
فرزانه بذرپور | ۳ آبان ۱۴۰۵
آیا جنگ دیگری علیه ایران میتواند جمهوری اسلامی را به آستانه فروپاشی برساند یا برعکس، بار دیگر حکومتی را که زیر فشار بحران اقتصادی، نارضایتی اجتماعی و فرسایش مشروعیت قرار گرفته، از خطر سقوط نجات خواهد داد؟
به باور من، این یکی از مهمترین پرسشهایی است که اکنون در برابر دونالد ترامپ قرار دارد. پرسشی که پاسخ به آن، نهتنها سرنوشت جنگ و مذاکرات ایران و آمریکا، بلکه جهت تحولات درونی جمهوری اسلامی را نیز تحت تأثیر قرار میدهد.
برای توضیح این مسئله، دو تحلیل کاملاً متضاد درباره آستانه شکنندگی جمهوری اسلامی را باید در نظر گرفت؛ دو روایتی که یکی را به نگاه اسرائیل و دیگری را به ارزیابی بخشی از کارشناسان و نخبگان آمریکایی نزدیک میدانم.
در روایت نخست، جنگهای متوالی، محاصره اقتصادی و خیزشهای اجتماعی، تابآوری جمهوری اسلامی را بهشدت کاهش دادهاند و یک حمله نظامی دیگر میتواند ضربه نهایی باشد.
در روایت دوم، حمله خارجی درست در لحظاتی که حکومت زیر فشار نارضایتی عمومی به آستانه شکنندگی نزدیک شده، به نجات آن کمک کرده است. زیرا جنگ به جمهوری اسلامی امکان داده شعارهای ایدئولوژیک خود را با مفاهیم ملی و میهنی بازسازی کند و نارضایتی اجتماعی را زیر سایه تهدید خارجی قرار دهد.
این دو سناریو را در قالب یک نمودار میتوان اینگونه ترسیم کرد:

روایت تلآویو؛ جنگ بعدی ضربه نهایی است
برای تصویر کردن این تحلیل، میتوان یک مقیاس فرضی در نظر گرفت.
اگر سطح تابآوری جمهوری اسلامی پیش از جنگ دوازدهروزه روی عدد ۶۰ بوده باشد، در این روایت، جنگ نخست توانست آن را بهشدت کاهش دهد. پس از پایان جنگ، تابآوری حکومت تا حدودی افزایش یافت، اما بار دیگر زیر فشار بحرانهای اقتصادی و اجتماعی روند نزولی گرفت.
جنگ چهلروزه این روند را تشدید کرد و اکنون، در این مقیاس فرضی، سطح تابآوری به حدود ۱۵ رسیده است.
اگر آستانه فروپاشی را عدد ۱۰ در نظر بگیریم، نتیجه این تحلیل آن است که جمهوری اسلامی فاصله بسیار کمی با عبور از آستانه شکنندگی دارد. اگر حمله دیگری علیه ایران رخ دهد؛ دیگر ضربه نهایی است.
محاصره اقتصادی، محدودیت صادرات نفت، تبعات جنگ و نارضایتی عمومی این فاصله را کمتر کردهاند. در چنین شرایطی، جنگ دیگری میتواند تابآوری حکومت را به زیر آستانه شکنندگی برساند، خیزش عمومی را برانگیزد و به فروپاشی نظام منجر شود. در این روایت، جمهوری اسلامی حکومتی است که بخش عمده ظرفیت مقاومت خود را از دست داده و تنها به ضربه نهایی نیاز دارد.
سناریو دوم در واشنگتن؛ جنگ، جمهوری اسلامی را نجات میدهد
اما تحلیل دیگری وجود دارد که درست نتیجه معکوس میرسد. در این روایت، جمهوری اسلامی پیش از جنگ دوازدهروزه به دلیل ناکارآمدی ذاتی، بحران مشروعیت و فشار اجتماعی برای حل مسئله هستهای، به آستانه شکنندگی نزدیک شده بود.
اگر آستانه فروپاشی را عدد ۱۰ فرض کنیم، سطح تابآوری نظام پیش از جنگ به حدود ۱۵ رسیده بود.
اما حمله غافلگیرانه آمریکا و اسرائیل در میانه مذاکرات، بهجای آنکه حکومت را سرنگون کند، به نجات آن کمک کرد.
جمهوری اسلامی توانست خود را در جایگاه مدافع کشور در برابر تجاوز خارجی قرار دهد. شعارهایی که پیشتر صرفاً ماهیت ایدئولوژیک داشتند، رنگ ملی و میهنی گرفتند و حکومت توانست بخشی از فشار اجتماعی را به سمت مقابله با دشمن خارجی هدایت کند. در نتیجه، تابآوری نظام افزایش یافت. .
بعدتر، اعتراضات دیماه بار دیگر این تابآوری را کاهش داد و شرایط به سمتی میرفت که امکان شکلگیری اعتصابها و اعتراضات سراسری وجود داشت.
اما مداخله ترامپ، عملیاتهای اسرائیل و اقدامات بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور، به حکومت بهانه داد تا سرکوب شدید معترضان را در چارچوب مقابله با مداخله خارجی توجیه کند.
سپس جنگ چهلروزه اتفاق افتاد؛ جنگی که در نهایت آمریکا دستاورد ملموسی نداشت و آنرا به پذیرش آتشبس کشاند و در این روایت، بار دیگر تابآوری جمهوری اسلامی را افزایش داد. اکنون نیز حکومت میتواند مسئولیت محاصره اقتصادی، تحریمها و فشار معیشتی را متوجه آمریکا کند و خود را قربانی سیاستهای خصمانه خارجی نشان دهد.
در چنین شرایطی، اگر جنگ دیگری آغاز شود، ممکن است جمهوری اسلامی نهتنها فرو نپاشد، بلکه از آستانه شکنندگی کاملاً فاصله بگیرد و موقعیت سیاسی خود را تثبیت کند. بنابراین، در این روایت، جنگ نه عامل فروپاشی، بلکه عامل نجات و تقویت جمهوری اسلامی است.
این دو روایت را بهعنوان دو فرضیه تحلیلی مطرح میکنم؛ نه اینکه وجود چنین تقسیمبندی مشخصی در دستگاههای رسمی تصمیمگیری آمریکا و اسرائیل را امری اثباتشده بدانم.
ترامپ در میانه دو محاسبه متضاد
به باور من، بخشی از تناقض در گفتار و رفتار ترامپ را باید در کشاکش همین دو ارزیابی جستوجو کرد:
از یک سو، روایت نزدیک به اسرائیل و رسانههایی مانند ایران اینترنشنال که بر شکنندگی شدید جمهوری اسلامی و امکان فروپاشی آن در اثر جنگ دیگری تأکید میکند.
از سوی دیگر، بخشی از کارشناسان آمریکایی نسبت به پیامد معکوس جنگ هشدار میدهند؛ اینکه حمله نظامی تازه ممکن است بار دیگر جمهوری اسلامی را نجات دهد و حتی فرصت “تجمیع خواست برتری جویی مردم ایران” را بدهد.
جمهوری اسلامی نیز به روایت دوم بالوپر میدهد و تلاش میکند آمریکا را از آغاز جنگ دیگری منصرف کند.
از همین رو، تریبونهای رسمی مرتباً از آمادگی ایران برای جنگ سخن میگویند. اما به باور من، هدف پنهان بخشی از این تبلیغات الزاماً آغاز جنگ نیست، بلکه پشیمان کردن ترامپ از اقدام نظامی تازه است.
حکومت میخواهد این پیام را منتقل کند که جنگ بعدی نهتنها جمهوری اسلامی را سرنگون نخواهد کرد، بلکه ممکن است آن را قدرتمندتر سازد.
در عین حال، پیام دیگری نیز ارسال میشود: ما برای توافق آمادهایم، به شرط آنکه آمریکا مسیر جنگ را کنار بگذارد.
سخنان تازه پزشکیان؛ ضرورت خروج از وضعیت نه جنگ، نه صلح
اظهارات 24 اکتبر/ دوم آبان پزشکیان در این چارچوب اهمیت ویژهای پیدا میکند. پزشکیان با اشاره به مشکلات معیشتی مردم و پیامدهای جنگ تأکید کرد که کشور باید از وضعیت «نه جنگ، نه صلح» خارج شود؛ وضعیتی که به گفته او، امکان برنامهریزی برای آینده را از بین برده است.
پزشکیان همچنین با وجود انتقاد از آمریکا به دلیل شکست مذاکرات توافق موقت، همچنان خواستار تلاش دوباره برای دستیابی به توافق شد. اهمیت این سخنان در آن است که رئیسجمهور نهتنها بر ضرورت کاهش تنش تأکید میکند، بلکه ادامه بلاتکلیفی میان جنگ و صلح را مانعی برای اداره کشور میداند.
به باور من، این مواضع را باید در پیوند با تحولات درونی قدرت بررسی کرد.
مسئله فقط تمایل دولت به مذاکره نیست. مسئله این است که آیا ساختار تصمیمگیری جمهوری اسلامی قادر خواهد بود نیروهای نظامی و ایدئولوژیکی را که با توافق و کاهش تنش مخالفاند، مهار کند یا نه.
به دنبال جنگ خارجی؛ وقتی برخی تحلیلگران میگویند: “قدرت جمهوری اسلامی در پی جنگ افزایش یافته است”؛ منظور لزوماً این نیست که جمهوری اسلامی از نظر نظامی، اقتصادی یا حتی محبوبیت اجتماعی قدرتمندتر شده است.
منظور دقیقتر این است که ممکن است ظرفیت حکومت برای حفظ قدرت سیاسی، کنترل بحران داخلی و جلوگیری از فروپاشی افزایش یافته باشد؛ حتی در شرایطی که توان نظامی و اقتصادی آن کاهش پیدا کرده است. بنابراین اگر از شرایط جنگی خارج بشود؛ دوباره با بحران های داخلی دست به گریبان خواهد بود. بنابراین معضل پیش روی دولت پزشکیان، فقط انعطاف در سیاست خارجی نیست بلکه باید تندروها را برای انعطاف در سیاست داخلی هم آماده کند.
نیروهای ایدئولوژیک و مخالف مذاکره معتقدند “وضعیت نه جنگ نه صلح” برای بقای نظام بهتر است.
پس از توافق احتمالی، حکومت باید درباره ناکارآمدی اقتصادی، فساد، محدودیتهای اجتماعی و سیاست خارجی خود پاسخ میداد؛ اما وقوع جنگ خارجی میتواند موضوع اصلی افکار عمومی را تغییر دهد و حفظ شرایط جنگ، ظرفیت سیاسی حکومت برای بقا را افزایش میدهد.
در مقابل این تئوری، پزشکیان میگوید: “وضعیت نه جنگ، نه صلح؛ امکان برنامه ریزی برای آینده را از بین میبرد.” یعنی نظام ممکن هست زنده بماند اما توسعه کشور قربانی خواهد شد.
بحران انرژی، محاصره دریایی و محدودیتهای ترامپ
تصمیم ترامپ درباره جنگ و توافق صرفاً تابع ارزیابی میزان شکنندگی جمهوری اسلامی نیست؛ بحران انرژی جهانی و پیامدهای محاصره دریایی نیز بر محاسبات او تأثیر میگذارند.
اختلال در عبور نفت و فرآوردههای سوختی از تنگه هرمز، افزایش هزینه حملونقل و فشار بر بازار انرژی، برای اقتصاد آمریکا و متحدانش پیامدهای قابل توجهی دارد.
این مسئله در آستانه انتخابات میاندورهای سوم نوامبر اهمیت سیاسی بیشتری پیدا میکند.
ترامپ از یک سو میخواهد فشار بر جمهوری اسلامی را حفظ کند و از سوی دیگر با هزینههای اقتصادی ادامه بحران، افزایش قیمت سوخت و نارضایتی رأیدهندگان مواجه است.
در همین چارچوب، نقش روسیه نیز اهمیت پیدا میکند: مسکو میتواند از یک سو در کاهش بحران انرژی و از سوی دیگر در انتقال پیام میان تهران و واشنگتن نقش ایفا کند.
پیشنهاد نگهداری ذخایر اورانیوم غنیشده ایران در روسیه نیز در چارچوب توافق احتمالی قابل بررسی است؛ هرچند نقش فنی روسیه نمیتواند جایگزین تعهد سیاسی و حقوقی ایران و آمریکا شود.
مسئله اساسی همچنان این است که چه کسی در جمهوری اسلامی اختیار توافق دارد و چه نهادی میتواند اجرای آن را تضمین کند. از سوی دیگر، روسیه ممکن است همکاری در پرونده ایران را با مذاکرات مربوط به انرژی، تحریمها و جنگ اوکراین پیوند دهد.
بنابراین، ترامپ همزمان با چند محدودیت مواجه است: خطر تقویت جمهوری اسلامی در نتیجه جنگ، فشار اسرائیل برای اقدام نظامی، هزینههای بحران انرژی، انتخابات داخلی آمریکا و پیچیدگی مذاکرات با ایران و روسیه.
این میان مسئله اساسی ترامپ، ابهام درباره مرجع تصمیم گیری در ایران است؛ فرد یا جمعی که بتواند هم توافق را تصویب کند و هم اجرای آن را تضمین کند.
از منظر نظریه تعهد معتبر (Credible Commitment)؛ توافق زمانی پایدار خواهد بود که طرفین اطمینان نسبی داشته باشند طرف مقابل قادر و مایل به اجرای تعهدات خود است.
ابهام درباره ساختار تصمیمگیری ایران میتواند این مسئله را پیچیده کند؛ همانگونه که اختلافات در ساختار سیاسی آمریکا و امکان تغییر سیاست واشنگتن نیز بر اعتبار تعهدات آن کشور اثر میگذارد. پس دو طرف نیاز دارند به یک “تضمین معامله”، در این چارچوب، نقش روسیه نیز باید با احتیاط تحلیل شود.
روسیه از یکسو میتواند از تداوم تنش میان ایران و غرب مزایای ژئوپلیتیکی به دست آورد، اما از سوی دیگر بیثباتی شدید منطقهای و اختلال در روابط اقتصادی نیز ممکن است برای مسکو هزینه ایجاد کند. ضمن اینکه نیاز آمریکا به حل مساله هسته ای ایران؛ این فرصت را به پوتین میدهد که در موضوع جنگ اوکراین، امتیازات بیشتری از ترامپ بگیرد. از منظر هزینه-فایده برای دولت پوتین، بازیگری در نقش میانجی حل بحران ایران-آمریکا بیش از تداوم تنش، میتواند مزایای سیاسی-اقتصادی داشته باشد.
جمعبندی پایانی
در پایان میخواهم به پرسش اصلی بحث برگردم: آیا جنگ بعدی میتواند جمهوری اسلامی را به آستانه فروپاشی برساند، یا ممکن است بار دیگر به بقای آن کمک کند؟
به باور من، مسئله اساسی در محاسبات واشنگتن و تلآویو، صرفاً میزان خسارتی نیست که میتوان به توان نظامی و زیرساختهای جمهوری اسلامی وارد کرد. مسئله این است که این خسارتها چه تأثیری بر تابآوری سیاسی حکومت و ظرفیت آن برای ادامه حاکمیت خواهند گذاشت.
دو تحلیل متضاد در این زمینه وجود دارد.
در یک تحلیل، جمهوری اسلامی در نتیجه جنگهای گذشته، محاصره اقتصادی و نارضایتی اجتماعی به آستانه شکنندگی نزدیک شده و جنگ بعدی میتواند ضربه نهایی باشد.
اما در تحلیل مقابل، جنگ خارجی درست در زمانی که جمهوری اسلامی زیر فشار بحرانهای داخلی قرار داشت، به حکومت امکان داد خود را در جایگاه دفاع از کشور قرار دهد، اختلافات درونی را موقتاً مهار کند و بخشی از نارضایتی اجتماعی را زیر سایه تهدید خارجی ببرد.
در این روایت، جمهوری اسلامی ممکن است از نظر نظامی ضعیفتر و از نظر اقتصادی آسیبپذیرتر شده باشد، اما همزمان ظرفیت بیشتری برای بقای سیاسی پیدا کرده باشد.
این تفاوت بسیار مهم است. تضعیف توان نظامی یک حکومت الزاماً به معنای نزدیکتر شدن آن به فروپاشی سیاسی نیست.
از سوی دیگر، باید پرسید هدف نهایی آمریکا چیست؟
اگر هدف واشنگتن جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای و تغییر رفتار رهبران جمهوری اسلامی در پرونده هستهای است، آیا جنگ دیگری مؤثرترین ابزار برای رسیدن به این هدف خواهد بود؟
آمریکا میتواند تأسیسات هستهای را تخریب کند، اما نمیتواند دانش هستهای را با بمباران از بین ببرد. مهمتر اینکه تخریب تأسیسات، تضمینی برای تغییر محاسبات سیاسی رهبران جمهوری اسلامی نیست.
تجربه ویتنام نیز یک درس راهبردی دارد: برتری نظامی الزاماً به معنای توانایی تحمیل نتیجه سیاسی مطلوب نیست.
به گمان من، آمریکا نمیخواهد از ایران ویتنام دیگری بسازد؛ یعنی وارد چرخهای از جنگهای فرسایشی شود که هزینههای آن پیوسته افزایش پیدا کند، بدون آنکه پایان سیاسی روشنی داشته باشد.
آیا جنگ دیگری مؤثرترین ابزار برای رسیدن به این هدف خواهد بود؟
آمریکا میتواند تأسیسات هستهای را تخریب کند، اما نمیتواند دانش هستهای را با بمباران از بین ببرد. مهمتر اینکه تخریب تأسیسات، تضمینی برای تغییر محاسبات سیاسی رهبران جمهوری اسلامی نیست.
تجربه ویتنام نیز یک درس راهبردی دارد: برتری نظامی الزاماً به معنای توانایی تحمیل نتیجه سیاسی مطلوب نیست.
به گمان من، آمریکا نمیخواهد از ایران ویتنام دیگری بسازد؛ یعنی وارد چرخهای از جنگهای فرسایشی شود که هزینههای آن پیوسته افزایش پیدا کند، بدون آنکه پایان سیاسی روشنی داشته باشد.
این مسئله بهویژه در شرایط کنونی اهمیت دارد؛ زمانی که بحران انرژی، اختلال در تجارت دریایی، فشار بر بازارهای جهانی و انتخابات میاندورهای آمریکا، هزینههای جنگ را از میدان نظامی فراتر بردهاند.
در مقابل، توافقی که محدودیتهای مشخص بر برنامه هستهای ایران اعمال کند، ذخایر اورانیوم غنیشده را تحت کنترل قرار دهد و امکان راستیآزمایی معتبر فراهم کند، میتواند بدون هزینههای یک جنگ تازه، رفتار هستهای جمهوری اسلامی را تغییر دهد.
البته توافق نیز تضمینشده نیست. موفقیت آن به تعهدات قابل اجرا و توانایی ساختار قدرت در تهران برای پایبندی به تصمیمات جمعی بستگی دارد.
از همینجا، تحولات درونی جمهوری اسلامی اهمیت پیدا میکند. بازآرایی بیت رهبری، تلاش احتمالی برای مهار استقلال سیاسی سپاه و تأکید دولت پزشکیان بر خروج از وضعیت «نه جنگ، نه صلح» را باید در ارتباط با همین ضرورت بررسی کرد.
اگر بخشی از حاکمیت به این نتیجه رسیده باشد که ادامه تنش خارجی، خطر خیزش عمومی و برخورد خشونتبار نیروهای ایدئولوژیک را افزایش میدهد، تلاش برای توافق میتواند بخشی از استراتژی حفظ موجودیت نظام از طریق تغییر رفتار آن باشد.
بنابراین، پرسش فقط این نیست که آیا جمهوری اسلامی در برابر جنگ بعدی دوام میآورد یا نه.
پرسش مهمتر این است که آیا آمریکا میتواند با جنگ، به نتیجهای برسد که دستیابی به آن از مسیر توافق ممکن نیست؟
و اگر جنگ بعدی نهتنها به تغییر رفتار هستهای جمهوری اسلامی منجر نشود، بلکه به حکومت فرصت دیگری برای بازسازی انسجام سیاسی و توجیه ادامه حاکمیت بدهد، حاصل این جنگ برای آمریکا چه خواهد بود؟
به باور من، این همان محاسبه هزینه و فایدهای است که باید در مرکز تصمیمگیری واشنگتن قرار بگیرد.
جنگ ممکن است توان نظامی جمهوری اسلامی را کاهش دهد، اما همزمان ظرفیت بقای سیاسی آن را افزایش دهد. توافق نیز ممکن است بدون تغییر حکومت، رفتار آن را تغییر دهد.
در نهایت، مسئله این نیست که آمریکا توانایی آغاز جنگ دیگری را دارد یا نه؛ مسئله این است که آیا میتواند جنگ را به یک دستاورد سیاسی پایدار تبدیل کند.
و من بحثم را با همین پرسش تمام میکنم:
اگر جنگهای گذشته نتوانستهاند جمهوری اسلامی را سرنگون کنند و حتی ممکن است به بقای آن کمک کرده باشند، بر چه اساسی میتوان اطمینان داشت که جنگ بعدی نتیجه متفاوتی خواهد داشت؟
فرزانه بذرپور
25 اکتبر 2026 /