در شهرماندگان؛ روایت‌هایی از آن‌ها که در تهران ماندند

شنبه, 31ام خرداد, 1404
اندازه قلم متن

ایران وایر

آوینا شکوهی، شهروندخبرنگار

نزدیک به ده روز است که جنگ، بخشی از زندگی روزمره‌ مردم ایران، به‌ویژه ساکنان پایتخت، شده است. اگر روزگاری، بنا بر تعبیر رهبر پیشین جمهوری اسلامی، جنگ «برکت» به‌شمار می‌رفت و موجب دوام و قوام نظام جمهوری اسلامی می‌شد، جنگ امروز از چنین تعبیری فاصله دارد. این جنگ، جنگ مردم ایران نیست، مردمی که بسیاری از آنان، خود را در آن بی‌جایگاه و بی‌صدا می‌بینند. در این گزارش، چهار شهروند تهرانی که در نقاط مختلف شهر مانده‌اند و در میانه‌ ترس، اضطراب، امید و مسوولیت، به زیستن ادامه می‌دهند، روایت خود را با ایران‌وایر در میان گذاشته‌اند.

سپیده، باغچه، حیوان‌ها و داستان‌های نانوشته

«سپیده» مجرد است. با یک سگ، دو گربه و باغچه‌ای کوچک در خانه‌اش در شهرانِ تهران مانده است. نُه روز از شروع جنگ گذشته و او هنوز تصمیم به ماندن گرفته. می‌گوید حیوان‌هایش بیشتر از خودش می‌ترسند. با هر صدایی جمع می‌شوند گوشه‌ای و چشم‌هایشان پر از اضطراب است.

در همین فضای پُر از ترس، او هنوز در باغچه خانه‌اش گُل می‌کارد. هنوز از تکثیر گیاه‌هایش ذوق‌زده می‌شود. او به «ایران‌وایر» می‌گوید: «آدم وقتی ریشه می‌سازد، حتی توی گلدان، دلش نمی‌کشد جایی برود. با خودت زمزمه می‌کنی: دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهد شد، می‌دانم.»

سپیده مترجم و نویسنده‌ کودک و نوجوان است. پیش از جنگ، برای بچه‌ها کلاس برگزار می‌کرد، هم حضوری و هم آنلاین. حالا اما، همه‌ آن ارتباط‌ها قطع شده‌اند. بچه‌هایی که روزی پای قصه‌هایش می‌نشستند، حالا در سکوت و بی‌خبری گُم شده‌اند: «نگران‌ تک‌تک‌شان هستم… نمی‌دانم کجایند، چطورند، اصلا به اینترنت دسترسی دارند یا نه. این بی‌خبری که مسبب‌اش هم حکومت است، موجب دورافتادن خیلی از خانواده‌ها از هم شده است.»

بااین‌همه، سپیده سعی می‌کند این نگرانی و بی‌خبری را به شکل یک داستان بنویسد، داستانی امیدبخش، برای فردای جنگ. برای بچه‌هایی که شاید هنوز منتظر شنیدن صدای او باشند و برای فردایی که شاید، فقط شاید، بهتر از روزهای قبل از جنگ و حتی همین امروز باشد که شادی کودکان لابه‌لای خبرهای جنگ گم شده است.

سیما؛ بین بیمارستان و اتاق کودک

«سیما» پرستار است. با دختر هشت‌ساله‌اش در محله مرزداران تهران مانده. می‌گوید این جنگ، برایش یک تجربه‌ تازه است، هرچند که زخم‌خورده‌ سال‌های اعتراض است. از روزهای تلخ بعد از جنبش سبز گرفته تا «زن، زندگی، آزادی»، او بارها زخمی‌ها را دیده، درمان کرده، خون شسته. اما حالا، وضعیت فرق می‌کند. حالا در دو جبهه می‌جنگد: یکی در بیمارستان، دیگری در خانه. او به ایران‌وایر می‌گوید: «وقتی توی بیمارستانم، باید برای مردم باشم. برای کسانی که می‌رسند با ترکش یا موج انفجار و یا اضطراب شدید. گاهی فقط نگاه می‌کنند، چیزی نمی‌گویند، ولی چشم‌هایشان پر از سوال و وحشت است. انگار که بپرسند: این جنگ را ما می‌خواستیم؟»

اما برای سیما سخت‌تر از آن، برگشتن به خانه است. جایی‌که دختر کوچکش منتظر او است. سیما باید خودش را دوباره تنظیم کند، انگار هیچ‌چیز نشده. باید برق لبخند را تمرین کند، باید خبرها را پنهان کند، باید قصه‌گو باشد برای دخترش که دلش می‌خواهد به پارک یا شهربازی برود.

او می‌گوید: «دخترم با صدای آژیر ضد هوایی می‌پرد. می‌گوید مامان، این صدا یعنی چی؟ منم می‌گویم این فقط تمرینه عزیزم… برای اطمینان خاطر. بعد می‌روم توی آشپزخانه، زیر صدای هود، آرام گریه می‌کنم.»

سیما می‌گوید خسته است، خیلی. اما ماندن برایش یک تصمیم شخصی است. چون معتقد است حالا بیشتر از همیشه، مردم به همدیگر نیاز دارند: «این روزها، هر لبخند، هر باند پانسمانی، هر کلمه‌ آرام‌بخش یک‌جور ایستادن است. یک‌جور نترسیدن است. این ربطی به حکومت ندارد. من این‌جا هستم که برای این مردم، که یکیش خودم، همسرم، بچه‌ خودم و مادر پیرم است.»

آرمان؛ میان دو نسل و دو جنگ

«آرمان»، به‌همراه همسر و پسرش در یوسف‌آباد ‌تهران مانده. ماندنی که انتخاب نبود؛ اجبار بود. نه خانه‌ای در شمال داشتند، نه امکان بردن پدر و مادری را که حالا هر دو درگیر آلزایمرند. او به ایران‌وایر می‌گوید: «کجا می‌رفتم با دو آدم که حتی نمی‌دانند امروز چندمین روز جنگ است؟ که با هر صدای آژیر، فکر می‌کنند بمب‌باران سال ۶۵ برگشته؟»

آرمان از نسلی ا‌ست که هنوز زخم‌های جنگ ایران و عراق را بر تن و روح خود دارد. پدرش، پیش از انقلاب، نظامی ارتش شاهنشاهی بوده. به گفته‌ خودش، از همان دهه‌ شصت هشدار می‌داده که «این مسیری که جمهوری اسلامی می‌رود، دیر یا زود به جنگ دیگری ختم می‌شود.»

او حالا دو تجربه‌ جنگ را با خودش حمل می‌کند، یکی آن‌که هشت سال در حافظه‌ جمعی نسلش حک شده، و دیگری این‌که حالا، دوباره، با شکل دیگری آمده، شکلی که هیچ‌کس دوستش ندارد: «اما این جنگ فرق دارد. آن جنگ، درست یا غلط، یک‌جوری با مردم گره خورده بود. ولی این یکی… نه! این جنگ ما نیست. ما نخواستیمش. پدر و مادرم هم با این‌که فراموشی گرفته‌اند، اما همان یک جنگ بس بود که جنگ را فراموش کنند و برای بچه‌ها و نوه‌هایش جنگ نخواهد.»

آرمان هر روز بین مراقبت از پدر و مادرش، رسیدگی به پسر نوجوانش و عبور از خیابان‌هایی که هر لحظه ممکن است آسمان‌شان روشن شود، زندگی می‌کند. می‌گوید: «ما ماندیم چون کسی نبود جایم بماند. چون بعضی وقت‌ها، بودن از رفتن سخت‌تر است. ولی همین ماندن هم یک‌جور مقاومت شده، یک‌جور ایستادن بی‌صدا. این داستانِ در شهرماندگان است، همانطور که بی‌خانمان‌شدگان داستان خود را دارند.»

ریحان؛ سکوت، شنود و سایه‌ ترس

«ریحان» وکیل است و مجرد. در محله هفتم‌تیر تهران مانده و می‌گوید ماندنش از سر ترس نبوده، از سر باور بوده. به این‌که هنوز می‌شود ایستاد، حتی اگر کار زیادی از دستت برنیاید. این روزها، بیشتر از هر چیز، قطع و کندی اینترنت آزارش می‌دهد. او به ایران‌وایر می‌گوید: «نه می‌توانم با برادرم خارج از کشور تماس بگیرم، نه حتی با خانواده‌ام توی شهرستان راحت حرف بزنم. عادت کردیم به اینترنت، به تماس تصویری، به نوشتن حرف‌هایمان. حالا گوشی هم زنگ بزنی، آدم دودل می‌شود: می‌شنوند؟ ضبط می‌کنند؟»

ریحان می‌گوید فیلترشدن واتساپ توسط دولت پزشکیان که قول رفع فیلترینگ داده بود و فشار برای استفاده از پلتفرم‌های داخلی یعنی «ما را هُل می‌دهند سمت جاسوسی آنلاین. یعنی حریم خصوصی را بدوزند به دیوارهای بلاتکلیف این حکومت.»

ریحان تهران را در روزهای عید، ساکت و خلوت می‌دانست، اما می‌گوید آن سکوت، سکوتی دل‌نشین بود. «آرام بود، مثل نفس‌کشیدن بعد از یک سال شلوغ. ولی الان؟ الان تهران شهر مُردگان شده. شهر ارواح. شهر ترس. نه توی خانه امنی، نه بیرون. توی خانه گاهی با سکوت شهر، دیوانه می‌شوی. سکوتی ترسناک که کمی بعد با صدای بمبارن، وحشتناک‌تر و ترسناک‌تر می‌شود. بدتر از همه این‌ها، ترس از موتورسوارهای بسیجی است و گشت‌های ناشناس و ایست‌های بازرسی که معلوم نیست دنبال چی‌ هستند. چطور می‌شود با دیدن یک نیروی سپاهی و بسیجی توی خیابان احساس امنیت کرد؟ همان‌ها که سال‌ها به‌خاطر حجاب، اعتراض، حتی یه پُست ساده، بازداشت‌مان کردند. حالا همان‌ها شده‌اند مدافعِ ما؟»

بااین‌حال، ریحان تصمیم گرفته بماند. می‌گوید کاری از دستم برنمی‌آید، برخلاف اصرار و دعوای خانواده‌ام، تصمیم گرفتم بمانم، حتی اگر قرار است بمیرم، در خانه خودم باشد. به تعبیر او، شاید فقط همین «ماندن»، نشانی از «امید» باشد: «هر روز صبح که بیدار می‌شوم،  البته اگر واقعا بتوانی از صدای بمباران‌ها بخوابی، با خودم می‌گویم من هنوز زنده‌ام حرامزاده‌ها! و بعد پرده را که کنار می‌کشم تا خورشید بیفتد توی موهایم و موهایم را زرد و زیبا کند، مطمئن می‌شوم که نور بر تاریکی پیروز خواهد شد.»


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.