پروفسور داود غلام آزاد(*)
ترجمه از آلمانی با کمک هوش مصنوعی
غرورِ جریحهدار و جنگ:
وابستگی، تحقیر و مناسباتِ عزتِ نفس در جنگ علیه ایران. کوششی نمونهوار برای بنا کردنِ سیاست بر بصیرت به اجبارها
چکیده
پس از انتخابات در آمریکا و اسرائیل، بسیاری از ایرانیان میپرسند جنگ علیه ایران به کجا میرود. این پرسش بهجاست. این جستار پرسشِ دومی را کنارِ آن میگذارد: این جنگ از کدام فرایندهای تکوینِ اجتماعی و روانی برخاسته، چگونه توجیه میشود و چه پیامدهایی دارد که هیچکس نمیخواست؟ پاسخ را در مناسباتِ عزتِ نفسِ طرفهای درگیر میجوید. آدمها، چه در مقامِ فرد و چه در مقامِ گروه، همیشه برای خود و برای دیگران ارزشی دارند. مناسباتِ عزتِ نفسِ آنها از اجزای سازندهای تغذیه میکند که در عینِ حال منابعِ قدرتاند: سرزمین، توانِ دفاع از خود، نیرومندیِ اقتصادی، ارزشهایی که از آنِ خود میدانند و بزرگیِ بهیادماندهشان. در این مناسبات، قدرتِ بیشتر یعنی ارزشِ بیشتر. وقتی توازنهای قدرت جابهجا میشوند، مناسباتِ عزتِ نفس به خطر میافتند. آنگاه جنگها به کوششهایی برای دفاع از این مناسبات یا بازسازیِ آنها بدل میشوند. جنگِ فالکلند در ۱۹۸۲ این پیوند را آشکار میکند. در جنگ علیه ایران سه رشته از مناسباتِ عزتِ نفسِ در خطر در هم گره میخورند: مناسباتِ یک قدرتِ جهانی، مناسباتِ اسرائیل و مناسباتِ «جمهوری اسلامی». هر سه خود را واحدهایی دفاعی جلوه میدهند و در عینِ حال ادعاهایی فراتر از مرزهای خود دارند. ایرانیانی هم که این جنگ را جشنِ رهایی میگیرند، از راهِ مناسباتِ عزتِ نفسشان فهمیدنی میشوند. این جستار سیاست را بر بصیرت به اجبارهایی بنا میکند که آدمها زیرِ آنها زندگی میکنند: اجبارهای طبیعتِ بیرونی، اجبارهای طبیعتِ خودِ آدم، دگراجبارها و خوداجبارها. از اینجا چارچوبی برای جهتیابیِ اپوزیسیونِ دموکراتیک به دست میآید. این اپوزیسیون راهبردِ خود را با نتیجهٔ انتخابات در واشنگتن و اورشلیم نمیسنجد. آن را با این میسنجد که آیا امکانهای مهارِ مردمِ ایران بر این اجبارها را گسترش میدهد و توازنهای قدرت را به سودِ کمقدرتترها جابهجا میکند یا نه.
۱. دو جهتِ پرسش و یک معیار
در ۳ نوامبر ۲۰۲۶ دموکراتها در آمریکا هم مجلسِ نمایندگان را بردند و هم سنا را. یک هفته پیش از آن، بنیامین نتانیاهو در اسرائیل به اکثریت نرسید. از آن زمان بسیاری از ایرانیان بحث میکنند که اینها برای جنگ چه معنایی دارد. آیا ترامپ در دو ماهی که تا تشکیلِ کنگرهٔ تازه مانده جنگ را تمام میکند یا یک بارِ دیگر حمله میکند؟ آیا نتانیاهو جنگ را تشدید میکند تا جایگاهِ خود را حفظ کند؟ در واشنگتن چه کسی دست بالا را پیدا میکند و در اورشلیم چه کسی؟
این پرسشها لازماند. روزنامهنگاران اینها را میپرسند، چون باید گزارش بدهند چه میگذرد، بازیگران چه میخواهند و قدمِ بعدی چه ممکن است باشد. بی این کار، هیچکس نمیدانست در جهان چه خبر است. این جستار هم به همین کار تکیه دارد. اما اپوزیسیونی که میخواهد بدیلی برای کلِ یک کشور باشد، به جهتِ دومی از پرسش هم نیاز دارد. کسی که فقط با رویدادهای روزانه جهت میگیرد، حالوروزش به هر تیترِ خبری بسته است. امروز امیدوار است، فردا ناامید، و پسفردا به چیزِ دیگری امید میبندد.
جهتِ دومِ پرسش را میشود پرسش با رویکردِ علمی نامید. این جهت از اولی زیرکتر نیست. فقط چیزِ دیگری میپرسد. نخست نمیپرسد چه کسی چه میخواهد، بلکه میپرسد یک وضعیت از کدام فرایندهای تکوینِ اجتماعی و روانی برآمده است. بازیگران را آفرینندگانِ آزادِ رویدادها نمیبیند، بلکه بخشی از پیکربندیهایی میبیند که با هم میسازند. به پیامدهایی توجه میکند که هیچیک از بازیگران نمیخواست. درست همین پیامدها برای جهتگیریِ عملِ اپوزیسیون تعیینکنندهاند، چون شرایطی را پدید میآورند که اپوزیسیون باید در آن عمل کند. و گزارههایش را با این محک میزند که آیا با واقعیت میخوانند، نه با اینکه آیا با آرزوها یا ترسهای خودِ آدم جور درمیآیند.
این کار کوششی میطلبد که هیچکس آن را خودبهخود در اختیار ندارد. کسی که جنگ دامنش را گرفته، آن را از پشتِ تصویرهای ترس و آرزوی خودش میبیند. این درگیریِ عاطفی انسانی است و دربارهٔ همه صدق میکند، از جمله دربارهٔ نویسندهٔ این جستار. فاصلهگیری کوششی است برای اینکه آدم قدمی عقب بایستد و بپرسد پیوندها چگونهاند، از جمله پیوندهایی که خودش در آنها گرفتار است. فاصلهگیری به معنای بیاعتنایی نیست. درست برای کسانی لازم است که سخت درگیرند. چون کسی که فقط درگیر است، به جای آنکه رویدادها را بفهمد، بازیچهٔ آنها میشود.
این کوشش برای چیست؟
این کوشش در خدمتِ سیاستی است که بر بصیرت به اجبارهایی بنا شده که آدمها زیرِ آنها زندگی میکنند. این اجبارها را میشود در چهار دسته جا داد. دستهٔ اول اجبارهای طبیعتِ بیرونیاند، مثلاً موقعیتِ جغرافیاییِ یک کشور، منابعِ زیرزمینیاش، ذخیرههای آبش و راههای دریاییاش. دستهٔ دوم اجبارهای طبیعتِ خودِ آدماند. آدمها به آب و نان و گرما نیاز دارند، و وقتی تهدید یا تحقیر میشوند، ترس و شرم و خشم را تجربه میکنند. دستهٔ سوم دگراجبارهاییاند که آدمها بر خود و بر یکدیگر اعمال میکنند، در مقامِ فرد و گروه، در مقامِ فرمانروا و فرمانبر، و در مقامِ دولتها در برابرِ هم. دستهٔ چهارم خوداجبارها هستند. اینها دگراجبارهاییاند که درونی شدهاند و آدمها آنها را در خود دارند، چون در پیکربندیهای معینی بزرگ شدهاند. این خوداجبارها، بهعنوانِ بخشی از عاداتِ اجتماعیِ آدمها، پیش از آنکه آگاهانه تصمیم بگیرند، ادراک و احساس و کردارشان را هدایت میکنند.
سیاست برپایی و مدیریتِ دموکراتیکِ شرایطِ عامِ بازتولیدِ دروندولتی و میاندولتیِ جامعه است. چنین سیاستی فقط وقتی ممکن است که آدمها اجبارهای خود را بشناسند. کسی که آنها را نشناسد، اسیرِ آنهاست. بنابراین کمقدرتی یعنی اینکه آدم بر هر چهار اجبار با هم فقط امکانهای اندکی برای مهار داشته باشد. کسی که اجبارهای خود را بشناسد، میتواند جهتی را تعیین کند که در آن امکانهای مهارش را گسترش میدهد. پس بصیرت به اجبارها به معنای تسلیم شدن به یک ضرورت نیست و هیچ وضعِ نهاییای را هم وعده نمیدهد. شرطِ آن است که آدم جهتی را آگاهانه برگزیند و پیوسته بر آن پایدار بماند.
در جستاری پیشین با عنوانِ «پیامدهای ناخواستهٔ یک جنگِ خواسته» پیامدهای این جنگ برای ایران و منطقه بررسی شد. جستارِ حاضر به آن پیوند میخورد، اما پرسشِ دیگری دارد. میپرسد چرا آدمها و دولتها به چنین جنگی کشیده میشوند، با آنکه هزینههایش از پیش پیدا بود. پاسخ را در لایهای از اجبارها میجوید که در گزارشهای روزانه کمتر دیده میشود، چون پیش از رویدادها قرار دارد: در مناسباتِ عزتِ نفس.
۲. مناسباتِ عزتِ نفس و اجزای سازندهٔ آن
مناسباتِ عزتِ نفس چیست؟
آدمها همیشه برای خود و برای دیگران ارزشی دارند، هم در مقامِ فرد و هم در مقامِ گروه. این ارزش داراییای نیست که آدم بهتنهایی صاحبش باشد. در مناسباتی شکل میگیرد که آدمها از بدوِ تولد در آنها به هم نیازمندند. بسته به این است که دیگران آنها را چگونه میبینند، و بسته به اینکه گروههایی که خود را از آنِ آنها میدانند چه جایگاهی دارند: خانواده، جماعتِ دینی، ملت. اگر گروه تحقیر شود، اعضایش این را تحقیرِ خودشان تجربه میکنند. اگر سربلند شود، خودشان را سربلند حس میکنند. این پیوندها مناسباتِ عزتِ نفساند. جزوِ عاداتِ اجتماعیاند و همچون پیشآمادگی عمل میکنند، پیش از آنکه آدمها آگاهانه تصمیم بگیرند.
رویدادها معنای خود را از همین مناسباتِ عزتِ نفس میگیرند. اگر نتیجهٔ یک جنگ برای طرفهای درگیر در عینِ حال به معنای بالا رفتن یا پایین آمدنِ اجتماعی نبود، آن جنگ برایشان معنایی نداشت. از این رو جنگها همیشه به این هم خدمت میکنند که مناسباتِ عزتِ نفسِ خودی را برپا کنند، نگه دارند، از آنها دفاع کنند یا گسترششان دهند.
این مناسبات از چه تغذیه میکنند؟
مناسباتِ عزتِ نفسِ آدمهایی که در قالبِ دولت سازمان یافتهاند، از اجزای سازندهٔ معینی تغذیه میکنند. این اجزا در عینِ حال منابعِ قدرتاند. یکی از آنها سرزمینِ خودی است. بنا بر منطقِ احساسها، هر بهدستآوردن یا ازدستدادنِ خاک همچون بهدستآوردن یا ازدستدادنِ ارزش تجربه میشود، مثلِ بازیای که در آن یکی فقط همان را میبرد که دیگری میبازد. این بهویژه وقتی صدق میکند که پای یک «سرزمینِ مقدس» در میان باشد و طرفها خود را «قومِ برگزیده» بدانند. دومی توانِ دفاع از خود است، یعنی در اختیار داشتنِ ابزارهای خشونت. اینکه گروهی بتواند از خود دفاع کند یا نه، بُعدی است که گروهها خود را در آن با هم مقایسه میکنند. سومی در اختیار داشتنِ ابزارهای اقتصادی است، یعنی تولید، تجارت، انرژی و پول. چهارمی در اختیار داشتنِ ابزارهای جهتیابی است، یعنی دانش، ایمان و تفسیرِ درست و نادرست. نظمِ هنجاریِ هر گروه هم جزوِ همین است، نظمی که گروه آن را از آنِ خود تعریف میکند، چه اسمش را «دموکراتیک» بگذارد و چه «اسلامی». و پنجمی بزرگیِ بهیادمانده است. این بزرگی در تصویرِ مای یک گروه بازتاب مییابد، در تصوری که گروه از این دارد که «ما» کیستیم و روزگاری چه بودهایم.
این مناسبات کی به خطر میافتند؟
چون این اجزای سازنده منابعِ قدرتاند، در مناسباتِ عزتِ نفس قدرتِ بیشتر یعنی ارزشِ بیشتر. کسی که خاکِ بیشتر، سلاحِ بیشتر، رفاهِ بیشتر و اقتدارِ تفسیرِ بیشتری در دست دارد، خود را باارزشتر حس میکند و دیگران هم او را چنین میبینند. کسی که قدرت از دست میدهد، این را ازدستدادنِ ارزش تجربه میکند. از این رو مناسباتِ عزتِ نفس بیش از همه وقتی به خطر میافتند که توازنهای قدرت میانِ گروهها جابهجا شوند. هر جابهجاییِ اینچنینی برای عدهای بالا رفتن است و برای عدهای دیگر پایین آمدن. کسی که پایین میآید، رنجش و شرم و خشم حس میکند. این احساسها جزوِ اجبارهای طبیعتِ خودِ آدماند. اما اینکه آدمها آنها را چگونه تفسیر کنند و به کدام سو برانند، بسته به خوداجبارهای آنهاست.
از این گذشته، تصویرِ ما معمولاً آهستهتر از پیکربندیهایی که آدمها با هم میسازند دگرگون میشود. گروهی که روزگاری قدرتمند بوده، تا مدتها به تصورِ بزرگیِ خود چسبیده میماند. این نمونهای از واپسماندنِ نسبیِ عاداتِ اجتماعی است. وقتی این واپسماندن کردارِ یک گروه را برخلافِ منافعِ امروزِ خودش هدایت کند، نتیجهٔ واپسماندگیِ نسبیِ عاداتِ اجتماعی آشکار میشود.
تا وقتی رقابتهای قاعدهمندی بر سرِ منابعِ قدرت و حرمت وجود نداشته باشد که در آنها خشونت بهعنوانِ ابزار کنار گذاشته شده باشد، چنین کشمکشهایی بر سرِ مناسباتِ عزتِ نفس با خشونت پیش برده میشوند. هر جا چنین رقابتهایی نباشد، خشونت همچنان اصلی میماند که مناسباتِ میانِ گروهها بر پایهٔ آن تنظیم میشود.
یک درسِ تاریخی: جنگِ فالکلند
جنگی را که تمام شده، میشود با فاصلهٔ بیشتری نگریست تا جنگی را که هنوز ادامه دارد. از همین رو جنگِ فالکلند در ۱۹۸۲ درسآموز است. در ۲ آوریلِ ۱۹۸۲ نیروهای آرژانتین جزایر فالکلند را اشغال کردند، مستعمرهای بریتانیایی در جنوبِ اقیانوسِ اطلس که آرژانتین آن را با نامِ مالویناس از آنِ خود میداند. بر آرژانتین یک خونتای نظامی فرمان میراند. این خونتا هزاران نفر را ناپدید کرده بود و کشور در بحرانِ اقتصادیِ سختی فرو رفته بود. چند روز پیش از پیاده شدنِ نیروها، اعتراضهای بزرگی علیه خونتا برپا شده بود. اشغالِ جزایر حالوهوا را یکشبه دگرگون کرد. همان آدمهایی که علیه خونتا اعتراض کرده بودند، حالا برایش هورا میکشیدند. بازپسگیریِ آن سرزمین موضوعِ غرورِ ملی بود و از این راه موضوعِ مناسباتِ عزتِ نفسِ آرژانتینیها.
برای بریتانیا این جزایر هیچ اهمیتی برای امنیتِ خودش نداشتند. اما این کشور در دهههای پیشتر امپراتوریاش را از دست داده بود. برای یک قدرتِ استعماریِ سابق، ازدستدادنِ یکی از آخرین نمادهای بزرگیاش بهسختی تحملپذیر بود. این کار مناسباتِ عزتِ نفسِ بریتانیاییها را زخمی میکرد: بزرگیِ بهیادماندهشان، غرورِ ملیشان و خوددوستیشان بهعنوانِ «ملتی باشکوه». دولتِ بریتانیا ناوگانی به آن سرِ دنیا فرستاد و جزایر را پس از ده هفته پس گرفت. نزدیک به ۶۵۰ آرژانتینی و ۲۵۵ بریتانیایی جان باختند. نخستوزیرِ بریتانیا پس از پیروزی گفت: «We have ceased to be a nation in retreat»، یعنی «ما دیگر ملتی در حالِ عقبنشینی نیستیم» (مارگارت تاچر، سخنرانی در چلتنهام، ۳ ژوئیهٔ ۱۹۸۲). رأیدهندگان در ژوئنِ ۱۹۸۳ او را برای این کار، که مناسباتِ عزتِ نفسشان را بالا برده بود، دوباره برگزیدند.
جنگِ فالکلند یک پیامدِ ناخواسته را هم نشان میدهد. خونتای آرژانتین جنگ را آغاز کرده بود تا حکومتِ خود را استوار کند. شکست آن را از پا درآورد. در پایانِ ۱۹۸۳ آرژانتین به دموکراسی بازگشت. اما خونتا را نیروهای خارجی سرنگون نکردند. خونتا مشروعیتش را نزدِ مردمِ خودش از دست داد، چون جنگی را باخته بود که خودش آغاز کرده بود. در آغاز، همان جنگ مردم را پشتِ سرِ او متحد کرده بود.
۳. وقتی وابستگی به تحقیر بدل میشود
با این درس در ذهن، میشود جنگِ کنونی را جورِ دیگری خواند. این جنگ با تصمیمهای چند سیاستمدار آغاز نمیشود. با جابهجاییِ توازنهای قدرت در جهان آغاز میشود و با خطری که این جابهجایی برای مناسباتِ عزتِ نفسِ کسانی دارد که رو به افولاند.
از پایانِ جنگِ سرد، آمریکا تنها قدرتِ جهانی بود. تقریباً همهٔ منابعِ قدرت را با هم در دست داشت: نیرومندترین ابزارهای خشونت، دلار بهعنوانِ ارزِ جهانی، برتریِ فنی و اقتدارِ تفسیرِ آنچه باید «ارزشهای غربی» به شمار بیاید. بسیاری از دولتها به آن وابسته بودند. این وابستگی مدتی دراز تحملپذیر بود. قدرتِ برتر برتریاش را پنهان میکرد، به دیگران جا میداد و به قاعدههایی استناد میکرد که قرار بود برای همه معتبر باشند.
در این میان چین به بزرگترین کشورِ صنعتی و صادرکنندهٔ جهان بدل شده است. توازنهای قدرت به زیانِ آمریکا جابهجا میشوند. آمریکا از این راه منابعی از قدرت را از دست میدهد که در مناسباتِ عزتِ نفسش در عینِ حال اجزای سازندهٔ عزتِ نفساند: برتریِ صنعتی، پیشتازیِ فنیِ بیرقیب و بزرگیِ بهیادمانده بهعنوانِ تنها قدرتِ جهانی. در مناسباتِ عزتِ نفس، قدرتِ کمتر همچون ارزشِ کمتر تجربه میشود. شعارِ «Make America Great Again»، یعنی «آمریکا را دوباره بزرگ کنیم»، بیانِ همین مناسباتِ عزتِ نفسِ در خطر است. به بزرگیای استناد میکند که دیگر به آن شکل وجود ندارد، و بازگرداندنش را وعده میدهد.
بخشِ بزرگی از سیاستِ آمریکا به این افول نه با سازگاری، بلکه با به رخ کشیدنِ قدرتِ باقیمانده پاسخ میدهد. وابستگیهای دیگران به ابزارِ فشار بدل میشوند. هر کس با کشوری دادوستد کند که آمریکا میخواهد مجازاتش کند، خودش مجازات میشود. قاضیانِ دیوانِ کیفریِ بینالمللی تحریم شدند، چون این دیوان دربارهٔ آمریکاییها و دربارهٔ نخستوزیرِ اسرائیل تحقیق میکند. در کاخِ سفید، جلوی دوربینها، به رئیسجمهورِ اوکراین سرکوفت زدند که به اندازهٔ کافی تشکر نکرده است. از مناسباتِ عزتِ نفسِ خودی به بهای دیگران دفاع میشود. آنچه آمریکا همچون دگراجبار بر دیگران تحمیل میکند، آنها همچون تحقیر، و در نتیجه همچون زخمی بر مناسباتِ عزتِ نفسِ خود، تجربه میکنند.
در چنین وضعی وابستگی به تحقیر بدل میشود. کسی که وابسته است و تحقیر میشود، نمیتواند بهآسانی خود را رها کند، اما رنجش در دلش انباشته میشود.
این در خاورمیانه از هر جا تندتر دیده میشود. کشورهای عربیِ خلیجِ فارس دهههاست امنیتِ خود را به آمریکا گره زدهاند. پایگاههای آمریکایی را میزبانی میکنند و سلاحِ آمریکایی میخرند. توانِ دفاع از خودشان، که یکی از اجزای سازندهٔ عزتِ نفس است، تا حدِ زیادی قرضی است. در سپتامبرِ ۲۰۲۵ اسرائیل در دوحه به نمایندگانِ حماس حمله کرد. دوحه پایتختِ کشوری است که بزرگترین پایگاهِ آمریکا در منطقه را میزبانی میکند. پس از بسته شدنِ تنگهٔ هرمز، قطر ناچار شد صادراتِ گازِ مایعِ خود را متوقف کند. در مارسِ ۲۰۲۶ ایران افزون بر این به تأسیساتِ گازیِ راسلفان حمله کرد. کشورهای دیگرِ خلیجِ فارس هم آماجِ ضدحملههای ایران شدند. محافظتی که بهایش را پرداخته بودند، از آنها محافظت نکرد. پیش از جنگ هم کسی نظرشان را نپرسید. به این ترتیب وابستگیشان را همچون درماندگیای تجربه میکنند که مناسباتِ عزتِ نفسشان را زخمی میکند.
تحقیرِ دیگری هم در کار است که از دولتها فراتر میرود. بسیاری از مردمِ جهانِ عرب و جهانِ اسلام جنگِ غزه را تحقیرِ گروهی تجربه میکنند که خود را با آن یکی میدانند. آن را دلیلی میبینند بر اینکه قاعدههایی که غرب به آنها استناد میکند، دربارهٔ آنها صدق نمیکند. این رنجشِ انباشته در مناسباتِ عزتِ نفسشان زمینهای است که «جمهوری اسلامی» توجیههایش را از آن برمیگیرد. خود را صدای تحقیرشدگان جلوه میدهد، با آنکه خودش مردمِ خود را تحقیر میکند.
در اروپا هم رویگردانی از آمریکا بیشتر میشود، چون آنجا هم وابستگی هر چه بیشتر همچون تحقیر تجربه میشود. این جنگ این رویگردانی را شتاب داده است. نظرِ اروپا را نپرسیدند، اما هزینهها را اروپا میپردازد، از بهای انرژی گرفته تا تسلیحات.
۴. سه رشته از مناسباتِ عزتِ نفسِ در خطر
جنگ علیه ایران در دلِ همین وضعِ جهانی جا دارد. در این جنگ سه رشته از مناسباتِ عزتِ نفسِ در خطر با هم برخورد میکنند. هر کدام بهتنهایی چیزِ زیادی را توضیح نمیدهد. با هم، چیزهای زیادی را توضیح میدهند.
رشتهٔ اول مناسباتِ عزتِ نفسِ یک قدرتِ جهانی است که میبیند برتریاش رنگ میبازد. در برابرِ چین نمیتواند توانِ دفاعیاش را ثابت کند، بی آنکه خطرِ جنگی میانِ قدرتهای اتمی را به جان بخرد. جنگ با حریفی ضعیفتر، که دههها نمادِ ایستادگی در برابرِ آمریکا شمرده شده، وعده میدهد که این اثبات را با هزینهٔ کمتری فراهم کند. قرار است نشان دهد که هنوز میشود تعیین کرد در جهان چه میگذرد. اینکه همین جنگ رأیدهندگانِ خودی را علیه دولت برانگیخته، نشان میدهد چنین وعدهای تا کجا میتواند از واقعیت دور بیفتد.
رشتهٔ دوم مناسباتِ عزتِ نفسِ اسرائیل است. در ۷ اکتبرِ ۲۰۲۳ حماس حدودِ ۱۲۰۰ نفر را در اسرائیل کشت و نزدیک به ۲۵۰ نفر را ربود. با این کار توانِ دفاعیای لرزید که تصویرِ مای این دولت از زمانِ تأسیس بر آن استوار بوده است: اینکه یهودیان در اسرائیل دیگر هرگز بیدفاع نخواهند بود. آدمهایی که مناسباتِ عزتِ نفسشان در توانِ دفاعیشان اینچنین زخم خورده، به بازسازیِ آن از راهِ برتری روی میآورند. برتریِ نظامی بر همهٔ همسایگان برای اسرائیل هم منبعِ قدرت است و هم یکی از اجزای سازندهٔ عزتِ نفس. ایرانی که بتواند به اسرائیل موشک شلیک کند و به بمبِ اتمی نزدیک شود، هر دو را زیرِ سؤال میبرد.
رشتهٔ سوم مناسباتِ عزتِ نفسِ «جمهوری اسلامی» است. این حکومت از ۱۳۵۷ فرمانرواییاش را همچون پاسخی به تحقیرها توجیه میکند: کودتای ۱۳۳۲، سلطهٔ قدرتهای بیگانه و تحقیرِ مسلمانان. «استقلال» یکی از شعارهای آن است. برنامهٔ موشکی و اتمیاش مدتهاست چیزی بیش از یک طرحِ فنی است. به نمادِ توانِ دفاعیاش بدل شده، یعنی به منبعی از قدرت که مناسباتِ عزتِ نفسش به آن بسته است. از همین رو به آن چسبیده است، حتی اگر مردم را گرفتارِ تحریم و جنگ کند. نظمِ هنجاریاش را «اسلامی» تعریف میکند و از آن همچون امرِ خودی در برابرِ بیگانه دفاع میکند. هر چه توجیهِ دینیاش نزدِ مردم بیشتر رنگ میبازد، بیشتر به ناسیونالیسمی متوسل میشود که ایران را تحقیرشدهٔ قدرتهای بیگانه نشان میدهد. با این همه، خودش هر روز مردمِ خود را تحقیر میکند، با حجابِ اجباری، زندان و اعدام.
این سه رشته از مناسباتِ عزتِ نفسِ در خطر در هم گره میخورند. هر تحقیری که یک طرف بر دیگری روا میدارد، تصویرِ مای طرفِ مقابل را تأیید میکند و انتقام میطلبد. به این ترتیب طرفها پلهپله تنش را بالا میبرند. هیچکدام نمیتواند عقب بنشیند، بی آنکه مناسباتِ عزتِ نفسش در چشمِ خودش آسیب ببیند. اما هزینهٔ این تشدیدِ متقابل را کسانی نمیپردازند که آن را پیش میبرند. آن را مردمی میپردازند که بمباران میشوند، کارشان را از دست میدهند و زیرِ بارِ گرانی رنج میبرند.
۵. جنگ چگونه توجیه میشود
هیچ جنگی را با مناسباتِ عزتِ نفسِ در خطر توجیه نمیکنند. جنگ را با خطرها، حقها و ارزشها توجیه میکنند. برای آمریکا و اسرائیل، این خطرِ بمبِ اتمیِ ایران بود. بخشی از اپوزیسیونِ ایران از «مداخلهٔ بشردوستانه» سخن گفت و رضا پهلوی از حملههای ۹ اسفندِ ۱۴۰۴ (۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶) استقبال کرد. اعضای دولتِ آمریکا از دفاع از تمدنِ غربی حرف میزنند. در سوی دیگر، «جمهوری اسلامی» سیاستِ خود را همچون مقاومت در برابرِ امپریالیسم توجیه میکند و کشتهها را شهید میخواند. همهٔ طرفها خود را واحدهایی دفاعی جلوه میدهند.
حقوقِ بینالملل چه چیزی را روا میداند؟
اینکه این توجیهها با واقعیت میخوانند یا نه، با معیاری سنجیدنی است که همهٔ دولتهای درگیر خودشان پذیرفتهاند: حقوقِ بینالملل. آنچه انتخابات، پارلمانها و دادگاهها قرار است درونِ دولتها انجام دهند، حقوقِ بینالملل قرار است میانِ دولتها انجام دهد. قرار است کشمکشها بر سرِ قدرت و مناسباتِ عزتِ نفس را از خشونت جدا کند. منشورِ سازمانِ ملل در بندِ ۴ از مادهٔ ۲ توسل به زور را بهعنوانِ ابزارِ سیاست میانِ دولتها ممنوع میکند. اختلافها را به راههای مسالمتآمیز حواله میدهد. تنها استثناها دفاع از خود در برابرِ حملهٔ مسلحانه بنا بر مادهٔ ۵۱ و اقدامهایی است که شورای امنیت بنا بر فصلِ هفتم تصویب میکند. حمله به خاطرِ بمبی که هنوز وجود ندارد، دفاع از خود نیست. حقوقِ بینالملل «مداخلهٔ بشردوستانه» بی تصویبِ شورای امنیت را به رسمیت نمیشناسد.
چه کسی از خود دفاع میکند؟
همهٔ طرفهای این جنگ این قاعدهها را بارها زیرِ پا گذاشتهاند. هیچیک، آنطور که ادعا میکند، فقط برای دفاع عمل نمیکند. هر کدام در آرمانِ مای خود، یعنی در تصوری که از آنچه باید باشد دارد، ادعایی را با خود حمل میکند که از مرزهای خودش فراتر میرود.
آمریکا و اسرائیل بی تصویبِ شورای امنیت به ایران حمله کردند. در این کار به خطری استناد کردند که هنوز وجود نداشت. دولتِ آمریکا در سپتامبرِ ۲۰۲۵ به وزارتِ دفاعِ خود نامِ دومِ «وزارتِ جنگ» را داد. با این کار آشکارا گفت که قدرتِ نظامی را دیگر فقط وسیلهٔ حفاظت نمیداند، بلکه ابزاری برای تحمیلِ بزرگیِ خود میداند. در اسرائیل نیروهای ملیگرای مذهبی در تعیینِ سیاستِ دولت سهم دارند. این نیروها به وعدهٔ کتابِ مقدس دربارهٔ سرزمینی برای یک قومِ برگزیده استناد میکنند. از آن، ادعایی حقوقی بر سراسرِ کرانهٔ باختری بیرون میکشند، و برخی از آنها از این هم فراتر میروند. خودِ نخستوزیر در اوتِ ۲۰۲۵ گفت که خود را به چشماندازِ «اسرائیلِ بزرگ» دلبسته میداند. برای این نیروها هر جنگی فرصتی هم هست برای گسترشِ قدرتِ منطقهایِ اسرائیل و قرار دادنِ دیگران در برابرِ عملِ انجامشده.
در برابرِ آمریکا و اسرائیل حکومتی ایستاده که آن هم ادعایش را فراتر از مرزهای خود میبرد. «جمهوری اسلامی» دههها در کشورهای دیگر شبهنظامیان را مسلح کرده است، در لبنان، عراق، یمن و غزه. حقِ موجودیتِ اسرائیل را انکار میکند. رهبرش علی خامنهای در ۲۰۱۵ اعلام کرد که تا بیستوپنج سالِ آینده چیزی به نامِ رژیمِ صهیونیستی وجود نخواهد داشت، و در ۲۰۱۸ اسرائیل را «غدهٔ سرطانی»ای خواند که باید ریشهکن شود. این حکومت با ضدحملههایش کشورهایی را هم زد که به آن حمله نکرده بودند، مانندِ قطر. این حکومت هم خود را صرفاً دولتی در میانِ دولتها نمیداند. قانونِ اساسیاش آن را به وحدتِ امتِ اسلامی فراتر از همهٔ مرزها و به پشتیبانی از مبارزهٔ مستضعفان در برابرِ مستکبران در سراسرِ جهان متعهد میکند. پشتِ این، تقسیمِ سنتیِ جهان به «دارالاسلام» و «دارالحرب» ایستاده است. در این نگاهِ سنتی، جهانِ بیرون از قلمروِ حکومتِ خودی شریک نیست، بلکه میدانِ نبردی است که به نامِ دفاع پیش برده میشود و هدفش برپایی یک امپراتوریِ اسلامی است.
به این ترتیب سه آرمانِ ما با هم برخورد میکنند که هر کدام خود را دفاع جلوه میدهد و در عینِ حال سودای گسترش دارد. هر طرف نقضِ حقوقِ بینالملل از سوی خود را با نقضِ آن از سوی طرفِ دیگر توجیه میکند. به این ترتیب قاعده برای همه اعتبارش را از دست میدهد و خشونت دوباره بهعنوانِ اصلِ تنظیمکننده جای آن را میگیرد. این توجیهها یک وجهِ مشترک دارند. مناسباتِ عزتِ نفسِ خودی را حق جلوه میدهند و مناسباتِ دیگران را زیادهخواهی. رابطهای را که همه در آن سهم دارند، به داستانی بدل میکنند که در آن فقط دیگری مقصر است. درست از همینجا پیداست که این توجیهها کمتر به کارِ محک زدنِ واقعیت میآیند تا به کارِ دفاع از مناسباتِ عزتِ نفسِ خودی.
۶. آنچه هیچکس نمیخواست
کسی که جنگی را با هدفِ دفاع از مناسباتِ عزتِ نفسِ خود آغاز میکند، بهآسانی اجبارهایی را نمیبیند که در مهارِ او نیستند. پیامدهای ناخواستهٔ این جنگ در جستارِ پیشین به تفصیل آمده است. برخی از آنها از آن زمان روشنتر شدهاند. نشان میدهند چهار اجبار چگونه بر خودِ بازیگران اثر میگذارند.
اجبارهای طبیعتِ بیرونی نیرومندتر از آن از آب درآمدند که مهاجمان انتظار داشتند. ایران کنارِ تنگهٔ هرمز است که بخشِ بزرگی از نفت و گازِ مایعِ جهان از آن میگذرد. ایران در روزِ نخستِ حملهها تنگه را بسته اعلام کرد و کشتیرانی تا حدِ زیادی از کار افتاد. صادراتِ گازِ مایعِ قطر هم قطع شد. اروپا، که تازه خود را از گازِ روسیه رها کرده بود، از این راه به گازِ آمریکا وابستهتر شد. آمریکا برای پایین آوردنِ قیمتها در مارسِ ۲۰۲۶ تحریمهای نفتِ روسیه را سبک کرد. جنگی که قرار بود توانِ دفاعیِ خودی را ثابت کند، یکی از مهمترین رقیبان را نیرومندتر کرد.
اجبارهای طبیعتِ خودِ آدم بیش از همه مردمِ ایران را میزنند. آنها به آب و نان و برق و گرما نیاز دارند، و جنگ درست تأسیساتی را ویران میکند که اینها را به دستشان میرساند.
دگراجبارها به خودِ دولتها بازگشتهاند. رأیدهندگانِ آمریکا دولت را مجازات کردند، از جمله به خاطرِ جنگ و گرانیای که با خود آورد. در اسرائیل هم جنگ برای نخستوزیر اکثریت نیاورد. و سرانجام خوداجبارها طرفهای درگیر را در مسیرشان نگه میدارند. هیچ طرفی نمیتواند عقب بنشیند، بی آنکه مناسباتِ عزتِ نفسش در چشمِ خودش آسیب ببیند.
برای خودِ ایران مهمترین پیامدِ ناخواسته تحقیری دوگانه است که مناسباتِ عزتِ نفسِ مردم را همزمان از دو سو زخمی میکند. مردم از سوی حکومتِ خودی سرکوب میشوند و از سوی بمبهای بیگانه آماج قرار میگیرند. از این وضع دو چیز ممکن است برآید. حکومت میتواند از جنگ بهره بگیرد تا هر انتقادی را خیانت بنامد و مردم را پشتِ سرِ خود گرد آورد، همانطور که خونتای آرژانتین در آغازِ جنگِ فالکلند کرد. یا، مانندِ همان خونتا در پایانِ کار، مشروعیتش را از دست بدهد، چون نه میتواند از مردم حفاظت کند و نه زندگیشان را تأمین کند. اینکه کدامیک از این دو راه پیش برود، در واشنگتن یا اورشلیم تعیین نمیشود. در ایران تعیین میشود، و بسته به این هم هست که اپوزیسیون چه میکند.
۷. هوراکشانِ بمباران (Jubelperser)
بخشی از ایرانیانِ خارج از کشور و برخی در داخل، این جنگ را جشنِ رهایی گرفتند. میشود این را نظری سیاسی دانست که آدم یا با آن موافق است یا مخالف. اما میشود این را هم پرسید که این نظر چگونه پدید میآید. آنگاه روشن میشود که این نظر هم از مناسباتِ عزتِ نفس برمیخیزد.
بسیاری از این آدمها زیرِ «جمهوری اسلامی» رنج کشیدهاند، تحتِ پیگرد بودهاند یا عزیزانی را از دست دادهاند. بسیاری با انقلابِ ۱۳۵۷ سقوطی اجتماعی را از سر گذراندهاند: از دست دادنِ جایگاه، دارایی یا میهن. به این ترتیب منابعی از قدرت را از دست دادند که در مناسباتِ عزتِ نفسشان در عینِ حال اجزای سازندهٔ عزتِ نفس بودند. دههها تجربه کردهاند که در برابرِ این حکومت کاری از دستشان برنمیآید. کمقدرتیِ آنها فقط به رابطهشان با حکومت محدود نمیشود. بر اجبارهای طبیعتِ خود، بر ترس و خشم و حسرتشان، تنها امکانهای اندکی برای مهار دارند. در برابرِ دگراجبارهای حکومت بیدفاعاند. و زیرِ بارِ خوداجبارهاییاند که از روزگارِ دیگری با خود آوردهاند. این درماندگی مناسباتِ عزتِ نفسشان را تهدید میکند و تحملش دشوار است.
کسی که دیگر تابِ آن را نمیآورد، دنبالِ نیرومندی میگردد که به جای او عمل کند. خود را با کسی یکی میداند که ضربه میزند و قدرتِ او را قدرتِ خود حس میکند. اگر در مناسباتِ عزتِ نفس قدرتِ بیشتر یعنی ارزشِ بیشتر، آنگاه قدرتِ قرضیِ کسی نیرومندتر گویی مناسباتِ عزتِ نفسِ خودِ آدم را بازمیسازد. آنوقت بمبهایی که بر کشورِ خودِ آدم فرود میآیند، نه ویرانی، بلکه انتقام از حکومتِ منفور به نظر میرسند.
در این میان این آدمها با تصویرِ مای خودشان به تناقض میافتند. بسیاری از آنها خود را میهندوستانِ ایرانی میدانند و به بزرگیِ ایران استناد میکنند. در همان حال از ویرانیِ شهرها و بنیادهای زندگیِ ایران به دستِ قدرتهای بیگانه استقبال میکنند. این تناقض وقتی فهمیدنی میشود که آن را بیانِ مناسباتِ عزتِ نفسِ در خطرِ آنها ببینیم. این مناسبات به ایرانی بستهاند که این آدمها آن را در بزرگیِ بهیادماندهٔ گذشته و در آیندهای آرزوشده میجویند، نه به مردمی که امروز در آنجا زندگی میکنند. اینجا نتیجهٔ واپسماندگیِ نسبیِ عاداتِ اجتماعی آشکار میشود. تصویرِ مایی از روزگارِ گذشته کردارشان را برخلافِ منافعِ امروزِ خودشان و برخلافِ منافعِ حیاتیِ مردمی هدایت میکند که ادعا میکنند سخنگویشاناند. و این مناسباتِ عزتِ نفس به امیدِ ناجیای بستهاند که از بیرون بیاید یا با کمکِ بیگانه بازگردد. این امید، جستوجوی پدری نیرومند است که به نیابت از ناتوانان عمل کند.
درسِ جنگِ فالکلند با این امید نمیخواند. دیکتاتوریِ آرژانتین با بمبهای بیگانه سرنگون نشد. جنگ در آغاز مردم را پشتِ سرِ آن متحد کرد. این دیکتاتوری فروریخت، چون در برابرِ مردمِ خود شکست خورده بود و چون همین مردم آماده بودند میراثِ دیکتاتوری را خودشان پشتِ سر بگذارند.
۸. اینها برای اپوزیسیونِ دموکراتیک چه معنایی دارد
از این بررسی برنامهای آماده بیرون نمیآید. اما چارچوبی برای جهتیابی به دست میدهد که از امید بستن به نتیجهٔ انتخاباتِ بعدی با واقعیت سازگارتر است. اگر کمقدرتی یعنی امکانهای اندک برای مهارِ چهار اجبار، پس وظیفهٔ اپوزیسیون گسترشِ همین امکانهای مهار است. از اینجا شش جهت به دست میآید که از هم جدا نیستند.
نخست، اپوزیسیونِ دموکراتیک وضعِ خود را با نتیجهٔ انتخابات در واشنگتن یا اورشلیم نمیسنجد. این نتیجهها دگراجبارهایی را تغییر میدهند که اپوزیسیون زیرِ آنها عمل میکند. اما دربارهٔ آیندهٔ ایران تصمیم نمیگیرند. تعیینکننده این است که توازنهای قدرت در خودِ ایران چگونه جابهجا میشوند: میانِ حکومت و مردم، میانِ مردان و زنان، میانِ مرکز و منطقهها. راهبردِ اپوزیسیون باید با این سنجیده شود که آیا این توازنهای قدرت را به سودِ کمقدرتترها جابهجا میکند یا نه.
دوم، اپوزیسیون از مناسباتِ عزتِ نفسِ همهٔ طرفهای جنگ فاصله میگیرد. نه غرورِ یک قدرتِ جهانی را از آنِ خود میکند، نه نیازِ اسرائیل به امنیت را و نه غرورِ مقاومتِ «جمهوری اسلامی» را. مناسباتِ عزتِ نفسِ خودش را هم میسنجد، چون اعضای خودش هم تحقیر شدهاند و رنجشهایی در دل دارند. از همین فاصله است که خواستارِ آتشبس میشود. جنگ علیه ایران را رد میکند، بی آنکه از حکومت دفاع کند، و حکومت را رد میکند، بی آنکه از جنگ استقبال کند.
سوم، اپوزیسیون برای آن کار میکند که کشمکشها بر سرِ مناسباتِ عزتِ نفس دیگر ناچار نباشند با خشونت پیش بروند. درونِ دولتها، انتخابات، پارلمانها، دادگاههای مستقل و حوزهٔ عمومیِ آزاد رقابتهایی قاعدهمند بر سرِ منابعِ قدرت و حرمتاند. به گروهها امکان میدهند بالا بروند و پایین بیایند، بی آنکه یکدیگر را بکشند. میانِ دولتها، این وظیفه بر دوشِ حقوقِ بینالملل است، و همهٔ طرفهای این جنگ آن را زیرِ پا گذاشتهاند.
این نقضها در بیرون را نمیشود از مناسباتِ درونِ دولتها جدا کرد. مناسباتِ دروندولتی و میاندولتی به هم وابستهاند، اما نه همهجا به یک شکل. حکومتی مانندِ «جمهوری اسلامی» در کشورِ خود هیچ رقابتِ بیخشونتی بر سرِ منابعِ قدرت و حرمت را برنمیتابد. نمیتواند مشروعیتش را از رضایتِ مردم به دست آورد. از همین رو مشروعیتش را در نبرد با دشمنانِ بیرونی میجوید.
در آمریکا و اسرائیل، برعکس، رقابتهای قاعدهمند بر سرِ منابعِ قدرت و حرمت وجود دارد. اما این رقابتها هم خودبهخود از خشونت در بیرون جلوگیری نمیکنند. چون در این رقابتها دولتها برای دفاع از مناسباتِ عزتِ نفسِ رأیدهندگانشان یا بالا بردنِ آن هم پاداش میگیرند. دوباره برگزیده شدنِ نخستوزیرِ بریتانیا پس از جنگِ فالکلند همین را نشان میدهد. پس دولتی که در رقابتِ درونی زیرِ فشار قرار بگیرد، میتواند از جنگی در بیرون سود ببرد. رئیسجمهوری که رأیدهندگانش را با وعدهٔ بزرگیِ تازه به دست آورده، باید بزرگی به نمایش بگذارد. علیه نخستوزیرِ اسرائیل سالهاست پروندهای کیفری به اتهامِ فساد جریان دارد. او برای ماندن در قدرت به ائتلافی نیاز دارد که به حزبهای ملیگرای مذهبی وابسته است. افزون بر این، مرزی هست که همهٔ دولتها آن را میشناسند. رقابتهای قاعدهمند فقط دربارهٔ کسانی صدق میکنند که در مقامِ شهروند به آن تعلق دارند. کسی که بیرون ایستاده، در آنها به حساب نمیآید. فلسطینیانِ کرانهٔ باختریِ اشغالی زیرِ کنترلِ اسرائیل زندگی میکنند، بی آنکه در انتخاباتِ اسرائیل شرکت داشته باشند. و مردمی در ایران که بمبهای آمریکایی بر سرشان فرود میآید، در انتخاباتِ آمریکا رأیی ندارند. همذاتپنداریِ رأیدهندگان، و به همراهِ آن مناسباتِ عزتِ نفسشان، از مرزهای گروهِ خودشان فراتر نمیرود. تا وقتی چنین است، یک دموکراسی میتواند در درون کمابیش قاعدهمند و در بیرون خشونتآمیز باشد.
برعکس، هر خشونتی از بیرون خشونت در درون را نیرومندتر میکند. این در ایران از همهجا روشنتر دیده میشود. کشوری که مورد حمله قرار میگیرد، صفوفش را فشرده میکند. حکومت هر انتقادی را خیانت مینامد. نیروهایی که خواهانِ رقابتهای قاعدهمند در دروناند، ضعیف میشوند. اما در دموکراسیها هم جنگ فضای انتقاد را تنگ میکند. کسی که علیه جنگ سخن بگوید، بهآسانی در مظانِ خدمت به دشمن قرار میگیرد.
از این وابستگیِ متقابل، تعهدی دوگانه بیرون میآید. کسی که خواهانِ دموکراتیک شدنِ ایران است، نمیتواند نقضِ حقوقِ بینالملل را بپذیرد، حتی وقتی این نقض علیه حکومتِ منفور باشد. و کسی که خواهانِ صلح میانِ دولتهاست، نمیتواند از کنارِ استبدادِ درونی بگذرد. از همین رو، اپوزیسیونی که این را میخواهد، همهٔ طرفهای جنگ را با یک معیار میسنجد: در درون با حقوقِ بشر و در بیرون با منشورِ سازمانِ ملل. و همین قاعدهها را از هماکنون در رفتارِ اعضایش با یکدیگر تمرین میکند.
چهارم، اپوزیسیون به منابعِ قدرتِ خودِ جامعه تکیه میکند، نه به یک ناجی. آزادی را نمیشود از بیرون آورد، چون قدرتِ بیگانه برای مردم هیچ امکانِ مهاری از آنِ خودشان پدید نمیآورد. منابعِ قدرتِ خودی آنجا شکل میگیرند که آدمها خودشان را سازمان میدهند: در سندیکاها، انجمنهای صنفی، جنبشهای اجتماعی مانندِ جنبشِ زنان، جنبشِ دانشجویی و جنبشِ دانشآموزی، و در محلهها. آنجا کارشان، دانششان و توانشان برای عملِ مشترک را در اختیار دارند. اپوزیسیون این نیروها را تقویت میکند، به جای آنکه آنها را به پیروی از یک رهبر متعهد کند. برای این اپوزیسیون، سیاست برپایی و مدیریتِ دموکراتیکِ شرایطِ عامِ بازتولیدِ دروندولتی و میاندولتیِ جامعه است. بهویژه در جنگ، این یعنی آنکه مردم آب، نان، برق، کار و امنیت داشته باشند. اپوزیسیونی که این را کارِ خود کند، امکانهای مهارِ مردم بر اجبارهای طبیعتِ بیرونی و طبیعتِ خودشان را گسترش میدهد. و اعتمادی به دست میآورد که هیچ قدرتِ بیگانهای نمیتواند برایش فراهم کند.
پنجم، اپوزیسیون به مناسباتِ عزتِ نفسِ در خطرِ ایرانیان اجزای سازندهٔ دیگری برای عزتِ نفس پیشنهاد میکند جز سرزمین، سلاح و بزرگیِ گذشته. کسی که تحقیر شده، به بازشناخته شدن نیاز دارد. این بازشناسی نمیتواند از تحقیرِ دیگران بیاید. میتواند از افتخار به جامعهای بیاید که خودش بر خودش حکومت میکند و شهروندانش یکدیگر را برابر میشمارند، فارغ از تبار، زبان، دین و جنسیت. چنین میهندوستیِ قانوناساسیمحوری دایرهٔ کسانی را که آدمها خود را با آنها یکی میدانند گستردهتر میکند، و همراهِ آن مناسباتِ عزتِ نفسشان را. خوداجبارها را هم دگرگون میکند. به جای آرمانِ مایی که بر بزرگی به بهای دیگران استوار است، آرمانِ مایِ جماعتی مینشیند که مناسباتِ عزتِ نفسش از کرامتِ اعضایش تغذیه میکند. جنبشِ «زن، زندگی، آزادی» نشان داده که چنین غروری در ایران ممکن است.
ششم، اپوزیسیون خودش همان نگاهِ علمیای را میپروراند که این جستار بهطورِ نمونهوار آزموده است. این به آن معنا نیست که هر فعالِ اپوزیسیون باید جامعهشناس شود. به این معناست که پرسشهایی مانندِ اینکه چه کسی انتخاباتِ بعدی را میبرد، نباید تنها پرسشها بمانند. پرسشهایی هم باید به آنها افزوده شوند که پیش از رویدادها قرار دارند. وضعیت از کدام فرایندهای تکوینِ اجتماعی و روانی برآمده است؟ کدام مناسباتِ عزتِ نفسِ در خطر طرفهای درگیر را به حرکت درمیآورند، از جمله خودِ ما را؟ کنشهای طرفهای جنگ چه پیامدهای ناخواستهای دارند و چه شرایطی برای عملِ اپوزیسیون پدید میآورند؟ کسی که این پرسشها را طرح کند، کمتر بازیچهٔ رویدادها میشود و بهتر میتواند عمل کند، به جای آنکه فقط واکنش نشان دهد.
این شش جهت رویهم به وضعِ نهاییای نمیرسند که آدم به آن برسد و سپس صاحبش شود. به جهتی میرسند که در آن امکانهای مهارِ آدمها بر اجبارهای زندگیشان گسترش مییابد. سیاستی که بر بصیرت به این اجبارها بنا شده، نمیتواند وعده دهد که جنگ فردا تمام میشود یا حکومت پسفردا فرو میریزد. اما میتواند جلوی آن را بگیرد که اپوزیسیون به امیدهایی دل ببندد که واقعیت آنها را بر باد خواهد داد. و میتواند به آن کمک کند که پیوسته بر جهتِ خود پایدار بماند، حتی وقتی تیترهای خبری عوض میشوند.
واژهنامه
آرمانِ ما و تصویرِ ما. تصویرِ ما (Wir-Bild) تصوری است که یک گروه از این دارد که کیست و روزگاری چه بوده است. آرمانِ ما (Wir-Ideal) تصوری است از اینکه گروه چه باید باشد. هر دو بخشی از مناسباتِ عزتِ نفسِ گروهاند و همچون پیوستاری بهیادمانده از دگرگونی، معمولاً آهستهتر از وضعِ گروه دگرگون میشوند.
اجزای سازندهٔ عزتِ نفس. اجزای سازندهٔ عزتِ نفس (Ingredienzien des Selbstwertes) سرچشمههاییاند که مناسباتِ عزتِ نفسِ آدمها، در مقامِ فرد و گروه، از آنها تغذیه میکند. برای آدمهایی که در قالبِ دولت سازمان یافتهاند، سرزمینِ خودی، توانِ دفاع از خود، نیرومندیِ اقتصادی، ارزشهایی که از آنِ خود تعریف میشوند و بزرگیِ بهیادمانده از آن جملهاند. این اجزا در عینِ حال منابعِ قدرتاند.
بصیرت به اجبارها. بصیرت به اجبارها شناختنِ شرایطی است که آدمها زیرِ آنها زندگی و عمل میکنند. به معنای تسلیم به یک ضرورت نیست و هیچ وضعِ نهاییای را وعده نمیدهد. پیششرطِ آن است که امکانهای مهار بر این اجبارها گسترش یابد و جهتی برای تحول آگاهانه برگزیده شود.
پیامدهای ناخواسته. پیامدهای ناخواسته اثرهای عملاند که هیچیک از بازیگران نمیخواست. از پویاییِ همکنشیِ آدمهای بسیار در وابستگیهای متقابلشان پدید میآیند.
پیکربندیها. پیکربندیها شبکههای نیازمندیها و وابستگیهای متقابلیاند که آدمها با هم میسازند. آدمها با شناخت و احساسِ خود بخشی از پیکربندیهاییاند که با هم میسازند.
تکوینِ اجتماعی. تکوینِ اجتماعی (Soziogenese) پویاییِ پیکربندیهایی است که آدمها با هم میسازند. با تکوینِ روانی بهطورِ متقابل پیوسته است.
تکوینِ روانی. تکوینِ روانی (Psychogenese) شکلگیریِ عاداتِ اجتماعیای است که آدمها با آن در پیکربندیهایی که با هم میسازند ادراک میکنند، احساس میکنند و عمل میکنند. با تکوینِ اجتماعی بهطورِ متقابل پیوسته است.
توازنهای قدرت. توازنهای قدرت مناسباتِ همواره دگرگونشوندهٔ وابستگیهای متقابلِ آدمها در مقامِ فرد و گروهاند. قدرت دارایی نیست، بلکه ویژگیِ مناسبات است.
چهار اجبار. چهار اجبار شرایطیاند که آدمها زیرِ آنها زندگی میکنند. اجبارهای طبیعتِ بیرونی برای نمونه موقعیتِ جغرافیایی، منابعِ زیرزمینی، آب و راههای دریاییِ یک کشورند. اجبارهای طبیعتِ خودِ آدم نیاز به آب و غذا و گرما و احساسهایی مانندِ ترس و شرم و خشماند. دگراجبارها اجبارهاییاند که آدمها بر خود و بر یکدیگر اعمال میکنند. خوداجبارها دگراجبارهای درونیشدهاند. اینها در آدمها بهعنوانِ بخشی از عاداتِ اجتماعیشان عمل میکنند.
درگیریِ عاطفی. درگیریِ عاطفی (Engagement) گرفتار بودن در تصویرهای ترس و آرزوی خود است که آدم جهان را از پشتِ آنها میبیند. نقطهٔ مقابلِ فاصلهگیری است.
عاداتِ اجتماعی. عاداتِ اجتماعی طبیعتِ دومیاند که آدمها در پیکربندیهایی که با هم میسازند به دست میآورند. عاداتِ اجتماعی همچون پیشآمادگی، پیش از آنکه آدمها آگاهانه تصمیم بگیرند، ادراک و احساس و کردارشان را هدایت میکنند.
فاصلهگیری. فاصلهگیری (Distanzierung) کوششی است برای آنکه آدم وضعِ خود و احساسهای خود را از فاصله نگاه کند، به جای آنکه آنها را بر پایهٔ تصویرهای ترس و آرزوی خود تفسیر کند. بهخودیخود در اختیارِ هیچکس نیست و درست برای کسانی لازم است که سخت درگیرِ یک وضعاند.
کمقدرتی. کمقدرتی یعنی امکانهای اندک برای مهارِ هر چهار اجبار با هم: اجبارهای طبیعتِ بیرونی، اجبارهای طبیعتِ خودِ آدم، دگراجبارها و خوداجبارها. نمیشود آن را به رابطه با حکومت فروکاست.
مناسباتِ عزتِ نفس. مناسباتِ عزتِ نفس (Selbstwertbeziehungen) مناسباتیاند که آدمها، در مقامِ فرد و گروه، در آنها برای خود و برای دیگران ارزشی دارند. اگر گروهشان تحقیر شود، آن را تحقیرِ خود تجربه میکنند، و اگر سربلند شود، خود را سربلند حس میکنند. وقتی توازنهای قدرت جابهجا میشوند، مناسباتِ عزتِ نفسِ کسانی که رو به افولاند به خطر میافتد.
منابعِ قدرت. منابعِ قدرت ابزارهاییاند که آدمها در مناسباتشان در اختیار دارند: سرزمین، ابزارهای خشونت، ابزارهای اقتصادی، ابزارهای جهتیابی مانندِ دانش و ایمان، و توانِ سازمانیابی. چون این منابع در عینِ حال اجزای سازندهٔ عزتِ نفساند، در مناسباتِ عزتِ نفس قدرتِ بیشتر یعنی ارزشِ بیشتر، و هر ازدستدادنِ قدرت همچون ازدستدادنِ ارزش تجربه میشود.
ممنوعیتِ توسل به زور. ممنوعیتِ توسل به زور در منشورِ سازمانِ ملل (بندِ ۴ مادهٔ ۲) توسل به زور علیه دولتهای دیگر را ممنوع میکند. تنها استثناها دفاع از خود در برابرِ حملهٔ مسلحانه (مادهٔ ۵۱) و اقدامهایی است که شورای امنیت تصویب میکند (فصلِ هفتم). این ممنوعیت برای مناسباتِ میانِ دولتها همان است که رقابتهای قاعدهمند بر سرِ منابعِ قدرت و حرمت برای مناسباتِ درونِ دولتها.
میهندوستیِ قانوناساسیمحور. میهندوستیِ قانوناساسیمحور (Verfassungspatriotismus) دلبستگی به یک قانونِ اساسیِ مشترکِ آزادیمدار است، نه به تبار، زبان یا دین. مناسباتِ عزتِ نفس را از گروهِ تباریِ خودی فراتر میبرد و به آدمهایی با تبارهای گوناگون امکان میدهد یکدیگر را برابر بشناسند.
نتیجهٔ واپسماندگیِ نسبیِ عاداتِ اجتماعی. نتیجهٔ واپسماندگیِ نسبیِ عاداتِ اجتماعی پیامدِ همین واپسماندنِ نسبی است. نگرشهای کهنهشده کردارِ آدمها را برخلافِ منافعِ امروزِ خودشان هدایت میکنند.
واپسماندنِ نسبیِ عاداتِ اجتماعی. واپسماندنِ نسبیِ عاداتِ اجتماعی بیانگرِ این است که عاداتِ اجتماعی معمولاً آهستهتر از پیکربندیهایی که آدمها با هم میسازند دگرگون میشوند.
منابع
منشورِ سازمانِ ملل متحد (۱۹۴۵)، بندِ ۴ مادهٔ ۲، مادهٔ ۵۱ و فصلِ هفتم.
قانونِ اساسیِ «جمهوری اسلامی ایران» (۱۳۵۸، بازنگریشده در ۱۳۶۸)، مقدمه، اصلِ ۱۱ و اصلِ ۱۵۴.
Norbert Elias: Engagement und Distanzierung, Frankfurt am Main: Suhrkamp 1983.
Norbert Elias: Studien über die Deutschen. Machtkämpfe und Habitusentwicklung im 19. und 20. Jahrhundert, Frankfurt am Main: Suhrkamp 1989.
Norbert Elias und John L. Scotson: Etablierte und Außenseiter, Frankfurt am Main: Suhrkamp 1990.
داود غلام آزاد: «خودانگاره و جهانبینیِ عاملانِ انتحاریِ اسلامگرا. پیامدهای مرگبارِ یک تصویرِ خدامحور از انسان در شرایطِ تهدیدکنندهٔ عزتِ نفس»، به آلمانی: Selbstbild und Weltsicht islamistischer Selbstmordattentäter, Berlin: Klaus Schwarz Verlag 2006 (Islamkundliche Untersuchungen 270)، بخشِ ۶.۳.۳؛ نسخهٔ برخط در gholamasad.jimdofree.com.
داود غلام آزاد: «دربارهٔ میهندوستیِ قانوناساسیمحور بهعنوانِ بدیلی برای مناسباتِ عزتِ نفسِ گروهکاریزماتیک در بخشهایی از اپوزیسیونِ ایران»، هانوفر، آوریلِ ۲۰۲۵.
داود غلام آزاد: «پیامدهای ناخواستهٔ یک جنگِ خواسته»، هانوفر، اکتبرِ ۲۰۲۶.
مارگارت تاچر: سخنرانی در چلتنهام، ۳ ژوئیهٔ ۱۹۸۲، بنیادِ مارگارت تاچر.
کاخِ سفید: فرمانِ اجرایی «Restoring the United States Department of War»، ۵ سپتامبرِ ۲۰۲۵.
وزارتِ خارجهٔ آمریکا: تحریمِ چهار قاضیِ دیوانِ کیفریِ بینالمللی، ۵ ژوئنِ ۲۰۲۵.
دیدارِ دونالد ترامپ، جیدی ونس و ولودیمیر زلنسکی در کاخِ سفید، ۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۵.
بنیامین نتانیاهو: گفتوگو با شبکهٔ i24 News، ۱۲ اوتِ ۲۰۲۵.
رویترز، ۹ سپتامبرِ ۲۰۲۵: گزارش دربارهٔ حملهٔ اسرائیل به نمایندگانِ حماس در دوحه.
علی خامنهای: سخنرانیِ ۹ سپتامبرِ ۲۰۱۵ (۱۸ شهریورِ ۱۳۹۴)، به نقل از The Times of Israel، ۱۰ سپتامبرِ ۲۰۱۵.
علی خامنهای: توییتِ ۳ ژوئنِ ۲۰۱۸ (۱۳ خردادِ ۱۳۹۷)، به نقل از رادیو فردا، ۱۵ ژوئنِ ۲۰۱۸.
رضا پهلوی: بیانیهٔ ۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶، به نقل از Fox News، ۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶.
The Washington Times، ۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶: گزارش دربارهٔ اعلامِ بسته شدنِ تنگهٔ هرمز از سوی ایران.
رویترز، ۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶: «Oil and gas majors and traders suspend shipments via Hormuz»، بازنشر در The Jakarta Post، ۱ مارسِ ۲۰۲۶.
بلومبرگ، ۶ مارسِ ۲۰۲۶: «Strait of Hormuz Shipping Is at Near-Total Halt»، بازنشر در Insurance Journal، ۶ مارسِ ۲۰۲۶.
Fortune، ۶ مارسِ ۲۰۲۶: گزارش دربارهٔ توقفِ صادراتِ گازِ مایعِ قطر.
Novaya Gazeta Europe، ۱۳ مارسِ ۲۰۲۶: گزارش دربارهٔ سبک شدنِ تحریمهای آمریکا علیه نفتِ روسیه.
الجزیره، ۱۸ مارسِ ۲۰۲۶، و ABC News، ۱۹ مارسِ ۲۰۲۶: گزارشها دربارهٔ حملهٔ ایران به راسلفان و به تأسیساتِ انرژیِ کشورهای خلیجِ فارس.
Israel Hayom، ۱۰ دسامبرِ ۲۰۲۴: «In historic first, Netanyahu takes stand in landmark corruption trial».
JNS، ۲۹ اکتبرِ ۲۰۲۶: گزارش دربارهٔ نتیجهٔ انتخاباتِ کنست.
CNBC، ۴ نوامبرِ ۲۰۲۶: گزارش دربارهٔ نتیجهٔ انتخاباتِ کنگره.
هانوفر، ۱۵ آبان ۱۴۰۵ (۶ نوامبر ۲۰۲۶)
https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/
(*) داود غلام آزاد پروفسور باز نشسته رشته جامعه شناسی در دانشگاه هانوفر آلمان است. از ایشان نوشته ها و کتب متعددی در زمینه مشکلات دموکراسی در ایران موجود میباشد.
متن آلمانی نوشته:
Verletzter Stolz und Krieg
Abhängigkeit, Demütigung und Selbstwertbeziehungen im Krieg gegen Iran. Ein exemplarischer Versuch, Politik als Einsicht in Zwänge zu begründen
Dawud Gholamasad
Hannover, 6. November 2026
Abstract
Nach den Wahlen in den USA und in Israel fragen viele Iraner, wie es mit dem Krieg gegen Iran weitergeht. Diese Frage ist berechtigt. Der Beitrag stellt ihr eine zweite Frage zur Seite: Aus welchen sozio- und psychogenetischen Prozessen ist dieser Krieg hervorgegangen, wie wird er gerechtfertigt, und welche Folgen hat er, die niemand gewollt hat? Die Antwort sucht er in den Selbstwertbeziehungen der Beteiligten. Menschen sind als Einzelne und als Gruppen immer etwas von Wert für sich und für andere. Ihre Selbstwertbeziehungen speisen sich aus Ingredienzien des Selbstwertes, die zugleich Machtquellen sind: Territorium, Wehrhaftigkeit, wirtschaftliche Stärke, die als eigen definierten Werte und die erinnerte eigene Größe. In diesen Selbstwertbeziehungen bedeutet mehr Macht mehr Wert. Verschieben sich die Machtbalancen, sind die Selbstwertbeziehungen bedroht. Kriege werden dann zu Versuchen, sie zu verteidigen oder wiederherzustellen. Der Falklandkrieg von 1982 macht diesen Zusammenhang sichtbar. Im Krieg gegen Iran verhaken sich drei bedrohte Selbstwertbeziehungen, die einer Weltmacht, die Israels und die der „Islamischen Republik“. Alle drei stellen sich als Verteidigungseinheiten dar und erheben zugleich Ansprüche über die eigenen Grenzen hinaus. Auch die Iraner, die den Krieg als Befreiung feiern, werden aus ihren Selbstwertbeziehungen verständlich. Der Beitrag gründet Politik auf die Einsicht in die Zwänge, unter denen Menschen leben: die Zwänge der äußeren Natur, der eigenen Natur, die Fremdzwänge und die Selbstzwänge. Daraus ergibt sich ein Orientierungsrahmen für die demokratische Opposition. Sie misst ihre Strategie nicht an Wahlergebnissen in Washington und Jerusalem. Sie misst sie daran, ob sie die Kontrollchancen der Menschen in Iran über diese Zwänge erweitert und die Machtbalancen zugunsten der Machtschwächeren verschiebt.
1. Zwei Fragerichtungen und ein Maßstab
Am 3. November 2026 haben die Demokraten in den USA das Repräsentantenhaus und den Senat gewonnen. Eine Woche zuvor hat Benjamin Netanjahu in Israel die Mehrheit verfehlt. Seither diskutieren viele Iraner, was das für den Krieg bedeutet. Wird Trump in den zwei Monaten bis zum Zusammentritt des neuen Kongresses den Krieg beenden oder noch einmal zuschlagen? Wird Netanjahu den Krieg verschärfen, um seine Stellung zu sichern? Wer setzt sich in Washington durch, wer in Jerusalem?
Diese Fragen sind notwendig. Journalisten stellen sie, weil sie berichten müssen, was geschieht, was die Handelnden wollen und was als Nächstes kommen könnte. Ohne diese Arbeit wüsste niemand, was in der Welt vor sich geht. Auch dieser Beitrag stützt sich auf sie. Doch eine Opposition, die eine Alternative für ein ganzes Land sein will, braucht noch eine zweite Fragerichtung. Wer sich allein an den täglichen Ereignissen orientiert, dessen Stimmung hängt von jeder Schlagzeile ab. Heute hofft er, morgen verzweifelt er, und übermorgen hofft er auf etwas anderes.
Die zweite Fragerichtung lässt sich wissenschaftlich orientiert nennen. Sie ist nicht klüger als die erste. Sie fragt nur nach etwas anderem. Sie fragt nicht zuerst, wer was will, sondern aus welchen sozio- und psychogenetischen Prozessen eine Lage hervorgegangen ist. Sie sieht die Handelnden nicht als freie Urheber der Ereignisse, sondern als Teil der Figurationen, die sie miteinander bilden. Sie achtet auf die Folgen, die keiner der Handelnden gewollt hat. Gerade diese Folgen sind für die Handlungsorientierung der Opposition maßgeblich, denn sie schaffen die Bedingungen, unter denen die Opposition handeln muss. Und sie prüft ihre Aussagen daran, ob sie der Wirklichkeit angemessen sind, nicht daran, ob sie den eigenen Wünschen oder Ängsten entsprechen.
Das verlangt eine Anstrengung, die niemandem einfach gegeben ist. Wer von einem Krieg betroffen ist, sieht ihn durch seine eigenen Furcht- und Wunschbilder. Dieses Engagement ist menschlich, und es gilt für jeden, auch für den Verfasser dieses Beitrags. Die Distanzierung ist der Versuch, einen Schritt zurückzutreten und zu fragen, wie die Zusammenhänge beschaffen sind, auch die, in die man selbst verstrickt ist. Sie bedeutet nicht Gleichgültigkeit. Sie ist gerade für Menschen nötig, die stark betroffen sind. Denn wer nur engagiert ist, wird von den Ereignissen getrieben, statt sie zu verstehen.
Wozu diese Anstrengung?
Diese Anstrengung dient einer Politik, die sich auf die Einsicht in die Zwänge gründet, unter denen Menschen leben. Diese Zwänge lassen sich in vier Gruppen fassen. Die erste sind die Zwänge der äußeren Natur, etwa die Lage eines Landes, seine Bodenschätze, seine Wasservorräte und seine Seewege. Die zweite sind die Zwänge der eigenen Natur. Menschen brauchen Wasser, Brot und Wärme, und sie erleben Angst, Scham und Wut, wenn sie bedroht oder gedemütigt werden. Die dritte sind die Fremdzwänge, die Menschen auf sich selbst und aufeinander ausüben, als Einzelne und als Gruppen, als Herrschende und Beherrschte, als Staaten untereinander. Die vierte sind die Selbstzwänge. Sie sind verinnerlichte Fremdzwänge, die Menschen in sich tragen, weil sie in bestimmten Figurationen aufgewachsen sind. Als Teil ihres sozialen Habitus lenken sie ihr Wahrnehmen, Fühlen und Handeln, bevor sie bewusst entscheiden.
Politik ist die demokratische Herstellung und der Betrieb der allgemeinen inner- und zwischenstaatlichen Reproduktionsbedingungen der Gesellschaft. Eine solche Politik ist nur möglich, wenn die Menschen ihre Zwänge erkennen. Wer sie nicht erkennt, ist ihnen ausgeliefert. Machtschwäche bedeutet deshalb, über alle vier Zwänge zugleich nur geringe Kontrollchancen zu haben. Wer seine Zwänge erkennt, kann die Richtung bestimmen, in der er seine Kontrollchancen erweitert. Die Einsicht in die Zwänge bedeutet also nicht, sich einer Notwendigkeit zu unterwerfen, und sie verspricht keinen Endzustand. Sie ist die Bedingung dafür, eine Richtung bewusst zu wählen und beständig einzuhalten.
In einem früheren Beitrag, „Die unbeabsichtigten Folgen eines gewollten Krieges“, wurden die Folgen dieses Krieges für Iran und die Region dargestellt. Der vorliegende Beitrag knüpft daran an, stellt aber eine andere Frage. Er fragt, warum Menschen und Staaten in einen solchen Krieg geraten, obwohl seine Kosten absehbar waren. Seine Antwort sucht er in einer Schicht der Zwänge, die in der täglichen Berichterstattung kaum vorkommt, weil sie den Ereignissen vorausliegt: in den Selbstwertbeziehungen.
2. Selbstwertbeziehungen und ihre Ingredienzien
Was sind Selbstwertbeziehungen?
Menschen sind immer etwas von Wert für sich und für andere, und zwar als Einzelne und als Gruppen. Dieser Wert ist kein Besitz, den ein Mensch allein für sich hat. Er bildet sich in den Beziehungen heraus, in denen Menschen von Geburt an aufeinander angewiesen sind. Er hängt davon ab, wie andere sie sehen, und davon, wie die Gruppen dastehen, denen sie sich zugehörig fühlen: die Familie, die Religionsgemeinschaft, die Nation. Wird die Gruppe erniedrigt, erleben ihre Mitglieder das als eigene Erniedrigung. Wird sie erhöht, fühlen sie sich selbst erhöht. Diese Bindungen sind Selbstwertbeziehungen. Sie gehören zum sozialen Habitus und wirken als Prädisposition, bevor die Menschen bewusst entscheiden.
Aus diesen Selbstwertbeziehungen erhalten die Ereignisse ihre Bedeutung. Ein Krieg wäre für die Beteiligten gegenstandslos, wenn sein Ausgang nicht zugleich einen sozialen Aufstieg oder Abstieg für sie bedeuten würde. Kriege dienen deshalb immer auch dazu, die eigenen Selbstwertbeziehungen herzustellen, aufrechtzuerhalten, zu verteidigen oder auszubauen.
Woraus speisen sie sich?
Die Selbstwertbeziehungen staatlich organisierter Menschen speisen sich aus bestimmten Ingredienzien des Selbstwertes. Sie sind zugleich Machtquellen. Eine davon ist das eigene Territorium. Jeder Gewinn oder Verlust an Land wird nach der Logik der Gefühle als Gewinn oder Verlust an Wert erlebt, wie in einem Spiel, in dem der eine nur gewinnt, was der andere verliert. Besonders gilt das, wenn es um ein „heiliges Land“ geht und sich die Beteiligten als „auserwähltes Volk“ verstehen. Eine zweite ist die Wehrhaftigkeit, also die Verfügung über Gewaltmittel. Ob eine Gruppe sich verteidigen kann, ist eine Dimension, in der sich Gruppen miteinander vergleichen. Eine dritte ist die Verfügung über wirtschaftliche Mittel, über Produktion, Handel, Energie und Währung. Eine vierte ist die Verfügung über Orientierungsmittel, also über das Wissen, den Glauben und die Deutung dessen, was richtig und falsch ist. Dazu gehört die normative Ordnung, die eine Gruppe als ihre eigene definiert, ob sie sie „demokratisch“ oder „islamisch“ nennt. Und eine fünfte ist die erinnerte eigene Größe. Sie schlägt sich im Wir-Bild einer Gruppe nieder, in der Vorstellung davon, wer „wir“ sind und wer „wir“ einmal waren.
Wann sind sie bedroht?
Weil diese Ingredienzien Machtquellen sind, bedeutet in den Selbstwertbeziehungen mehr Macht mehr Wert. Wer über mehr Land, mehr Waffen, mehr Wohlstand und mehr Deutungshoheit verfügt, erlebt sich als wertvoller, und er wird von anderen so gesehen. Wer an Macht verliert, erlebt das als Verlust an Wert. Deshalb sind die Selbstwertbeziehungen vor allem dann bedroht, wenn sich die Machtbalancen zwischen den Gruppen verschieben. Jede solche Verschiebung bedeutet für die einen einen Aufstieg und für die anderen einen Abstieg. Wer absteigt, empfindet Kränkung, Scham und Wut. Diese Gefühle gehören zu den Zwängen der eigenen Natur. Wie die Menschen sie deuten und wohin sie sie lenken, hängt dagegen von ihren Selbstzwängen ab.
Dazu kommt, dass sich das Wir-Bild in der Regel langsamer wandelt als die Figurationen, die die Menschen miteinander bilden. Eine Gruppe, die früher mächtig war, hält noch lange an der Vorstellung ihrer Größe fest. Das ist ein Fall des Nachhinkens des sozialen Habitus. Wenn dieses Nachhinken das Handeln einer Gruppe gegen ihre eigenen heutigen Interessen lenkt, zeigt sich der Nachhinkeffekt des sozialen Habitus.
Mit Gewalt werden solche Kämpfe um Selbstwertbeziehungen so lange ausgetragen, wie es keine geregelten Wettbewerbe um Quellen der Macht und des Ansehens gibt, in denen die Gewalt als Mittel ausgeschlossen ist. Wo es sie nicht gibt, bleibt die Gewalt das Prinzip, nach dem sich die Beziehungen zwischen Gruppen regeln.
Ein Lehrstück: der Falklandkrieg
Ein Krieg, der abgeschlossen ist, lässt sich mit mehr Abstand betrachten als einer, der noch andauert. Deshalb ist der Falklandkrieg von 1982 ein Lehrstück. Am 2. April 1982 besetzten argentinische Truppen die Falklandinseln, eine britische Kolonie im Südatlantik, die Argentinien als Malvinas beansprucht. In Argentinien herrschte eine Militärjunta. Sie hatte Tausende Menschen verschwinden lassen, und das Land steckte in einer schweren Wirtschaftskrise. Wenige Tage vor der Landung hatte es große Proteste gegen die Junta gegeben. Die Besetzung der Inseln verwandelte die Stimmung über Nacht. Dieselben Menschen, die gegen die Junta protestiert hatten, jubelten ihr nun zu. Die Rückgewinnung des Territoriums war eine Sache des nationalen Stolzes und damit der Selbstwertbeziehungen der Argentinier.
Für Großbritannien hatten die Inseln keine Bedeutung für die eigene Sicherheit. Doch das Land hatte in den Jahrzehnten zuvor sein Weltreich verloren. Für eine ehemalige Kolonialmacht wäre der Verlust eines der letzten Symbole ihrer Größe schwer zu verkraften gewesen. Er hätte die Selbstwertbeziehungen der Briten verletzt, ihre erinnerte Größe, ihren Nationalstolz und ihre Selbstliebe als „glorreiche Nation“. Die britische Regierung schickte eine Flotte über den halben Erdball und eroberte die Inseln nach zehn Wochen zurück. Etwa 650 Argentinier und 255 Briten verloren ihr Leben. Nach dem Sieg erklärte die Premierministerin: „We have ceased to be a nation in retreat“, wir haben aufgehört, eine Nation auf dem Rückzug zu sein (Margaret Thatcher, Rede in Cheltenham, 3. Juli 1982). Die Wähler belohnten sie für diese Tat, die ihre Selbstwertbeziehungen aufwertete, im Juni 1983 mit ihrer Wiederwahl.
Der Falklandkrieg zeigt auch eine unbeabsichtigte Folge. Die argentinische Junta hatte den Krieg begonnen, um ihre Herrschaft zu festigen. Die Niederlage zerstörte sie. Ende 1983 kehrte Argentinien zur Demokratie zurück. Gestürzt wurde die Junta aber nicht von fremden Truppen. Sie verlor ihre Legitimität vor der eigenen Bevölkerung, weil sie einen Krieg verloren hatte, den sie selbst begonnen hatte. Am Anfang hatte derselbe Krieg die Bevölkerung noch hinter ihr vereint.
3. Wenn Abhängigkeit zur Demütigung wird
Mit diesem Lehrstück im Blick lässt sich der gegenwärtige Krieg anders lesen. Er beginnt nicht mit den Entscheidungen einzelner Politiker. Er beginnt mit einer Verschiebung der Machtbalancen in der Welt und mit der Bedrohung der Selbstwertbeziehungen, die sie für die Absteigenden bedeutet.
Seit dem Ende des Kalten Krieges waren die USA die einzige Weltmacht. Sie verfügten über fast alle Machtquellen zugleich: die stärksten Gewaltmittel, den Dollar als Weltwährung, den technischen Vorsprung und die Deutungshoheit über das, was als „westliche Werte“ gelten sollte. Viele Staaten waren von ihnen abhängig. Diese Abhängigkeit war lange erträglich. Die Vormacht verbarg ihre Überlegenheit, ließ den anderen Raum und berief sich auf Regeln, die für alle gelten sollten.
Inzwischen ist China zur größten Industrie- und Exportnation der Welt aufgestiegen. Die Machtbalancen verschieben sich zuungunsten der USA. Damit verlieren sie Machtquellen, die zugleich Ingredienzien des Selbstwertes in ihren Selbstwertbeziehungen sind: die industrielle Vormacht, den unangefochtenen technischen Vorsprung, die erinnerte Größe als einzige Weltmacht. Weniger Macht wird in den Selbstwertbeziehungen als weniger Wert erlebt. Der Leitspruch „Make America Great Again“ ist ein Ausdruck dieser bedrohten Selbstwertbeziehungen. Er beruft sich auf eine Größe, die es so nicht mehr gibt, und verspricht ihre Wiederherstellung.
Ein großer Teil der amerikanischen Politik reagiert auf diesen Abstieg nicht mit Anpassung, sondern mit der Zurschaustellung der verbliebenen Macht. Die Abhängigkeiten der anderen werden als Druckmittel eingesetzt. Wer mit einem Land handelt, das die USA bestrafen wollen, wird selbst bestraft. Richter des Internationalen Strafgerichtshofs wurden mit Sanktionen belegt, weil das Gericht gegen Amerikaner und gegen den israelischen Ministerpräsidenten ermittelt. Dem Präsidenten der Ukraine wurde im Weißen Haus vor laufenden Kameras vorgehalten, er habe sich nicht genug bedankt. Die eigenen Selbstwertbeziehungen werden auf Kosten anderer verteidigt. Was die USA anderen als Fremdzwang auferlegen, erleben diese als Demütigung und damit als Verletzung ihrer eigenen Selbstwertbeziehungen.
In dieser Lage wird Abhängigkeit zur Demütigung. Wer abhängig ist und gedemütigt wird, kann sich nicht einfach lösen, aber er sammelt Kränkung an.
Am schärfsten zeigt sich das im Nahen und Mittleren Osten. Die arabischen Golfstaaten haben ihre Sicherheit seit Jahrzehnten an die USA gebunden. Sie beherbergen amerikanische Stützpunkte und kaufen amerikanische Waffen. Ihre Wehrhaftigkeit, eine der Ingredienzien des Selbstwertes, ist zu einem großen Teil geliehen. Im September 2025 griff Israel in Doha Vertreter der Hamas an. Doha ist die Hauptstadt eines Staates, der den größten amerikanischen Stützpunkt der Region beherbergt. Nach der Schließung der Straße von Hormus musste Katar seine Flüssiggasausfuhren einstellen. Im März 2026 griff Iran zudem die Gasanlagen von Ras Laffan an. Auch andere Golfstaaten wurden zur Zielscheibe iranischer Gegenschläge. Der Schutz, für den sie bezahlt haben, hat sie nicht geschützt. Gefragt wurden sie vor dem Krieg nicht. So erfahren sie ihre Abhängigkeit als Ohnmacht, die ihre Selbstwertbeziehungen verletzt.
Hinzu kommt eine Demütigung, die über die Staaten hinausreicht. Viele Menschen in der arabischen und islamischen Welt erleben den Krieg in Gaza als Erniedrigung einer Gruppe, mit der sie sich identifizieren. Sie sehen darin den Beweis, dass die Regeln, auf die sich der Westen beruft, für sie nicht gelten. Diese angesammelte Kränkung ihrer Selbstwertbeziehungen ist ein Nährboden, aus dem die „Islamische Republik“ ihre Rechtfertigungen schöpft. Sie stellt sich als Stimme der Gedemütigten dar, obwohl sie selbst die eigene Bevölkerung demütigt.
Auch in Europa wächst die Abwendung von den USA, denn auch dort wird Abhängigkeit zunehmend als Demütigung erlebt. Dieser Krieg hat diese Abwendung beschleunigt. Europa wurde nicht gefragt, trägt aber die Kosten, von den Energiepreisen bis zur Rüstung.
4. Drei bedrohte Selbstwertbeziehungen
In diese Weltlage ist der Krieg gegen Iran eingebettet. In ihm treffen drei bedrohte Selbstwertbeziehungen aufeinander. Jede erklärt für sich wenig. Zusammen erklären sie viel.
Die ersten sind die Selbstwertbeziehungen einer Weltmacht, die ihren Vorrang schwinden sieht. Gegenüber China kann sie ihre Wehrhaftigkeit nicht beweisen, ohne einen Krieg zwischen Atommächten zu riskieren. Ein Krieg gegen einen schwächeren Gegner, der seit Jahrzehnten als Inbegriff des Widerstands gegen die USA gilt, verspricht diesen Beweis zu geringeren Kosten. Er soll zeigen, dass man noch bestimmen kann, was in der Welt geschieht. Dass dieser Krieg die eigenen Wähler gegen die Regierung aufgebracht hat, zeigt, wie weit ein solches Versprechen an der Wirklichkeit vorbeigehen kann.
Die zweiten sind die Selbstwertbeziehungen Israels. Am 7. Oktober 2023 hat die Hamas rund 1.200 Menschen in Israel ermordet und etwa 250 verschleppt. Damit wurde die Wehrhaftigkeit erschüttert, auf der das Wir-Bild des Staates seit seiner Gründung beruht: dass Juden in Israel nie wieder schutzlos sein würden. Menschen, deren Selbstwertbeziehungen in ihrer Wehrhaftigkeit so verletzt wurden, drängen zur Wiederherstellung durch Überlegenheit. Die militärische Überlegenheit über alle Nachbarn ist für Israel Machtquelle und eine der Ingredienzien des Selbstwertes zugleich. Ein Iran, der Raketen auf Israel abfeuern kann und der Atombombe nahekommt, stellt beides in Frage.
Die dritten sind die Selbstwertbeziehungen der „Islamischen Republik“. Sie rechtfertigt ihre Herrschaft seit 1979 als Antwort auf Demütigungen: den Staatsstreich von 1953, die Vormacht fremder Mächte, die Erniedrigung der Muslime. „Unabhängigkeit“ ist eines ihrer Losungsworte. Ihr Raketen- und Atomprogramm ist längst mehr als ein technisches Vorhaben. Es ist das Symbol ihrer Wehrhaftigkeit geworden, also einer Machtquelle, an der ihre Selbstwertbeziehungen hängen. Deshalb hält sie daran fest, auch wenn es die Bevölkerung unter Sanktionen und Krieg bringt. Ihre normative Ordnung definiert sie als „islamisch“ und verteidigt sie als das Eigene gegen das Fremde. Je mehr ihre religiöse Rechtfertigung bei der Bevölkerung verliert, desto stärker beruft sie sich auf einen Nationalismus, der Iran als von fremden Mächten gedemütigt darstellt. Dabei demütigt sie selbst die eigene Bevölkerung täglich, durch Kleidervorschriften, Gefängnisse und Hinrichtungen.
Diese drei bedrohten Selbstwertbeziehungen verhaken sich ineinander. Jede Demütigung, die die eine Seite der anderen zufügt, bestätigt deren Wir-Bild und verlangt nach Vergeltung. So schaukeln sich die Seiten gegenseitig hoch. Keine kann zurückweichen, ohne dass ihre Selbstwertbeziehungen in den eigenen Augen Schaden nehmen. Die Kosten dieses Hochschaukelns tragen aber nicht die, die es betreiben. Sie tragen die Menschen, die bombardiert werden, die ihre Arbeit verlieren und die unter den Preisen leiden.
5. Wie der Krieg gerechtfertigt wird
Kein Krieg wird mit bedrohten Selbstwertbeziehungen begründet. Er wird mit Gefahren, Rechten und Werten begründet. Für die USA und Israel war es die Gefahr einer iranischen Atombombe. Ein Teil der iranischen Opposition sprach von einer „humanitären Intervention“, und Reza Pahlavi hat die Angriffe vom 28. Februar 2026 begrüßt. Amerikanische Regierungsmitglieder sprechen von der Verteidigung der westlichen Zivilisation. Auf der anderen Seite rechtfertigt die „Islamische Republik“ ihre Politik als Widerstand gegen den Imperialismus und verklärt die Toten als Märtyrer. Alle Seiten stellen sich als Verteidigungseinheiten dar.
Was erlaubt das Völkerrecht?
Ob diese Rechtfertigungen der Wirklichkeit angemessen sind, lässt sich an einem Maßstab prüfen, den alle beteiligten Staaten selbst anerkannt haben, dem Völkerrecht. Was Wahlen, Parlamente und Gerichte innerhalb der Staaten leisten sollen, soll zwischen den Staaten das Völkerrecht leisten. Es soll die Kämpfe um Macht und Selbstwertbeziehungen von der Gewalt lösen. Die Charta der Vereinten Nationen verbietet in Artikel 2 Absatz 4 die Gewalt als Mittel der Politik zwischen Staaten. Sie verweist Streitigkeiten auf friedliche Verfahren. Ausnahmen sind nur die Selbstverteidigung gegen einen bewaffneten Angriff nach Artikel 51 und Maßnahmen, die der Sicherheitsrat nach Kapitel VII beschließt. Ein Angriff wegen einer Bombe, die es noch nicht gibt, ist keine Selbstverteidigung. Eine „humanitäre Intervention“ ohne Beschluss des Sicherheitsrates kennt das Völkerrecht nicht.
Wer verteidigt sich?
Alle Parteien dieses Krieges haben diese Regeln immer wieder verletzt. Keine von ihnen handelt dabei nur aus Verteidigung, wie sie es von sich behauptet. Jede trägt in ihrem Wir-Ideal, der Vorstellung davon, wer sie sein soll, einen Anspruch, der über die eigenen Grenzen hinausreicht.
Die USA und Israel haben Iran ohne Beschluss des Sicherheitsrates angegriffen. Sie haben sich dabei auf eine Gefahr berufen, die noch nicht bestand. Die amerikanische Regierung hat im September 2025 ihrem Verteidigungsministerium den zusätzlichen Namen „Kriegsministerium“ gegeben. Damit hat sie offen ausgesprochen, dass sie militärische Macht nicht mehr nur als Schutz versteht, sondern als Mittel, die eigene Größe durchzusetzen. In Israel bestimmen religiös-nationalistische Kräfte die Regierungspolitik mit. Sie berufen sich auf das biblische Versprechen eines Landes an ein auserwähltes Volk. Daraus leiten sie einen Rechtsanspruch auf das gesamte Westjordanland ab, und manche von ihnen gehen darüber hinaus. Der Ministerpräsident selbst hat im August 2025 erklärt, er fühle sich der Vision eines „Großisrael“ verbunden. Für diese Kräfte ist jeder Krieg auch eine Gelegenheit, die Regionalmacht Israels auszubauen und vollendete Tatsachen zu schaffen.
Den USA und Israel steht eine Herrschaft gegenüber, die ihren Anspruch ebenso über die eigenen Grenzen hinaus richtet. Die „Islamische Republik“ hat über Jahrzehnte Milizen in anderen Ländern bewaffnet, im Libanon, im Irak, im Jemen und in Gaza. Sie spricht Israel das Existenzrecht ab. Ihr Revolutionsführer Ali Khamenei hat 2015 angekündigt, Israel werde die nächsten fünfundzwanzig Jahre nicht erleben, und Israel 2018 ein „Krebsgeschwür“ genannt, das entfernt werden müsse. Mit ihren Gegenschlägen hat sie Staaten getroffen, die sie nicht angegriffen hatten, wie Katar. Auch sie versteht sich nicht als bloßer Staat unter Staaten. Ihre Verfassung verpflichtet sie auf die Einheit der islamischen Gemeinschaft über alle Grenzen hinweg und auf die Unterstützung des Kampfes der Unterdrückten, der Mostazafin, gegen die Unterdrücker in aller Welt. Dahinter steht die überlieferte Teilung der Welt in das „Haus des Islam“, Dar al-Islam, und das „Haus des Krieges“, Dar al-Harb. In dieser überlieferten Sicht ist die Welt außerhalb der eigenen Herrschaft nicht Partner, sondern Feld eines Kampfes, der im Namen der Verteidigung geführt wird und auf ein islamisches Reich zielt.
So treffen drei Wir-Ideale aufeinander, die sich jeweils als Verteidigung darstellen und zugleich auf Ausdehnung angelegt sind. Jede Seite rechtfertigt ihre eigene Verletzung des Völkerrechts mit der Verletzung durch die andere. So verliert die Regel für alle ihre Geltung, und an ihre Stelle tritt wieder die Gewalt als Regulationsprinzip. Die Rechtfertigungen haben dabei eines gemeinsam. Sie stellen die eigenen Selbstwertbeziehungen als Recht dar und die der anderen als Anmaßung. Sie verwandeln eine Beziehung, an der alle beteiligt sind, in eine Geschichte, in der nur der andere schuld ist. Gerade daran zeigt sich, dass sie weniger der Prüfung der Wirklichkeit dienen als der Verteidigung der eigenen Selbstwertbeziehungen.
6. Was niemand gewollt hat
Wer einen Krieg mit dem Ziel beginnt, die eigenen Selbstwertbeziehungen zu verteidigen, übersieht leicht die Zwänge, die er nicht kontrolliert. Die unbeabsichtigten Folgen dieses Krieges sind im früheren Beitrag ausführlich dargestellt. Einige sind inzwischen deutlicher geworden. Sie zeigen, wie die vier Zwänge auf die Handelnden zurückwirken.
Die Zwänge der äußeren Natur haben sich als stärker erwiesen, als die Angreifer erwartet hatten. Iran liegt an der Straße von Hormus, durch die ein großer Teil des Öls und des Flüssiggases der Welt fließt. Am Tag der ersten Angriffe erklärte Iran die Meerenge für geschlossen, und der Schiffsverkehr kam weitgehend zum Erliegen. Auch die Flüssiggasausfuhren aus Katar brachen ab. Europa, das sich gerade vom russischen Gas gelöst hatte, ist dadurch noch abhängiger von amerikanischem Gas geworden. Um die Preise zu senken, haben die USA im März 2026 die Sanktionen gegen russisches Öl gelockert. Ein Krieg, der die eigene Wehrhaftigkeit beweisen sollte, hat einen der wichtigsten Gegner gestärkt.
Die Zwänge der eigenen Natur treffen vor allem die Menschen in Iran. Sie brauchen Wasser, Brot, Strom und Wärme, und der Krieg zerstört gerade die Einrichtungen, die sie damit versorgen.
Die Fremdzwänge haben auf die Regierungen selbst zurückgewirkt. Die Wähler in den USA haben die Regierung abgestraft, auch wegen des Krieges und der Preissteigerungen, die er mit sich gebracht hat. Auch in Israel hat der Krieg dem Ministerpräsidenten keine Mehrheit gebracht. Die Selbstzwänge schließlich halten die Beteiligten in ihrem Kurs fest. Keine Seite kann zurückweichen, ohne dass ihre Selbstwertbeziehungen in den eigenen Augen Schaden nehmen.
Für Iran selbst ist die wichtigste unbeabsichtigte Folge eine doppelte Demütigung, die die Selbstwertbeziehungen der Menschen von zwei Seiten zugleich verletzt. Die Menschen werden von der eigenen Herrschaft unterdrückt und von fremden Bomben getroffen. Aus dieser Lage kann zweierlei entstehen. Die Herrschaft kann den Krieg nutzen, um jede Kritik als Verrat zu brandmarken und die Bevölkerung hinter sich zu versammeln, wie die argentinische Junta am Anfang des Falklandkrieges. Oder sie verliert, wie die Junta am Ende, ihre Legitimität, weil sie die Menschen weder schützen noch versorgen kann. Welche dieser Möglichkeiten sich durchsetzt, entscheidet sich nicht in Washington oder Jerusalem. Es entscheidet sich in Iran, und es hängt auch davon ab, was die Opposition tut.
7. Die Jubelperser
Ein Teil der Iraner im Ausland und manche im Land haben den Krieg als Befreiung gefeiert. Man kann das als politische Meinung behandeln, die man teilt oder ablehnt. Man kann aber auch fragen, wie sie zustande kommt. Dann zeigt sich, dass auch sie aus Selbstwertbeziehungen hervorgeht.
Viele dieser Menschen haben unter der „Islamischen Republik“ gelitten, sind verfolgt worden oder haben Angehörige verloren. Viele haben mit der Revolution von 1979 einen sozialen Abstieg erlebt, den Verlust ihrer Stellung, ihres Besitzes oder ihrer Heimat. Damit haben sie Machtquellen verloren, die zugleich Ingredienzien des Selbstwertes in ihren Selbstwertbeziehungen waren. Sie haben jahrzehntelang erfahren, dass sie gegen diese Herrschaft nichts ausrichten können. Ihre Machtschwäche betrifft nicht nur ihre Beziehung zur Herrschaft. Über die Zwänge ihrer eigenen Natur, über ihre Angst, ihre Wut und ihre Sehnsucht, haben sie nur geringe Kontrollchancen. Den Fremdzwängen der Herrschaft sind sie ausgeliefert. Und sie sind Selbstzwängen unterworfen, die sie aus einer anderen Zeit mitgebracht haben. Diese Ohnmacht bedroht ihre Selbstwertbeziehungen und ist schwer zu ertragen.
Wer sie nicht mehr erträgt, sucht einen Starken, der für ihn handelt. Er identifiziert sich mit dem, der zuschlägt, und erlebt dessen Macht als eigene. Wenn in den Selbstwertbeziehungen mehr Macht mehr Wert bedeutet, dann scheint die geliehene Macht eines Stärkeren die eigenen Selbstwertbeziehungen wiederherzustellen. Die Bomben auf das eigene Land erscheinen dann nicht als Zerstörung, sondern als Rache an der verhassten Herrschaft.
Dabei geraten diese Menschen in einen Widerspruch zu ihrem eigenen Wir-Bild. Viele von ihnen verstehen sich als iranische Patrioten und berufen sich auf die Größe Irans. Zugleich begrüßen sie die Zerstörung seiner Städte und seiner Lebensgrundlagen durch fremde Mächte. Dieser Widerspruch wird verständlich, wenn man ihn als Ausdruck ihrer bedrohten Selbstwertbeziehungen sieht. Sie sind an ein Iran gebunden, das diese Menschen in der erinnerten Größe der Vergangenheit und in einer erhofften Zukunft suchen, nicht an die Menschen, die heute dort leben. Hier zeigt sich der Nachhinkeffekt des sozialen Habitus. Ein Wir-Bild aus einer vergangenen Zeit lenkt ihr Handeln gegen ihre eigenen heutigen Interessen und gegen die Lebensinteressen der Menschen, für die sie zu sprechen beanspruchen. Und diese Selbstwertbeziehungen sind an die Hoffnung auf einen Retter gebunden, der von außen kommt oder mit fremder Hilfe zurückkehrt. Diese Hoffnung ist die Suche nach einem starken Vater, der stellvertretend für die Ohnmächtigen handelt.
Das Lehrstück des Falklandkrieges spricht gegen diese Hoffnung. Die argentinische Diktatur ist nicht durch fremde Bomben gestürzt worden. Der Krieg hat die Menschen zunächst hinter ihr vereint. Gestürzt ist sie, weil sie vor der eigenen Bevölkerung versagt hat und weil diese Bevölkerung bereit war, das Erbe der Diktatur selbst zu überwinden.
8. Was das für die demokratische Opposition heißt
Aus dieser Betrachtung folgt kein fertiges Programm. Sie liefert aber einen Orientierungsrahmen, der der Wirklichkeit angemessener ist als die Hoffnung auf den nächsten Wahlausgang. Wenn Machtschwäche geringe Kontrollchancen über die vier Zwänge bedeutet, dann besteht die Aufgabe der Opposition darin, diese Kontrollchancen zu erweitern. Daraus ergeben sich sechs Richtungen, die zusammengehören.
Erstens misst die demokratische Opposition ihre Lage nicht an den Wahlergebnissen in Washington oder Jerusalem. Diese Ergebnisse verändern die Fremdzwänge, unter denen sie handelt. Sie entscheiden aber nicht über die Zukunft Irans. Entscheidend ist, wie sich die Machtbalancen in Iran selbst verschieben, zwischen der Herrschaft und der Bevölkerung, zwischen Männern und Frauen, zwischen dem Zentrum und den Regionen. Ihre Strategie muss sich daran orientieren, ob sie diese Machtbalancen zugunsten der Machtschwächeren verschiebt.
Zweitens hält sie Abstand zu den Selbstwertbeziehungen aller Kriegsparteien. Sie macht sich weder den Stolz einer Weltmacht noch das Sicherheitsbedürfnis Israels noch den Widerstandsstolz der „Islamischen Republik“ zu eigen. Sie prüft auch ihre eigenen Selbstwertbeziehungen, denn auch ihre Mitglieder sind gedemütigt worden und tragen Kränkungen in sich. Aus diesem Abstand verlangt sie einen Waffenstillstand. Sie lehnt den Krieg gegen Iran ab, ohne die Herrschaft zu verteidigen, und sie lehnt die Herrschaft ab, ohne den Krieg zu begrüßen.
Drittens arbeitet sie daran, dass die Kämpfe um Selbstwertbeziehungen nicht mehr mit Gewalt ausgetragen werden müssen. Innerhalb der Staaten sind Wahlen, Parlamente, unabhängige Gerichte und eine freie Öffentlichkeit geregelte Wettbewerbe um Quellen der Macht und des Ansehens. Sie erlauben es Gruppen, aufzusteigen und abzusteigen, ohne einander zu töten. Zwischen den Staaten soll das Völkerrecht diese Aufgabe erfüllen, und alle Parteien dieses Krieges haben es verletzt.
Diese Verletzungen nach außen lassen sich nicht von den Beziehungen im Inneren der Staaten trennen. Die inner- und die zwischenstaatlichen Beziehungen hängen voneinander ab, aber nicht überall auf dieselbe Weise. Eine Herrschaft wie die „Islamische Republik“ lässt im eigenen Land keine gewaltfreien Wettbewerbe um Quellen der Macht und des Ansehens zu. Sie kann ihre Legitimität nicht aus der Zustimmung der Bevölkerung gewinnen. Deshalb sucht sie ihre Legitimität im Kampf gegen äußere Feinde.
In den USA und in Israel gibt es dagegen geregelte Wettbewerbe um Quellen der Macht und des Ansehens. Doch auch sie schützen nicht von selbst vor Gewalt nach außen. Denn in diesen Wettbewerben werden Regierungen auch dafür belohnt, dass sie die Selbstwertbeziehungen ihrer Wähler verteidigen oder aufwerten. Die Wiederwahl der britischen Premierministerin nach dem Falklandkrieg zeigt das. Eine Regierung, die im inneren Wettbewerb unter Druck gerät, kann deshalb von einem Krieg nach außen gewinnen. Ein Präsident, der seine Wähler mit dem Versprechen neuer Größe gewonnen hat, muss Größe vorführen. Gegen den israelischen Ministerpräsidenten läuft seit Jahren ein Strafverfahren wegen Korruption. Um im Amt zu bleiben, braucht er eine Koalition, die von religiös-nationalistischen Parteien abhängt. Hinzu kommt eine Grenze, die alle Staaten kennen. Die geregelten Wettbewerbe gelten nur für die, die als Bürger dazugehören. Wer außerhalb steht, zählt in ihnen nicht. Die Palästinenser im besetzten Westjordanland leben unter israelischer Kontrolle, ohne an den israelischen Wahlen teilzunehmen. Und die Menschen in Iran, auf die amerikanische Bomben fallen, haben keine Stimme in den amerikanischen Wahlen. Die Identifizierung der Wähler und damit ihre Selbstwertbeziehungen reichen nicht über die Grenzen ihrer eigenen Gruppe hinaus. Solange das so ist, kann eine Demokratie im Inneren mehr oder weniger geregelt und nach außen gewaltsam sein.
Umgekehrt stärkt jede Gewalt von außen die Gewalt im Inneren. Am deutlichsten zeigt sich das in Iran. Ein angegriffenes Land rückt zusammen. Die Herrschaft brandmarkt jede Kritik als Verrat. Die Kräfte, die geregelte Wettbewerbe im Inneren verlangen, werden geschwächt. Doch auch in Demokratien verengt der Krieg den Raum der Kritik. Wer gegen den Krieg spricht, gerät leicht in den Verdacht, dem Feind zu dienen.
Aus dieser gegenseitigen Abhängigkeit folgt eine doppelte Verpflichtung. Wer die Demokratisierung Irans will, kann die Verletzung des Völkerrechts nicht hinnehmen, auch nicht, wenn sie sich gegen die verhasste Herrschaft richtet. Und wer den Frieden zwischen den Staaten will, kann die Gewaltherrschaft im Inneren nicht übergehen. Eine Opposition, die das will, misst deshalb alle Kriegsparteien am selben Maßstab, im Inneren an den Menschenrechten und nach außen an der Charta der Vereinten Nationen. Und sie übt diese Regeln schon in ihrem eigenen Umgang miteinander ein.
Viertens setzt sie auf die eigenen Machtquellen der Gesellschaft, nicht auf einen Retter. Freiheit lässt sich nicht von außen bringen, weil fremde Macht keine eigenen Kontrollchancen schafft. Eigene Machtquellen bilden sich dort heraus, wo Menschen sich selbst organisieren, in Gewerkschaften, Berufsverbänden, sozialen Bewegungen wie Frauen-, Studenten- und Schülerbewegungen und in Nachbarschaften. Dort verfügen sie über ihre Arbeit, ihr Wissen und ihre Fähigkeit, gemeinsam zu handeln. Die Opposition stärkt diese Kräfte, statt sie auf einen Führer zu verpflichten. Politik ist für sie die demokratische Herstellung und der Betrieb der allgemeinen inner- und zwischenstaatlichen Reproduktionsbedingungen der Gesellschaft. Gerade in einem Krieg gehört dazu, dass die Menschen Wasser, Brot, Strom, Arbeit und Schutz haben. Eine Opposition, die das zu ihrer Sache macht, erweitert die Kontrollchancen der Menschen über die Zwänge der äußeren und der eigenen Natur. Und sie gewinnt ein Vertrauen, das ihr keine fremde Macht verschaffen kann.
Fünftens bietet sie den bedrohten Selbstwertbeziehungen der Iraner andere Ingredienzien des Selbstwertes an als Territorium, Waffen und vergangene Größe. Wer gedemütigt worden ist, braucht Anerkennung. Diese Anerkennung kann nicht aus der Demütigung anderer kommen. Sie kann aus dem Stolz auf eine Gesellschaft kommen, die sich selbst regiert und deren Bürger einander als Gleiche behandeln, unabhängig von Herkunft, Sprache, Glaube und Geschlecht. Ein solcher Verfassungspatriotismus erweitert den Kreis derer, mit denen sich die Menschen identifizieren, und damit ihre Selbstwertbeziehungen. Er verändert auch die Selbstzwänge. An die Stelle des Wir-Ideals einer Größe, die auf Kosten anderer geht, tritt das Wir-Ideal einer Gemeinschaft, deren Selbstwertbeziehungen sich aus der Würde ihrer Mitglieder speisen. Die Bewegung „Frau, Leben, Freiheit“ hat gezeigt, dass ein solcher Stolz in Iran möglich ist.
Sechstens pflegt sie selbst die wissenschaftlich orientierte Betrachtung, die dieser Beitrag exemplarisch versucht hat. Das heißt nicht, dass jeder Oppositionelle Soziologe werden müsste. Es heißt, dass Fragen wie die, wer die nächste Wahl gewinnt, nicht die einzigen bleiben dürfen. Hinzukommen müssen Fragen, die den Ereignissen vorausliegen. Aus welchen sozio- und psychogenetischen Prozessen ist die Lage hervorgegangen? Welche bedrohten Selbstwertbeziehungen treiben die Beteiligten an, auch uns selbst? Welche unbeabsichtigten Folgen haben die Handlungen der Kriegsparteien, und welche Bedingungen schaffen sie für das Handeln der Opposition? Wer diese Fragen stellt, wird von den Ereignissen weniger getrieben und kann eher handeln, statt nur zu reagieren.
Diese sechs Richtungen ergeben zusammen keinen Endzustand, den man erreicht und dann besitzt. Sie ergeben eine Richtung, in der sich die Kontrollchancen der Menschen über die Zwänge ihres Lebens erweitern. Eine Politik, die sich auf die Einsicht in diese Zwänge gründet, kann nicht versprechen, dass der Krieg morgen endet oder dass die Herrschaft übermorgen fällt. Sie kann aber verhindern, dass die Opposition sich an Hoffnungen bindet, die die Wirklichkeit enttäuschen wird. Und sie kann ihr helfen, die Richtung beständig einzuhalten, auch wenn die Schlagzeilen wechseln.
Glossar
Distanzierung. Distanzierung ist die Anstrengung, die eigene Lage und die eigenen Gefühle mit Abstand zu betrachten, statt sie nach den eigenen Furcht- und Wunschbildern zu deuten. Sie ist niemandem einfach gegeben und gerade für Menschen nötig, die von einer Lage stark betroffen sind.
Einsicht in die Zwänge. Die Einsicht in die Zwänge ist das Erkennen der Bedingungen, unter denen Menschen leben und handeln. Sie bedeutet keine Unterwerfung unter eine Notwendigkeit und verspricht keinen Endzustand. Sie ist die Voraussetzung dafür, die Kontrollchancen über diese Zwänge zu erweitern und eine Richtung der Entwicklung bewusst zu wählen.
Engagement. Engagement ist die Verstrickung in die eigenen Furcht- und Wunschbilder, durch die man die Welt betrachtet. Es ist das Gegenstück zur Distanzierung.
Figurationen. Figurationen sind die Geflechte gegenseitiger Angewiesenheiten und Abhängigkeiten, die die Menschen miteinander bilden. Die Menschen sind mit ihrem Erkennen und Empfinden Teil der Figurationen, die sie miteinander bilden.
Gewaltverbot. Das Gewaltverbot der Charta der Vereinten Nationen (Artikel 2 Absatz 4) untersagt die Anwendung von Gewalt gegen andere Staaten. Ausnahmen sind nur die Selbstverteidigung gegen einen bewaffneten Angriff (Artikel 51) und Maßnahmen, die der Sicherheitsrat beschließt (Kapitel VII). Das Gewaltverbot ist für die Beziehungen zwischen den Staaten, was geregelte Wettbewerbe um Quellen der Macht und des Ansehens für die Beziehungen innerhalb der Staaten sind.
Ingredienzien des Selbstwertes. Die Ingredienzien des Selbstwertes sind die Quellen, aus denen sich die Selbstwertbeziehungen von Menschen als Einzelne und als Gruppen speisen. Bei staatlich organisierten Menschen gehören dazu das eigene Territorium, die Wehrhaftigkeit, die wirtschaftliche Stärke, die als eigen definierten Werte und die erinnerte eigene Größe. Sie sind zugleich Machtquellen.
Machtbalancen. Machtbalancen sind die stets wandelbaren Verhältnisse gegenseitiger Abhängigkeiten der Menschen als Einzelne und als Gruppen. Macht ist kein Besitz, sondern eine Eigenschaft von Beziehungen.
Machtquellen. Machtquellen sind die Mittel, über die Menschen in ihren Beziehungen verfügen: das Territorium, Gewaltmittel, wirtschaftliche Mittel, Orientierungsmittel wie Wissen und Glauben, und die Fähigkeit, sich zu organisieren. Weil sie zugleich Ingredienzien des Selbstwertes sind, bedeutet in den Selbstwertbeziehungen mehr Macht mehr Wert und jeder Machtverlust einen erlebten Wertverlust.
Machtschwäche. Machtschwäche ist die geringe Kontrollchance über alle vier Zwänge zugleich, die Zwänge der äußeren Natur, der eigenen Natur, die Fremdzwänge und die Selbstzwänge. Sie lässt sich nicht auf die Beziehung zur Herrschaft verkürzen.
Nachhinken des sozialen Habitus. Das Nachhinken des sozialen Habitus beschreibt, dass sich der soziale Habitus in der Regel langsamer wandelt als die Figurationen, die die Menschen miteinander bilden.
Nachhinkeffekt des sozialen Habitus. Der Nachhinkeffekt des sozialen Habitus ist die Wirkung dieses Nachhinkens. Überholte Haltungen lenken das Handeln der Menschen gegen ihre eigenen heutigen Interessen.
Psychogenese. Die Psychogenese ist das Werden des sozialen Habitus, mit dem Menschen in den Figurationen, die sie miteinander bilden, wahrnehmen, fühlen und handeln. Sie hängt mit der Soziogenese gegenseitig zusammen.
Selbstwertbeziehungen. Selbstwertbeziehungen sind die Beziehungen, in denen Menschen als Einzelne und als Gruppen etwas von Wert für sich und für andere sind. Wird ihre Gruppe erniedrigt, erleben sie das als eigene Erniedrigung, wird sie erhöht, fühlen sie sich selbst erhöht. Verschieben sich die Machtbalancen, sind die Selbstwertbeziehungen der Absteigenden bedroht.
Sozialer Habitus. Der soziale Habitus ist die zweite Natur, die Menschen in den Figurationen erwerben, die sie miteinander bilden. Er lenkt als Prädisposition ihr Wahrnehmen, Fühlen und Handeln, bevor sie bewusst entscheiden.
Soziogenese. Die Soziogenese ist die Dynamik der Figurationen, die die Menschen miteinander bilden. Sie hängt mit der Psychogenese gegenseitig zusammen.
Unbeabsichtigte Folgen. Unbeabsichtigte Folgen sind Wirkungen des Handelns, die keiner der Handelnden gewollt hat. Sie entstehen aus der Dynamik des Zusammenwirkens vieler Menschen in ihren gegenseitigen Abhängigkeiten.
Verfassungspatriotismus. Verfassungspatriotismus ist die Bindung an eine gemeinsame freiheitliche Verfassung statt an Abstammung, Sprache oder Glauben. Er erweitert die Selbstwertbeziehungen über die eigene Herkunftsgruppe hinaus und erlaubt es Menschen verschiedener Herkunft, einander als Gleiche anzuerkennen.
Vier Zwänge. Die vier Zwänge sind die Bedingungen, unter denen Menschen leben. Die Zwänge der äußeren Natur sind etwa Lage, Bodenschätze, Wasser und Seewege eines Landes. Die Zwänge der eigenen Natur sind die Bedürfnisse nach Wasser, Nahrung und Wärme und die Gefühle wie Angst, Scham und Wut. Die Fremdzwänge sind Zwänge, die Menschen auf sich selbst und aufeinander ausüben. Die Selbstzwänge sind verinnerlichte Fremdzwänge. Sie wirken in den Menschen als Teil ihres sozialen Habitus.
Wir-Bild und Wir-Ideal. Das Wir-Bild ist die Vorstellung einer Gruppe davon, wer sie ist und wer sie einmal war. Das Wir-Ideal ist die Vorstellung davon, wer sie sein soll. Beide sind Teil ihrer Selbstwertbeziehungen und wandeln sich als erinnertes Wandlungskontinuum in der Regel langsamer als die Lage der Gruppe.
Quellenhinweise
Charta der Vereinten Nationen (1945), Artikel 2 Absatz 4, Artikel 51 und Kapitel VII.
Verfassung der „Islamischen Republik Iran“ (1979, revidiert 1989), Präambel, Artikel 11 und Artikel 154.
Norbert Elias: Engagement und Distanzierung, Frankfurt am Main: Suhrkamp 1983.
Norbert Elias: Studien über die Deutschen. Machtkämpfe und Habitusentwicklung im 19. und 20. Jahrhundert, Frankfurt am Main: Suhrkamp 1989.
Norbert Elias und John L. Scotson: Etablierte und Außenseiter, Frankfurt am Main: Suhrkamp 1990.
Dawud Gholamasad: Selbstbild und Weltsicht islamistischer Selbstmordattentäter. Tödliche Implikationen eines theozentrischen Menschenbildes unter selbstwertbedrohenden Bedingungen, Berlin: Klaus Schwarz Verlag 2006 (Islamkundliche Untersuchungen 270), Abschnitt 6.3.3; Onlinefassung auf gholamasad.jimdofree.com.
Dawud Gholamasad: Zum Verfassungspatriotismus als Alternative zu gruppencharismatischen Selbstwertbeziehungen in Teilen der iranischen Opposition, Hannover, April 2025.
Dawud Gholamasad: Die unbeabsichtigten Folgen eines gewollten Krieges, Hannover, Oktober 2026.
Margaret Thatcher: Rede in Cheltenham, 3. Juli 1982, Margaret Thatcher Foundation.
Weißes Haus: Executive Order „Restoring the United States Department of War“, 5. September 2025.
US-Außenministerium: Sanktionen gegen vier Richter des Internationalen Strafgerichtshofs, 5. Juni 2025.
Gespräch zwischen Donald Trump, J. D. Vance und Wolodymyr Selenskyj im Weißen Haus, 28. Februar 2025.
Benjamin Netanjahu: Interview mit dem Fernsehsender i24 News, 12. August 2025.
Reuters, 9. September 2025: Bericht über den israelischen Angriff auf Vertreter der Hamas in Doha.
Ali Khamenei: Ansprache vom 9. September 2015, wiedergegeben in: The Times of Israel, 10. September 2015.
Ali Khamenei: Predigt zum Fest des Fastenbrechens, 15. Juni 2018, wiedergegeben in: Radio Farda, 15. Juni 2018.
Reza Pahlavi: Erklärung vom 28. Februar 2026, wiedergegeben in: Fox News, 28. Februar 2026.
The Washington Times, 28. Februar 2026: Bericht über die iranische Erklärung zur Schließung der Straße von Hormus.
Reuters, 28. Februar 2026: ‚Oil and gas majors and traders suspend shipments via Hormuz‘, wiedergegeben in: The Jakarta Post, 1. März 2026.
Bloomberg, 6. März 2026: ‚Strait of Hormuz Shipping Is at Near-Total Halt‘, wiedergegeben in: Insurance Journal, 6. März 2026.
Fortune, 6. März 2026: Bericht über die Einstellung der Flüssiggasausfuhren Katars.
Novaya Gazeta Europe, 13. März 2026: Bericht über die Lockerung der amerikanischen Sanktionen gegen russisches Öl.
Al Jazeera, 18. März 2026, und ABC News, 19. März 2026: Berichte über den iranischen Angriff auf Ras Laffan und auf Energieanlagen der Golfstaaten.
Israel Hayom, 10. Dezember 2024: ‚In historic first, Netanyahu takes stand in landmark corruption trial‘.
JNS, 29. Oktober 2026: Bericht über die Ergebnisse der Knesset-Wahl.
CNBC, 4. November 2026: Bericht über die Ergebnisse der Kongresswahlen.
https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/
متن انگلیسی نوشته:
Wounded Pride and War
Dependence, Humiliation and Self-Worth Relations in the War against Iran. An Exemplary Attempt to Ground Politics in Insight into Constraints
Dawud Gholamasad
Abstract
After the elections in the United States and in Israel, many Iranians are asking what will happen next in the war against Iran. The question is legitimate. This essay places a second question alongside it: from which socio- and psychogenetic processes did this war arise, how is it justified, and what consequences does it have that nobody intended? It looks for the answer in the self-worth relations of those involved. As individuals and as groups, human beings are always something of value for themselves and for others. Their self-worth relations draw on ingredients of self-worth that are at the same time sources of power: territory, the capacity to defend oneself, economic strength, the values defined as one’s own, and one’s remembered greatness. In these self-worth relations, more power means more worth. When the power balances shift, self-worth relations are threatened. Wars then become attempts to defend or restore them. The Falklands War of 1982 makes this connection visible. In the war against Iran, three threatened self-worth relations become entangled: those of a world power, those of Israel and those of the “Islamic Republic”. All three present themselves as units of defence and at the same time raise claims beyond their own borders. The Iranians who celebrate the war as liberation also become understandable through their self-worth relations. The essay grounds politics in insight into the constraints under which people live: the constraints of external nature, of one’s own nature, external constraints and self-constraints. From this follows a frame of orientation for the democratic opposition. It does not measure its strategy by election results in Washington and Jerusalem. It measures it by whether it widens the chances of control that people in Iran have over these constraints and shifts the power balances in favour of the less powerful.
1. Two Lines of Questioning and One Standard
On 3 November 2026, the Democrats in the United States won the House of Representatives and the Senate. A week earlier, Benjamin Netanyahu had failed to win a majority in Israel. Since then, many Iranians have been discussing what this means for the war. Will Trump end the war in the two months before the new Congress convenes, or strike once more? Will Netanyahu escalate the war to secure his position? Who will prevail in Washington, and who in Jerusalem?
These questions are necessary. Journalists ask them because they have to report what is happening, what the actors want and what might come next. Without this work, nobody would know what is going on in the world. This essay, too, relies on it. But an opposition that wants to be an alternative for an entire country needs a second line of questioning as well. Whoever takes their bearings from daily events alone finds their mood depending on every headline. Today they hope, tomorrow they despair, and the day after they hope for something else.
The second line of questioning can be called scientifically oriented. It is not cleverer than the first. It simply asks about something else. It does not first ask who wants what, but from which socio- and psychogenetic processes a situation has arisen. It does not see the actors as free authors of events, but as part of the figurations that they form with one another. It pays attention to the consequences that none of the actors intended. It is precisely these consequences that are decisive for how the opposition orients its action, for they create the conditions under which the opposition must act. And it tests its statements by whether they are adequate to reality, not by whether they correspond to one’s own wishes or fears.
This requires an effort that comes easily to no one. Whoever is affected by a war sees it through their own images of fear and desire. This involvement is human, and it applies to everyone, including the author of this essay. Detachment is the attempt to take a step back and ask what the interconnections are like, including those in which one is entangled oneself. It does not mean indifference. It is needed precisely by people who are strongly affected. For whoever is only involved is driven by events instead of understanding them.
What Is This Effort For?
This effort serves a politics grounded in insight into the constraints under which people live. These constraints can be grouped into four kinds. The first are the constraints of external nature, such as a country’s location, its mineral resources, its water reserves and its sea routes. The second are the constraints of one’s own nature. People need water, bread and warmth, and they experience fear, shame and anger when they are threatened or humiliated. The third are the external constraints that people exert on themselves and on one another, as individuals and as groups, as rulers and ruled, as states in relation to one another. The fourth are the self-constraints. They are internalized external constraints that people carry within themselves because they grew up in particular figurations. As part of their social habitus, they guide their perceiving, feeling and acting before they consciously decide.
Politics is the democratic establishment and management of the general intra-state and inter-state conditions of the reproduction of society. Such a politics is possible only if people recognize their constraints. Whoever does not recognize them is at their mercy. Powerlessness therefore means having only slight chances of control over all four constraints at once. Whoever recognizes their constraints can determine the direction in which they widen their chances of control. Insight into the constraints thus does not mean submitting to a necessity, and it promises no final state. It is the condition for consciously choosing a direction and keeping to it steadily.
An earlier essay, “The Unintended Consequences of an Intended War”, set out the consequences of this war for Iran and the region. The present essay builds on it but asks a different question. It asks why people and states are drawn into such a war even though its costs were foreseeable. It looks for the answer in a layer of constraints that hardly appears in daily reporting, because it precedes the events: in the self-worth relations.
2. Self-Worth Relations and Their Ingredients
What Are Self-Worth Relations?
Human beings are always something of value for themselves and for others, both as individuals and as groups. This worth is not a possession that a person has alone. It develops in the relationships in which people depend on one another from birth. It depends on how others see them, and on how the groups to which they feel they belong stand: the family, the religious community, the nation. If the group is humiliated, its members experience this as their own humiliation. If it is elevated, they feel elevated themselves. These bonds are self-worth relations. They belong to the social habitus and act as a predisposition before people consciously decide.
It is from these self-worth relations that events receive their meaning. A war would be meaningless for those involved if its outcome did not at the same time mean a social rise or fall for them. Wars therefore always also serve to establish, maintain, defend or extend one’s own self-worth relations.
What Do They Draw On?
The self-worth relations of people organized in states draw on particular ingredients of self-worth. These are at the same time sources of power. One of them is one’s own territory. According to the logic of feelings, every gain or loss of land is experienced as a gain or loss of worth, as in a game in which one side only gains what the other loses. This applies all the more when a “holy land” is at stake and those involved see themselves as a “chosen people”. A second is the capacity to defend oneself, that is, control over the means of violence. Whether a group can defend itself is a dimension in which groups compare themselves with one another. A third is control over economic means, over production, trade, energy and currency. A fourth is control over means of orientation, that is, over knowledge, faith and the interpretation of what is right and wrong. This includes the normative order that a group defines as its own, whether it calls it “democratic” or “Islamic”. And a fifth is one’s remembered greatness. It is reflected in a group’s we-image, in its idea of who “we” are and who “we” once were.
When Are They Threatened?
Because these ingredients are sources of power, more power means more worth in self-worth relations. Whoever controls more land, more weapons, more prosperity and more interpretive authority experiences themselves as worth more, and is seen that way by others. Whoever loses power experiences this as a loss of worth. Self-worth relations are therefore threatened above all when the power balances between groups shift. Every such shift means a rise for some and a fall for others. Whoever falls feels hurt, shame and anger. These feelings belong to the constraints of one’s own nature. How people interpret them and where they direct them depends, by contrast, on their self-constraints.
In addition, the we-image as a rule changes more slowly than the figurations that people form with one another. A group that was once powerful holds on to the idea of its greatness for a long time. This is a case of the lagging behind of the social habitus. When this lagging behind steers a group’s actions against its own present interests, the drag effect of the social habitus becomes apparent.
Such struggles over self-worth relations are fought out with violence for as long as there are no regulated competitions for sources of power and esteem from which violence as a means is excluded. Where there are none, violence remains the principle by which relations between groups are regulated.
An Instructive Case: The Falklands War
A war that is over can be viewed from a greater distance than one that is still going on. That is why the Falklands War of 1982 is an instructive case. On 2 April 1982, Argentine troops occupied the Falkland Islands, a British colony in the South Atlantic that Argentina claims as the Malvinas. Argentina was ruled by a military junta. It had made thousands of people disappear, and the country was in a severe economic crisis. A few days before the landing there had been large protests against the junta. The occupation of the islands transformed the mood overnight. The same people who had protested against the junta now cheered it. Regaining the territory was a matter of national pride and thus of the Argentines’ self-worth relations.
For Britain, the islands had no significance for its own security. But in the preceding decades the country had lost its empire. For a former colonial power, the loss of one of the last symbols of its greatness would have been hard to bear. It would have wounded the self-worth relations of the British, their remembered greatness, their national pride and their self-love as a “glorious nation”. The British government sent a fleet halfway around the globe and recaptured the islands after ten weeks. About 650 Argentines and 255 Britons lost their lives. After the victory, the Prime Minister declared: “We have ceased to be a nation in retreat” (Margaret Thatcher, speech in Cheltenham, 3 July 1982). In June 1983 the voters rewarded her for this deed, which enhanced their self-worth relations, by re-electing her.
The Falklands War also shows an unintended consequence. The Argentine junta had started the war to consolidate its rule. The defeat destroyed it. At the end of 1983, Argentina returned to democracy. Yet the junta was not overthrown by foreign troops. It lost its legitimacy in the eyes of its own population because it had lost a war that it had started itself. At the beginning, the same war had still united the population behind it.
3. When Dependence Turns into Humiliation
With this lesson in mind, the present war can be read differently. It does not begin with the decisions of individual politicians. It begins with a shift in the power balances in the world and with the threat to self-worth relations that this shift means for those in decline.
Since the end of the Cold War, the United States had been the only world power. It controlled almost all sources of power at once: the strongest means of violence, the dollar as world currency, the technological lead and the authority to interpret what should count as “Western values”. Many states depended on it. For a long time this dependence was bearable. The leading power concealed its superiority, left others room and appealed to rules that were meant to apply to all.
Meanwhile China has risen to become the world’s largest industrial and exporting nation. The power balances are shifting to the disadvantage of the United States. It is thereby losing sources of power that are at the same time ingredients of self-worth in its self-worth relations: industrial supremacy, the uncontested technological lead, the remembered greatness of being the only world power. In self-worth relations, less power is experienced as less worth. The slogan “Make America Great Again” is an expression of these threatened self-worth relations. It appeals to a greatness that no longer exists in that form and promises to restore it.
A large part of American politics responds to this decline not with adaptation but with a display of the power that remains. The dependencies of others are used as leverage. Whoever trades with a country the United States wants to punish is punished in turn. Judges of the International Criminal Court were placed under sanctions because the court is investigating Americans and the Israeli Prime Minister. In the White House, in front of the cameras, the President of Ukraine was reproached for not having been grateful enough. One’s own self-worth relations are defended at the expense of others. What the United States imposes on others as an external constraint, they experience as humiliation and thus as an injury to their own self-worth relations.
In this situation, dependence turns into humiliation. Whoever is dependent and is humiliated cannot simply break free, but they accumulate grievance.
This shows most sharply in the Near and Middle East. For decades, the Arab Gulf states have tied their security to the United States. They host American bases and buy American weapons. Their capacity to defend themselves, one of the ingredients of self-worth, is to a large extent borrowed. In September 2025, Israel attacked Hamas representatives in Doha. Doha is the capital of a state that hosts the largest American base in the region. After the closure of the Strait of Hormuz, Qatar had to halt its exports of liquefied natural gas. In March 2026, Iran also attacked the gas facilities at Ras Laffan. Other Gulf states, too, became targets of Iranian counter-strikes. The protection they paid for did not protect them. They were not consulted before the war. Thus they experience their dependence as helplessness that wounds their self-worth relations.
Added to this is a humiliation that reaches beyond states. Many people in the Arab and Islamic world experience the war in Gaza as the degradation of a group with which they identify. They see in it proof that the rules the West appeals to do not apply to them. This accumulated injury to their self-worth relations is a breeding ground from which the “Islamic Republic” draws its justifications. It presents itself as the voice of the humiliated, although it itself humiliates its own population.
In Europe, too, the turning away from the United States is growing, because there as well dependence is increasingly experienced as humiliation. This war has accelerated that turning away. Europe was not consulted, but it bears the costs, from energy prices to armaments.
4. Three Threatened Self-Worth Relations
The war against Iran is embedded in this world situation. In it, three threatened self-worth relations collide. Each on its own explains little. Together they explain a great deal.
The first are the self-worth relations of a world power that sees its primacy fading. In relation to China it cannot prove its capacity to defend itself without risking a war between nuclear powers. A war against a weaker opponent that for decades has been regarded as the epitome of resistance to the United States, promises this proof at lower cost. It is meant to show that one can still determine what happens in the world. That this war has turned the government’s own voters against it shows how far such a promise can miss reality.
The second are the self-worth relations of Israel. On 7 October 2023, Hamas murdered around 1,200 people in Israel and abducted about 250. This shook the state’s capacity to defend itself, on which its we-image has rested since its founding: that Jews in Israel would never again be defenceless. When people’s self-worth relations are wounded in this way, in their capacity to defend themselves, they press for restoration through superiority. Military superiority over all its neighbours is for Israel both a source of power and one of the ingredients of self-worth. An Iran that can fire missiles at Israel and is coming close to the atomic bomb calls both into question.
The third are the self-worth relations of the “Islamic Republic”. Since 1979 it has justified its rule as a response to humiliations: the coup of 1953, the dominance of foreign powers, the degradation of Muslims. “Independence” is one of its slogans. Its missile and nuclear programme has long been more than a technical project. It has become the symbol of its capacity to defend itself, that is, of a source of power on which its self-worth relations depend. That is why it holds on to it, even though it exposes the population to sanctions and war. It defines its normative order as “Islamic” and defends it as its own against what is foreign. The more its religious justification loses ground among the population, the more strongly it appeals to a nationalism that portrays Iran as humiliated by foreign powers. Yet it humiliates its own population every day, through dress codes, prisons and executions.
These three threatened self-worth relations become entangled with one another. Every humiliation that one side inflicts on the other confirms the other’s we-image and calls for retaliation. Thus the sides drive one another into escalation. None can retreat without its self-worth relations suffering damage in its own eyes. But the costs of this escalation are not borne by those who drive it. They are borne by the people who are bombed, who lose their jobs and who suffer from high prices.
5. How the War Is Justified
No war is justified by threatened self-worth relations. It is justified by dangers, rights and values. For the United States and Israel it was the danger of an Iranian atomic bomb. Part of the Iranian opposition spoke of a “humanitarian intervention”, and Reza Pahlavi welcomed the attacks of 28 February 2026. Members of the American government speak of defending Western civilization. On the other side, the “Islamic Republic” justifies its policy as resistance to imperialism and glorifies the dead as martyrs. All sides present themselves as units of defence.
What Does International Law Permit?
Whether these justifications are adequate to reality can be tested against a standard that all the states involved have themselves recognized: international law. What elections, parliaments and courts are meant to achieve within states, international law is meant to achieve between them. It is meant to free the struggles over power and self-worth relations from violence. Article 2(4) of the Charter of the United Nations prohibits the use of force as a means of politics between states. It refers disputes to peaceful procedures. The only exceptions are self-defence against an armed attack under Article 51 and measures decided by the Security Council under Chapter VII. An attack because of a bomb that does not yet exist is not self-defence. International law does not recognize a “humanitarian intervention” without a decision of the Security Council.
Who Is Defending Itself?
All the parties to this war have violated these rules again and again. None of them acts only in self-defence, as each claims. Each carries in its we-ideal, its idea of who it should be, a claim that reaches beyond its own borders.
The United States and Israel attacked Iran without a decision of the Security Council. In doing so they invoked a danger that did not yet exist. In September 2025, the American government gave its Department of Defense the additional name “Department of War”. It thereby openly declared that it no longer understands military power merely as protection, but as a means of asserting its own greatness. In Israel, religious-nationalist forces help determine government policy. They invoke the biblical promise of a land to a chosen people. From this they derive a legal claim to the whole of the West Bank, and some of them go further. The Prime Minister himself declared in August 2025 that he felt connected to the vision of a “Greater Israel”. For these forces, every war is also an opportunity to expand Israel’s regional power and to create facts on the ground.
The United States and Israel face a regime that likewise directs its claims beyond its own borders. For decades, the “Islamic Republic” has armed militias in other countries, in Lebanon, Iraq, Yemen and Gaza. It denies Israel the right to exist. Its Supreme Leader, Ali Khamenei, announced in 2015 that Israel would not live to see the next twenty-five years, and in 2018 called Israel a “cancerous tumour” that must be removed. With its counter-strikes it has hit states that had not attacked it, such as Qatar. Nor does it understand itself as a mere state among states. Its constitution commits it to the unity of the Islamic community across all borders and to supporting the struggle of the oppressed, the mostazafin, against the oppressors throughout the world. Behind this stands the traditional division of the world into the “House of Islam”, Dar al-Islam, and the “House of War”, Dar al-Harb. In this traditional view, the world outside one’s own rule is not a partner but the field of a struggle waged in the name of defence and aimed at an Islamic empire.
Thus three we-ideals collide, each presenting itself as defence and at the same time geared towards expansion. Each side justifies its own violation of international law by the violation committed by the other. In this way the rule loses its validity for everyone, and violence once again takes its place as the regulating principle. The justifications share one feature. They present their own side’s self-worth relations as a right and those of the others as presumption. They turn a relationship in which all are involved into a story in which only the other is to blame. Precisely this shows that they serve less to test reality than to defend one’s own self-worth relations.
6. What Nobody Intended
Whoever begins a war in order to defend their own self-worth relations easily overlooks the constraints they do not control. The unintended consequences of this war were set out in detail in the earlier essay. Some have since become clearer. They show how the four constraints rebound on those who act.
The constraints of external nature have proved stronger than the attackers expected. Iran lies on the Strait of Hormuz, through which a large share of the world’s oil and liquefied natural gas flows. On the day of the first attacks, Iran declared the strait closed, and shipping largely came to a standstill. Qatar’s exports of liquefied natural gas also broke off. Europe, which had just freed itself from Russian gas, has thereby become even more dependent on American gas. To bring prices down, the United States eased sanctions on Russian oil in March 2026. A war meant to prove its own capacity to defend itself has strengthened one of its most important opponents.
The constraints of one’s own nature strike above all the people in Iran. They need water, bread, electricity and warmth, and the war is destroying precisely the facilities that supply them with these.
The external constraints have rebounded on the governments themselves. Voters in the United States punished the government, partly because of the war and the price increases it brought. In Israel, too, the war did not bring the Prime Minister a majority. The self-constraints, finally, keep those involved fixed on their course. No side can retreat without its self-worth relations suffering damage in its own eyes.
For Iran itself, the most important unintended consequence is a double humiliation that wounds people’s self-worth relations from two sides at once. People are oppressed by their own regime and hit by foreign bombs. Two developments can arise from this situation. The regime can use the war to brand all criticism as treason and to rally the population behind it, like the Argentine junta at the beginning of the Falklands War. Or, like the junta at the end, it loses its legitimacy because it can neither protect nor provide for the people. Which of these possibilities prevails will not be decided in Washington or Jerusalem. It will be decided in Iran, and it also depends on what the opposition does.
7. The “Cheering Persians” (Jubelperser)
Some Iranians abroad and some in the country have celebrated the war as liberation. One can treat this as a political opinion that one shares or rejects. But one can also ask how it comes about. It then becomes clear that it, too, arises from self-worth relations.
Many of these people have suffered under the “Islamic Republic”, have been persecuted or have lost relatives. Many suffered a social decline as a result of the revolution of 1979, the loss of their position, their property or their homeland. They thereby lost sources of power that were at the same time ingredients of self-worth in their self-worth relations. For decades they have found that they can do nothing against this regime. Their powerlessness concerns not only their relationship to the regime. They have only slight chances of control over the constraints of their own nature: over their fear, their anger and their longing. They are at the mercy of the external constraints imposed by the regime. And they are subject to self-constraints that they brought with them from another time. This helplessness threatens their self-worth relations and is hard to bear.
Whoever can no longer bear it looks for someone strong to act for them. They identify with the one who strikes and experience that power as their own. If in self-worth relations more power means more worth, then the borrowed power of someone stronger seems to restore one’s own self-worth relations. The bombs on one’s own country then appear not as destruction but as revenge on the hated regime.
In doing so, these people come into conflict with their own we-image. Many of them see themselves as Iranian patriots and invoke the greatness of Iran. At the same time, they welcome the destruction of its cities and of its livelihoods by foreign powers. This contradiction becomes understandable when it is seen as an expression of their threatened self-worth relations. Their self-worth relations are tied to an Iran that these people seek in the remembered greatness of the past and in a hoped-for future, not to the people who live there today. Here the drag effect of the social habitus becomes apparent. A we-image from a bygone time steers their actions against their own present interests and against the vital interests of the people for whom they claim to speak. And these self-worth relations are tied to the hope for a saviour who comes from outside or returns with foreign help. This hope is the search for a strong father who acts on behalf of the helpless.
The lesson of the Falklands War speaks against this hope. The Argentine dictatorship was not overthrown by foreign bombs. The war at first united the people behind it. It fell because it had failed in the eyes of its own population and because this population was ready to overcome the dictatorship’s legacy by its own efforts.
8. What This Means for the Democratic Opposition
No ready-made programme follows from this analysis. But it provides a frame of orientation that is more adequate to reality than the hope placed in the next election result. If powerlessness means slight chances of control over the four constraints, then the task of the opposition is to widen these chances of control. Six directions follow from this, and they belong together.
First, the democratic opposition does not measure its situation by the election results in Washington or Jerusalem. These results change the external constraints under which it acts. But they do not decide the future of Iran. What is decisive is how the power balances shift in Iran itself, between the regime and the population, between men and women, between the centre and the regions. Its strategy must be guided by whether it shifts these power balances in favour of the less powerful.
Second, it keeps its distance from the self-worth relations of all parties to the war. It does not adopt the pride of a world power, nor Israel’s need for security, nor the pride in resistance of the “Islamic Republic”. It also examines its own self-worth relations, for its members, too, have been humiliated and carry grievances within them. From this distance, it calls for a ceasefire. It rejects the war against Iran without defending the regime, and it rejects the regime without welcoming the war.
Third, it works towards a situation in which struggles over self-worth relations no longer have to be fought out with violence. Within states, elections, parliaments, independent courts and a free public sphere are regulated competitions for sources of power and esteem. They allow groups to rise and fall without killing one another. Between states, international law is meant to fulfil this task, and all parties to this war have violated it.
These violations abroad cannot be separated from relations within states. Intra-state and inter-state relations depend on one another, but not everywhere in the same way. A regime like the “Islamic Republic” permits no non-violent competitions for sources of power and esteem in its own country. It cannot gain its legitimacy from the consent of the population. That is why it seeks its legitimacy in the struggle against external enemies.
In the United States and Israel, by contrast, there are regulated competitions for sources of power and esteem. Yet these, too, do not by themselves protect against violence abroad. For in these competitions governments are also rewarded for defending or enhancing the self-worth relations of their voters. The re-election of the British Prime Minister after the Falklands War shows this. A government that comes under pressure in domestic competition can therefore gain from a war abroad. A president who won over his voters with the promise of new greatness has to display greatness. Criminal proceedings for corruption have been under way against the Israeli Prime Minister for years. To stay in office, he needs a coalition that depends on religious-nationalist parties. Added to this is a limitation common to all states. The regulated competitions apply only to those who belong as citizens. Whoever stands outside does not count in them. The Palestinians in the occupied West Bank live under Israeli control without taking part in Israeli elections. And the people in Iran on whom American bombs fall have no vote in American elections. The voters’ identification, and with it their self-worth relations, do not reach beyond the boundaries of their own group. As long as this is so, a democracy can be more or less regulated at home and violent abroad.
Conversely, all violence from outside strengthens violence within. This shows most clearly in Iran. A country under attack closes ranks. The regime brands all criticism as treason. The forces that demand regulated competitions at home are weakened. But in democracies, too, war narrows the space for criticism. Whoever speaks against the war easily comes under suspicion of serving the enemy.
From this mutual dependence follows a double obligation. Whoever wants the democratization of Iran cannot accept the violation of international law, not even when it is directed against the hated regime. And whoever wants peace between states cannot ignore tyranny within them. An opposition that wants this therefore measures all parties to the war by the same standard: at home by human rights, and abroad by the Charter of the United Nations. And it already practises these rules in its own internal dealings.
Fourth, it relies on society’s own sources of power, not on a saviour. Freedom cannot be brought from outside, because foreign power cannot create people’s own chances of control. Society’s own sources of power develop where people organize themselves, in trade unions, professional associations, social movements such as women’s, university and school students’ movements, and in neighbourhoods. There they have control over their work, their knowledge and their ability to act together. The opposition strengthens these forces instead of binding them to a leader. For it, politics is the democratic establishment and management of the general intra-state and inter-state conditions of the reproduction of society. In a war especially, this includes people having water, bread, electricity, work and protection. An opposition that makes this its cause widens people’s chances of control over the constraints of external nature and of their own nature. And it gains a trust that no foreign power can obtain for it.
Fifth, it offers the threatened self-worth relations of Iranians other ingredients of self-worth than territory, weapons and past greatness. Whoever has been humiliated needs recognition. This recognition cannot come from humiliating others. It can come from pride in a society that governs itself and whose citizens treat one another as equals, regardless of origin, language, faith and gender. Such constitutional patriotism widens the circle of those with whom people identify, and with it their self-worth relations. It also changes the self-constraints. The we-ideal of a greatness achieved at the expense of others gives way to the we-ideal of a community whose self-worth relations draw on the dignity of its members. The “Woman, Life, Freedom” movement has shown that such pride is possible in Iran.
Sixth, it cultivates for itself the scientifically oriented approach that this essay has attempted in an exemplary way. This does not mean that every member of the opposition has to become a sociologist. It means that questions such as who will win the next election must not remain the only ones. They must be joined by questions about what precedes the events. From which socio- and psychogenetic processes has the situation arisen? Which threatened self-worth relations drive those involved, including ourselves? What unintended consequences do the actions of the parties to the war have, and what conditions do they create for the opposition’s action? Whoever asks these questions is less driven by events and is better able to act instead of merely reacting.
Together, these six directions do not add up to a final state that one reaches and then possesses. They add up to a direction in which people’s chances of control over the constraints of their lives widen. A politics grounded in insight into these constraints cannot promise that the war will end tomorrow or that the regime will fall the day after. But it can prevent the opposition from binding itself to hopes that reality will disappoint. And it can help it keep steadily to its direction, even when the headlines change.
Glossary
Constitutional patriotism. Constitutional patriotism is attachment to a shared constitution of freedom rather than to descent, language or faith. It extends self-worth relations beyond one’s own group of origin and allows people of different origins to recognize one another as equals.
Detachment. Detachment is the effort to view one’s own situation and one’s own feelings from a distance, instead of interpreting them according to one’s own images of fear and desire. It comes easily to no one and is needed precisely by people who are strongly affected by a situation.
Drag effect of the social habitus. The drag effect of the social habitus is the effect of the lagging behind of the social habitus. Outdated attitudes steer people’s actions against their own present interests.
Figurations. Figurations are the webs of mutual reliances and dependencies that people form with one another. People, with their knowing and feeling, are part of the figurations that they form with one another.
Four constraints. The four constraints are the conditions under which people live. The constraints of external nature are, for example, a country’s location, mineral resources, water and sea routes. The constraints of one’s own nature are the needs for water, food and warmth and feelings such as fear, shame and anger. External constraints are constraints that people exert on themselves and on one another. Self-constraints are internalized external constraints. They act within people as part of their social habitus.
Ingredients of self-worth. The ingredients of self-worth are the sources from which the self-worth relations of people as individuals and as groups draw. For people organized in states, they include one’s own territory, the capacity to defend oneself, economic strength, the values defined as one’s own and one’s remembered greatness. They are at the same time sources of power.
Insight into the constraints. Insight into the constraints is the recognition of the conditions under which people live and act. It does not mean submission to a necessity and promises no final state. It is the precondition for widening the chances of control over these constraints and for consciously choosing a direction of development.
Involvement. Involvement is entanglement in one’s own images of fear and desire, through which one views the world. It is the counterpart of detachment.
Lagging behind of the social habitus. The lagging behind of the social habitus describes the fact that, as a rule, the social habitus changes more slowly than the figurations that people form with one another.
Power balances. Power balances are the ever-changing relations of mutual dependencies of people as individuals and as groups. Power is not a possession but a property of relationships.
Powerlessness. Powerlessness is having slight chances of control over all four constraints at once: the constraints of external nature, of one’s own nature, external constraints and self-constraints. It cannot be reduced to the relationship to the regime.
Prohibition of the use of force. The prohibition of the use of force in the Charter of the United Nations (Article 2(4)) forbids the use of force against other states. The only exceptions are self-defence against an armed attack (Article 51) and measures decided by the Security Council (Chapter VII). The prohibition of the use of force is for relations between states what regulated competitions for sources of power and esteem are for relations within states.
Psychogenesis. Psychogenesis is the development of the social habitus with which people perceive, feel and act in the figurations they form with one another. It and sociogenesis are mutually interconnected.
Self-worth relations. Self-worth relations are the relationships in which people, as individuals and as groups, are something of value for themselves and for others. If their group is humiliated, they experience this as their own humiliation; if it is elevated, they feel elevated themselves. When the power balances shift, the self-worth relations of those in decline are threatened.
Social habitus. The social habitus is the second nature that people acquire in the figurations they form with one another. As a predisposition, it guides their perceiving, feeling and acting before they consciously decide.
Sociogenesis. Sociogenesis is the dynamics of the figurations that people form with one another. It and psychogenesis are mutually interconnected.
Sources of power. Sources of power are the means at people’s disposal in their relationships: territory, means of violence, economic means, means of orientation such as knowledge and faith, and the ability to organize. Because they are at the same time ingredients of self-worth, in self-worth relations more power means more worth and every loss of power is experienced as a loss of worth.
Unintended consequences. Unintended consequences are effects of action that none of the actors intended. They arise from the dynamics of the interplay of many people in their mutual dependencies.
We-image and we-ideal. The we-image is a group’s idea of who it is and who it once was. The we-ideal is its idea of who it should be. Both are part of its self-worth relations. As a remembered continuum of change, they usually change more slowly than the situation of the group.
Sources
Charter of the United Nations (1945), Article 2(4), Article 51 and Chapter VII.
Constitution of the “Islamic Republic of Iran” (1979, revised 1989), Preamble, Article 11 and Article 154.
Norbert Elias: Involvement and Detachment, Oxford: Blackwell 1987 (German: Engagement und Distanzierung, Frankfurt am Main: Suhrkamp 1983).
Norbert Elias: The Germans. Power Struggles and the Development of Habitus in the Nineteenth and Twentieth Centuries, Cambridge: Polity 1996 (German: Studien über die Deutschen, Frankfurt am Main: Suhrkamp 1989).
Norbert Elias and John L. Scotson: The Established and the Outsiders, London: Frank Cass 1965 (German: Etablierte und Außenseiter, Frankfurt am Main: Suhrkamp 1990).
Dawud Gholamasad: Selbstbild und Weltsicht islamistischer Selbstmordattentäter. Tödliche Implikationen eines theozentrischen Menschenbildes unter selbstwertbedrohenden Bedingungen [Self-Image and World View of Islamist Suicide Bombers: Deadly Implications of a Theocentric Image of Humanity under Conditions Threatening Self-Worth], Berlin: Klaus Schwarz Verlag 2006 (Islamkundliche Untersuchungen 270), section 6.3.3; online version at gholamasad.jimdofree.com.
Dawud Gholamasad: Zum Verfassungspatriotismus als Alternative zu gruppencharismatischen Selbstwertbeziehungen in Teilen der iranischen Opposition [On Constitutional Patriotism as an Alternative to Group-Charismatic Self-Worth Relations in Parts of the Iranian Opposition], Hanover, April 2025.
Dawud Gholamasad: The Unintended Consequences of an Intended War, Hanover, October 2026.
Margaret Thatcher: Speech in Cheltenham, 3 July 1982, Margaret Thatcher Foundation.
The White House: Executive Order “Restoring the United States Department of War”, 5 September 2025.
US Department of State: Sanctions on four judges of the International Criminal Court, 5 June 2025.
Meeting between Donald Trump, J. D. Vance and Volodymyr Zelensky in the White House, 28 February 2025.
Benjamin Netanyahu: Interview with i24 News, 12 August 2025.
Reuters, 9 September 2025: Report on the Israeli attack on Hamas representatives in Doha.
Ali Khamenei: Speech of 9 September 2015, reported in The Times of Israel, 10 September 2015.
Ali Khamenei: Tweet of 3 June 2018, reported by Radio Farda, 15 June 2018.
Reza Pahlavi: Statement of 28 February 2026, reported by Fox News, 28 February 2026.
The Washington Times, 28 February 2026: Report on Iran’s declaration closing the Strait of Hormuz.
Reuters, 28 February 2026: “Oil and gas majors and traders suspend shipments via Hormuz”, reprinted in The Jakarta Post, 1 March 2026.
Bloomberg, 6 March 2026: “Strait of Hormuz Shipping Is at Near-Total Halt”, reprinted in Insurance Journal, 6 March 2026.
Fortune, 6 March 2026: Report on Qatar halting its exports of liquefied natural gas.
Novaya Gazeta Europe, 13 March 2026: Report on the easing of US sanctions on Russian oil.
Al Jazeera, 18 March 2026, and ABC News, 19 March 2026: Reports on the Iranian attack on Ras Laffan and on energy facilities in the Gulf states.
Israel Hayom, 10 December 2024: “In historic first, Netanyahu takes stand in landmark corruption trial”.
JNS, 29 October 2026: Report on the results of the Knesset election.
CNBC, 4 November 2026: Report on the results of the congressional elections.
Hanover, 6 November 2026
https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/
