaaten zu führen, und sie waren weder willens noch fähig, diese Staaten zu schützen.[29] Daraus folgen Versuche, ein eigenes regionales Gleichgewicht zu schaffen, etwa das am 7. August 2026 in Mekka unterzeichnete Verteidigungsabkommen Saudi-Arabiens mit der Türkei und Pakistan, das seit Ende August „Mekka-Allianz“ heißt, oder Gespräche zwischen den Vereinigten Arabischen Emiraten, Indien und Israel. Bezeichnend ist, dass aus Teheran Interesse an einer Mitgliedschaft in der Mekka-Allianz signalisiert wurde.[30] Langfristig wäre ein regionales Sicherheitsbündnis, das Iran einschließt, kein schlechtes Ergebnis. Aber es lässt sich nicht von heute auf morgen errichten. Sicher ist nur, dass die alte Sicherheitsordnung der Region, die auf der Eindämmung Irans durch ein Bündnis der Vereinigten Staaten mit arabischen Staaten beruhte, nicht zurückkehren wird.
Ironischerweise läuft jedes denkbare Ende des Krieges auf eine Aufwertung Irans hinaus. Ein Abkommen zwischen Washington und Teheran, gleich welcher Art, würde Iran als regionale Großmacht anerkennen. Gerade deshalb fällt es der amerikanischen Seite so schwer, einem solchen Abkommen zuzustimmen. Ein noch größerer Krieg aber würde die Region in einer Weise umgestalten, deren Folgen niemand absehen kann.
Auf der globalen Ebene schließlich zeigt sich, wie weit die Ketten gegenseitiger Abhängigkeit heute reichen. Die Schließung der Straße von Hormus hat die Energiepreise weltweit in die Höhe getrieben. In Frankreich schlugen im Oktober 2026 Proteste gegen die gestiegenen Lebenshaltungskosten in Plünderungen, Brandstiftungen und Zusammenstöße mit der Polizei um. Der französische Präsident führte die gestiegenen Treibstoffpreise in einer Fernsehansprache auf den Krieg am Persischen Golf zurück, an dem Frankreich sich nicht beteiligt habe. In den Vereinigten Staaten brachten die hohen Benzinpreise vor den Kongresswahlen Abgeordnete der Regierungspartei dazu, sich vom Kurs des Präsidenten abzusetzen.[31] Man muss solchen Schuldzuweisungen nicht in allem folgen, um zu sehen, was sie zeigen: Ein Krieg am Persischen Golf wird zu einer Frage der Innenpolitik in Paris und Washington. Innerstaatliche und zwischenstaatliche Verhältnisse lassen sich nicht voneinander trennen. Deshalb kann Politik nur als Herstellung und Betrieb inner- und zwischenstaatlicher Reproduktionsbedingungen zugleich verstanden werden.
Dritte zwischenstaatliche Folge: Das Ende einer Selbstverständlichkeit
Am deutlichsten zeigt sich diese weltweite Verflechtung an den Seewegen. Die vielleicht folgenreichste zwischenstaatliche Wirkung des Krieges betrifft eine Annahme, auf der der Welthandel seit Jahrzehnten beruht: dass die großen Seewege offen und sicher sind. Diese Annahme ist zerbrochen. Niemand wird künftig so tun können, als könnte nicht jede Meerenge irgendwann als Waffe eingesetzt werden. Das gilt nicht nur für die Straße von Hormus, sondern auch für das Bab al-Mandab am Eingang des Roten Meeres.
Iran braucht für die Kontrolle der Straße von Hormus keine Kriegsmarine. Von einer Küste von mehr als zweitausend Kilometern aus kann es mit Drohnen, Raketen, Minen und Schnellbooten jeden Schiffsverkehr unterbinden. Die Revolutionsgarden haben erklärt, die Meerenge werde nie wieder in ihren früheren Zustand zurückkehren. Im Mai 2026 richtete Teheran eine eigene Behörde für die Meerenge ein, und im Juni vereinbarten Iran und Oman eine gemeinsame Arbeitsgruppe über die künftige Verwaltung der Durchfahrt.[32] Die Frage ist daher nicht mehr nur, wie man die Meerenge öffnet, sondern welchen rechtlichen Status sie künftig haben soll.
Hier zeigt sich ein Gedanke, der für die zwischenstaatlichen Beziehungen insgesamt gilt. Innerhalb einer Staatsgesellschaft hat sich im Laufe langer Prozesse ein staatliches Gewaltmonopol herausgebildet. Es hat die Gewalt aus dem Alltag der Menschen weitgehend verdrängt und Konflikte in geregelte Verfahren überführt. Zwischen den Staaten fehlt ein solches Monopol. Hier bleibt die Gewalt das letzte Regulationsprinzip. Wo aber Gewalt die Konflikte regelt, herrscht Unvorhersehbarkeit. Heute darf ein Schiff durchfahren, morgen nicht mehr. Es kann von der einen oder der anderen Seite angegriffen werden. Die Länder, die Öl, Gas und petrochemische Erzeugnisse vom Golf beziehen, können sich auf ihre Versorgung nicht mehr verlassen.
Iran verweist auf ein Vorbild, das zeigt, wie ein solcher Konflikt geregelt werden könnte: den Vertrag von Montreux von 1936, der der Türkei die Aufsicht über die Meerengen zum Schwarzen Meer übertragen hat. Jedes Schiff folgt festgelegten Verfahren und entrichtet Gebühren für bestimmte Dienstleistungen, aber jedes Schiff kann passieren.[33] Man mag diesen Vorschlag skeptisch beurteilen, denn er dient auch der Festschreibung eines im Krieg errungenen Vorteils, und Oman besteht bislang auf einer gebührenfreien Durchfahrt. Aber er zeigt die Richtung, in der allein eine dauerhafte Lösung liegen kann: die Überführung eines gewaltsam ausgetragenen Konflikts in einen geregelten. Was im Inneren der Staatsgesellschaften die Parlamentarisierung des Konflikts war, wäre zwischen den Staaten seine völkerrechtliche Regulierung.
Dass dieser Weg so schwer gangbar ist, hat auch mit der Art zu tun, wie der Krieg begonnen und geführt wurde. Er wurde ohne Mandat des Sicherheitsrats der Vereinten Nationen begonnen. Sein erster Akt war die gezielte Tötung eines Staatsoberhaupts. Er hat in großem Umfang zivile Einrichtungen getroffen, die nach dem humanitären Völkerrecht geschützt sind. Einer der größten Denker der neueren Zeit hat schon 1795 als Vorbedingung jedes künftigen Friedens formuliert: „Es soll sich kein Staat im Kriege mit einem andern solche Feindseligkeiten erlauben, welche das wechselseitige Zutrauen im künftigen Frieden unmöglich machen müssen“ (Kant, Zum ewigen Frieden (1795), AA VIII, 346). Unter diesen Feindseligkeiten nennt er ausdrücklich den Einsatz von Meuchelmördern. Ein Krieg, der mit der Tötung des gegnerischen Staatsoberhaupts beginnt, zerstört genau jenes Vertrauen, ohne das kein Abkommen dauerhaft sein kann. Die unbeabsichtigte Lehre, die viele Staaten aus diesem Krieg ziehen werden, ist verheerend: Völkerrecht schützt nicht, nur Abschreckung schützt, und die wirksamste Abschreckung ist die Atombombe.
Was Kriege aus Staaten machen
Fasst man die inner- und zwischenstaatlichen Folgen zusammen, stellt sich die Frage, was dieser Krieg aus dem iranischen Staat gemacht hat und was dieser Vorgang über die Bildung von Staaten überhaupt lehrt. Staatsgesellschaften bilden sich in der Regel aus langen Ausscheidungskämpfen rivalisierender Herrschaftseinheiten heraus. Aus diesen Kämpfen gehen das Gewalt- und das Steuermonopol hervor, die die Gestalt der Staaten bestimmen. Die Prozesssoziologie hat diesen Vorgang am Beispiel der westeuropäischen Staaten nachgezeichnet, aber er lässt sich auch in der iranischen Geschichte beobachten. So ist der moderne iranische Staat aus den Kämpfen gegen Stammesverbände, regionale Machthaber und ausländische Eingriffe hervorgegangen, aus dem Aufbau eines stehenden Heeres und der allgemeinen Wehrpflicht seit 1925. Entscheidend ist dabei eine Einsicht, die leicht übersehen wird. Keiner der Kämpfenden hat den Staat geplant, der am Ende aus diesen Kämpfen hervorging. Jede Seite wollte siegen, ihre Macht erweitern oder sich behaupten. Der Staat, der daraus entstand, war das ungeplante Ergebnis der Verflechtung aller dieser Absichten.
Dasselbe gilt für die Kriege, die die „Islamische Republik“ geführt hat. Schon der Krieg gegen den Irak von 1980 bis 1988 hat sie in einer Weise geprägt, die zu Beginn niemand vorhergesehen hatte. Aus ihm sind die Revolutionsgarden in ihrer heutigen Gestalt hervorgegangen, und viele der heutigen Machthaber sind Veteranen dieses Krieges. Der jetzige Krieg ist für die iranische Herrschaftsordnung ebenso folgenreich. Er hat aus einer Hierokratie mit vielen Machtzentren einen Sicherheitsstaat gemacht, in dem eine bewaffnete Organisation den Ton angibt und der sich nicht mehr in erster Linie religiös, sondern nationalistisch rechtfertigt.
Auch diese Verwandlung hat keine der beteiligten Seiten gewollt. Die Angreifer wollten den Zusammenbruch, nicht die Verwandlung. Die Herrschenden in Iran wollten ihre Revolution bewahren, nicht ihre religiöse Legitimation gegen eine nationalistische eintauschen. Die Bevölkerung wollte im Januar die Herrschaft stürzen, nicht wenige Wochen später Kraftwerke vor Bomben schützen, die angeblich ihrer Befreiung dienen sollten. Was geschehen ist, ist aus dem Zusammenspiel aller dieser Absichten hervorgegangen, und es entspricht keiner von ihnen. Wie bei der Bildung der Staaten insgesamt verläuft auch hier der Prozess über die Köpfe der Beteiligten hinweg.
Lehren für die demokratische Opposition
Für die demokratische Opposition ergeben sich daraus Lehren, die über den Tag hinausreichen.
Die erste Lehre lautet: Demokratie lässt sich nicht herbeibomben. Wer gehofft hatte, äußere Gewalt werde der inneren Befreiung den Weg bahnen, sieht sich widerlegt. Äußere Bedrohung verschiebt die Wir-Ich-Balance zugunsten des Wir, und von dieser Verschiebung profitieren zunächst immer die, die über den Herrschaftsapparat verfügen. Demokratisierung ist ein Prozess, der sich auf drei Ebenen zugleich vollziehen muss. Sie verlangt eine funktionale Demokratisierung, also eine Verschiebung der Machtbalancen zugunsten der Machtschwächeren durch dichtere Ketten gegenseitiger Angewiesenheiten. Sie verlangt eine institutionelle Demokratisierung, also geregelte und mitbestimmte Verfahren auf allen Ebenen des gesellschaftlichen Lebens, in der Familie, der Schule, am Arbeitsplatz, in Vereinen und Berufsverbänden, im Staat und zwischen den Staaten. Und sie verlangt eine Demokratisierung des sozialen Habitus, die sich in der Austragung sozialer Konflikte zeigt. Der Krieg hat alle drei Ebenen zurückgeworfen. Er hat die Ketten gegenseitiger Angewiesenheiten zerrissen, die Verfahren dem Ausnahmezustand geopfert und den sozialen Habitus auf alte Freund-Feind-Schemata zurückgeführt.
Die zweite Lehre lautet: Die Opposition muss die Unterscheidung zwischen Staatsgesellschaft und politischem Staat klarer vertreten als je zuvor. Die Herrschenden wollen glauben machen, wer das Land verteidige, verteidige sie. Die Angreifer haben in der Tat so gehandelt, als sei das Land die Herrschaft. Gegen beide Gleichsetzungen muss die Opposition zeigen, dass man das Land verteidigen und die Herrschaft ablehnen kann, ja dass beides zusammengehört. Die Menschen, die Ketten um Kraftwerke und Brücken bildeten, sind keine Anhänger der Herrschaft. Sie sind Verteidiger der Bedingungen ihres gemeinsamen Lebens. Sie sind die natürlichen Verbündeten einer Politik, die sich als demokratische Herstellung und Betrieb der allgemeinen inner- und zwischenstaatlichen Reproduktionsbedingungen der Gesellschaft versteht. Die Opposition muss ihnen zeigen, dass gerade diese Bedingungen von einer Herrschaft zerstört werden, die das Land in einen Krieg ohne Ende geführt hat und es weiter in ihm festhält.
Die dritte Lehre lautet: Dem Nationalismus der Herrschenden ist nicht mit einem anderen Nationalismus zu begegnen, sondern mit einem Patriotismus, der sich auf die gleiche Freiheit aller bezieht, die in der Staatsgesellschaft leben, gleich welcher Sprache, Herkunft, Religion oder welchen Geschlechts. Ein solcher Verfassungspatriotismus kann das legitime Gefühl der Verletzung aufnehmen, ohne es den Herrschenden zu überlassen. Er kann Würde und Unabhängigkeit des Landes verteidigen und zugleich darauf bestehen, dass Unabhängigkeit ohne Freiheit nur eine andere Form der Unterwerfung ist.
Die vierte Lehre lautet: Die Opposition muss sich für die Verrechtlichung der zwischenstaatlichen Konflikte einsetzen, nicht für ihre gewaltsame Entscheidung. Sie muss dem Völkerrecht und den geregelten Verfahren das Wort reden, auch und gerade dann, wenn es um die Kontrolle der Meerengen und um das Atomprogramm geht. Nur eine Ordnung, in der die Staaten der Region ihre gegenseitigen Abhängigkeiten anerkennen und in Regeln überführen, kann den Doppelbinderprozess durchbrechen, in dem alle Seiten gefangen sind.
Die letzte Lehre ist zugleich eine Ermutigung. Die Verwandlung, die der Krieg ausgelöst hat, ist eine Tendenz, kein Gesetz. Was aus der Verflechtung der Handlungen vieler Menschen hervorgegangen ist, kann durch die Handlungen vieler Menschen auch wieder verändert werden. Die gegenwärtige nationalistische Aufwallung wird nicht unbegrenzt andauern, wenn die Herrschenden die Lebensbedingungen der Menschen nicht verbessern können. Und das können sie nicht ohne eine Verständigung mit der übrigen Welt, die ihre bisherige Strategie des Widerstands infrage stellt. In dieser Lage kommt es darauf an, dass die demokratische Opposition eine Richtung weist, die über Krieg und Herrschaft hinausführt.
Diese Richtung ergibt sich aus der Einsicht in die Zwänge, denen die Menschen ausgesetzt sind, und lässt sich an ihnen genau bestimmen. Sie führt zum Wiederaufbau und zur gemeinsamen Verwaltung der Kraftwerke, Wasserleitungen, Straßen und Brücken, mit denen die Menschen sich gegen Hitze, Dürre und Entfernung behaupten. Sie führt zur Sicherung von Nahrung, Gesundheit und Wohnung für alle, damit Hunger, Krankheit und Angst nicht länger über das Leben der Menschen bestimmen. Sie führt dazu, dass die Zwänge, die die Menschen aufeinander ausüben, in Recht überführt werden, im Inneren wie zwischen den Staaten. Dann werden Konflikte nach Regeln und nicht mit Gewalt ausgetragen. Und sie führt zu einer Selbstkontrolle, die aus Einsicht erwächst und nicht aus Furcht. Gemeint ist eine Autonomie, in der die Menschen einander nie bloß als Mittel, sondern stets auch als Zweck behandeln. In allen vier Hinsichten zielt diese Richtung darauf, die Machtbalancen zugunsten der Machtschwächeren zu verschieben und ihre Kontrollchancen zu vergrößern.
Es kommt dabei nicht auf einen Endzustand an, den man ein für alle Mal erreicht. Es kommt auf die Richtung an und auf die Richtungsbeständigkeit, mit der sie auch unter den Bedingungen von Krieg, Blockade und Unterdrückung verfolgt wird. Jeder Schritt, der in diese Richtung führt, ist bereits ein Stück der Demokratie, um die es geht.
Quellenhinweise
Elias, Norbert: Über den Prozeß der Zivilisation. Soziogenetische und psychogenetische Untersuchungen. 2 Bde. Basel: Haus zum Falken 1939.
Elias, Norbert: Was ist Soziologie? München: Juventa 1970.
Elias, Norbert: Engagement und Distanzierung. Arbeiten zur Wissenssoziologie I. Frankfurt am Main: Suhrkamp 1983.
Elias, Norbert: Humana conditio. Beobachtungen zur Entwicklung der Menschheit am 40. Jahrestag eines Kriegsendes. Frankfurt am Main: Suhrkamp 1985.
Elias, Norbert: Die Gesellschaft der Individuen. Frankfurt am Main: Suhrkamp 1987.
Elias, Norbert: Studien über die Deutschen. Machtkämpfe und Habitusentwicklung im 19. und 20. Jahrhundert. Frankfurt am Main: Suhrkamp 1989.
Gholamasad, Dawud: Iran — Die Entstehung der Islamischen Revolution. Hamburg: Junius 1985.
Kant, Immanuel: Zum ewigen Frieden. Ein philosophischer Entwurf (1795). Akademie-Ausgabe Bd. VIII.
Nasr, Vali: Iran’s Grand Strategy. A Political History. Princeton: Princeton University Press 2025.
Nasr, Vali: Vortrag an der S. Rajaratnam School of International Studies (RSIS), Singapur, Oktober 2026.
Die Belege zu einzelnen Angaben aus Presse, Agenturen und Dokumentationen finden sich in den Anmerkungen.
https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/
[1]Zur Erwartung einer „Regimetransformation“ nach venezolanischem Vorbild: Vali Nasr, Vortrag an der S. Rajaratnam School of International Studies (RSIS), Singapur, Oktober 2026.
[2]Ebd.
[3]Zum Waffenstillstand vom 7./8. April 2026 unter pakistanischer Vermittlung: ABC News, Live-Berichterstattung, 6. April 2026; Asia Times, 8. April 2026; Wikipedia, „2026 Iran war ceasefire“ (mit weiteren Belegen). Zur Absichtserklärung von Islamabad vom 17. Juni 2026 und ihrem Auslaufen ohne dauerhaftes Abkommen: bne IntelliNews, 28. Juni 2026; Scripps News, „US-Iran 60-day ceasefire agreement expires with no permanent deal in sight“, August 2026, auch zur amerikanischen Seeblockade.
[4]Zur Streuung der Entscheidungsmacht und den vorab bestimmten Nachfolgern: Nasr, Vortrag RSIS (wie Anm. 1).
[5]Ebd.
[6]Angaben des Präsidenten des Iranischen Roten Halbmonds, Pirhossein Kolivand, nach Keystone-SDA/blue News, 10. April 2026; vgl. UN OCHA, „Islamic Republic of Iran: Humanitarian Update No. 02“, Stand 3. April 2026, zu Angriffen auf Wohngebiete, Krankenhäuser, Schulen und Industrieanlagen.
[7]Yeni Şafak (englische Ausgabe), März 2026, zum Angriff auf die Technische Universität Isfahan.
[8]Al-Monitor, „Iran says strikes hit historic Pasteur Institute in Tehran“, 2. April 2026; Pasteur-Institut Iran, Spendenaufruf zum Wiederaufbau, Mai 2026 (gegründet 1920).
[9]Airwars, Vorfallsdokumentation USIR260228A (Minab), Stand 11. August 2026; AP, „The Iranian school struck in the war’s earliest attacks is now a memorial for children“, September 2026.
[10]Gulf News und Fox News, 7. April 2026, zur Drohung gegen Kraftwerke und Brücken und zur Äußerung, „eine ganze Zivilisation“ werde sterben.
[11]Al Jazeera, „‚Anachronism‘: Rubio’s civilisational rhetoric prompts pushback from Iran“, 10. Oktober 2026; CBS News, 7. Oktober 2026.
[12]Ada Derana nach Press TV, 7. April 2026, zum Aufruf des Sekretärs des Obersten Jugendrats, Alireza Rahimi; Aaj News, 7. April 2026, zu den Schildern; Al Jazeera, Video, 7. April 2026. Zur Beteiligung von Menschen, die im Januar protestiert hatten: Nasr, Vortrag RSIS (wie Anm. 1).
[13]Jerusalem Post, Bericht vom 1. März 2026; Wikipedia, „Assassination of Ali Khamenei“ (mit weiteren Belegen), zum Angriff bei Tageslicht auf den Amtssitz und zu den getöteten Angehörigen. Der Angriff fiel auf den zehnten Tag des Ramadan.
[14]Zur Größenordnung dieses Bevölkerungsteils: Nasr, Vortrag RSIS (wie Anm. 1).
[15]ThePrint nach Axios, 5. Juli 2026; AP, 6. Juli 2026.
[16]National Iranian American Council (NIAC), „Nationalism Rising in Iran After the 12-Day War“, 2025; Iran International, 7. November 2025; Al-Manassa, „In Iran, what comes after victory?“, 22. Juni 2026.
[17]Radio Free Europe/Radio Liberty, „Where Did Iran’s Hijab Police Go?“, 30. Juni 2026; AP, 16. September 2026. Das Beispiel von Mutter und Tochter: Nasr, Vortrag RSIS (wie Anm. 1).
[18]Iran International, „War conditions curb mandatory hijab crackdown, Iranian official says“, 9. September 2026; Kyunghyang Shinmun, 10. September 2026.
[19]ABC News, 8. März 2026; Gulf News nach New York Times, 2026, zu geheimen Abstimmungen und dem Druck der Revolutionsgarden; NIAC Insights, „New details emerge about Mojtaba“, 2026.
[20]ABC News, März 2026, zum Dienst im Habib-Bataillon während des Krieges gegen den Irak; Business Today nach Reuters, 10. Juli 2026, zu Verletzung und Abwesenheit.
[21]Zur Beschreibung der Führungsstruktur und der jüngeren Generation: Nasr, Vortrag RSIS (wie Anm. 1).
[22]Ebd.
[23]AP und ITV, 27. Januar 2026, nach Angaben der Human Rights Activists News Agency (HRANA: mehr als 6.000 bestätigte Tote); die iranische Regierung nannte 3.117 Tote.
[24]Reuters nach Al-Monitor, „Iran hardliners ramp up calls for a nuclear bomb“, 26. März 2026; Financial Times nach SBS, 20. Oktober 2026; Responsible Statecraft, Oktober 2026, zum offenen Brief vom 28. September 2026; Iran International, 22. September 2026, zum Gesetzentwurf. Der Vergleich mit Nordkorea: Nasr, Vortrag RSIS (wie Anm. 1).
[25]Zu dieser innerinanischen Kritik: Nasr, Vortrag RSIS (wie Anm. 1).
[26]Ebd.
[27]CNN nach The New Arab, 2. Mai 2026; Washington Post nach Anchorage Daily News, 6. Mai 2026; BBC nach Anadolu, 1. Juni 2026.
[28]Washington Post nach Bernama, 28. März 2026; CNN und Reuters nach Israel National News, 2026; Arms Control Association, „U.S. Moves Missile Defenses to Middle East“, Mai 2026; Korea Herald, 2026.
[29]Foreign Policy, „The Gulf’s Wartime Unity Is Unraveling“, 7. April 2026; The Week, 7. Mai 2026; Newstribune, 29. März 2026.
[30]Iran International, 7. August 2026; Al Jazeera, 31. August 2026; The Week, 23. August 2026, zu Signalen aus Teheran. Zu den Gesprächen zwischen den Emiraten, Indien und Israel: Nasr, Vortrag RSIS (wie Anm. 1).
[31]International Business Times, 18. Oktober 2026; Sinclair Broadcast Group (KMPH), September 2026, zu den Benzinpreisen vor den Kongresswahlen.
[32]ABC News, 6. April 2026; Argus Media, Juni 2026, zur Persian Gulf Strait Authority und zur Arbeitsgruppe Irans und Omans; Bloomberg Law, 24. Juni 2026; Hellenic Shipping News, 2026, zu Gebührenplänen.
[33]Zum Verweis auf Montreux: Nasr, Vortrag RSIS (wie Anm. 1).
متن انگلیسی نوشته:
The Unintended Consequences of an Intended War
A Process-Sociological View of the American-Israeli War against Iran and Its Domestic and Inter-State Effects
Dawud Gholamasad
Hanover,25. October 2026
Abstract
The war that the United States and Israel began against Iran on 28 February 2026 was meant to bring down the “Islamic Republic” within a few days. It achieved the opposite. The system of rule did not disintegrate, the expected popular uprising did not happen, and the political state changed from a religiously justified hierocracy into a nationalistically justified security state. This essay asks why a war takes such a different course from the one its planners intended. It shows that social processes arise from the interweaving of the plans and actions of many people and therefore cannot be controlled by any single actor. Domestically, the war hit the state society but strengthened the political state, shifted the power balances within the apparatus of rule in favour of the Revolutionary Guards and increased the population’s weakness in power with regard to all four constraints. Between states, it set a double-bind process in motion, shifted the power balances in the region and ended the assumption that the great sea lanes are secure once and for all. The essay concludes by asking what lessons the democratic opposition must draw from this.
Plans and Processes
Wars are planned. Their consequences are not. This experience is as old as warfare itself, and yet every generation of strategists forgets it anew. The war against Iran is a textbook case.
The attackers’ expectations were clearly defined. The war was to last only a few days. With the killing of the Leader of the Revolution, the whole system of rule was to collapse. The population, which had taken to the streets in their thousands against the regime in January 2026 and had been bloodily suppressed, was now to rise up. And inside the apparatus of power, someone was to be found who would be willing to strike a deal with the victors. On the Venezuelan model, the aim was not regime change but regime transformation: you remove one or two key figures, and the rest falls into line.[1]
None of this happened. The “Islamic Republic” did not fall. Not a single commander of the Revolutionary Guards defected.[2] The population did not rise against the regime. Instead, parts of it began to rally around the country, and in doing so also around those who rule it. After some forty days a ceasefire was reached under Pakistani mediation, but it neither held nor brought peace. Since then a condition between war and peace has prevailed, with a naval blockade, tightened sanctions and mutual attacks.[3]
How can this happen?
The way of thinking on which this essay is based answers with a simple but far-reaching insight. Social processes arise from the interweaving of the plans and actions of many people. None of these people planned the overall course, and none can control it. Each side acts according to its intentions. But what emerges from the interplay of all these intentions obeys none of them. A momentum of its own develops that unfolds over the heads of those involved.
From this follows a second insight. In retrospect one can show why one event had to follow another. Looking ahead, one can only say what is possible and what is probable. Anyone who plans a war as if its outcome could be calculated in advance like the workings of a machine confuses these two perspectives. Such a planner confuses the necessity seen in hindsight with the openness of the future.
The Attackers’ Thought Style
Why did the planners misjudge the situation so thoroughly? The misjudgement had a reason, and that reason lies in their thought style. They saw the “Islamic Republic” as an entity with a head. Cut off the head, so the assumption went, and the body is paralysed. This image comes from dealing with machines and organisms. It may roughly fit a rigid Arab military dictatorship whose power depends on one person. It does not fit the form of rule that has developed in Iran since 1979.
The “Islamic Republic” was never designed to be efficient or popular. It was designed to survive shocks. It has several centres of power: the clergy in Qom, the Revolutionary Guards, the political class and the business circles intertwined with them. These centres permeate one another. The Leader of the Revolution had the last word, but the path to that last word was always contested and marked by conflict. In its early years this form of rule already saw a large part of its leading figures killed by bombings, and it did not break.
Between the war of June 2025 and the war of February 2026, this dispersal of decision-making power was deliberately strengthened further. Every commander and every civilian official was instructed to designate up to four successors in case they were killed. For certain events, responses were laid down in advance, so that no one had to ask for permission first. Arms production, too, was spread across the whole country and provided with multiple redundancies.[4] A country the size of Western Europe became strategic depth.
A long-standing observer of Iranian politics has described the result with an apt image: whoever attacks this state is punching into jelly.[5] The blow goes in, but it breaks nothing. Here we see what distinguishes thinking in configurations from thinking in figurations. Whoever regards rule as a configuration of fixed parts looks for the decisive part that has to be removed. Whoever regards it as a web of mutual dependencies among the people who form it with one another knows that this web reorders itself after an intervention. It does not disappear; it transforms itself. Rule is not a thing that can be smashed. It is a relationship between people, and relationships have their own persistence.
It is remarkable how the attackers reacted to their first failure. When the “Islamic Republic” did not fall after the war of June 2025, they did not conclude that their picture of it was wrong. They concluded that they had not used enough force. The picture remained; only the dose was increased. Here a thought style becomes visible that responds to contradiction not by learning but by repetition. What reality sets against the schema is taken not as a reason to change the schema but as proof that it must be applied even more resolutely.
First Domestic Consequence: The State Society Was Hit, the Political State Strengthened
What followed from this false conclusion shows itself first inside Iran. To understand the domestic consequences, one distinction is indispensable. The state society comprises all the people who live together and depend on one another within a territory organised as a state, with their homes, schools, hospitals, universities, workshops and factories. The political state is the apparatus of rule that commands this state society. The two are not the same. Those in power, however, always have an interest in equating them. They present themselves as the embodiment of the “nation” and call the whole a “nation-state”.
The war blurred this distinction from two sides at once. The attackers declared that their target was the regime, not the people. Yet what was hit, on a large scale, was the state society. According to the Iranian Red Crescent, by early April 2026 more than 125,000 civilian facilities had been damaged or destroyed, among them some 100,000 homes, 23,500 shops, 339 medical facilities, 32 universities and 857 buildings of schools and other educational institutions. Industrial plants were hit as well, and their destruction disrupted the supply of electricity, water and goods.[6] Among the targets bombed was Isfahan University of Technology, one of the largest universities in the country.[7] The Pasteur Institute in Tehran, the country’s oldest medical research institution, which has produced vaccines since its founding in 1920, was also badly damaged.[8] On the first day of the war, an American cruise missile struck a primary school in Minab in the south of the country. According to an independent assessment, at least 155 people were killed, around 120 of them children.[9]
The attackers’ rhetoric blurred the distinction further. The American president did not speak of destroying the “Islamic Republic”. He threatened to destroy Iran, the nation, its civilisation. On 7 April 2026 he declared that a whole civilisation would die that night.[10] In Athens in October 2026, the American secretary of state presented the campaign of the Persian king Xerxes against Athens as the archetype of an external threat to the West, thereby casting Iranian civilisation in the role of a historical enemy.[11] Enmity towards a form of rule was replaced by enmity towards a country.
Thus a double equation took place. The attackers in fact treated the state society as if it were the political state. And those in power could now claim with new credibility that they were the state society. Both equations worked in the same direction. People experienced themselves as the target of the attack.
The way of thinking on which this essay is based has a precise concept for this process. People do not live as isolated individuals but in survival units on which they depend: families, communities, state societies. The relation between what a person experiences as “I” and what they experience as “we” is not fixed. It shifts with the situation. If the survival unit is threatened from outside, this we–I balance shifts in favour of the “we”. This happens largely preconsciously. It is not a decision but a response of the social habitus, that predisposition which orders perception, judgement and action before any conscious decision.
The most striking example of this is at the same time the most revealing. When the American president threatened to destroy all the power plants and bridges in the country, people in many cities formed chains around these installations. Their placards said that attacks on energy facilities were a war crime. State bodies had called for these chains and accompanied them with propaganda. But according to reports, people who had demanded the overthrow of the regime on the streets in January also took part.[12] It would be a misunderstanding to read this as a declaration of loyalty to the regime. These people did not defend the political state. They defended the general conditions of their common life: electricity, water, transport routes, the possibility of still being able to work, heat their homes and cook tomorrow. In doing so they defended precisely what forms the core of democratic politics, namely the general conditions of the reproduction of society. That the apparatus of rule symbolically appropriates this defence for itself does not change its actual substance. But it shows how much the war played into the hands of those in power.
Second Domestic Consequence: From Martyrdom to the “Nation”
The double equation of country and regime also changed the ground on which those in power base their claim. The killing of the Leader of the Revolution on 28 February 2026 was meant to be the signal for collapse. It became the starting point of a new legitimation.
The circumstances of this killing played a decisive role. Ali Khamenei did not die hidden in a bunker, not while fleeing, not like Saddam Hussein or Muammar al-Gaddafi. He was killed in broad daylight in his official residence, during Ramadan, together with members of his family, among them his daughter, his daughter-in-law, a grandchild and his son-in-law.[13] For that part of the population that is closely tied to the regime for religious, ideological or economic reasons, and which election results suggest amounts to about one fifth,[14] this death evoked the archetype of Shiite martyrdom, the death of the third Imam at Karbala. Those in power spread this interpretation at once. The man who in the minutes before his death was probably more unpopular than ever in his thirty-six years of rule was more popular in the minutes afterwards than before.
Yet the religious core alone would not have turned the situation around. What was decisive was that people from the broad grey zone between firm rejection and firm approval joined it. In every order of rule this grey zone is fluid. It can shrink or expand in one direction or the other. The war shifted it towards those in power, not through religion but through the feeling that the country itself had been wounded. When the repeatedly postponed funeral finally took place in early July 2026, crowds came on a scale no one in Washington had expected. The American president expressed surprise; he had thought, he said, that people hated Khamenei.[15]
Those in power quickly drew their conclusions. The Revolutionary Guards are no longer presented chiefly as guardians of the faith but as defenders of the country. This turn had already begun after the war of June 2025. Posters show the mythical archer Arash, whose arrows are turned into missiles, and the foreign ministry invokes the ancient Persian rock reliefs of Naqsh-e Rostam. For decades the “Islamic Republic” had disparaged this pre-Islamic heritage.[16] At the same time, enforcement of compulsory veiling was largely abandoned. Anyone walking through Tehran today sees women sitting in cafés without a headscarf or with one only loosely draped. In part the relation has been reversed: when a mother takes her daughter to a state school, the daughter must wear the headscarf, the mother need not.[17]
Here a particularly bitter irony of unintended consequences becomes apparent. What the women’s movement has demanded since 2022 at great sacrifice has now partly come about. But it has not come about as a right won, but as a tolerance granted. It is not a right one can invoke, but a leniency that can be withdrawn at any time. How fragile it is can already be seen: since late summer 2026, hardliners close to the Revolutionary Guards have been demanding that controls be tightened again, and a senior official declared that only wartime conditions were holding the authorities back.[18] And the relaxation has not come about as a defeat of the regime, but as a means of its self-preservation. Those in power trade a symbol of religious discipline for the goodwill of a population they need for the defence of the country.
The symbols remain largely the same, while their content changes. The names and signs of an order of rule usually change more slowly than the relationships they denote. The Revolutionary Guards still bear the name of the revolution, but today they appear as defenders of the country. The “Islamic Republic” keeps its name and its religious language, but its legitimation rests increasingly on nationalism. Under the old name, an order of rule is thus developing whose justification is more nationalist than Islamic.
But what does nationalist mean here? At precisely this point a careful distinction is needed, for not every attachment to the country is nationalism. Patriotism is attachment to the polity and to the equal freedom of all who live in it. Nationalism is the exaltation of one’s own “nation” above others and the equation of the apparatus of rule with it. What those in power are mobilising now is not patriotism but nationalism. It allows them to portray every criticism as betrayal of the country. The shift from Islamism to nationalism is therefore not a step towards democracy. It is a change in the basis of legitimation while the same relations of rule persist.
This shift could succeed so quickly because it draws on something deeply anchored in the social habitus of many Iranians. For two centuries they have experienced their country as a plaything of foreign powers, never fully colonised but repeatedly penetrated and humiliated, from the loss of whole provinces in the nineteenth century to the coup of 1953. From these experiences a we-image has developed that is marked by distrust of foreign interference. The anti-Americanism of the revolutionaries of 1979 took up this we-image and made it state doctrine. For forty-seven years those in power proclaimed that the United States wanted to subjugate Iran. A large part of the population increasingly regarded this as propaganda. In the eyes of many, the war confirmed this propaganda. It became a self-fulfilling prophecy.
Here the lag effect of the social habitus operates in a particular form. The social habitus as a rule changes more slowly than the conditions in which people live. A we-image that arose under long-past conditions can continue to operate under new ones and be recharged by new experiences. The war reactivated a predisposition that was already fading. It led people’s perception back to the schema that those in power have been offering them for decades: here the threatened country, there the foreign power. As a result, the opposition to the regime once again comes under pressure to justify itself. Whoever criticises those in power seems to be helping the enemy.
Third Domestic Consequence: Militarisation and Generational Change
Along with the basis of legitimation, the structure of the ruling group itself has changed. The wars of 2025 and 2026 cost a large number of leading figures of the “Islamic Republic” their lives. This accelerated a generational change that without the war would have proceeded more slowly and probably taken a different direction.
This is clearest in the succession to the slain Leader of the Revolution. On 8 March 2026 the Assembly of Experts appointed his son Mojtaba Khamenei as the new Leader. Without the war this succession would hardly have been possible. A revolution that had triumphed in 1979 in the name of abolishing hereditary monarchy would have found it hard to pass the highest office from father to son. The war removed this barrier. According to consistent reports, the decision was taken under extraordinary security conditions and under pressure from the Revolutionary Guards, while moderate members supported other candidates.[19] What tipped the balance was not a religious argument but the argument of continuity in an emergency: the father has fallen, the son carries the flag forward.
One recognises here the pattern of hereditary charisma. The extraordinary gift of grace ascribed to a ruler is supposed to pass through the blood to his descendants. The revolution of 1979 fought this pattern in the monarchy. The war brought it back into the “Islamic Republic”.
More important than the name is the profile of the new Leader. Mojtaba Khamenei attended the theological seminary, but he also served in the ranks of the Revolutionary Guards in the war against Iraq. He comes from their world and is regarded as their candidate. Unlike his father, he is less a religious than a security figure. Since the attack in which, according to consistent reports, he was seriously injured and lost his wife and other relatives, he has not appeared in public, not even at his father’s funeral.[20] What attitude someone with this experience will develop cannot be predicted. The only certainty is that since then the Revolutionary Guards have taken an even larger share of the important decisions into their hands.
One could speak of a military dictatorship, but this term is not quite accurate either. Unlike in Pakistan or Myanmar, there is no single commander who speaks for the entire force. It is more like a council, a kind of junta, that follows a common direction without a single person at the top. Alongside it stand powerful former commanders who now hold civilian offices, such as the secretary of the National Security Council or the speaker of parliament. They belong to the Guards and at the same time do not. Their relationship to the active commanders has not yet been settled.
And there is a younger generation in the Guards that is now moving up. It was born after the revolution or grew up during it. It neither sat in the Shah’s prisons nor fought in the war against Iraq. It was born into power. Its military experience comes from Syria and Iraq. According to most reports, it is oriented less towards the idea of revolution than towards the idea of the “nation-state”, and it is more technocratic and pragmatic than its predecessors.[21]
At this point a distinction is important that is easily overlooked. The war dispersed decision-making power within the apparatus of rule. Mid-level commanders take decisions that would previously have come from the top. This extends even to communication, for instance in propaganda videos in the style of toy figures that no one would have expected from an ageing clergy.[22] One might see in this a move towards decentralisation. But a dispersal of power within the apparatus of rule is not a shift in the power balances in favour of the less powerful. Power is spread across more hands, but they are the hands of the same armed organisation. The population has not gained more chances of control as a result, but fewer.
Fourth Domestic Consequence: The Population’s Growing Weakness in Power
While power within the apparatus of rule was being redistributed, the situation of the population worsened. In the way of thinking on which this essay is based, weakness in power does not mean merely being subject to a regime. It means having little chance of control over all four of the constraints to which people are exposed, taken together: the constraints of external nature, the constraints of their own nature, the constraints that people exert on themselves and on one another, and self-constraints. The war has increased the population’s weakness in power in all four respects.
The constraints of external nature are heat and cold, drought and water shortage, distances and mountains. People control them through what they have created together: power plants, dams, supply networks, roads and bridges. Where these installations are destroyed, people are once again more directly at the mercy of external nature. In a country that already suffers from water scarcity and summer heat, every failure of a power plant means that people must surrender to nature a piece of their hard-won mastery.
The constraints of their own nature are people’s dependence on food, water, warmth and health, but also the force of their drives and affects. Where hospitals, pharmaceutical plants and a vaccine institute are destroyed, people lose chances of control over illness and pain. Where homes are destroyed and relatives killed, fear grows. Fear is the affect that most strongly undermines the even control of one’s own nature. It narrows perception, pushes towards rapid reactions and makes deliberation harder.
The constraints that people exert on themselves and on one another have intensified from two sides. From outside, the naval blockade and the tightened sanctions take effect. They do not hit those in power, who have their own supply routes, but the population, whose incomes are eaten up by inflation. From inside, a security state operates that in the state of emergency has to show less restraint than before. The suppression of the uprising of January 2026, in which, according to human rights groups, more than six thousand people were killed, took place only a few weeks before the war.[23] The war interrupted this moment of delegitimation and gave those in power a pretext to treat every dissenting voice as the voice of the enemy. At the same time, the destruction of the economy has weakened the urban middle classes, who have played the leading role in all previous democratisation movements. With their economic base they also lose part of their bargaining power vis-à-vis the apparatus of rule.
Self-constraints, finally, are the internalised constraints that people exert on one another that operate within people themselves as conscience, shame and consideration. War and threat change these too. The we-image hardens; the line between “us” and “the others” is drawn more sharply. The capacity for detachment, that is, the capacity to see one’s own situation with controlled affect, also through the eyes of others, and to weigh matters soberly, declines. Yet this capacity is the precondition of any self-control that is more than mere self-subjection. It is the precondition of autonomy. Where it fades, simple friend–enemy schemas gain ground.
On top of all this comes a shift in the debate about the nuclear programme. For two decades Iran tried to reach an arrangement with the West that would allow it a civilian programme under international monitoring. The agreement of 2015 seemed to open this path until the United States withdrew from it in 2018. Since the war of June 2025, international monitoring has been largely suspended. And within the country the view is increasingly expressed openly that the twenty years of negotiations were a mistake. One should, it is said, have headed straight for the bomb like North Korea. Only the bomb would prevent future wars. In September 2026 thirty-two conservative politicians demanded in an open letter immediate withdrawal from the Non-Proliferation Treaty, and a corresponding bill was introduced in parliament.[24] The war that was supposed to end the programme has only now made the desire for the bomb an argument that finds a hearing in public.
First Inter-State Consequence: The Double-Bind Process
The consequences of the war did not remain confined to Iran. They have also changed relations between states. The way of thinking on which this essay is based describes a process that can be observed again and again between hostile survival units. Where people are exposed to high danger, their thinking becomes charged with affect. Affect-laden thinking leads to actions that increase the danger further. The increased danger makes thinking even more affect-laden. Both sides are bound to each other in this cycle. Each reacts to the other, and each sees in the other’s reaction the confirmation of its fears. This process is called a double-bind process. It does not take place in the heads of individuals but between people. People, with their knowing, are part of the figurations they form with one another.
The war against Iran shows this process in pure form. Both sides have drawn lessons from the course so far that intensify the cycle. The attackers conclude that they did not use enough force. Those in power in Iran conclude that their resistance has proved itself and that the restraint of earlier years was a mistake. Indeed, critics in Iran now argue that the symbolic retaliatory strikes on almost empty buildings after the killing of General Soleimani and after the bombing of the nuclear facilities only emboldened the other side. Had one reacted more harshly then, so the argument goes, the war might not have happened.[25]
In addition, both sides have given the war domestic meanings that make compromise harder. After months of war the American president must present a victory: either the end of the “Islamic Republic” or the end of its nuclear programme. Regaining control over the Strait of Hormuz is not enough, because before the war Iran did not have this control at all. Those in power in Iran, for their part, have made the Strait of Hormuz a question of national sovereignty. Middle-class Iranians who earlier would have said the nuclear programme should be given up now say the Strait of Hormuz must not be given up.[26] Once a point of dispute has acquired a domestic political language, it becomes harder to negotiate.
The cycle has a further consequence. If there is a new round of war, each side will have to use more firepower than before in order to change the position of the other. The logic of the double-bind process is a logic of escalation. Whoever does not see through it is driven by it.
Second Inter-State Consequence: Shifted Power Balances
The double-bind process does not take place in a vacuum, but within power balances that the war itself has shifted. Power balances are the ever-changing relations of mutual dependence among people as individuals and as groups. Power is not a possession but a property of relationships. The war has shifted these relationships on several levels at once.
On the military level it has become clear that technological superiority is not the same as control. Iran transferred the principle of guerrilla warfare to weapons technology. It built large numbers of cheap drones and missiles and thereby overwhelmed the other side’s expensive defence systems. According to analyses of satellite imagery, at least sixteen, according to other analyses twenty, American military sites in the Gulf states, Jordan and Iraq were damaged, some so badly that they could no longer be used. Among the assets destroyed were an E-3 airborne surveillance aircraft and expensive radar and communications systems.[27] In the first four weeks of the war the United States fired more than 850 Tomahawk cruise missiles, and over the further course of the war, according to reports, almost half of its global stock. Interceptor missiles for missile defence were also used up on a large scale; some of them the United States had to move from South Korea to the Middle East.[28] American arms production is not geared to such consumption. The war in the Gulf thus reaches as far as East Asia. It weakens deterrence where the United States, by its own assessment, needs it most.
On the regional level, the Gulf states have had a sobering experience. They oppose Iran and are outraged by the attacks on their territory. But they have learned that the American security umbrella did not deliver what it promised. They had warned against this war. The United States nevertheless brought it into the region without waging it in defence of the Gulf states, and it was neither willing nor able to protect them.[29] This has led to attempts to create a regional balance of their own, such as the defence agreement between Saudi Arabia, Turkey and Pakistan signed in Mecca on 7 August 2026, called the “Mecca Alliance” since late August, or talks between the United Arab Emirates, India and Israel. Tellingly, Tehran has signalled interest in joining the Mecca Alliance.[30] In the long run, a regional security alliance that includes Iran would not be a bad outcome. But it cannot be built overnight. The only certainty is that the region’s old security order, based on the containment of Iran through an alliance of the United States with Arab states, will not return.
Ironically, every conceivable end to the war amounts to an upgrading of Iran. An agreement between Washington and Tehran, of whatever kind, would recognise Iran as a major regional power. This is precisely why the American side finds it so hard to accept such an agreement. A still larger war, however, would reshape the region in ways whose consequences no one can foresee.
On the global level, finally, it becomes clear how far the chains of mutual dependence reach today. The closure of the Strait of Hormuz has driven up energy prices worldwide. In France in October 2026, protests against the rising cost of living turned into looting, arson and clashes with the police. In a televised address the French president attributed the higher fuel prices to the war in the Persian Gulf, in which, he said, France had taken no part. In the United States, high petrol prices ahead of the congressional elections led members of the governing party to distance themselves from the president’s course.[31] One need not accept such attributions of blame in every respect to see what they show: a war in the Persian Gulf becomes a question of domestic politics in Paris and Washington. Domestic and inter-state relations cannot be separated from one another. That is why politics can only be understood as the establishment and running of the intra-state and inter-state conditions of reproduction at the same time.
Third Inter-State Consequence: The End of a Certainty
This worldwide interweaving shows itself most clearly in the sea lanes. Perhaps the most momentous inter-state effect of the war concerns an assumption on which world trade has rested for decades: that the great sea lanes are open and safe. This assumption has been shattered. In future no one will be able to ignore that any strait can at some point be used as a weapon. This applies not only to the Strait of Hormuz but also to the Bab al-Mandab at the entrance to the Red Sea.
Iran does not need a navy to control the Strait of Hormuz. From a coastline of more than two thousand kilometres, it can halt all shipping with drones, missiles, mines and speedboats. The Revolutionary Guards have declared that the strait will never return to its former state. In May 2026 Tehran set up its own authority for the strait, and in June Iran and Oman agreed on a joint working group on the future administration of passage.[32] The question is therefore no longer only how to open the strait, but what legal status it is to have in future.
Here a thought emerges that applies to inter-state relations as a whole. Within a state society, a state monopoly of violence has developed over long processes. It has largely driven violence out of people’s everyday lives and channelled conflicts into regulated procedures. Between states, such a monopoly is lacking. Here violence remains the ultimate regulating principle. But where violence regulates conflicts, unpredictability prevails. Today a ship may pass, tomorrow not. It may be attacked by one side or the other. Countries that obtain oil, gas and petrochemical products from the Gulf can no longer rely on their supply.
Iran points to a model that shows how such a conflict could be regulated: the Montreux Convention of 1936, which gave Turkey supervision over the straits leading to the Black Sea. Every ship follows fixed procedures and pays fees for certain services, but every ship can pass.[33] One may view this proposal with scepticism, since it also serves to entrench an advantage won in war, and Oman has so far insisted on toll-free passage. But it points in the only direction in which a lasting solution can lie: the transformation of a violently conducted conflict into a regulated one. What the parliamentarisation of conflict was within state societies, its regulation under international law would be between states.
That this path is so hard to take also has to do with the way the war was begun and waged. It was begun without a mandate from the United Nations Security Council. Its first act was the targeted killing of a head of state. It struck, on a large scale, civilian facilities protected under international humanitarian law. One of the greatest thinkers of the modern age formulated as early as 1795, as a precondition of any future peace: “No state at war with another shall allow itself such acts of hostility as would have to make mutual trust impossible during a future peace” (Kant, Toward Perpetual Peace (1795), AA 8:346). Among these acts of hostility he expressly names the employment of assassins. A war that begins with the killing of the opposing head of state destroys precisely that trust without which no agreement can last. The unintended lesson that many states will draw from this war is devastating: international law does not protect, only deterrence protects, and the most effective deterrent is the atomic bomb.
What Wars Make of States
If one sums up the domestic and inter-state consequences, the question arises what this war has made of the Iranian state and what this process teaches about the formation of states in general. State societies as a rule develop out of long elimination struggles between rival units of rule. From these struggles emerge the monopolies of violence and taxation that determine the shape of states. Process sociology has traced this process using the example of the Western European states, but it can also be observed in Iranian history. Thus the modern Iranian state emerged from the struggles against tribal confederations, regional power-holders and foreign interference, from the building of a standing army and from general conscription from 1925 onwards. Decisive here is an insight that is easily overlooked. None of those who fought planned the state that emerged from these struggles in the end. Each side wanted to win, to extend its power or to hold its own. The state that arose from this was the unplanned result of the interweaving of all these intentions.
The same applies to the wars that the “Islamic Republic” has waged. The war against Iraq from 1980 to 1988 already shaped it in a way that no one had foreseen at the outset. The Revolutionary Guards in their present form emerged from it, and many of today’s rulers are veterans of that war. The present war is just as momentous for the Iranian order of rule. It has turned a hierocracy with many centres of power into a security state in which an armed organisation calls the tune and which justifies itself no longer primarily in religious but in nationalist terms.
This transformation, too, was wanted by none of the parties involved. The attackers wanted collapse, not transformation. Those in power in Iran wanted to preserve their revolution, not to exchange their religious legitimation for a nationalist one. In January the population wanted to overthrow the regime, not a few weeks later to protect power plants from bombs that were supposedly meant to serve its liberation. What has happened emerged from the interplay of all these intentions, and it corresponds to none of them. As in the formation of states generally, here too the process unfolds over the heads of those involved.
Lessons for the Democratic Opposition
For the democratic opposition, lessons follow from this that reach beyond the moment.
The first lesson is: democracy cannot be bombed into being. Whoever hoped that external force would pave the way for internal liberation has been proved wrong. External threat shifts the we–I balance in favour of the “we”, and those who control the apparatus of rule are always the first to profit from this shift. Democratisation is a process that must take place on three levels at once. It requires functional democratisation, that is, a shift in the power balances in favour of the less powerful through denser chains of mutual dependencies. It requires institutional democratisation, that is, regulated and co-determined procedures at all levels of social life: in the family, at school, at the workplace, in associations and professional bodies, in the state and between states. And it requires a democratisation of the social habitus, which shows itself in the way social conflicts are carried out. The war has set back all three levels. It has torn apart the chains of mutual dependencies, sacrificed procedures to the state of emergency and led the social habitus back to old friend–enemy schemas.
The second lesson is: the opposition must uphold the distinction between state society and political state more clearly than ever. Those in power want people to believe that whoever defends the country defends them. The attackers did indeed act as if the country were the regime. Against both equations the opposition must show that one can defend the country and reject the regime, indeed that the two belong together. The people who formed chains around power plants and bridges are not supporters of the regime. They are defenders of the conditions of their common life. They are the natural allies of a politics that understands itself as the democratic establishment and running of the general intra-state and inter-state conditions of the reproduction of society. The opposition must show them that it is precisely these conditions that are being destroyed by a regime that has led the country into an endless war and keeps it trapped there.
The third lesson is: the nationalism of those in power is not to be met with another nationalism, but with a patriotism that refers to the equal freedom of all who live in the state society, regardless of language, origin, religion or gender. Such a constitutional patriotism can take up the legitimate feeling of having been wounded without leaving it to those in power. It can defend the dignity and independence of the country and at the same time insist that independence without freedom is merely another form of subjugation.
The fourth lesson is: the opposition must work for the juridification of inter-state conflicts, not for their violent resolution. It must speak up for international law and regulated procedures, not least when it comes to control of the straits and the nuclear programme. Only an order in which the states of the region recognise their mutual dependencies and translate them into rules can break the double-bind process in which all sides are caught.
The last lesson is at the same time an encouragement. The transformation the war has set in motion is a tendency, not a law. What has emerged from the interweaving of the actions of many people can also be changed again by the actions of many people. The current nationalist upsurge will not last indefinitely if those in power cannot improve people’s living conditions. And they cannot do that without an understanding with the rest of the world, which calls their previous strategy of resistance into question. In this situation, what matters is that the democratic opposition points the way in a direction that leads beyond war and domination.
This direction follows from insight into the constraints to which people are exposed, and it can be defined precisely in terms of them. It leads to the rebuilding and joint administration of the power plants, water pipelines, roads and bridges with which people hold their own against heat, drought and distance. It leads to securing food, health and housing for all, so that hunger, illness and fear no longer determine people’s lives. It leads to the constraints that people exert on one another being transformed into law, within the country as well as between states. Then conflicts are carried out according to rules and not with violence. And it leads to a self-control that grows out of insight and not out of fear. What is meant is an autonomy in which people never treat one another merely as a means but always at the same time as an end. In all four respects this direction aims to shift the power balances in favour of the less powerful and to increase their chances of control.
What matters here is not a final state to be reached once and for all. What matters is the direction, and the constancy of direction with which it is pursued even under conditions of war, blockade and repression. Every step that leads in this direction is already a piece of the democracy at stake.
References
Elias, Norbert: Über den Prozeß der Zivilisation. Soziogenetische und psychogenetische Untersuchungen. 2 vols. Basel: Haus zum Falken 1939. English: The Civilizing Process. Oxford: Blackwell 2000.
Elias, Norbert: Was ist Soziologie? Munich: Juventa 1970. English: What is Sociology? London: Hutchinson 1978.
Elias, Norbert: Engagement und Distanzierung. Arbeiten zur Wissenssoziologie I. Frankfurt am Main: Suhrkamp 1983. English: Involvement and Detachment. Oxford: Blackwell 1987.
Elias, Norbert: Humana conditio. Beobachtungen zur Entwicklung der Menschheit am 40. Jahrestag eines Kriegsendes. Frankfurt am Main: Suhrkamp 1985. English in: The Loneliness of the Dying and Humana Conditio. Dublin: UCD Press 2010.
Elias, Norbert: Die Gesellschaft der Individuen. Frankfurt am Main: Suhrkamp 1987. English: The Society of Individuals. Oxford: Blackwell 1991.
Elias, Norbert: Studien über die Deutschen. Machtkämpfe und Habitusentwicklung im 19. und 20. Jahrhundert. Frankfurt am Main: Suhrkamp 1989. English: The Germans. Cambridge: Polity 1996.
Gholamasad, Dawud: Iran — Die Entstehung der Islamischen Revolution. Hamburg: Junius 1985.
Kant, Immanuel: Zum ewigen Frieden. Ein philosophischer Entwurf (1795). Akademie-Ausgabe vol. 8. English: Toward Perpetual Peace, in: Practical Philosophy, ed. and trans. Mary J. Gregor. Cambridge: Cambridge University Press 1996.
Nasr, Vali: Iran’s Grand Strategy. A Political History. Princeton: Princeton University Press 2025.
Nasr, Vali: Lecture at the S. Rajaratnam School of International Studies (RSIS), Singapore, October 2026.
References for individual details from the press, news agencies and documentation are given in the notes.
https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/
[1]On the expectation of a “regime transformation” on the Venezuelan model: Vali Nasr, lecture at the S. Rajaratnam School of International Studies (RSIS), Singapore, October 2026.
[2]Ibid.
[3]On the ceasefire of 7/8 April 2026 under Pakistani mediation: ABC News, live coverage, 6 April 2026; Asia Times, 8 April 2026; Wikipedia, “2026 Iran war ceasefire” (with further references). On the Islamabad memorandum of 17 June 2026 and its expiry without a lasting agreement: bne IntelliNews, 28 June 2026; Scripps News, “US-Iran 60-day ceasefire agreement expires with no permanent deal in sight”, August 2026, also on the American naval blockade.
[4]On the dispersal of decision-making power and the designated successors: Nasr, RSIS lecture (see note 1).
[5]Ibid.
[6]Figures given by the head of the Iranian Red Crescent Society, Pirhossein Kolivand, reported by Keystone-SDA/blue News, 10 April 2026; cf. UN OCHA, “Islamic Republic of Iran: Humanitarian Update No. 02”, as of 3 April 2026, on strikes on residential areas, hospitals, schools and industrial sites.
[7]Yeni Şafak (English edition), March 2026, on the strike on Isfahan University of Technology.
[8]Al-Monitor, “Iran says strikes hit historic Pasteur Institute in Tehran”, 2 April 2026; Pasteur Institute of Iran, appeal for reconstruction, May 2026 (founded in 1920).
[9]Airwars, incident record USIR260228A (Minab), as of 11 August 2026; AP, “The Iranian school struck in the war’s earliest attacks is now a memorial for children”, September 2026.
[10]Gulf News and Fox News, 7 April 2026, on the threat against power plants and bridges and the statement that “a whole civilization” would die.
[11]Al Jazeera, “‘Anachronism’: Rubio’s civilisational rhetoric prompts pushback from Iran”, 10 October 2026; CBS News, 7 October 2026.
[12]Ada Derana citing Press TV, 7 April 2026, on the appeal by the secretary of the Supreme Council of Youth, Alireza Rahimi; Aaj News, 7 April 2026, on the placards; Al Jazeera, video, 7 April 2026. On the participation of people who had protested in January: Nasr, RSIS lecture (see note 1).
[13]Jerusalem Post, report of 1 March 2026; Wikipedia, “Assassination of Ali Khamenei” (with further references), on the daylight strike on his official residence and on the relatives killed. The strike fell on the tenth day of Ramadan.
[14]On the size of this part of the population: Nasr, RSIS lecture (see note 1).
[15]ThePrint citing Axios, 5 July 2026; AP, 6 July 2026.
[16]National Iranian American Council (NIAC), “Nationalism Rising in Iran After the 12-Day War”, 2025; Iran International, 7 November 2025; Al-Manassa, “In Iran, what comes after victory?”, 22 June 2026.
[17]Radio Free Europe/Radio Liberty, “Where Did Iran’s Hijab Police Go?”, 30 June 2026; AP, 16 September 2026. The example of mother and daughter: Nasr, RSIS lecture (see note 1).
[18]Iran International, “War conditions curb mandatory hijab crackdown, Iranian official says”, 9 September 2026; Kyunghyang Shinmun, 10 September 2026.
[19]ABC News, 8 March 2026; Gulf News citing the New York Times, 2026, on secret votes and pressure from the Revolutionary Guards; NIAC Insights, “New details emerge about Mojtaba”, 2026.
[20]ABC News, March 2026, on his service in the Habib Battalion during the war against Iraq; Business Today citing Reuters, 10 July 2026, on his injuries and absence.
[21]On the description of the leadership structure and the younger generation: Nasr, RSIS lecture (see note 1).
[22]Ibid.
[23]AP and ITV, 27 January 2026, citing the Human Rights Activists News Agency (HRANA: more than 6,000 confirmed deaths); the Iranian government gave a figure of 3,117.
[24]Reuters via Al-Monitor, “Iran hardliners ramp up calls for a nuclear bomb”, 26 March 2026; Financial Times via SBS, 20 October 2026; Responsible Statecraft, October 2026, on the open letter of 28 September 2026; Iran International, 22 September 2026, on the parliamentary bill. The comparison with North Korea: Nasr, RSIS lecture (see note 1).
[25]On this criticism within Iran: Nasr, RSIS lecture (see note 1).
[26]Ibid.
[27]CNN via The New Arab, 2 May 2026; Washington Post via Anchorage Daily News, 6 May 2026; BBC via Anadolu, 1 June 2026.
[28]Washington Post via Bernama, 28 March 2026; CNN and Reuters via Israel National News, 2026; Arms Control Association, “U.S. Moves Missile Defenses to Middle East”, May 2026; Korea Herald, 2026.
[29]Foreign Policy, “The Gulf’s Wartime Unity Is Unraveling”, 7 April 2026; The Week, 7 May 2026; Newstribune, 29 March 2026.
[30]Iran International, 7 August 2026; Al Jazeera, 31 August 2026; The Week, 23 August 2026, on signals from Tehran. On the talks between the Emirates, India and Israel: Nasr, RSIS lecture (see note 1).
[31]International Business Times, 18 October 2026; Sinclair Broadcast Group (KMPH), September 2026, on petrol prices ahead of the congressional elections.
[32]ABC News, 6 April 2026; Argus Media, June 2026, on the Persian Gulf Strait Authority and the Iranian–Omani working group; Bloomberg Law, 24 June 2026; Hellenic Shipping News, 2026, on plans for fees.
[33]On the reference to Montreux: Nasr, RSIS lecture (see note 1).
