|علیرضا موثق| در جستاری تحت عنوانِ «ملاحظاتی انتقادی در آیهٔ قصاص» (اینجا)) با ذکر ادلهٔ متعدد اشاره کردهام که این آیهٔ قرآنی در بستر سنت ثار و برای تعدیل خونخواهی در بین قبایل تکوین یافتهاست. در فرهنگ قبیلهای، هنوز مسئولیت کیفری در خصوص جرم قتل عمد، شخصی نشده بود و به جهت مناسبات اقتصادی و قبیلهای، فردیت به شکل برجستهای به وجود نیامده بود. در آن زمانه و زمینهٔ تاریخی، مشاغل، عموماً در شکار و کشاورزی و دامداری خلاصه میشد و تنوع شغلی و تخصصگرایی که نقش فرد را در سپهر جامعه پر رنگ میسازد، چندان رشدی نیافته بود و هر عضو قبیله، کمابیش به سهولت میتوانست، نقش اقتصادیِ عضو دیگر را برعهده گیرد و لذا هویت و حقوق فردی در سازمان قبیله اهمیت خاصی نداشت. به عبارت دیگر «قبیله یعنی یک نفر» و «فرد، ذوب و مستحیل در قبیله» بود و اعضای قبیله، هویت فردی و مستقلی از قبیلهٔ خود نداشتند و ذوب در آن بودند و جملگی، به نوعی جزء اموال و مملوکاتِ رئیس قبیله محسوب میشدند و رئیس قبیله «ولی» آنها بود. در این سیاق، اگر یکی از اعضای قبیله به قتل میرسید، حقوق و هویتِ فردِ مقتول، کانون توجه و اهمیت نبود؛ بلکه آن فرد در قبیله ذوب و مستحیل بود و این کلیتِ قبیله بود که به جهت از دست دادنِ یک نیروی کار، خود را مغبون و در معرض تهدید و جری شدن قبایل دیگر میدید. در چنین وضعی، از یک طرف، تمام قبیلهای که مقتول، در آن عضو بود، خود را مسئول انتقام میدیدند و از طرف دیگر، تمام اعضای قبیلهای که قاتل عضوش بود، در معرض قصاص بودند و مسئول تلقی میشدند. در چنین فرهنگ و ساختاری، قبیلهای که فرد مقتول به آن تعلق داشت، ممکن بود چندین نفر از قبیلهای که فرد قاتل به آن تعلق داشت را به قتل برسانند و برای مثال در مقام خونخواهی، در مقابلِ قتلِ یک زن یا برده، چند مرد یا آزاد از قبیلهٔ طرف دعوی را به قتل برسانند. محمد بن عبدالله در چنین بستری وفق آیهٔ قصاص، به تعدیل این سنت پرداخت و کوشید تا در خونخواهی، تناسب از حیثِ «ارزش و تعداد» رعایت شود؛ زیرا در آن فرهنگ، ارزش زن از مرد و ارزش برده از آزاد کمتر بوده و بدین ترتیب، چنین مقرر کرد که اگر یک زن از قبیلهٔ شما کشته شد، تنها یک زن از قبیلهٔ طرف دعوی را به قتل برسانید و نه چند زن یا چند مرد و یا چند برده را و یا اگر یک برده از قبیلهٔ شما کشته شد، در مقام خونخواهی و انتقام، تنها یک برده از قبیلهای که قاتل عضو آن است را بکشید و نه چند آزاد را (و در مانحن فیه هیچ ضرورتی برای اینکه صرفاً شخص قاتل قصاص شود وجود نداشت). ظریف آنکه الله نیز طبق همین سنت ثار عمل میکرد و برای مثال به خاطر نقض قوانین الهی توسط چند نفر در قوم ثمود، تمام اعضای یک قبیله را قتل عام میکرد (اعم از زن و مرد و پیر و جوان و کودک). البته گناه افراد در آخرت، فردی محاسبه میشود و افراد بیگناه، به بهشت خواهند رفت؛ منتها در این دنیا، مسئولیت کیفری، جمعی و قبیلهای بود؛ لکن صرفنظر از اینکه مسلمانان طی قرنهای متمادی، معنی و مدلولِ آیهٔ قصاص را اشتباه فهمیدهاند، همین مجازات قصاص در تعریفِ رایج و متعارف در فقه اسلامی نیز به غایت ظالمانه است که در ادامه به برخی دلایلش اشاره میکنم:
۱) مجازات قصاص و شلاق و قطع دست و پا و سنگسار و به صلیب کشیدن (صرفنظر از مناقشهٔ صدرالذکر با تفسیر آیهٔ قصاص)، در کانتکست تکوین اسلام، طبیعی و نیز در موافقت با عقل و عدل زمانه و زمینهٔ ظهور اسلام بودهاست؛ اما آیا این احکام در همهٔ اعصار، عاقلانه و عادلانه اند؟ آیا مجازات، «طریقیت» دارد یا «موضوعیت»؟ آیا نگاه «طبیبانه و درمانمحور» به مجرم، واقعبینانه و نیز منصفانه است یا نگاه «جلادانه و انتقاممحور»؟ آیا روشهای مناسبتری برای مهار و تنبیه و درمان مجرم و دفاع از جامعه وجود ندارد؟ آیا اسلام، کامل و مطلق است؟ و متأثر از معلومات و عرف بشری و خطاناکِ عربِ بدوی در ۱۴۰۰ سال قبل نیست؟ آیا مقولهٔ عدالت، حیث تاریخی ندارد و متعاقب انباشت تجربه و افزایش معلومات بشر و متأثر از تغییر منطق موقعیت و شرایط اجتماعی و تاریخی، تغییر و یا تکامل نمییابد؟ برای مثال، نهاد بردهداری و یا دیه و ارث نابرابر بین زن و مرد و یا مجازات قطع دست و پا و یا حقوق نابرابر بین کافر و مسلمان، در زمان تکوین قرآن، مخالفت قطعی با عقل و عدل زمانه و زمینهٔ مربوطه نداشتهاست؛ اما اکنون چنین به نظر نمیرسد.
۲) در مجازات قصاص، ثروت و قدرتِ قاتل و مقتول و نیز سنخ روانی و مزاجِ اولیای دم در اعمالِ قصاص مؤثر است. اگر قاتل، فردی ثروتمند باشد و اولیای دم، فقیر باشند، با پرداخت مبالغی حتی بسیار بیشتر از دیهٔ متعارف، احتمال گذشت و صرفنظر کردن از قصاص افزایش مییابد. اگر اولیای دم، رقیق القلب یا ترسو و آسیب پذیر باشند، شانس قاتل برای رهایی از قصاص از مجرای ترحم یا تهدید، افزایش مییابد. با این وصف، مجازات قصاص از مجازات اعدام (که به ارادهٔ اولیای دم گره نمیخورد)، معیوبتر و ظالمانهتر است.
۳) در اسلام، قتلِ عمدِ درجه یک و دو و سه وجود ندارد. خفاشِ شب و یا شخصی که با نقشهٔ قبلی و به قصد سرقت، مقتول را سلاخی میکند، قاتل است و یک استاد دانشگاهِ خوش سابقه که یک لحظه کنترل اعصابش را از دست داده و مرتکب قتل عمد شده نیز قاتل است و هر دو به قصاص محکوم میشوند.
۴) در اسلام، اگر مقتول، زن و قاتل، مرد باشد، به سببِ نابرابری دیهٔ زن و مرد و دو برابر بودن دیهٔ مرد، اولیای دمِ مقتول، برای اجرایِ قصاص باید نیمی از دیهٔ کامل و متعارف را به قاتل بپردازند (در اسلام، ارزش زن با مرد و برده با آزاد و کافر با مسلمان برابر نیست).
۵) صرفنظر از اینکه در اسلام، نهاد تجدیدنظر و هیأت منصفه و وکالت دادگستری و پلیس علمی نداریم و این امور با مجاهدتِ روشنفکران و متعاقبِ مقاومتِ فقها، وارد قوانین فعلی در کشور ما شدهاست؛ اما با این وجود، باز احتمالِ خطایِ سهوی و انسانی در فرآیند دادرسی متصور است. اهل فن میدانند که ادلهٔ اثبات دعوی در جمیعِ پروندههای قضایی (حتی اقرار که ام الدلایل نامیده میشود)، امکانِ ایجادِ علم قطعی و یقینی و ریاضیصفت را برای قضات دادگستری ندارد؛ زیرا برای مثال، متهم ممکن است برای نجاتِ جان مجرم اصلی و به دروغ اقرار کرده باشد و لذا قضات دادگستری همواره مبتنی بر معرفتی ظنی اقدام به صدور رأی مینمایند. به عنوان نمونه، در مصداقِ دکتر محمد علی نجفی، حقیقتاً به لحاظ فنی و نظر به اوضاع و احوال و دفاعیاتِ وکیل مشارالیه در آخرین جلسهٔ دفاع، احتمالِ قتل غیر عمد، وجود دارد و نهایتاً ممکن است که ادلهٔ اثبات لازم با قوت کافی به سود نامبرده وجود نداشته باشد؛ نه اینکه واقعاً مرتکبِ قتلِ عمد شده باشد. همچنین ممکن است در آینده ادلهای به سود محکوم علیه کشف شود و بی گناهیاش اثبات گردد؛ اما در صورت اجرای مجازات اعدام و یا قصاص، راه جبران خطا وجود ندارد. در صورتی که در مجازاتهایی مثل حبس، با پرداخت غرامت و آزادی محکوم علیه تا حدودی امکان جبران خسارت و امکان توقفِ تداومِ تحمیل خسارت بر فرد بی گناه وجود دارد. این نقدِ بسیار استوار، یعنی ریسک کشته شدن فرد بی گناه، علاوه بر مجازات قصاص که حکمی اسلامی است، به مجازات اعدام نیز وارد است.
۶) ممکن است مجرم، پس از گذشت اولیای دم، استحقاقِ بازگشت به جامعه را تا حتی پایانِ عمرش نداشته باشد؛ در صورتی که با گذشتِ اولیای دم، مجرم پس از مدتی تحملِ حبس از حیث جنبهٔ عمومی جرم، به جامعه بر میگردد. در این فرض، ممکن است مجرم، دچار اصناف بیماریهایِ روانی باشد و نیاز باشد که از جامعه دور باشد و در زندان، تحت معالجه قرار گیرد و تنها پس از احراز متخصصینِ مربوطه (نه پس از تحمل حبس محدود و مشخص)، جواز ورود مجدد به جامعه را بیابد و حتی ممکن است لازم باشد تا پس از آزادی نیز جهت احتیاط، با ابزاری چون دستبند الکترونیک و تعیین محدودهای مشخص جهت سکونت و عبور و مرور، تحت کنترل باشد.
۷) مجرم در تحلیل نهایی، محصولِ «علل زیستی و محیطی» است. چه کسی جرأت دارد تا ادعا کند که اگر به لحاظ ژنتیکی و محیط خانوادگی و طبقهٔ فرهنگی و اقتصادی و نیز به لحاظ تجربیات دوران کودکی، همچون خشونتهای جسمی و جنسی، شرایطی مشابه با خفاش شب داشت، از او بهتر میشد؟ لذا اینکه خشم و نفرت خود را یکسره بر سر مجرمین تخلیه کنیم و علل متنوع و مجاری حدوث جرم را نبینیم، به نظر منصفانه نمیرسد. هرچند مهار و درمان مجرم و حمایت مادی و معنوی از مجنی علیه، لازم است و در آن، مناقشهای نیست.
۸) با تأکید بر این نکته که خشونت، امری طیفی است و مراد در این نوشتار، خشونتی چون مجازات سنگسار و قطع دست و پا است و نه خشونتِ مجازاتهایی چون حبس، به طور کلی اگر مجازاتهای خشنِ اسلامی مثل سنگسار و قطع دست و پا، توانِ مطلوب برای بازدارندگی دارد (در صورتی که پژوهشهای عینی خلاف آن را نشان میدهد)، چرا مسلمانان این نوع مجازاتها را تعمیم نمیدهند؟ چرا مجازاتِ دزدیدن چند میلیون تومان در شرایط مربوطه، قطع دست است؛ اما بردن میلیاردها تومان مالِ غیر از طریقِ خیانت در امانت و اختلاس و کلاهبرداری و یا مجازاتِ جرایمی چون آدم ربایی و قاچاق کالا و ارز، قطع دست نیست و زندان است؟ این امر چگونه میتواند عاقلانه و عادلانه باشد؟ اما میدانید چرا تعمیمش نمیدهند؟ احتمالاً چون عقل و وجدان خودشان نیز با تصدیق عاقلانه و عادلانه بودن این احکام مشکل دارد و ناخودآگاه میدانند که اموری بشری و تاریخی و عصری و عرفی و مکانمند و سیاقمند بودهاند و نه اموری فراتاریخی و مطلق و لذا تضادش با عقلانیت و عدالت در ظرف زمانی ما را به نوعی در لایهای از وجودشان درک میکنند؛ لکن از ترس جهنم الله و تکفیر فقها و به خاطر تعبد و جزم و جمود، شجاعت لازم برای اصلاحِ این مجازات و حکم ظالمانه و عصر حجر-حجازی را ندارند. اگر چنین نیست، پس چرا حکم و تدبیر خودِ الله را به جرایم دیگر تعمیم نمیدهند؟ ۲۰ فروردین ۱۴۰۰
پینوشت:
۱) تمام مسلمانانِ کل جهان را به تحدی فرا میخوانم تا حتی از اجنه نیز کمک بگیرند و دلایلم در نقد مجازات قصاص را نقض کنند؛ اما اگر نتوانستند، حداقل شرف و شعور و آزادگیِ لازم را داشته باشند تا در اصلاحِ این حکم ظالمانهٔ اسلامی و عصر حجری به سهم خودشان تلاش کنند. آیا مگر مدعی نیستند که تابع و بندهٔ دلیلاند؟ پس یا استدلالی قویتر ارائه کنند و یا تن به اصلاحِ خرافات و اباطیل دین پر از جهل مقدس و ظلم مقدسشان بدهند.
۲) در میان مخاطبان محترم، اگر کسی به دکتر محقق داماد دسترسی دارد، لطفاً این جستار را به دست ایشان برساند؛ زیرا مدتی است که از جهل مقدس گلایه میکند؛ اما به نقش قرآن و سنت نبوی در بسط جهل مقدس و ظلم مقدس توجه ندارد.
