
امتداد-میرا قربانیفر: کافی است در حوالی سراوان یا برخی محلات رشت، دریچهای به سوی هوای بیرون بگشایید؛ بوی سنگین، تلخ و نافذ «زباله»، بخشی از اتمسفرِ زیستِ روزمره شده است. این دیگر یک معضل محیطزیستی کلاسیک نیست؛ این یک «بحرانِ هویتی» است که بر تار و پود گیلان تنیده شده. وقتی از پسماند در گیلان سخن میگوییم، از چیزی فراتر از کیسههای رها شده در حاشیه جادهها حرف میزنیم؛ از ویرانیِ تدریجیِ سرمایه اجتماعی، بیارزش شدنِ اراضی و فرسایشِ روانِ جمعیِ مردمی میگوییم که تماشاگرِ سقوطِ تدریجیِ اکوسیستمِ سبزِ استانشان هستند.
تنفسِ تعفن؛ وقتی سکوتِ مسئولان، همدستی با فاجعه است
مدتهاست که از هشدارهای صریح درباره وضعیتِ پسماند میگذرد؛ هشدارهایی که اگر در هر جامعه قانونمداری بیان میشد، زمینهای برای استعفای جمعی مدیرانِ بیکفایت فراهم میآورد. اما اینجا، در دالانهای ناتمام اداری، این فجایع به «اخبار عادی» بدل شدهاند. مدیرکل محیط زیست گیلان، بیپرده و صریح، بر این نکته صحه گذاشته که در تمامی ۵۲ شهرِ استان، حتی یک تصفیهخانه شیرابه فعال وجود ندارد. این یعنی یک فاجعه مستمر. شیرابههای سمیِ سراوان، چون شریانهای مرگبار، در رودخانهها جریان مییابند و مستقیم به قلب تالاب انزلی تزریق میشوند. در حالی که مدیریت زبالههای روستایی عملاً شکستخورده، نیروگاه زبالهسوز رشت در هزارتوی مشکلات حقوقی گیر کرده و سه کارخانه کمپوست استان نیز فرآیند واقعی تولید کمپوست را انجام نمیدهند. اعترافِ اصلی این مقام مسئول اما اینجاست: «عملکرد قابل دفاعی وجود ندارد.» این جمله، تیرِ خلاص به دههها بودجه، جلسه، مصوبه و افتتاحهای نمایشی است. پرسش اینجاست: مسئولانی که سالها از وضعیت بازدید کرده و وعدههای رنگارنگ دادهاند، در تمام این دههها دقیقاً چه کردهاند؟ نتیجه نه حل مسئله، بلکه انباشتِ فاجعهبارِ بحران و ترکفعلهای زنجیرهای بوده است.
فاجعه در قلب هیرکانی؛ زبالهدانی به وسعت ۱۵۵ هکتار
آمار تکاندهندهای که چندی پیش از دلِ سازمان مدیریت و برنامهریزی گیلان بیرون آمده، پرده از جنایتی زیستمحیطی برمیدارد: بلعیده شدن ۱۵۵ هکتار از جنگلهای بکر استان توسط کوهی از زباله. این فاجعه تنها یک آسیب ساده نیست؛ این روند فرسایشی، یک «بمب ساعتی» است که سلامت عمومی، امنیت غذایی و شاهرگهای حیاتی شمال کشور را به مسلخ برده است.
مسئولان و متولیان امر باید پاسخگو باشند که چطور در اقلیم بارانی گیلان، به دفن غیراصولی و ابتدایی پسماند تن دادهاند؟ این روشِ «دفنِ مرگبار»، شیرابههای سمی و کشندهای تولید میکند که همچون خنجری در قلب زمین، مستقیم به سفرههای زیرزمینی و رودخانهها تزریق میشود. این سموم، فلزات سنگین و عوامل بیماریزایی هستند که از طریق زنجیره غذایی، سر از محصولات کشاورزی درآورده و مستقیماً با سلامت مردم بازی میکنند.
در کنار این فاجعه خاموش، انتشار گاز متان ناشی از تخمیر پسماندها، هوا را به تلهای متعفن برای ساکنان منطقه تبدیل کرده است. هر درختِ قطعشده و هر هکتار جنگلی که زیر لایههای زباله دفن میشود، به معنای نابودی سپرهای دفاعی طبیعت در برابر رانش زمین، سیلاب و فرسایش خاک است. این دیگر یک «اشتباه مدیریتی» ساده نیست؛ این یک خیانت آشکار به نسلهای آینده و نابودیِ عامدانه کارکردهای حیاتبخش اکوسیستمی است که زیر پای بیتدبیریها در حال فروپاشی است.
برنج سمی؛ سفرههای مردم در محاصره شیرابهها
این فاجعه در پهنهای وسیعتر از سراوان گسترده شده و به یک «اپیدمیِ خاموش» بدل گشته که از طریق شبکه آبیاری به مزارع برنج حوالی رشت راه یافته است. وقتی شیرابههای سیاه و سرشار از فلزات سنگین، مستقیماً واردِ رودخانهها شده و به شبکههای آبیاریِ سنتیِ شالیزارها نفوذ میکنند، ما با یک فاجعه زنجیرهای روبرو هستیم. این آبِ آلوده، نه تنها حیاتِ رودخانهها را سلب کرده و ماهیگیران را از صید ناامید ساخته، بلکه به عنوانِ «کودِ سمی»، در ساقههای برنج و سبزیجاتی که به سفرههای مردم میرسد، رسوب میکند. کشاورزانِ مستاصل از کاهش کیفیتِ محصولاتشان میگویند و مردم با اضطرابِ ابتلا به بیماریهای گوارشی و پوستی زندگی میکنند. از انزلی تا لنگرود و از رودسر تا آستارا، چهرههای متفاوتی از همین بحران دیده میشود؛ از دفنگاههای غیراستاندارد و سوزاندن زباله در فضای باز گرفته تا پرندهها و دامهایی که بر سر زباله تغذیه میکنند؛ اما این روایتها زیرِ چرخدندههای دیوانسالاریِ ناکارآمد دفن میشود.
چرخه معیوب؛ پنج ضلعِ ناکارآمدی در مدیریت پسماند
اما گیلان گرفتار یک «چرخه معیوب» است که از سال ۱۳۷۰ تا امروز، تمامی نسخههایش؛ از کارخانه کمپوست و زبالهسوز گرفته تا دفنگاههای جدید و اختراعات عجیب تبخیر شیرابه، میلیاردها تومان هزینه روی دست استان گذاشته اما نتیجهاش همچنان همان کوههای زباله و بوی تعفن است.
این ناکارآمدی ریشه در پنج عامل دارد:
نخست، پراکندگیِ نهادی و سیاستزدگی است. در واقع به نظر میرسد مدیریت پسماند در گیلان، گرفتار یک آشفتگیِ سازمانی باشد. هر شهرداری، هر فرمانداری و هر نمایندهای برای کسبِ پرستیژِ سیاسی، پروژهای را کلید زده که نیمهکاره رها شده است. بستن سراوان بدونِ ایجاد زیرساختِ جایگزین، تنها یک نمونه از تصمیماتِ «واکنشی و پوپولیستی» است که بحران را پیچیدهتر کرده است.
دوم، فقرِ دادههای علمی است. در استانی که مدیریت بر پایه «حدس و گمان» استوار است، نه آنالیز دقیقِ شیمیاییِ پسماند وجود دارد و نه آمارِ شفافی از میزان تفکیک. بدون داده، تصمیمگیری جز «اتلاف منابع» نیست.
سوم، کارخانههای کمپوست در رشت، رودسر، بندرانزلی و لنگرود، به جای حل مسئله، خود بخشی از بحران شدهاند. کارخانه رشت با ظرفیت اسمی ۱۰۰۰ تن، در بهترین حالت ۲۰۰ تن پردازش میکند؛ کارخانه رودسر تعطیل است؛ کارخانه انزلی که برای شاخ و برگ بود، پسماند خام میگیرد؛ و کارخانه لنگرود، سالهاست با تجهیزاتِ گرانقیمتِ آلمانی غیرفعال است.
چهارم، فشارِ سیاسی و فقدان اقتدار است. سازمانهای مدیریت پسماند، به جای عمل به وظایفِ تخصصی، به بازیچه فشارهای محلی و مداخلات سیاسیِ نمایندگان تبدیل شدهاند.
پنجم، در نهایت مسئولان به مردم به عنوان «سدِ راه» نگریستهاند تا «شریکِ راهکار». بدون آموزشِ فراگیر و مشوقهای واقعی برای تفکیک در مبدأ، هیچ تکنولوژیای نمیتواند بحران را حل کند.
توهمِ الگو؛ از سالکده تا لسکوکلایه
تجربههایی نظیر سالکده و لسکوکلایه، اگرچه جرقههایی از اراده محلی هستند، اما نباید به «نقاب» برای پوشاندنِ قصورِ دولتی بدل شوند. این مدلها به شدت «شخصمحور» هستند و فاقد طراحی نهادی، مالی و فنیِ پایدارند. استفاده از دستگاههای لاشهسوز و سوزاندنِ زباله (که در لسکوکلایه دیده شد)، در دنیای امروزِ مدیریت پسماند، یک عقبگردِ خطرناک است؛ روشی که به جای حلِ ریشهای، آلایندههای ثانویه نظیر دیاکسینها و فلزات سنگین را به هوا میفرستد. این تجربهها اگر بازطراحی علمی نشوند، خود در آینده به بحرانهای زیستمحیطیِ نوظهور بدل خواهند شد.
وضعیتِ عددی؛ واقعیتِ تلخِ پسِ پشتِ روایتها
اگر به زبانِ اعداد حرف بزنیم، بحران عریانتر میشود: گیلان روزانه ۲۵۰۰ تن زباله تولید میکند که بخش بزرگی از پسماندهای ارزشمند آن توسط افراد غیرمجاز جمعآوری شده و در آمار کلی محاسبه میشود. سهم رشت ۶۰۰ تن است و سرانه تولید پسماند در شهرهای ساحلی به ۸۰۰ گرم در روز میرسد. در حالی که ۷۰ درصد پسماندها آلی است و پتانسیل کمپوست دارد، بیش از ۶۰ درصد پسماند استان هنوز غیراصولی دفن میشود.
دفنگاه سراوان با ارتفاع ۱۶۰ متر، تنها یکی از دهها «بمب سمی خاموش» در رودسر، لنگرود، آستارا و رضوانشهر است. کارخانههای ما نیز مانند بیمارانی در مراقبت ویژه، یا کیفیتِ کودشان برای کشاورزی نامناسب است یا فرسودگیِ تجهیزات امانشان را بریده است. این بحران، مختص گیلان نیست، اما تداوم آن در شرایطِ انفعال، نشاندهنده یک «شکستِ ساختاری» است که اگر با یک نقشه راهِ عملیاتی و نهادی – که جایگزینِ وعدههای سیاسی شود – شکسته نشود، جبرانِ خسارتهای زیستمحیطی و بهداشتی آن، در آیندهای نزدیک برای نسلهای بعد غیرممکن خواهد بود.
گیلان در لبه یک پرتگاه زیستمحیطی ایستاده است. اگر رویکردهای مقطعی و نمایشیِ گذشته تکرار شوند، دیری نخواهد پایید که هزینههای انسانی و بهداشتیِ این سهلانگاری، چنان ابعادی یابد که هیچ بودجه و مدیریتی قادر به جبرانِ آن نباشد.