
ایران اینترنشنال
هوش مصنوعی دیگر فقط یک ابزار تکنولوژیک نیست و به ضدقهرمان جدید هالیوود تبدیل شده است. از بازتعریف واقعیت تا تصرف ذهن و تصمیمگیری انسان، صنعت فیلمسازی با لحنی هشداردهنده به سراغ بزرگترین پرسش عصر دیجیتال رفته است: اگر الگوریتمها جهان را بسازند، نقش انسان چه میشود؟
سریال «پلوریبوس» نمونهای روشن از این رویکرد است؛ اثری که جهانی تحت سلطه الگوریتمها را تصویر میکند. جایی که انتخابها هدایتشدهاند و هویت انسانی زیر فشار تصمیمسازی هوشمند کمرنگ میشود. این سریال ساخته جدید وینس گیلیگان، خالق برکینگ بد، آغازگر مسیری است که در آن هوش مصنوعی به آنتاگونیست اصلی سینمای امروز تبدیل میشود.
در زبان سینما، ضد قهرمان یا «آنتاگونیست» لزوما دشمن به معنای کلاسیک نیست، بلکه نیرویی است که تعادل جهان داستان را بر هم میزند، قهرمان را وامیدارد جایگاه خود را دوباره بفهمد و معنای جهان را بازتعریف کند. سالها این نقش برعهده خلافکاران، ارتشها، هیولاها یا موجودات فضایی بود اما امروز آنتاگونیست جدید هالیوود، سیستمی نامرئی، فراگیر و بیچهره است: هوش مصنوعی.
ترس از مخلوق تا بیاعتمادی به انسان؛ مسیر قدیمی سینما در مواجهه با ماشین
این تحول ادامه سنتی است که سینما از دههها پیش بنا نهاده است.
سال ۱۹۶۸، فیلم «۲۰۰۱: ادیسه فضایی» ساخته استنلی کوبریک، با شخصیت هال ۹۰۰۰، پرسش مهمی را مطرح کرد: اگر ماشین از انسان منطقیتر باشد، آیا اخلاقیتر هم هست؟
در ۲۰۰۱، استیون اسپیلبرگ با فیلم «هوش مصنوعی»، تصویری از ماشینی ارائه داد که قادر به عشق ورزیدن است و انسانیت را به چالش میکشد.
در نقطهای دیگر، گیرمو دلتورو در بازخوانی تازه «فرانکشتاین» محصول ۲۰۲۴ یادآوری کرد که ریشه ترس همیشه مخلوق نیست، بلکه ناتوانی انسان در مسئولیتپذیری در برابر قدرتی است که خلق کرده است.
همین منطق امروز در بسیاری از روایتهای مربوط به ایآی (AI) تکرار میشود.
خطر اصلی نه خود فناوری، بلکه دستهای انسانی است که آن را هدایت میکند.

این نگرانی این روزها در فیلمهای هالیوود منعکس شده است.
در «ماموریت غیرممکن – حساب مرگبار» محصول ۲۰۲۳ آمریکا، دشمن اصلی یک سیستم هوش مصنوعی به نام انتیتی به معنای موجودیت است؛ سیستمی که با دستکاری اطلاعات و تصویر، واقعیت را به نفع خود بازآرایی میکند.
در این فیلم، خطر اصلی نه یک سلاح، بلکه اطلاعاتی است که نمیتوان به آن اعتماد کرد. واقعیتی که دیگر مطمئن نیستیم بر چه اساسی شکل گرفته است.

جهانهای طراحیشده و بحران انتخاب؛ پرسش محوری پلوریبوس
در پلوریبوس نیز مسئله «ماشین قاتل» نیست. پرسش اصلی این است که جهان طراحیشده بهدست ماشین چگونه میتواند بدون خشونت مستقیم، آگاهی انسان را خاموش کند.
در این جهان، تجربه فردی و جمعی زیر نفوذ پیشنهادهای هوشمند شکل میگیرد و مرز میان انتخاب و هدایت کمرنگ میشود. سریال میپرسد: اگر ساختارهای هوشمند دائما گزینهها را فیلتر و مرتب کنند، آیا انتخابی که در نهایت انجام میدهیم هنوز انتخاب خود ماست؟
اهمیت پلوریبوس در این نیست که آیندهای دور را پیشبینی میکند، بلکه در این است که تصویری فشرده و قابل شناسایی از وضعیت اکنون بهدست میدهد.
در جهان این سریال، انسانها در ظاهر کاملاند؛ خوشحال، آرام و مطلع. اطلاعات همیشه آماده و در دسترس است و پاسخ هر سؤال بیدرنگ در ذهنشان مینشیند، اما همین کمال ظاهری، نقطه ضعف است: هیچ شک و تردیدی دیده نمیشود، شورش ذهنی شکل نمیگیرد و حقیقت بهجای آنکه در فرایند جستوجو ساخته شود، بهصورت بستهای آماده تحویل داده میشود.
برای ساکنان این جهان، حقیقت امری یکدست و قطعی است، نه میدان کشف و اختلاف نظر.
پلوریبوس از اینجا پرسش اساسی خود را طرح میکند: اگر انسان بهجای ساختن حقیقت، تنها مصرفکننده آن باشد، آیا میتوان او را موجودی آزاد، خلاق و مستقل دانست؟
سریال جهان شخصیسازیشدهای را نشان میدهد که در آن انسانها ظاهرا کنار هم زندگی میکنند اما عملا هر کدام در حبابی جداگانه قرار دارند؛ نزدیکاند، اما در عمق از یکدیگر دور میشوند.
گیلیگان در اینجا بر نوع خاصی از آنتاگونیسم تاکید میکند: تصرف آرام توجه، حس و درک انسان.
خطر آینده الزاما «تصرف فیزیکی جهان» نیست، بلکه کنترل بیصدا بر لایههای شناختی و عاطفی است. این آنتاگونیسم تدریجی و غیرخشونتآمیز، یکی از ویژگیهای اصلی موج جدید هالیوود درباره هوش مصنوعی است و پلوریبوس آن را مرحلهبهمرحله دنبال میکند.

چهرههای متضاد هوش مصنوعی؛ از تهدید خاموش تا موجود اخلاقی
موج سینمایی امروز صرفا هشداردهنده نیست. در فیلم «خالق»، محصول ۲۰۲۳ آمریکا، هوش مصنوعی نه دشمن، بلکه موجودی اخلاقی معرفی میشود؛ موجودی دارای حافظه، احساس و نوعی حق زیستن. این روایت ادامه خطی است که اسپیلبرگ آغاز کرده بود.
اگر موجود مصنوعی بتواند عشق بورزد یا رنج را تجربه کند، بر چه مبنایی میتوان او را صرفا ابزار دانست؟ این نگاه نشان میدهد که در کنار ترس، نوعی کنجکاوی و حتی احترام نسبت به ظرفیتهای بالقوه هوش مصنوعی نیز وجود دارد.

در سوی دیگر، آثار فلسفیتری همچون «آینه سیاه» و «وستورلد» تمرکز خود را بر مسئلهای دیگر میگذارند؛ نه شورش روباتها، بلکه فروپاشی واقعیت مشترک.
در این جهانها، تصویر، حافظه و روایت تا حدی قابل دستکاریاند که تشخیص واقعی از ساختهشده دشوار میشود.
در چنین وضعیتی، آنتاگونیست بودن هوش مصنوعی نه از خشونت عینی، بلکه از قدرت آن در بازتعریف حقیقت ناشی میشود.
در برابر این موج، منتقدانی نیز هستند که بر محدودیتهای واقعی فناوری فعلی تاکید میکنند.
بهنظر آنان، سینما اغلب تواناییهای هوش مصنوعی را بزرگنمایی میکند و بخشی از این هراس، ریشه در نگرانیهای صنفی خود صنعت سرگرمی دارد؛ از نویسندگانی که نگران جایگزینیاند تا بازیگرانی که از دیجیتالی شدن هویتشان میترسند.
گروهی دیگر یادآور میشوند که سینما همواره دشمنان آینده را بزرگتر از واقعیت تصویر کرده تا مسائل امروز را قابل فهمتر کند؛ همانطور که در دوره جنگ سرد یا ترس از انرژی هستهای اتفاق افتاد.
با این همه، اهمیت موج تازه در یک نکته محوری است: سینما به آزمایشگاه اخلاقی و فکری مواجهه انسان با شکل تازهای از قدرت تبدیل شده است؛ قدرتی که نه شبیه دولت و ارتش است، نه شبیه فناوریهای کلاسیک، و نه به آسانی در چارچوبهای حقوقی موجود میگنجد.
این موج از سینما میپرسد:
- اگر حقیقت قابل ساختن و تنظیم شدن باشد، جامعه چگونه دوام میآورد؟
- اگر ماشین بتواند احساس را شبیهسازی کند، مرز میان انسان و غیرانسان کجاست؟
- و اگر جهان اطراف ما تا حد زیادی طراحیشده باشد، نقش اراده و مسئولیت انسانی چه خواهد شد؟
در نهایت، مسئله اصلی این نیست که هوش مصنوعی دقیقا چه خواهد کرد. مسئله اصلی این است که انسان در جهانی که هر روز هوشمندتر و الگوریتمیتر میشود، چگونه میخواهد جایگاه خود را دوباره تعریف کند و انسان باقی بماند.