روایت «كارگران شهرداری» از جستجوی اشیا و آدم ها زیر آوار جنگ

Wednesday, 20th May, 2026
اندازه قلم متن

آوار جنگ

وقتی بعد از حملات موشكی یا پهپادی به محل اعزام می‌شدند، با حجم بزرگی از تخریب روبه‌رو بودند: «گاهی تركش پیدا می‌كردیم و گاهی بقایای اجساد. مثلا یك بار كف پا پیدا كردم. وسایل مردم را می‌دیدم كه در میان آوار، خاكی و غیرقابل استفاده شده است»

نیره خادمی
روزنامه اعتماد

برای سید احمد دیدن آسفالت‌های از جا در آمده، خرده شیشه‌های بر زمین مانده و خانه‌های تخریب شده در روزهای جنگی شهر تهران، سخت بود. بارها از محله‌های مركزی گذر كرده بود و شاید حتی دیگر رد خطوط میان آسفالت‌ها را هم می‌شناخت اما آن چهل روز كه كوی و كوچه و خیابان با هر موشك و انفجاری درهم می‌شكست باید بازوهایش را بیشتر از همیشه به كار می‌گرفت.

جنگ به یك‌باره اتفاق افتاد و سید احمد كه نهم اسفند در ساعت صفر درگیری، برای تعمیر دستگاه مورد استفاده‌اش، به میدان شوش رفته بود آن صداهای مهیب را شنید. سر بر گرداند، گره‌ای میان ابروهایشان ‌افتاد و در میان پرواز پریشان پرنده‌ها در آسمان، رد صدا را دنبال كرد تا آن دود سیاه و مكان تقریبی آن را پید كند. «فك كنم جنگ شده و چند جا رو زدن.»

وقتی در آن لحظه‌ها همكارش تلفن را جواب داد همین جمله را از سید احمد شنید. به قول خودش زمینه‌اش را داشت و از قبل احتمال درگیری را داده بود. به سختی خود را از آن فضای ملتهب به اداره پسماند شهرداری تهران رساند و از آنجا همراه سایر پاكبان‌ها به حوالی خیابان كشوردوست اعزام شد. بعد از آن روز هم، هر بار در محدوده منطقه ۱۲ و بازار حمله‌ای صورت می‌گرفت همراه گروه یا به تنهایی برای پاكسازی منطقه می‌رفت و چون در رانندگی ماشین سنگین وارد بود، پشت مینی‌لودر می‌نشست.

«اولین چیزی كه آن روزها در صحنه‌های بمباران به چشمم می‌خورد تخریب‌های خیلی گسترده بود. وقتی در یك محله، نقاطی را می‌زدند در واقع به تمام محله و اطراف آن آسیب وارد می‌شد، از شكستن شیشه‌ها تا تخریب ساختمان‌ها. برای ما سخت بود كه این صحنه‌های تخریب شهر را ببینیم. سخت بود، ببینیم یك‌دفعه با یك یا دو موشك این همه آدم آسیب ببینند.» 

 

سخت‌تر از همه اما زمانی بود كه سید احمد برای آواربرداری و رسیدن به پیكر مردی جوان، پشت فرمان بابكت نشست تا سه طبقه، آجر و تیرآهن و باقی اشیا را از زیر زمین‌ خانه‌ای در حوالی خیابان ایران، بیرون بكشد.

هیچ چیزی از آن مرد جوان نمی‌داند اما لحظه‌ای كه بیل بابكت با بدنی بی‌جان برخورد كرد، حالش دگرگون شد و انگار كه قلبش «هری ریخت.» فكر كرد شاید با ضربه بابكت، صدمه‌ای به آن بدن وارد كرده باشد. طبیعت پاك انسان در آسیب رساندن به انسان دیگر همین گونه است؛ بدنش از خیال آن مورمور و دلش ریش‌ریش می‌شود.

سید احمد دو روز در زیر زمینی كه آوار سه طبقه ساختمان را در خود نگاه داشته بود با چنگك و بیل مینی‌لودر، تكه‌های متلاشی شده اشیا را بیرون كشیده بود تا جنازه آن جوان را پیدا كند. «اسكلت ساختمان هم روی پیكر آمده بود و هر دستگاهی نمی‌توانست این كار را انجام دهد بنابراین وارد عمل شدیم. لحظه برخورد، خیلی ناراحت شدم، پیاده شدم و رفتم گوشه‌ای نشستم اما بچه‌های هلال‌احمر با من حرف زدند. می‌گفتند با دست كه كار نمی‌كردی با دستگاه به او برخورد كردی، بعد هم، او فوت شده و چیزی حس نكرده. چند دقیقه‌ حالم بد بود و بعد دوباره بر گشتم سر كار.»

اغلب همین‌طور بود وقتی بعد از حملات موشكی یا پهپادی به محل اعزام می‌شدند، با حجم بزرگی از تخریب روبه‌رو بودند. «همه‌چیز از بین رفته بود و تیرآهن‌ها به قدری تركش خورده بود كه مثل آبكش شده بود.

موشك‌ها در اغلب موارد پس از برخورد چاله‌هایی به عمق 6-5 متر ایجاد می‌كرد و تركش‌های خیلی بزرگی داشت. گاهی تركش پیدا می‌كردیم و گاهی بقایای اجساد. مثلا یك بار كف پا پیدا كردم. وسایل مردم را می‌دیدم كه در میان آوار، خاكی و غیرقابل استفاده شده است یا مثلا اگر پایگاهی را زده بودند وسایل بنده خدا، سربازها را می‌دیدم كه از بین رفته بود.

 
 
 

یك روز هم رفتیم سمت خیابان مصطفی خمینی. می‌خواستند ایست و بازرسی را بزنند-البته بچه‌های ایست و بازرسی نبودند- موشك به چند نفر توی ماشین شخصی برخورد كرده بود و زن و مرد، چند نفری در آن به‌طور كامل سوخته بودند. خیلی سخت بود دیدن این صحنه‌ها.» 

شب و روز با دستكش، لباس كار، ماسك و كفش‌های ایمنی به وسط خرابه‌ها می‌رفت، حتی وقتی روزه بود و گرد و خاك و دود زیادی در محل وجود داشت. «همیشه بوی خاصی بود بنابراین همیشه ماسك می‌زدیم و دقیقا نمی‌دانم آن را چطور باید توصیف كنم. اوایل كه روزه بودیم و خورد و خوراك نداشتیم ولی بعد كه ماه رمضان تمام شد مرتب آب یا شیر می‌خوردیم كه ورود خاك به ریه‌ها، آسیب كمتری وارد كند.»

از ساعت ۵ و ۶ صبح تا 12-11 شب كار می‌كرد و فقط ۵ ساعت می‌خوابید بدون اینكه توقعی داشته باشد و به او اضافه كار بدهند، به قول خودش «شرایط این‌طور بود و مجبور بودیم بمانیم.» می‌گوید: « اونقدر خسته می‌شدم كه اصلا نایی برای فكر كردن به آنچه دیده‌ام نداشتم. به خانه می‌رسیدم، می‌خوابیدم یا اگر دیر می‌شد در اداره می‌خوابیدم.» 

سید احمد در میان آن همه ترس و اخباری كه می‌گفت؛ استراتژی امریكا و اسراییل حمله‌های چندباره به یك مكان است، از رفتن و كار كردن در آن مكان‌ها نمی‌ترسید. دستگاه را روشن می‌كرد و در میان سر و صدای زیاد آن گم می‌شد. گاهی در حال كار، همكارانش را در حال فرار می‌دید و متوجه می‌شد كه مثلا جنگنده در حال عبور است یا در نزدیكی‌شان، صدای انفجار آمده است اما به كار خود ادامه می‌داد.

«در این شرایط تا می‌خواستم به خودم بیایم، می‌زدند و از بین می‌رفتم بنابراین به آن صورت ترسی نداشتم. هر جا می‌رفتیم با خیال راحت كار می‌كردم. من كه نمی‌دانستم قرار است كجا را بزنند یا اینكه باید به كجا فرار كنم. شاید اصلا جایی كه به آن فرار كرده بودم را می‌زدند! آن وقت چه؟

در جنگ قبلی هم بودم و شاید آن زمان وحشتناك‌تر بود و فشار بیشتری روی ما بود. كشته بیشتری هم دیدیم اما در این جنگ اگر چه مناطق بیشتری را زدند اما من با كشته‌های كمتری مواجه بودم.

البته ما چند روزی را هم در كانكس زندگی كردیم. مرتب صدای جنگنده‌ها و پهپاد را می‌شنیدیم و موشك‌های تاماهاك آنها را می‌دیدیم مخصوصا روز اول كه از نزدیك زمین رد شد یا روز آخر كه فقط ۲۰ تا ۳۰ متر با زمین فاصله داشت. این‌قدر كارمان زیاد بود كه فقط فكر كار بودیم تا تمام شود، كمی استراحت كنیم و بعد برویم جای دیگر.»

از رفتار مردم كه می‌گوید صدایش رساتر است، انگار آدمی را به یاد آورده باشید و بخواهید با افتخار از او حرف بزنید. آن لحظاتی را تعریف می‌كند كه موقع اذان به اصطلاح «از در و دیوار» برایشان افطاری می‌آمد.

« رفتار مردم خیلی عالی بود. هر جا می‌رفتیم زن و مرد و كودك، نگاه خوبی به ما داشتند. شاید مثلا اگر یك نفر در جنگ آسیب می‌دید با نظام یا با دولت زاویه پیدا می‌كرد كه به خاطر آنها چنین شده است اما رفتارها این‌طور نبود. مردم خیلی با محبت بودند و به ما لطف داشتند و واقعا با ما همكاری می‌كردند.»

آن روزها میان همكاران سید احمد تنها حرفی كه رد و بدل می‌شد درباره جنگ بود و جزییات آن. به محله‌ها هم كه می‌رسیدند در نگاه آدم‌ها و عابران، ترس را می‌دیدند.«‌الان هم برایم تداعی‌كننده وحشت است. دقیقا نمی‌دانم چه می‌شود به آن گفت. زمان سربازی در منطقه جنگی، تكاور ارتش بودم بنابراین خودم ترسی از جنگ ندارم، ولی برای مردم خیلی سخت بود. روز اول همه در حال فرار بودند و حس بدی بود امیدوارم دیگر هیچ‌وقت تكرار نشود. آسیب‌ها خیلی شدید و گسترده بود. ما فقط به این امید به كارمان ادامه می‌دادیم كه بتوانیم آنها را شكست دهیم و به قولی پوزه آنها را به خاك بمالیم و هنوز هم امیدواریم.» 

در تمام چهل روزی كه كار می‌كرد، آسیبی ندید و یك‌بار هم خطر از بیخ گوشش گذشت. یك روز پنج دقیقه پس از آنكه از محیط خارج شود یك بمب عمل نكرده، عمل كرد.« تا ۵ دقیقه قبل از آن داشتم روی مینی‌لودر در آن محل كار می‌كردم و خدا رو شكر كه بیرون آمده بودم كه بمب عمل كرد. یك بار هم تیر چراغ برق روی لودر ما افتاد اما باز خدا رحم كرد و راننده فقط چند زخم سطحی برداشت.»

طبیعتا كار او و سایر همكارانش در روزهای جنگی نسبت به روزهای عادی سخت‌تر است مخصوصا اگر می‌گفتند كسی زیر آوار زنده است یا نه جنازه‌ای را باید پیدا كنند. در آن شرایط مسوولیت سنگین‌تری داشتند و سعی می‌كردند هر طور شده كار را به نحو احسن انجام دهند.

«از كار خسته نمی‌شدم اما وقتی می‌دیدم جوان‌ها جلوی چشم ما پرپر می‌شوند یا مثلا جایی می‌رفتیم و می‌دیدم خون مردم به در و دیوار خیابان پاشیده، روحیه‌ام خراب می‌شد وگرنه از خدمت به مردم و كار برای كشور خودم خسته نمی‌شدم و پیش آمده بود كه از ۶ صبح پای دستگاه باشم تا ساعت ۱۱ شب.»

سید احمد نیروی سازمان مدیریت پسماند شهرداری تهران، حالا ۴۶ ساله است و ۲۱ سال سابقه دارد. او زمان جنگ ۱۲ روزه، پسر خود را هم به عنوان پاكبان وارد این كار كرد و حالا می‌گوید: «پسرم دانشجو است. دانشگاه كه فعلا تعطیل است و تعداد دستگاه‌های ما هم زیاد است. همه سعی می‌كردند فرار كنند من فرزند خودم را هم برای كمك آوردم. پسرم تجربه كمتری دارد، بنابراین كمی می‌ترسید. اگر احساس می‌كردم جایی كه می‌رود خطر دارد، كار سبك‌تر را به او می‌دادم و خودم به جایش می‌رفتم حتی اگر خسته بودم.  به هر حال جوان است و برای او ترس دارد ضمن اینكه به عنوان پدر برای من هم مسوولیت داشت و باید جوابگوی خانواده می‌بودم.»

نگرانی برای خانه و خانواده و سختی كار 

چند تن دیگر از كارگران سازمان پسماند شهرداری تهران كه این سال‌ها تحت عنوان «پاكبان» از آنها یاد می‌شود هم در گفت‌وگو با «اعتماد» روایت‌های خود را از حضور در صحنه‌های انفجار بازگو كرده‌اند. حبیب و رضا هر دو روزكارند و از هشت صبح تا حدود ۵ و نیم، ۶ عصر به كار پاكسازی و تمیزكاری در محل‌های انفجار در محدوده شرق تهران مشغول بودند، یكی ۴۸ ساله با ۲۲ سال سابقه در سازمان پسماند شهرداری تهران و دیگری ۵۵ ساله با ۲۵ سال سابقه.

تلخ‌ترین صحنه‌هایی كه آنها هم در روزهای جنگ دیده‌اند مربوط به زمانی است كه نیروهای امدادگر پیكر بی‌جانی را از زیر آوار بیرون آورده‌اند. حبیب آقا توصیف شرایط آن روزها را این‌طور آغاز می‌كند: «چه بگویم؟‌ چطور بگویم؟ به قرآن سخت بود. ما كه كارمان را انجام می‌دادیم و نخاله‌هایی كه بر اثر انفجار پخش شده بود را جمع می‌كردیم.

جنازه یك خانم را هم دیدم كه بیرون آورده بودند. همه غمگین بودند و خیلی‌ها هم كه برای تماشا جمع شده بودند گریه می‌كردند. خانه مردم را زده بودند انگار خانه خودم بود، فرقی نمی‌كرد همه ایرانی هستیم.» ساعت‌هایی كه كار می‌كردند نگران خانه و خانواده هم می‌شدند اما چاره‌ای نبود و به قول حبیب آقا «‌چه كار می‌شود كرد؟»

زمانی‌كه نزدیك خانه او را هدف حمله قرار داده بودند، دخترش تماس گرفت و گفت؛ بابا اینجا رو زده‌اند می‌تونی بیای؟

و او جواب داد؛ نمی‌تونم كارم رو ول كنم. 

بعد از این تماس، تا زمانی كه كار تمام شود و بتواند به خانه برگردد، فكر و خیال دست از سرش برنداشت و مدام ناراحت بود. یك طرف خانه و خانواده و یك طرف دیگر شرایط كاری؛ نمی‌دانست چه كار كند. «باید كارم را انجام می‌دادم. خب البته به ما مرخصی هم ندادند كه به شهرستان برویم.»

وقتی برای تمیزكاری آهن و نخاله‌های بعد از انفجار به مناطق تعیین شده می‌رفت صحنه‌های تلخی را به چشم می‌دید؛ دوچرخه، عروسك یا كتاب و اسباب بازی‌های خاك خورده وسط كوچه و خیابان. فقط فكر می‌كرد الان صاحب این وسیله بازی و كودكی كه با آن بازی می‌كرد، كجاست؟

یا مثلا آن دستی كه كتاب روی زمین افتاده را ورق می‌زد، حالا در حال چه كاری است؟ آیا سالم است؟ روزی هم كه برای تمیزكاری به خیابان ۷۲ تن رفته بود، زمان جارو كشیدن روی زمین، وسایل مردم را سرگردان در مسیر جارو و باد می‌دید كه بی‌خبر از هیاهو می‌رقصند و راه خود را در باد پیدا می‌كنند.

«همه‌چیز پخش و پلا بود. یك نفر انگار قند و چای و شیرینی گرفته بود كه همه‌اش روی زمین افتاده بود و صاحب معلوم نبود كجا بود؟ زنده بود یا نه! البته جنازه‌ای ندیدم. همه را جمع كردیم و كنار گذاشتیم. گفتیم شاید برگردد و آنها را ببرد. حقیقتا این‌قدر سخت است كه نمی‌شود توصیف كرد.جانمان را گذاشتیم كه كمك كنیم.» 

یك روز حوالی غروب در درون كانكس محل اسكانشان در خیابان دماوند در حال چای خوردن بود كه در فاصله صد متری‌شان انفجاری رخ داد. صحنه انفجار آن‌قدر ترسناك بود كه تا مدت‌ها؛ حتی وقتی در خانه و در حال استراحت بود، اضطراب آن صحنه را داشت و مدام با خود می‌گفت؛ الان اینجا را هم موشك می‌زنند.

«با موج انفجار به بیرون پرتاب شدیم. این ور می‌دویدیم آن ور می‌دویدیم. اصلا نمی‌دانستیم باید چه كار كنیم؟ رفتیم نزدیك‌تر و دیدیم كه همه كارگران، قبلا بیرون آمده بودند و سالم هستند. آن‌قدر صدای انفجار شنیده بودم كه در مغزم مانده است.»

روایت رضا، پاكبان دیگری كه آن شب‌ها به محل‌های انفجار می‌رفت اما خیلی كوتاه است. او با صدایی كه به‌شدت ضعیف است و انگاری از ته چاه بر می‌آید از تخریب، دود، آجرهای شكسته و هوای بارانی آن روزها حرف می‌زند. جنازه دیده است و حتی شاهد بوده كه چطور میلگرد حین كار به بدن همكارش ضربه وارد كرده است.

«ماسك می‌زدیم كه خاك و دود وارد ریه‌مان نشود و نفس كشیدن سخت بود. صدای انفجار كه می‌آمد چند دقیقه دست از كار می‌كشیدیم و بعد برمی‌گشتیم. بچه‌ها كه به من گله می‌كردند می‌گفتم؛ وظیفه‌مونه باید كارمون رو انجام بدیم.»

چند روز قبل محمدخانی، سخنگوی شهرداری تهران در دیداری كه با چند تن از پاكبان‌های شهر تهران داشت درباره عملكرد نیروهای پاكبانی در آن روزها و توصیف شرایط‌شان می‌گفت: «شما كمتر دیده شدید. كلی از ما كه هیچ كاری نكردیم، تشكر كردند و ما پز شما را دادیم. ساعت دو و سه نصفه شب خطر حمله موشكی و صدای هواپیما بود اما بعد كه یك‌دفعه صدای خش‌خش جارو را می‌شنیدیم آرامش می‌گرفتیم و خیال‌مان راحت بود. شما هم دلتان غصه‌دار بود اما به مردم آرامش می‌دادید.»

همین‌طور هم بود. در روزهای جنگ، زمانی ‌كه گوش‌ها با غرش جنگنده‌ها تیز می‌شد، چشم‌ها به آسمان و ردی از موشك‌ها بود، دست‌های سید احمد، حبیب و رضا و همكارانشان به دنبال بازگرداندن زندگی به خیابان‌ها بودند. آنها خرابكاری بمب‌ها و موشك‌ها را جمع می‌كردند، نه به دنبال افتخار بودند و نه با جنجال‌های سیاسی كار داشتند فقط می‌خواستند «نظم»، آنچه را كه جنگ از شهر می‌ربود به جای خود برگردانند.

روایت آنها، روایت لایه‌ پنهان هر بحرانی است؛ لایه‌ای كه در آن، پاكبان‌ها و كارگران، گمنام هستند و حتی وقتی از آنها می‌خواهی از روزگارشان بگویند، سكوت می‌كنند و اغلب كمتر سخن می‌گویند. 

به نقل از: عصر ايران

 

 


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.