روایت دکتر شاپور بختیار از ساواک در آستانه سالروز سقوط دولت ۳۷ روزه دکتر بختیار

یکشنبه, ۲۰ام فروردین, ۱۳۹۱
اندازه قلم متن

صحبت از سالهای زندان بحث را به موضوع حساسی میکشاند که با ذکر یک کلمه در اذهان زنده میشود، کلمه ای که برای تمامی جهانیان آشناست: ساواک. این سازمان سه سال پس از کودتا تأسیس شد. تمام کشورهای جهان دستگاه پلیس سیاسی دارند، اگر این واقعیت را منکر شویم یا جاهلیم یا تجاهل میکنیم. وقتی از لنین پرسیدند برای روسیه چه آرزویی دارد، گفت: « دولتی بدون ارتش، بدون پلیس، و بدون کاغذ بازی اداری ». و همه میدانیم که آن کشور چه از آب در آمد! روسیه شوروی البته نه ارتش دارد، نه پلیس و نه کاغذ بازی اداری! این را گفتیم حالا باید اضافه کنیم که ساواک پلیس سیاسی بسیار خاصی بود. پس از رفتن مصدق، دولت ایران توسط نظامیان اداره میشد. ملت می بایست وادار به اطاعت می شد و این کار هم ابزار خودش را میطلبید.

ساواک با کمک آمریکائیها و متأسفانه به دست یکی از خویشان من، تیمور بختیار، سازمان یافت که خود ریاست آن را تا سال ۱۹۶۱ بر عهده داشت و ۶ سال پس از این تاریخ به دست یکی از مزدوران همین ساواک به قتل رسید. به هر تقدیر من این رضایت خاطر را دارم که این تشکیلات منفور به دست بختیار دیگری منحل شد، زیرا در سال ۱۹۷۹ یکی از اولین اقدامات دولت من انحلال این دستگاه بود. باید پذیرفت که هر دولتی مایل است شهروندانی سر به راه داشته باشد و این نیاز را احساس میکند که باید مراقب آنها باشد. ولی سخت زننده است که قدرتی خود سر و خود رأی بر مردم حاکم شود و بتواند توسط ساواک هر که را خواست، صرف نظر از نوع خطایش، بازداشت کند و به دادگاه نظامی تحویل دهد. این درست آن چیزی بود که مصدق از میان برداشته بود: او دادگاه نظامی را فقط برای رسیدگی به وضع کسانی که متهم به خیانت به کشور بودند و علاوه بر آن اختلاس نیز کرده بودند، صالح میشناخت. پس از او، هر کسی به جرم «اخلالگری» ، کلمه ای که از نظر قضائی بسیار تفسیر پذیر است، در مظان بازداشت قرار گرفت.

آنچه در جمهوری اسلامی میگذرد وحشتناک است، در زمان ساواک روشها ظریفتر بود. مثلأ در گوش متهمین گوشی هایی میگذاشتند و صدا را در آن به حدی بالا میبردند که بالأخره متهم حاضر میشد به هر چه میخواهند اقرار کند. این چنین روالی با شکنجه های نازیها قابل قیاس است: شُک الکتریکی، سوزاندن با سیگار و غیره. ولی همهٌ این کارها با روشهایی بسیار پیشرفته انجام میشد. همهٌ این وسایل از خارج وارد شده بود، در آغاز ساواک صاحب چندین مشاور آمریکائی هم بود ولی پس از مدتی از وجود آنها بینیاز شد: تمام امکانات برای خودکفا شدن فراهم آمده بود! من میتوانم بگویم که شکنجه تا همین اواخر هم رایج بود. استبداد و فساد حاکم بود. اگر بنیاد پهلوی به این یا آن قطعه زمین نیاز داشت، صاحب زمین بازداشت میشد و کافی بود بگویند که به پادشاه توهین کرده است – یا اتهام دیگری از این نوع. وقتی من به اتهام توهین به مقام سلطنت دستگیر شدم، به سه سال زندان محکومم کردند که خوشبختانه بیش از دو سال آن را در زندان به سر نبردم. بعدها محکومیت چنین جرمی، حبس ابد بود.

ساواک در دل همه وحشت ایجاد کرده بود. یکی از شیوه های خاص ساواک این بود که شخصی را در یک اطاق ساعتها تنها میگذاشت و پس از آن سئوالها را به صورت کتبی از بیرون به داخل اطاق میفرستاد. خود این فضا ایجاد دلهره و اضطراب میکرد. پس از آن به او گفته میشد که به خانه اش برود و مثلاً پس فردا ساعت ۸ صبح دوباره به ساواک مراجعه کند. این انتظار ۴۸ ساعته چنان تأثیری بر او میگذاشت که در بازپرسی بعد به وسیله ای نرم و رام بدل شده بود. با متهم درخور موقعیت و دستگاه اداری که به آن تعلق داشت رفتار میشد. هر قدر نفوذ این تشکیلات موازی بیشتر میشد، اعتبار وزارای مسئول پائین می آمد. در این اواخر کل دستگاه اداری در مرحلهٌ نهایی به ساواک و یا به آنچه من نامش را ساواک دوم گذاشته ام، وابسته بود. مقصودم از ساواک دوم کمیسیون شاهنشاهی است که طرحها را تحت نظر داشت، و به شکایات رسیدگی مینمود و از وزراء بازخواست میکرد و همهٌ این کارها را به قیمت زیر پا گذاشتن قانون اساسی انجام میداد. ریاست این کمیسیون بر عهدهٌ رئیس دفتر دربار سلطنتی بود، که مدعی میشد و از نخستوزیر مملکت توضیح می خواست. آیا در چنین شرایطی نخستوزیر دیگر نخستوزیر نیست عروسک خیمه شب بازی است.
ساواک علیه عناصری که رژیم آنها را نامطلوب تشخیص میداد روشهای مختلفی به کار میگرفت. در اواخر سال ۱۹۷۸ ما در یک روز تعطیل مذهبی در منزل دوستی که باغ بزرگی در کاروانسرا سنگی داشت ضیافتی ترتیب داده بودیم. از تمام طبقات بدون توجه به موقعیت اجتماعی آنها دعوت به عمل آمده بود. تنها مسئله ای که من میتوانم به یقین بگویم این است که در میان مدعوین یک کمونیست و یا حتی یک « سمپاتیزان » هم نبود. ما همه در قانونی ترین وضع ممکن دور هم جمع بودیم که ناگهان سر و کلهٌ ۴۰۰ نفر با لباسهای متحدالشکل نظامی و چماقهای عظیم پیدا شد. این عده بر سر ما ریختند، بقدر واقع کتکمان زدند، ما را «نوکر اجنبی» ،«خائن» ، «خودفروخته» خواندند و آنچه توانستند شکستند و خراب کردند. جمع ما حدود ۱۵۰۰ زن و مرد را شامل بود که بعضی با اتوبوس و بعضی با بنز ۴۵۰ به این محل آمده بودند ولی همه ناگزیر پای برهنه و پیاده پا به فرار گذاشتند. وقتی من توانستم از گوشه ای خودم را به بیرون برسانم سر راهم صدها جفت کفش یافتم. یکی از دوستان دچار خون ریزی شدید شده بود، یکی دیگر بیحرکت و بیحال در باغ افتاده بود، من حوالی ۹ و ۳۰ دقیقه شب از مخفیگاه کوچکمان به راه افتادم و بالأخره وقتی با تاکسی و دستی شکسته به خانه ام رسیدم ساعت یک بعد از نیمه شب بود. هنگامی که به نخستوزیری منصوب شدم فهمیدم ژنرالی که این عملیات را رهبری کرده است چه کسی بوده، ساواک با هلیکوپتر محل را شناسائی کرده بود، و صف آرائی مأمورین عملیات در خور یک جنگ واقعی بود.
غالب سران ساواک نظامی بودند و بیشترشان در آن سازمان مزایای مالی و اختیاراتی داشتند که حتی وزرا از آن محروم بودند. اکثراً آدمهای منفوری بودند جز پاکروان که سه سال ریاست این سازمان را بر عهده داشت. من میتوانم بگویم که در آن سه سال شکنجه در ساواک معمول نبود. مشت و کتک حتماً رایج بود ولی شکنجه های متشکل و سازمان یافته و مداوم وجود نداشت. بر خلاف نصیری، همان کسی که به خانهٌ مصدق حمله کرد و ۱۴ سال در رأس ساواک باقی ماند و از نظر شعور و اخلاق فرد پستی بود، پاکروان انساندوست بود، شعور و فرهنگش بیشک از سطح متعارف بسیار بالاتر بود. چندین زبان میدانست، چون در فرانسه بزرگ شده بود فرانسه را مثل فارسی و بل بهتر صحبت میکرد و با افراد خانواده اش با این زبان حرف میزد. وقتی دوگل به تهران آمده بود، پس از چند لحظه گفتگو با پاکروان به او گفته بود: «شما افسر فرانسوی، در اینجا چه میکنید؟ » و پاکروان جواب داده بود: « ژنرال من افسر فرانسوی نیستم ». پاکروان هر چه از دستش بر می آمد برای نرم کردن روشهای خشن ساواک و ایجاد نظم در کارهای آن دستگاه انجام داد. به پادشاه وفادار ماند ولی نظرش را هم با ادب و تواضع هر چه تمامتر اظهار میکرد. یکی از دلائل خشم گرفتن شاه به او پیشنهاد و اصرار پاکروان به فراخواندن جوانان پیرو مصدق برای به دست گرفتن کارهای حساس بود. او حتی اسم مرا هم برده بود و من این موضوع را سالها بعد فهمیدم.
وقتی من انحلال ساواک را به شاه پیشنهاد کردم و لایحهٌ قانونی آن را که به تصویب مجلس رسید عرضه نمودم به شکنجه هائی که ظرف ۲۵ سال گذشته بر اعضای مجاهدین و یا عناصر حزب توده وارد آمده بود اشاره کردم. متن لایحه وجود دستگاه اطلاعاتی را برای نظارت بر فعالیت ایرانیان و بیگانگان نفی نمیکرد. زیرا تکرار میکنم، مسئله مطلقاً از میان بردن تشکیلاتی نبود که به دولت امکان تسلط بر اوضاع را میداد، آنچه میبایست از بین میرفت استبداد و خفقان بود. شرح واقعه ای که در یکی از جراید خارجی منتشر شد نمایشگر اجحافاتی است که به ما میشد: مرد جوانی همراه نامزدش به یکی از مغازه های شیک تهران میرود که هدیه ای بخرد. معاون نصیری، یعنی رئیس بخش شکنجه هم سر میرسد و میخواهد که قبل از دیگران به کار او برسند. مرد جوان به او تذکر میدهد که نوبت او نیست و از او میخواهد که منتظر بماند. به جای دادن جوابی معقول، شکنجه گر ساواک در مقابل همهٌ مشتریان به مرد جوان دستور میدهد که از مغازه خارج شود و وقتی که جوان نمیپذیرد هفت تیرش را میکشد و او را میکشد. و اما بعد چه پیش میآید؟ پلیس به محل واقعه میآید و گزارشش را تهیه میکند و کار به دادگستری حواله میشود. ولی فردای آن روز، ساواک کاخ دادگستری را محاصره میکند و پرونده را میسوزاند. هیچ کس هم پس از آن مزاحم قاتل نمی شود.
وقتی از این حوادث با کسانی که بی هیچ قید و شرط از اعلیحضرت طرفداری می کنند صحبت میشود میگویند: پادشاه این چیزها را نمیخواست، خودش هم با این اعمال مخالف بود. اگر پادشاه، پادشاه مشروطه می بود، در حقیقت هیچ کس دربارهٌ این قضایا حق اعتراض به او را نمی داشت. ولی از لحظه ای که او تصمیم به حکومت کردن گرفت و استبداد پیشه کرد، باید عدالت را هم خود اجرا میکرد و جوابگوی این اعمال نیز میشد. ضرب المثلی عرب میگوید: « یک مملکت بدون مذهب دوام میآورد ولی بدون عدالت بر پا نمی ماند.
از: وبلاگ طرفدار شاپور بختیار

منبع: کتاب یکرنگی شاپور بختیار صفحه ۹۳


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.