روزمره شدن خشونت، گفت‌وگوی زهرا باقری‌شاد با رضا کاظم‌زاده

Friday, 6th December, 2013
اندازه قلم متن

RezaKazemzadeh3

ایدئولوژی اسلامی با بازسازی سیاسی مفاهیمی همچون جهاد و شهادت، خشونت در جامعه را به فریضه‌ای دینی تبدیل کرد. بدین ترتیب ایدئولوژی اسلامی به کمک شرایط خاص انقلابی، موفق شده بود تا به کارگیری خشونت را تا حد بالایی در اذهان افراد توجیه کند… اگر جامعه‌ای پرتنش باقی بماند، اگر سرخوردگی‌ها و نابه‌سامانی‌های اجتماعی در آن افزایش پیدا کند، اگر ناهنجاری‌ها مدام شدت یابد، تمایل به دیدن صحنه‌هایی مانند اعدام نیز می‌تواند افزایش پیدا کند

چرا مردم در جامعه ايران به تماشای اعدام می روند؟ آيا آنها مشتاق تماشای چنين صحنه ای هستند يا نمايش خشونت در ملاء عام برای آنها عادی شده است؟ آيا تمايل به تماشای اعدام در سال های اخير در جامعه ايران افزايش يافته است؟ رويارويی مردم با خشونت در جامعه ايران از چه سابقه تاريخی برخوردار است؟ چرا برخی از مردم، کودکان خود را به تماشای مراسم اعدام می‌برند؟

اين پرسش‌ها را با رضا کاظم‌زاده، روانشناس ايرانی ساکن بلژيک در ميان گذاشته‌ايم.

***

* صف کشيدن مردم برای تماشای اعدام را از زاويه نگاه يک روانشناس چگونه تبيين می کنيد؟ چه چيزی می تواند مردم را به مشاهده صحنه اعدام سوق دهد؟

رضا کاظم‌زاده – چنين پديده‌ای دلايل کاملاً مختلفی می‌تواند داشته باشد. اين دلايل با توجه به شرايطی که جامعه در آن قرار دارد و شرايط افرادی که برای مشاهده اعدام می‌روند شکل می‌گيرد. به طور کلی می‌توان گفت که مسئله اعدام در ملا عام، فرد يا افراد را با دو مسئله روبه‌رو می‌کند: يکی مسئله مرگ است.
مرگ، همواره يکی از پرسش‌ها و بغرنج‌های اساسی انسان بوده و پيرامون آن ايدئولوژی‌ها، اديان و بخشی از هنر شکل گرفته است. دومی مسئله خشونت است. خشونتی که در اعدام با مرگ گره خورده است. ما در پديده اعدام‌های علنی با يک نوع از خشونت سازمان يافته و برنامه‌ريزی شده روبه‌رو هستيم. وقتی يک حکومت چنين خشونتی را در ملاءعام به نمايش می‌گذارد مسلماً اهدافی دارد و از هر دو امر خشونت و مرگ می‌خواهد به عنوان يک ابزار برای دستيابی به يک هدف استفاده کند.

جامعه ما از همان فردای انقلاب با مسئله خشونت به شکل‌های گوناگون درگير بوده است. خشونت از همان ابتدا بخشی از حکومتی بود که با روی کار آمدن جمهوری اسلامی به قدرت رسيد. خشونت، نقش بسيار بزرگی در ايدئولوژی اين حکومت بازی کرده و همواره به مثابه يک ابزار هم در برخورد با مخالفان و هم در ارتباط با مسئله جنگ توجيه شده است. کسانی که در ايران قدرت را در دست گرفتند تحت تاثير ايدئولوژی انقلابيون مسلمان، خشونت را هم برای به دست گرفتن قدرت و هم برای حفظ آن امری مشروع تلقی می‌کردند. ايدئولوژی اسلامی با بازسازی سياسی مفاهيمی همچون جهاد و شهادت، خشونت در جامعه را به فريضه‌ای دينی تبديل کرد. بدين ترتيب ايدئولوژی اسلامی به کمک شرايط خاص انقلابی، موفق شده بود تا به کارگيری خشونت را تا حد بالايی در اذهان افراد توجيه کند، اما پس از گذشت سه دهه از انقلاب، حکومت ديگر نمی‌تواند همچون گذشته عمل کند. با به قدرت رسيدن محمود احمدی‌نژاد مسئله اعدام‌های علنی هم باب شد؛ يعنی چهره تازه‌ای از خشونت عريان در جامعه به نمايش گذاشته شد. يک دليل مهم آن نيز اين بود که ديگر نمی‌شد خشونت را با انديشه‌های اسلامی يا انقلابی توجيه کرد. از اين زاويه، با به نمايش گذاشتن اعدام در ملاء عام، حکومت تلاش می‌کرد تا خشونت را اين بار با دو مفهوم بسيار مهم عدالت و امنيت گره بزند. چنين عنوان می‌شد که اين اعدام‌ها به دليل برقراری عدالت و همزمان درس عبرت برای شهروندانی است که حکومت آنان را “اراذل و اوباش” يا “اشرار” می‌ناميد در ميادين به شکلی علنی اجرا می‌شود؛ افرادی که زعم ايشان به “جان و مال و ناموس” مردم دست درازی می‌کردند.

پيوند خشونت عريان و سازمان‌يافته به مفهوم “عدالت” و در پی آن به برقراری “امنيت”، به ايجاد امکانی برای تمديد و روزمره کردن حضور خشونت در پهنه همگانی مدد می‌رساند. به‌کارکيری متناوب چنين امری، در روان افراد هم ايجاد رعب می‌کند و هم بهت؛ علاوه بر آن که خشونت را به امری پيش پا بدل می‌سازد. روان انسان دارای مکانيسم‌های دفاعی است. اين مکانيسم‌ها روان را به مرور در برابر محرکه‌های آزاردهنده و وحشت‌زا، بی‌حس می‌کند. فردی که به طور دائم با خشونت روبه‌رو است دچار نوعی بی حسی در روانش نسبت به اين مسئله می‌شود. از اين نظر اعدام‌های علنی همزمان اين امکان را برای حکومت فراهم می‌آورد تا خشونت را به شکلی روزانه و عريان در زمينه‌های ديگر به کار گيرد بدون آن که با مخالفت مهمی از جانب شهروندانش روبه‌رو شود.

* آيا در اين فرآيند در رفتار مردم، نوعی “اشتياق به تماشای اعدام” مشاهده می شود يا “عادی شدن اعدام”؟

– سئوال بسيار خوبی است. چون تمام صحبت‌هايی که من در پاسخ به سئوال اول داشتم بيشتر متوجه حکومت بود، اما اگر از طرف جامعه بخواهيم نگاه کنيم تئوری‌های زيادی در توضيح اين رفتار مردم مطرح است.

روانکاوی به ما می‌آموزد که خشونت بخشی از طبيعت انسان و جزئی از رانش‌های روان اوست. فرويد به آنها رانش‌های مرگ و ويران‌ساز می‌گفت. در حقيقت اميال و رانش‌های خشونت در انسان بر اثر نحوه تربيت انسان و مدل‌هايی که از جامعه می‌گيرد کم‌کم تحت کنترل خودآگاه يا آنچه در روانکاوی ساحت “من” ناميده می‌شود در می‌آيد.
اغلب جوامع در گذشته برای کنترل رانش‌های مرگ در انسان به سرکوب آن‌ها می‌پرداختند. آنچه در فرهنگ ما اغلب ما از اصطلاح «ادب کردن» کودک می‌فهميم، استفاده از خشونت برای سرکوب خشونت و حتی احساس خشم يا مخالفت در کودک است. سرکوب هرگونه احساس خشم (خشم و خشونت را نبايد يکی گرفت هر چند فرهنگ ما اغلب اين دو را يکی می‌گيرد) در سنين بالا‌تر خود را با فرار از هرگونه تنش و ابراز نظر مخالف در روابط نشان می‌دهد. در مورد افراد بالغ نيز فرهنگ ما واحدهای معنايی از قبيل «تعارف»، «آبرو» و غيره آفريده که يکی از مهم‌ترين کارکرد‌هايشان سرکوب هم خشونت و هم احساس خشم در افراد است. ناتوانی اغلب ما در رک بودن يا احترازمان از موقعيت‌های تنش‌زا از همين تمرين نداشتن و در نتيجه ناتوانی‌مان در کنترل احساس خشم است.

در فرهنگ جوامع دمکراتيک روش‌های کنترل خشونت نه سرکوب هرگونه احساس خشم، بلکه اداره و سپس ابراز به‌هنجار آن (مثلا از طريق کلام) است. احساس خشم اگر بخواهد به خشونت و برخورد فيزيکی تبديل شود مسلماً سرکوب می‌شود، اما راه‌های بيان آن به شکلی جامعه‌پذير نيز به افراد آموخته می‌شود.

در بسياری از فرهنگ‌های سنتی، بيان و بازسازی جمعی و دوباره خاطره‌ای تاريخی بر حول بدنی مظلوم، خشونت ديده و رنج کشيده نقشی مهم در تقويت پيوند ميان طبقات گوناگون جامعه بازی می‌کند. دو پديدهٔ دينی – فرهنگی مهم و قابل مقايسه در تشيع و مسيحيت، روايت مرگ امام حسين و حضرت مسيح است. پيکر هر دو سمبل ‌‌نهايت رنج، ظلم و خشونتی است که بر فرد می‌توان روا داشت. سمبل بی‌عدالتی مطلق. در عين حال نيروگذاری روانی بر پيکر رنج ديده همزمان با توليد همانندسازی ميان تمام رنج‌ديدگان و مظلومان با «برگزيده خداوند»، نوعی پيوند اجتماعی ميان افراد در اجتماع ايجاد می‌کند. يعنی بازسازی مجدد و دست جمعی روايت‌های مربوط به رنج و خشونت در اين نوع از اديان وسيله‌ای بوده برای حفظ و تقويت پيوندهای اجتماعی.

* چنين سيستمی برای به نمايش کشيدن خشونت در جامعه ايران، چگونه با اعدام در ملا عام قابل مقايسه است؟

– در جامعه امروز ما و در ارتباط با اعدام در ملاءعام، بدنی که بر دار کشيده می‌شود و ما جان کندنش را، آن‌هم نه به شکلی نمايشی و سمبليک بلکه واقعی، مشاهده می‌کنيم نه پيکر برگزيده خداوند بلکه جرثومه شرارت است. از سوی ديگر آن کسی که اين خشونت را اعمال می‌کند نه بزرگترين دشمن پروردگار بلکه نماينده شرع و برقرارکننده عدالت است. در اين حالت آنکه به تماشا می‌آيد به جای آنکه خود را با پيکر زخم خورده همانندسازی کند، در حقيقت برای سرخوردگی‌های زندگی روزانه‌اش مقصری می‌يابد و چنانچه خشونت برهنه را با اجرای عدالت پيوند بزند به نوعی به طور ناخودآگاه به همدست موقت حکومت تبديل می‌شود.

* چه چيزی می‌تواند در افراد اين احساس را به وجود بياورد؟

– يکی از دلايل‌‌ همان سرخوردگی‌هايی است که افراد جامعه دچارش شده‌اند: ناموفقيت در کار، خشونت‌هايی که ديگران در حق آدم روا می‌دارند، سرخوردگی جنسی، نداشتن کار ثابت. مجموعه اين سرخوردگی‌ها و اضطراب‌ها می‌توانند توليد کننده خشونت باشند.

برای مردم آنکه در ملا عام به دار آويخته می‌شود اگر نه در ابتدا ولی به مرور به سمبل شرارت و عامل بدبختی‌های اجتماع تبديل می‌شود. مکانيسم روانی چنين پديده‌ای را نيز می‌توان به قرار زير تعريف کرد: در ابتدا فرد به دليل‌‌ همان «جذابيت هراسناک» مرگ که در ابتدا بدان اشاره کردم، به ديدن اعدام می‌رود و يا لااقل فکرش با آن درگير می‌شود.

اگر به ديدار اين صحنه برود، اعمال مستقيم خشونت و ديدن جان کندن ديگری بر بالای سکوی اعدام، در او اضطراب و بهت ايجاد می‌کند و سپس روانش جهت غلبه بر اين شوک می‌کوشد تا راهی بيابد و به او بقبولاند که چنين واقعه‌ای مسلماً در مورد او روی نخواهد داد. برای چنين کاری روانش مجبور است تا هرطور می‌تواند ميان خود و آن ديگری که حلق آويز شده فرق بگذارد. در نتيجه روانش راه را برای پذيرش «جرثومه شرارت» بودن ديگری با اشتياق می‌گشايد و بدين ترتيب در ‌‌نهايت به همدست خاموش «اجراکننده عدالت» يعنی حکومت تبديل می‌شود.

* برخی بر اين باورند که در دهه اخير، ميل به تماشای صحنه اعدام در مردم افزايش يافته و اين پديده‌ای تازه است. آيا شما هم اين ارزيابی را داريد؟

– من فکر می‌کنم اگر جامعه‌ای پرتنش باقی بماند، اگر سرخوردگی‌ها و نابه‌سامانی‌های اجتماعی در آن افزايش پيدا کند، اگر ناهنجاری‌ها مدام شدت يابد، تمايل به ديدن صحنه‌هايی مانند اعدام نيز می‌تواند افزايش پيدا کند.

اولين امری که چنين تمايلی را تقويت می‌کند خود تکرار عمل است؛ يعنی اينکه وقوع آن به صورت امری عادی در بيايد. يک مسئله ديگر هم اين است که وقتی شما در جامعه‌ای زندگی می‌کنيد و در آن احساس ايمنی نداريد، شغل‌تان، خانواده‌تان می‌توانند به راحتی تهديد شوند، روان فرد می‌کوشد تا از ناگهانی بودن رويداد خشونت بکاهد و آن را به امری قابل پيش‌بينی تبديل کند. تجربه کشورهايی که جنگ داخلی را به صورت طولانی تجربه کرده‌اند نشان می‌دهد که خشونت به مرور زمان بر فرهنگ تاثير می‌گذارد. يکی از تاثيرات آن اين است که افراد می‌کوشند به شکلی جمعی و برنامه‌ريزی شده، خشونت را به امری تحت کنترل تبديل کنند. اعمال سازمان يافته و در نتيجه کنترل شده خشونت، اين فکر را در فرد تقويت می‌کند که «به جای اينکه من مدام در انتظار فرود ناگهانی خشونت بر خود يا خانواده‌ام باشم، به خشونتی که قرار است در مورد ديگری اعمال شود خواهم انديشيد» در چنين وضعی اکثر افراد دچار اين وهم خرافی می‌شوند که چون اين بلا بر سر ديگری آمد پس فعلاً بر سر من نخواهد آمد. سابقه چنين امری را می‌توان در گذشته‌های دور و تاريخی انسان، آن زمان که می‌پنداشت با قربانی کردن انسانی ديگر می‌تواند خشم خدايان را فروکاهد نيز مشاهده کرد. در اين حالت به فرد نوعی احساس ايمنی غير واقعی دست می‌دهد. در دوره جنگ داخلی در لبنان، بسياری از افراد ناتوان صبر می‌کردند تا بمبی در شهر منفجر شود، وقتی بمب منفجر می‌شد به ايشان نوعی ايمنی خاطر موقت دست می‌داد و می‌پنداشتند که لااقل تا مدتی جانشان در امان است. در جامعه‌ای مانند ايران در شرايط کنونی، اعدام برنامه‌ريزی شده به طور ناخودآگاه نوعی احساس توانايی برای کنترل خشونت به افراد می‌دهد و سعی دارد تا به ايشان بقبولاند که خشونت را می‌شود از زندگی دور کرد چرا که کسی که اعدام می‌شود آدم بد داستان است.

من تا وقتی تماشاگر هستم جزو آدم خوب‌ها هستم. اين يک مکانيسم روانی نا‌آگاهانه در جوامع ناامن برای ايجاد احساس کاذب کنترل خشونت است. البته در يک جامعه پرتنش که سرخوردگی در افراد بسيار بالاست احساس لذت می‌تواند گاهی نقش بازی کند، اما حس لذت از تماشای اعدام به عنوان انگيزه نخست، در مورد افراد کمی صادق است. البته همانطور که اشاره کردم خود موضوع مرگ از نوعی «جذابيت هراسناک» برخوردار است که البته دليلش ربطی به لذت ساديسمی ندارد.

* به نمايش کشيدن اين خشونت عريانی چه تاثيری می‌تواند بر جامعه داشته باشد؟

– من فکر می‌کنم مهم‌ترين تاثير اين است که فرد را نسبت به اعمال علنی خشونت بی‌تفاوت يا بهتر است بگويم بی‌حس می‌کند. يعنی قبح آن را می‌گيرد و همزمان آن را به صورت امری پيش پا افتاده به نمايش می‌گذارد. وقتی خشونت مدام در اطراف شما روی بدهد روان شما سعی می‌کند تا خودش را به روی آن ببندد. يعنی ذهن شما آن را می‌بيند، اما ديگر تاثير اولی و درونی را نمی‌گيرد. اين می‌تواند در نظر ناظر بيرونی به قسی القلب بودن تعبير شود، اما قسی القلب بودن با بی‌حس شدن در اثر شرايط بيرونی تفاوت دارد. يک نفر ممکن است از هيچ نوع حس همدردی نسبت به همنوعش برخوردار نباشد. برخی از شکنجه گران در رژيم‌های سياسی به اين دسته تعلق دارند.
درباره مردم عادی نمی‌توانيم بگوييم که تماشای اعدام مردم را قسی‌‌القلب می‌کند. بی‌حسی روانی مکانيسمی دفاعی است برای آنکه فرد بتواند همچنان به زندگی روزانه‌اش ادامه دهد. روان دو نوع مکانيسم دارد؛ يک مکانيسم عادی است که به طور عادی و روزانه عمل می‌کند. يکی ديگر مکانيسم‌های صيانت نفس و حفظ حيات جسمانی يا روانی است. وقتی امنيت و جان آدم به طور دائم در خطر باشد ذهن در خودش را به روی برخی محرکه‌ها می‌بندد و در ‌‌نهايت حتی ديگر آن‌ها را «نمی‌بيند» چرا که بايد انرژی روانی‌اش را تنها بر سر امور حياتی برای خود يا نزديکانش خرج کند. برای اينکه چنين امری ممکن شود و به ويژه به مدت طولانی دوام بياورد، روان دچار نوعی بی‌حسی می‌شود. اين بيشتر از اينکه دليل درونی داشته باشد دلايل بيرونی دارد. متمدن‌ترين آدم‌ها هم وقتی در موقعيت احساس ناامنی مدام قرار می‌گيرند، اغلب آنچه «دل‌رحمی» ناميده می‌شود ديگر از خود نشان نمی‌دهند.

* آيا اين بی حسی فقط بر اثر رواج اعدام علنی ايجاد می شود؟

– نخير. دلايل فرهنگی نيز دارد. در اين مورد نکته بسيار مهم اين است که در جامعه ما خشونت همچنان توليدکننده معناست. مثلا در زمينه‌ای ديگر، گاهی نام خشونت مرد عليه زن را می‌گذارند ناموس و بدين‌ترتيب آن را توجيه می‌کنند. خيلی از آدم‌هايی که امکان دارد که در زمينه‌های ديگر انسان‌های دل‌رحمی هم باشند، چون اين خشونت در ذهن‌شان توليد معنا می‌کند نمی‌توانند آن را به شکلی مستقيم و عريان مشاهده کنند. در نتيجه برايشان قباحت کافی ندارد. يا مثلاً اگر تحت عنوان «ادب کردن» کودک را کتک بزنی اين کار به صورت خشونت در نظر گرفته نمی‌شود. برای اينکه فردی نسبت به فردی ديگر که مورد خشونت قرار گرفته است احساس همدردی کند، خشونت نبايد به مدد فرهنگ در پشت معنا پنهان شده باشد.

در غرب برای عريان کردن خشونت و نشان دادن «حقيقت» آن به شهرواندان، در ابتدا توانايی توليد کردن معنا را از خشونت گرفتند. يعنی «بی‌معنا» ساختن ناموس، يعنی از ميان برداشتن ارتباط ميان خشونت و تربيت کودک. وقتی در جامعه، فرهنگ اجازه می‌دهد که خشونت توليد معنا کند، «ناموس» معنای خشونت مردانه نسبت به زن نخواهد بود. بنابراين فرهنگ ما نيز در حفظ و همچنين بازتوليد خشونت نقش دارد. در ابتدای انقلاب آنچه «فرهنگ انقلابی» می‌ناميديم در واقع بخش عمده‌اش توجيه نفرت از ديگری و اعمال خشونت بر او بود. فرهنگ انقلابی توليدکننده نفرت بود و نفرت در قدم بعدی توجيه‌کننده خشونت. وقتی اين کانال برای رژيمی که حفظ خودش را در حفظ خشونت می‌ديد مسدود شد تلاش کرد آن را در کانال‌های ديگر بازتوليد کند. يکی از اين کانال‌ها قصاص است و ديگری اعدام‌های علنی.

* بردن کودکان برای تماشای اعدام، در ايران حادثه‌های ناگواری به بار آورده است. اخيراً يک کودک هفت ساله بر اثر خفگی ناشی از «بازی اعدام» که به تنهايی آن را به راه انداخته، جان خود را از دست داده است. آيا اين برای کودک فقط يک بازی بوده است؟

– دنيای کودک با دنيای ما متفاوت است. فرويد درباره بازی يک چيز مهم می‌گويد. به نظر او بازی برای بچه‌ها و برخلاف بزرگ‌ها، امری بسيار جدی است.

ما افراد به اصطلاح بالغ وقتی بازی می‌کنيم از نقش واقعی‌مان در زندگی فاصله می‌گيريم، اما کودک با بازی کردن مثلاً سعی می‌کند تا به يک‌سری از احساسات و مشاهداتش معنا دهد و آن‌ها را تحت کنترل خود دربياورد. برای اين کار نيز نياز به الگو و تمرين موقعيت‌های گوناگون دارد. او با حرف‌ها يا کردارهايی که از ما می‌بيند بازی‌هايش را سامان می‌دهد. يعنی با‌‌ همان امکاناتی که جامعه در اختيارش قرار می‌دهد، بازهای جدی می‌سازد. صحنه‌هايی که بچه‌ها مشاهده می‌کنند اگر با مسئله خشونت و به نوعی مرگ درهم آميخته شده باشد، مسلما در بازی‌هايی که می‌کند انعکاس می‌يابد، اما تصويری که با ديدن چنين صحنه‌ای در ذهن کودک ايجاد می‌شود با تصوری که ما از مرگ داريم فرق می‌کند. برای کودکان بين سه الی شش سال مرگ نه امری طبيعی است و نه بازگشت‌ناپذير. او در اين سنين هرچند تصوری ناقص از مرگ دارد، ولی فکر می‌کند چنين اتفاقی هيچ وقت برای او رخ نخواهد داد. از شش تا ده سالگی است که کودک متوجه می‌شود که مرگ بازگشت‌ناپذير است. با اين حال هنوز فکر نمی‌کند که چنين امری ممکن است برای او يا پدر و مادرش روی دهد. معمولاً از نه يا ده سالگی است که کودک تصوری کاملاً واقعی از مرگ پيدا می‌کند. بدين‌ترتيب به هنگام ديدن صحنه اعدام، نه تنها درک واقعی از آن ندارد، بلکه از آنجايی که هنوز تا سن ۱۲ يا ۱۳ سالگی قادر به تفکر انتزاعی نيست، نمی‌تواند چنين امری را مثلاً به مفهوم اجرای «عدالت» يا ايجاد «امنيت» مربوط بداند.

* درباره مسئله مرگ چطور؟

– اگر کودک، شاهد مرگ ديگری باشد هميشه اين خطر وجود دارد که بخواهد سناريوی آن را تکرار کند بدون اينکه متوجه عواقب آن باشد، اما اگر نوجوان باشد می‌تواند دچار شوک روحی بشود؛ کابوس‌های شبانه، شب ادراری، عقب افتادن در کارهای مدرسه، از دست دادن اعتماد به نفس می‌تواند عواقب چنين شوکی باشند.
هر چند کودک بسيار زود با مفهوم مرگ و احساس خشم رويارو می‌شود با اين حال اين رويارويی در ابتدا و به مدت طولانی توسط دنياهای نمادين داستان‌های کودکان و بازی‌های گوناگون صورت می‌گيرد. اگر دقت کنيد بيشتر داستان‌های کودکان پر است از موجودات هراسناک و خطرناک مثل داستان سفيدبرفی يا کلاه قرمزی و غيره. اين داستان‌ها مملو از موجودات درنده هستند، با اين حال اين موجودات هميشه دست آخر شکست می‌خورند و نابود می‌شوند. به تصوير کشيدن مرگ و خشونت در داستان‌های کودکان اين امکان را برای او فراهم می‌آورد تا در قالب داستان و روايت کم‌کم با دلهره‌های درونی خود آشنا شود و سپس آن‌ها را تحت کنترل خود درآورد. اين به کودک امکان می‌دهد که بتواند به تدريج با مسائل، جدی‌تر و مستقيم‌تر مواجه شود، اما وقتی بچه‌ای با صحنه مرگ به شکلی واقعی و نه در قالب دنيای نمادين قصه روبه‌رو می‌شود؛ اين مسئله می‌تواند عواقب بسيار مخربی، چه در کوتاه مدت و چه در درازمدت، برای او داشته باشد. کودکی که با خشونت و مرگ به طور مستقيم آشنا می‌شود، قابليت ذهنی خود برای درک و هضم روحی و روانی چنين مسئله‌ای را از دست می‌دهد و مطمئناً تاثيرات آن حتی سال‌ها بعد، به صورت خودآگاه يا ناخوداگاه، بر روان او مشاهده خواهد شد.

از: راديو زمانه


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.