
قربان عباسی
نکروسیاست یا «سیاستِ مرگ» (Necropolises)، مفهومی که آشیل ممبه (Achille Mbembe) آن را بسط داد، فراتر از «زیستسیاستِ» فوکو میرود. اگر در زیستسیاست، قدرت بر «تنظیم حیات» متمرکز است، در نکروسیاست، حاکمیت در غاییترین شکل خود، با اعمال حقِ کشتن و تعیین اینکه «چه کسی باید زنده بماند و چه کسی باید بمیرد» تعریف میشود.
در این واکاوی فلسفی، به بررسی تلاقی این مفهوم در دو ساختار ظاهراً متفاوت اما در جوهر همگرا میپردازیم: اندیشه سیاسی در جمهوری اسلامی و توتالیتاریسم چپ استالینی.
در اندیشه ممبه، نکروسیاست جایی است که مرز میان سیاست و جنگ از بین میرود. در اینجا، «دشمن» نه یک رقیب سیاسی، بلکه یک «مازاد» یا «تهدید وجودی» است که باید حذف شود. حاکمیت با ایجاد «مناطق مرگ» (Death worlds)، اشکالی از حیات را تولید میکند که در آن انسانها در وضعیت «مرگِ متحرک» قرار میگیرند.
در الهیات سیاسی جمهوری اسلامی، نکروسیاست با مفهوم «تقدیس مرگ» گره خورده است. برخلاف دولتهای مدرن که مرگ را یک شکست برای سیستم بهداشت و سلامت میبینند، اینجا مرگ (در قالب شهادت) به مثابه والاترین ابزار تولید قدرت عمل میکند.
مدیریت بدنها: حاکمیت با تفکیک بدنها به «مقدس» (خودی/شهید) و «منحوس» (دشمن/طاغوت)، حق حیات را مشروط به وفاداری ایدئولوژیک میکند.
هاله قدسی مرگ: در این ساختار، مرگ نه پایانِ سوژه، بلکه آغاز بازتولید حاکمیت است. تشییع جنازههای انبوه و نمادپردازیهای دائم از خون، «سیاستِ سوگواری» را به ابزاری برای تثبیت مرزهای قدرت تبدیل میکند.
طرد شدگان: کسانی که خارج از دایره «امت» قرار میگیرند، در وضعیت نکروسیاسی رها میشوند؛ آنها نه لایق زندگی با کیفیت هستند و نه مرگشان واجد ارزش سوگواری رسمی است.
در استالینیسم، نکروسیاست نه از طریق الهیات، بلکه از طریق «عقلانیتِ ابزاری حاد» و ضرورت تاریخی اعمال میشود.
پاکسازی به مثابه بهداشت سیاسی: برای استالین، حذف فیزیکی (تصفیهها) یک ضرورت دیالکتیکی بود. در این نگاه، بخشهایی از جامعه (کولاکها، روشنفکران معترض) به عنوان «علفهای هرز» در مسیر پیشرفت تاریخ دیده میشدند.
اردوگاه (گولاگ) به مثابه فضای نکروسیاسی: گولاگ تجسم عینی «منطقه مرگ» ممبه است. جایی که فرد نه زنده است و نه کاملاً مرده؛ بلکه در یک وضعیت تعلیق دائمی برای فرسایش تدریجی قرار دارد.
بیارزشسازی حیات فردی: در اندیشه استالینی، «کل» (حزب/دولت) اصالت دارد و حیات فردی صرفاً مادهای خام برای رسیدن به اتوپیای سوسیالیستی است. این یعنی حاکمیت حق دارد برای «خیر جمعی»، هر تعداد از اتباع خود را به کام مرگ بفرستد.
هر دو سیستم در یک نقطه کلیدی به هم میرسند: تولید فضای استثنایی.
- دشمنِ هستیشناختی: در هر دو، مخالف سیاسی به یک «موجود غیرانسانی» یا «مفسد» تبدیل میشود که حذف او نه جنایت، بلکه یک «وظیفه اخلاقی یا تاریخی» است.
- کنترل از طریق وحشت: نکروسیاست در هر دو الگو، با استفاده از نمایش قدرت (اعدامهای نمایشی در استالینیسم یا کیفریسازی حداکثری در نظامهای ایدئولوژیک مذهبی) جامعه را در وضعیت اضطراب دائم نگه میدارد.
- تسلط بر بدن پس از مرگ: حاکمیت نکروسیاسی حتی پس از مرگ نیز دست از سر سوژه برنمیدارد؛ یا با مصادره جسد برای تبلیغات (در جمهوری اسلامی) یا با پاک کردن نام و نشان فرد از تاریخ (در استالینیسم)
نکروسیاست در هر دو ساحت، نشاندهنده بنبستِ سیاست است. وقتی حاکمیت نتواند «زندگی خوب» (Eudaimonia) را برای شهروندانش فراهم کند، به توزیع مرگ روی میآورد. در اندیشه جمهوری اسلامی، این کار با وعده رستگاری در جهان دیگر صورت میگیرد و در چپ استالینی، با وعده بهشت زمینی در آیندهای دور. در هر دو حالت، «انسانِ زنده و انضمامی» قربانیِ انتزاعات ایدئولوژیک میشود.
بیایید این کالبدشکافی فلسفی را عمیقتر کنیم. ابتدا به سراغ «بدنِ مازاد» در ساختار گولاگهای استالینی میرویم و سپس «زیباییشناسی مرگ» در بازنماییهای تصویری و سینمایی ایدئولوژیک را بررسی میکنیم.
گولاگ: تکنولوژی تولید «بدنِ مازاد» در استالینیسم
در منظومه فکری استالینیسم، «انسان» به مثابه یک واحد بیولوژیک مستقل وجود ندارد، بلکه صرفاً مادهای خام در چرخه تولید تاریخی است. مفهوم «بدنِ مازاد» (Superfluous Body) در گولاگ، دقیقاً نقطهای است که نکروسیاست از اعدامهای سریع فراتر رفته و به «مدیریتِ تدریجیِ فنا» تبدیل میشود.
در گولاگ، مرگ یک پیامد جانبی نیست، بلکه یک ابزار مهندسی است. هانا آرنت معتقد بود که اردوگاههای کار اجباری، آزمایشگاههایی برای تغییر ماهیت انسان هستند. در اینجا، بدنِ فردی که از نظر سیاسی «نامطلوب» تشخیص داده شده، باید تا آخرین قطره توانش در خدمت پروژههای عظیمی مثل کانال دریای سفید مستهلک شود. این یعنی «مرگِ سودآور»؛ بدنی که دیگر شهروند نیست، اما هنوز میتواند به عنوان منبع انرژی فیزیکی مصرف شود تا زمانی که به «مازادِ مطلق» تبدیل گردد.
اگرچه این اصطلاح بیشتر در متون مربوط به هولوکاست (مثل آثار پریمو لوی) به کار رفته، اما در گولاگ نیز مصداق دارد. بدنِ مازاد، بدنی است که دیگر نه غریزه بقا دارد و نه آگاهی سیاسی. استالینیسم با گرسنگی مزمن و کار طاقتفرسا، سوژه را به وضعیتی میرساند که میان زنده بودن و مرده بودن تفاوتی قائل نیست. این همان «مرگِ اجتماعی» است که پیش از مرگ بیولوژیک رخ میدهد.
نکروسیاست استالینی فقط به نابودی فیزیکی بدن بسنده نمیکند. «بدنِ مازاد» باید از عکسهای تاریخی و اسناد رسمی نیز زدوده شود (مانند حذف نیکولای ایژوف از عکسهای در کنار استالین). این یعنی حاکمیت نه تنها بر حیات و مرگ، بلکه بر «بودگیِ تاریخی» فرد نیز صاحب اختیار است. بدن در گولاگ، هیچ ردی از خود باقی نمیگذارد؛ گویی هرگز وجود نداشته است.
سینما و بازنمایی مرگ: تجلی نکروسیاست در تصویر
در نظامهای ایدئولوژیک مذهبی، بهویژه در تجربهی پس از انقلاب ۵۷، سینما و تصویرسازی رسمی نه برای نمایش زندگی، بلکه برای «اهلی کردن مرگ» به کار گرفته میشوند. در اینجا با نوعی «زیباییشناسیِ نکروسیاسی» مواجهیم.
در مستندهای جنگی (مانند روایت فتح شهید آوینی)، دوربین نه یک ناظر، بلکه یک ابزار سلوک است. در این بازنمایی، لحظهی مرگ (لحظهی اصابت گلوله یا انفجار) به عنوان یک لحظه «اروتیک-عرفانی» بازنمایی میشود. نکروسیاست در اینجا از حالت خشن و دفعی خارج شده و لباس«شکوه» به تن میکند. بدن در حال متلاشی شدن، نه به عنوان یک فاجعه انسانی، بلکه به عنوان «گذرگاه نور» تصویر میشود.
در سینمای ایدئولوژیک، مرگِ دشمن نیز به همان اندازه مرگِ خودی، واجد اهمیت است. تصویرِ بدنِ بیجانِ «ضدانقلاب» یا «کافر» در این آثار، به عنوان بخشی از فرآیندِ تطهیر زمین (Purification) نمایش داده میشود. نکروسیاست در اینجا از قاب تصویر برای القای این پیام استفاده میکند که: «حیاتِ برخی، در گروِ مماتِ برخی دیگر است.»
سینما و رسانههای رسمی، با تمرکز بر نمادهایی چون پلاک، استخوانهای بازگشته از جنگ و تابوتهای پرچمپوش، نوعی «سیاستِ گورستان» را ترویج میکنند. این بازنمایی تصویری، مرگ را به یک سرمایه نمادین تبدیل میکند که حاکمیت میتواند در لحظات بحران، آن را نقد کند. در واقع، تصویرِ مرگ در این ساختار، وظیفه دارد به زندگان بفهماند که زندگیِ آنها تنها زمانی ارزشمند است که آمادگیِ «اهدا شدن» به آرمان را داشته باشد.در حالی که استالینیسم بدن را در «سکوت و فراموشیِ گولاگ» به مازاد تبدیل میکرد، اندیشه نکروسیاسی مذهبی، بدن را در «هیاهو و شکوهِ نمایش» مستهلک میکند. یکی به دنبال «بهرهکشی حداکثری از بدن» پیش از حذف است و دیگری به دنبال «بهرهکشی حداکثری از مرگِ بدن» برای تداوم ایدئولوژی.
«سیاستِ مقاومت» در برابر نکروسیاست
مقاومتِ بدنمند در گولاگ: بازپسگیری «حیاتِ برهنه»
در سیستم استالینی، که هدف آن تبدیل انسان به «پیچ و مهره»ای در ماشین تولید بود، مقاومت نه از طریق بیانیههای سیاسی، بلکه از طریق خرابکاری در بدن شکل میگرفت. در گولاگ، زندانیان با بریدن انگشتان یا ایجاد جراحتهای عمدی، بدن خود را «ناکارآمد» میکردند. وقتی حاکمیت بدن را فقط به عنوان «نیروی کار» میبیند، از کار انداختن آن، بزرگترین دهنکژی به منطق نکروسیاسی است. این یک پارادوکس عمیق است: فرد برای محافظت از اندک بقایای انسانیت خود، به بدن فیزیکیاش آسیب میزند تا از چرخه بهرهکشی خارج شود.در جایی که کلام ممنوع است، معده به زبان تبدیل میشود. اعتصاب غذا در گولاگ، تلاش برای بازپسگیری «حقِ چگونه مردن» بود. زندانی با انتخاب مرگِ ارادی، حقِ حاکمیت برای «تدفین در گمنامی» یا «مرگ بر اثر فرسایش» را سلب میکرد.بدن در گولاگ به بوم نقاشی برای ثبت تاریخِ سرکوب تبدیل میشد. خالکوبیهای زیرزمینی نه تنها نشاندهنده سلسلهمراتب درونی زندان بود، بلکه نوعی «آرشیوِ بدنمند» ایجاد میکرد که ماشینِ فراموشیِ استالینی قادر به پاک کردن آن نبود.
در ساختار نکروسیاسی مذهبی که مرگ را به مثابه «شکوه» و «تکلیف» بازنمایی میکند، مقاومت از طریق «اصرار بر ملزوماتِ زندگیِ روزمره» و «نامقدس کردنِ مرگ» صورت میگیرد.
وقتی حاکمیت از رنگهای تیره، سوگواری دائم و شمایلنگاریهای مرگمحور برای تسلط بر فضا استفاده میکند، استفاده از رنگ، موسیقی و شادیِ عیان در فضای عمومی، یک کنشِ نکروسیاسی معکوس است. در اینجا، «بدنِ رقصان» یا «بدنِ آراسته»، نفیِ مستقیمِ بدنِ «شهادتطلب» یا «منقاد» است که سیستم طلب میکند.
یکی از جدیترین نمودهای مقاومت، تغییر ماهیتِ سوگواری است. خانوادههای قربانیان با تبدیلِ مزارِ عزیزانشان به فضایی برای اعتراض (به جای تسلیم و تقدیرگرایی)، انحصارِ حاکمیت بر مفهوم «مرگ» را میشکنند. در اینجا، گریه نه برای «رستگاری در آخرت»، بلکه برای «عدالت در دنیا»ست.
گروههایی که سیستم آنها را «مازاد» یا «غیرخودی» (Minorities, women, etc.) مینامد، با حضورِ فیزیکیِ خود در خیابان، «مرزهای مرگ» را جابهجا میکنند. آنها با به خطر انداختن بدنِ خود، نشان میدهند که ترس از مرگ (که ابزار اصلی نکروسیاست است) دیگر کارکردِ سابق را ندارد.
در هر دو سیستم، نقطه اشتراک مقاومت در این است که سوژه، «ترس از مرگ» را به «عاملیتِ مرگبار» تبدیل میکند.
در چپ استالینی، مقاومت یعنی: «من اجازه نمیدهم بدنِ من صرفاً سوختی برای قطار تاریخ باشد.»
در نکروسیاست مذهبی، مقاومت یعنی: «من اجازه نمیدهم مرگِ من به سوختی برای بقای ایدئولوژیِ شما تبدیل شود.»
در واقع، بزرگترین شکست برای یک حاکمیتِ نکروسیاسی زمانی رخ میدهد که مردم نه برای «آرمانهای انتزاعیِ حاکم»، بلکه برای «حقِ برخورداری از یک زندگی معمولی» آمادهی هزینه دادن میشوند. اینجاست که هیمنهی تقدس یا ضرورتِ تاریخیِ مرگ فرو میریزد.
برای بررسی عمیقتر این تقابل نکروسیاسی، به سراغ دو اثر کلیدی میرویم که هر کدام به شکلی بنیادین، منطق حذف و مقاومتِ بدن را در دو بستر استالینیسم و الهیات سیاسی شیعی روایت کردهاند: رمان «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» اثر الکساندر سولژنیتسین و فیلم «خانه سیاه است» اثر فروغ فرخزاد (به مثابه پیشدرآمدی بر سینمای معترض و بدنهای طرد شده)
سولژنیتسین و «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ»: حماسه بقای فیزیولوژیک
سولژنیتسین در این رمان کوتاه، نکروسیاست استالینی را نه در ابعاد کلان، بلکه در ابعاد یک قاشق سوپ و یک تکه نان روایت میکند.در گولاگ، حاکمیت تلاش میکند سوژه را به «موجودی صرفاً بیولوژیک» تبدیل کند که تمام فکرش گرم نگه داشتن پاها و یافتن غذاست. سولژنیتسین نشان میدهد که چگونه نکروسیاست با «گرسنگی مزمن»، زمان و حافظه زندانی را میکشد.
قهرمان داستان، ایوان دنیسوویچ (شوخوف)، با حفظِ «آدابِ غذا خوردن» (مثلاً درآوردن کلاه هنگام خوردن سوپِ رقیق) مقاومت میکند. این یک کنشِ نمادین علیه نکروسیاست است؛ او اجازه نمیدهد سیستم او را به یک حیوان تبدیل کند.در دنیایی که برای مرگِ تدریجی طراحی شده، پیدا کردن یک تکه اره کهنه برای ساختن چاقو یا لذت بردن از گرمای ناچیزِ یک اجاق، به معنای بازپسگیری عاملیت است. سولژنیتسین میگوید: وقتی حاکمیت مرگ را به تو تحمیل میکند، «خوب کار کردن»حتی در کار اجباری) برای حفظِ غرورِ فردی، بزرگترین ضربه به منطقِ استخفافِ انسان در گولاگ است.
خانه سیاه است» و سینمای معترض: بدنِ بدشکل در برابر زیباییشناسی رسمی
اگر نکروسیاستِ مذهبی در پی تقدیس بدنهای متلاشیشده در جنگ است، سینمای معترض (که ریشههایش را میتوان در مستند فروغ فرخزاد یافت) به سراغ «بدنهای فراموششده» میرود.
در فیلم فرخزاد، جذامخانه استعارهای از جامعهای است که در آن بدنهای «ناقص» و «بیمار» از دیدگان حذف شدهاند. این فیلم با نمایشِ عریانِ زشتی و بیماری، زیباییشناسیِ رسمیِ قدرت را به چالش میکشد.فیلم با صدای دعا و متون مذهبی همراه است، اما تصویر، رنجِ بیپایان بدنها را نشان میدهد. این تقابل (کنتراست) میان «کلامِ الهی» و «واقعیتِ نکروسیاسیِ بدنِ جذامی»، نقدِ صریحی است به سیستمی که از دین برای توجیه یا نادیده گرفتن رنجِ زمینی استفاده میکند.در سینمای معترضِ دهههای اخیر (آثاری چون لِرد یا خوک و مستندهای زیرزمینی)، بدنِ شخصیتها مدام در معرض فشار، شکنجه یا تحقیر قرار میگیرد. اما تفاوت در اینجاست که این بدنها دیگر «تسلیم» نیستند. آنها با «نگاهِ خیره» به دوربین یا امتناع از ادغام در ساختار قدرت، منطقِ نکروسیاسی را که میخواهد آنها را به «سوژه گریان» یا «شهید» تبدیل کند، پس میزنند.
در آثار سولژنیتسین، ابزار مقاومت «قاشق» است؛ ابزاری برای حفظِ بقای فیزیکی در برابر سیستمی که میخواهد بدن را به مازاد تبدیل کند. در سینمای معترض ایران، ابزار مقاومت «آینه» (دوربین) است؛ ابزاری برای نشان دادن زشتیهایی که نکروسیاستِ ایدئولوژیک سعی در پوشاندن یا مقدس کردن آنها دارد.مقاومت یعنی «من هنوز گرسنه میشوم، پس هستم.» (تاکید بر نیازِ بیولوژیک در برابر ماشینِ تولید)
مقاومت یعنی «من رنج میبرم و این رنج مقدس نیست.» (تاکید بر حقیقتِ بدن در برابر الهیاتِ انتزاعی)
هر دو اثر نشان میدهند که هنر، آخرین پناهگاهِ بدن در برابر نکروسیاست است. وقتی حاکمیت فضای عمومی را به میدانِ حذف و مرگ تبدیل میکند، ادبیات و سینما با تمرکز بر «فردیتِ رنج»، کلیتِ ایدئولوژی را در هم میشکنند.
در بخش پایانی این جستار، به سراغ «مهندسی زبان» میرویم؛ جایی که کلمات به مثابه تیغهای جراحی برای جداسازی «بدنهای لایق زیستن» از «بدنهای مازاد» عمل میکنند. نکروسیاست پیش از آنکه در میدان عمل (اعدام یا گولاگ) ظاهر شود، در نظام واژگانی مستقر میشود.
در زبان استالینی، خشونت هرگز با نام واقعیاش خوانده نمیشد، بلکه در لفافهای از ضرورتهای علمی و تاریخی پیچیده میشد.
پاکسازی (Chistka): این واژه که ریشه در مفهوم «نظافت» دارد، مخالف سیاسی را به «کثافت» یا «آلودگی» تقلیل میدهد. وقتی انسانی «آلودگی» نامیده شود، حذف او دیگر جنایت نیست، بلکه یک اقدام بهداشتی برای سلامت «پیکره اجتماع» است.
علفهای هرز: استالین بارها از این استعاره برای توصیف دهقانان مخالف (کولاکها) استفاده کرد. در منطق نکروسیاسی، علف هرز باید ریشهکن شود تا محصول اصلی (سوسیالیسم) رشد کند. اینجا زبان، «ترحم» را با «باغبانگریِ ایدئولوژیک» جایگزین میکند.
دشمنِ خلق: این اصطلاح، فرد را از تمامی حقوق انسانی و مدنی تهی میکند. «خلق» یک موجودیت انتزاعی و مقدس است و هر کسی که لکه کوچکی بر این قداست باشد، به عنوان یک «مازادِ سمی» باید دفع شود.در اندیشه نکروسیاسی مذهبی، زبان از «بهداشتِ تاریخی» به سمت «بهداشتِ الهی»حرکت میکند. در اینجا کلمات بار هستیشناختی و ابدی پیدا میکنند.
تطهیر و تزکیه: مشابه «پاکسازی» در استالینیسم، اما با باری معنوی. حذف مخالف در اینجا به مثابه «پاک کردن زمین از لوث وجود مفسد» تعبیر میشود. در این ساختار، خونِ ریخته شده (اگر از آنِ دشمن باشد) ابزاری برای «تطهیرِ جغرافیا»ست.
فتنه و منافق: این واژگان سوژه را در وضعیتی میانمایگی و خطرناک قرار میدهند. «منافق» بدنی است که هویت شفافی ندارد و بنابراین خطرناکتر از دشمنِ روبروست. نکروسیاستِ زبانی با برچسب «فتنه»، هرگونه اعتراض مدنی را به یک بیماریِ روحی و شورش علیه اراده الهی تبدیل میکند که درمانش تنها «حذف فیزیکی» است.
حیاتِ طیبه در برابر مفسد فیالارض: زبان در اینجا دو قطبیِ مطلق میسازد. کسی که «مفسد» نامیده میشود، عملاً از دایره خلقتِ لایقِ ترحم خارج شده است. واژه «افساد»، مرگ را به یک ضرورتِ شرعی برای حفظِ نظامِ کائنات تبدیل میکند.
هر دو سیستم از تکنیک «غیرانسانیسازی» (Dehumanization) استفاده میکنند تا وجدانِ جمعی را در برابر مرگِ دیگری بیحس کنند.در نهایت، نکروسیاست در هر دو شکلش، تلاش میکند با کلمات زیبا، «بوی تعفنِ مرگ» را بپوشاند. اما چنان که در بخشهای قبلی دیدیم، بدنِ رنجکشیده (چه در گولاگ و چه در خیابان) با واقعیتِ انضمامیِ خود، این بازیِ زبانی را افشا میکند. فریادِ یک زندانی یا سکوتِ معنادارِ یک هنرمند، تمامِ واژگانِ «تطهیر» و «پاکسازی» را به چالش میکشد و نشان میدهد که پشت این کلمات، چیزی جز میلِ عریانِ قدرت به کنترلِ مرگ نیست. امید که در فردای ایران آزاد و دموکراتیک زندگی و ستایش زندگی جایگزین مرگ و سیاست و قدرت معطوف به مرگ شود.