آرزوهای محمدعلی شاهی

سه شنبه, ۶ام تیر, ۱۳۹۱
اندازه قلم متن

اينک که بيش از يکسد سال از آن هنگام می گذرد، شاهزاده ای ديگر، پس از چندسالی بازی با دموکراسی و سخن گفتن از اين که او شهروند ساده ای بيش نيست، شرم و آزرم را يکسر به کنار نهاده است و نه تنها خويشتن را «پادشاه قانونی ايران» خوانده، که در سودای برای براندازی جمهوری اسلامی و بازگرداندن خاندان پهلوی به تخت شاهی، در ستايش از دخالت نظامی دولت های خارجی در ايران و به پيشباز رفتن ايرانيان «از مهاجمان خارجی»، زبان گشوده وچشم بر ياری «دموکراسی» هايی مانند عربستان، کويت و قطر دوخته است.

آينده نگری ـ در دوم تيرماه ۱۲۸٧ خورشيدی، قزاقان روس به فرمان محمد علی شاه قاجار، مجلس مشروطه را به توپ بستند. يک سال پس از آن، مشروطه خواهان بر تهران چيره شدند و «مجلس عالی» که موقتاً به جای مجلس شورای ملی نشسته بود، محمد علی شاه را از پادشاهی برکنار کرد و فرزند خردسالش را به جای او برتخت شاهی نشاند. اما محمدعلی قاجار و برادران خودکامه و فاسدش، از سودای بازگشت به شاهی و براندازی مشروطه دل برنکردند. دوسال پس از برکناری از پادشاهی، محمد علی ميرزا به همراه برادرش، ملک منصورميرزا شعاع السطنه، با پشتيبانی و تحريک روس ها و با جنگ افزاری انبوه، از راه ترکمان صحرا به ايران تاختند. گرگان، شاهرود و بابل به دست محمدعلی ميرزا افتاد و برادرش، ابوالفتح ميرزا سالارالدوله، به ياری گروهی از عشاير غرب و با پشتيبانی برخی از روحانيان شيعی، بر کرمانشاه چيره شد. بخت و تاريخ با مشروطه خواهان همراه بود و کوشش شاه خودکامه قاجار و برادرانش به جايی نرسيد.

اينک که بيش از يکسد سال از آن هنگام می گذرد، شاهزاده ای ديگر، پس از چندسالی بازی با دموکراسی و سخن گفتن از اين که او شهروند ساده ای بيش نيست، شرم و آزرم را يکسر به کنار نهاده است و نه تنها خويشتن را «پادشاه قانونی ايران» خوانده، که در سودای برای براندازی جمهوری اسلامی و بازگرداندن خاندان پهلوی به تخت شاهی، در ستايش از دخالت نظامی دولت های خارجی در ايران و به پيشباز رفتن ايرانيان «از مهاجمان خارجی»، زبان گشوده وچشم بر ياری «دموکراسی» هايی مانند عربستان، کويت و قطر دوخته است.
اشاره من، از جمله، به تازه ترين سخنان رضا پهلوی در گفتگو با يک روزنامه نگار آلمانی است.* کم آزار ترين بخش گفت و گوی ايشان، پيچيدن خويش در ردای يک حقوق دان و قانون شناس است و سخن گفتن از اين که چون در بيستمين سالروز زندگی شان، در کشور مصر سوگند شاهی خورده اند، «بنا به قانون»، پادشاه ايران اند!

«اين مراسم در بيستمين زادروز من برگزار شد. طبق قانون اساسی ما می بايستی به اين سن رسيده باشم تا بتوانم شاه شوم. البته بعد می بايست در مجلس ايران [که ديگر در ميان نمی بوده] هم سوگند پادشاهی ياد می کردم. بنابراين می توان گفت که “بنا به قانون” شاه ايرانم.»

بنا بر کدام قانون؟ قانون اساسی مشروطه ايران که در راهش جان فشانی ها شد و خاندان ايشان به آن جفا کردند؟ در کجای آن قانون اساسی آمده است که می توان در مراسمی در يک کشور خارجی، شاه قانونی ايران شد و هرآينه بخت و اقبال ياری نمود، «بعد می بايست در مجلس ايران هم سوگند» خورد؟ مجلسی که ديگر درميان نبوده و نيست و در آينده هم، دست کم برپايه قوانين يکسد سال پيش، در ميان نخواهد بود؟ اصل سی و نهم متمم قانون اساسی چنين است:

«هيچ پادشاهی بر تخت سلطنت نمی تواند جلوس کند مگر اين که قبل از تاج گذاری، در مجلس شورای ملی حاضر شود و با حضور اعضای مجلس شورای ملی و مجلس سنا و هيئت وزراء به قرار ذيل قسم ياد نمايد.»

آقای رضا پهلوی، برپايه کدام اصل نانوشته ی ديگری در قانون اساسی مشروطه، به يکباره به اين انديشه افتاده اند که «بنا به قانون، شاه ايرانم»؟ اگر پايان يافتن پادشاهی احمدشاه به زور ماده واحده و در پناه بيم و هراس نمايندگان از واکنش حضرت اشرف رئيس الوزراء، قانونی بوده باشد، که به داوری من بوده، چرا رای ميليون ها مردم به پايان پادشاهی قانونی نيست؟

گفتم که اين بی آزار و کم هزينه ترين بخش سخنان آقای رضا پهلوی است. ايشان سخنانی را درباره شاه بودن خويش گفته اند که نه پيامدی دارد و نه هزينه ای. احمدشاه و پس از او برادرش محمدحسن ميرزا هم پس از آغاز پادشاهی رضاشاه وتا هنگام مرگ، خويشتن را همچنان شاه و وليعهد قانونی ايران می خواندند. سد سال پس از انقلاب فرانسه، هنری پنجم يا کنت دو شامبورد، خويشتن را پادشاه فرانسه می خواند! ای بسا آرزوکه خاک شده.

سخنان زيانبار و نادرست، در بخش های ديگری از گفت و گوی مدعی تاج و تخت از دست رفته پهلوی نمايان می شوند:
– در اين که آقای رضا پهلوی، در وجود دولت های قرون وسطايی و واپس مانده عربستان، بحرين و قطر، هم پيمانانی برای براندازی جمهوری اسلامی می يابند و شادمانی خود را از اين که آن دولت ها، بيش از غربی ها، هوادار قيام مردم ايران برای دست يابی به دموکراسی و حقوق بشر اند، پنهان نمی سازند؛
– در اين که آقای رضا پهلوی، ناراست گويانه چنين می نمايانند که گروه گسترده ای از مردم ايران، برای ورود «مهاجمان خارجی»، دوچشم به راه و دوگوش بر پيغام بسته اند و برای مداخله نظامی در سرزمين شان، روزشماری می کنند.

ايشان، از اين هم فراتر رفته و درايت عربستان سعودی و کشورهای زيردستش را می ستايند که دريافته اند «مسئله اصلی نه برنامه اتمی که حکومت است. سعودی ها و بحرينی ها و قطری ها اين را می دانند. چنين می نمايد که فقط غرب فراموش کرده است.»

آيا ايشان به راستی براين باور اند که دل مشغولی شيوخ عربستان سعودی که هنوز پروانه رانندگی را هم به زنان کشور خود نمی دهند و سلطان بحرين که راهپيمايی های مردم کشور خويش را به ياری سربازان عربستان به خون کشيد، دموکراسی و حقوق بشر درايران است؟ آيا ايشان برآنند که دولت هايی از اين دست، هم پيمانان اپوزيسيون دموکرات ايران برای دستيابی به دموکراسی و حقوق بشر به شمار می آيند و مخالفان تبعيض و خودکامگی در ايران، بايد با چنين نيروهايی هم پيمان شوند؟ چنين سخنان نادرست و به دور از خرد، شايد کمک های مالی برای آقای رضا پهلوی را درپی داشته باشد، که گويا داشته است؛ اما هيچ يک از آن دولت های ياد شده را، دلبند و وارسته دموکراسی و سکولاريسم در ايران نمی سازد. ذات نايافته از هستی بخش، کی تواند که شود هستی بخش؟

در بخش های ديگری از گفت و گوی آقای رضا پهلوی، دم خروس بيش از پيش آشکار می شود. ايشان می گويند که با نگاه به آزمون سوريه و ليبی و «اينکه غرب با توجه به گسيختگی مخالفان، طرف صحبتی نداشت»، به اين داوری رسيده اند که بايد شورای ملی از گروه های خارج ايجاد کرد تا «از اين اجتناب کنيم… با يک صدا حرف بزنيم». اين راهم به آگاهی رسانده اند که چنان شورايی از پانزده گروه هم اکنون پديدار شده و آماده رهبری مردم ايران است. رضا پهلوی برای اين که گسترده و فراگير بودن شورای ملی براندازی را به رخ بکشد، خودستايانه و بی پروا از پيامد سخنانش، به پرسش گر می گويد که با رهبران جنبش سبز «تماس دارم» و «گرچه با موسوی شخصاً تلفنی صحبت نکرده ام، اما شبکه هايی وجود دارد که از طريق آنها گفتگو می کنيم». ايشان سپس چنين می افزايند:

«آنچه مشخص است: مادام که اين حکومت برسرکار است نمی توان انتخابات آزاد برگزار کرد. از اين رو در گام اول هر اقدامی را انجام می دهيم تا از دست حکومت راحت شويم. بعد مرحلۀ گذار است که در اين مرحله دولت موقت ضروری خواهد بود.»

هيچ رهبر فرهيخته و جدی، به يک خبرنگار نمی گويد که رهبران جنبش سبز در ايران هم با او در پيوند اند و از شورای ملی او که گام نخستش راحت شدن از حکومت از راه دست زدن به هر اقدامی است، پشتيبانی می کنند. از اين خودستايی بی پايه و کم هزينه برای ايشان اگر بگذريم، پرسشی که هر انسان خردمندی می تواند از آقای رضا پهلوی بکند، اين است که به هم پيوستن پانزده گروه خارج از کشوری که بنا است هر يک، نماينده ای به کميته مرکزی شورای زير رهبری ايشان بفرستد، در شرايطی که می دانيم بيشتر اين گروه ها دارای پايه و هواداران بسياری در خارج هم نيستند تا چه رسد به داخل کشور، چگونه نماينده ی جنبش دموکراسی خواهی مردم ايران خواهد بود؟ آقای رضا پهلوی، پاسخ را از راه يک بررسی بسيار علمی به پرسش گر و از آن راه به مردم ايران داده اند:

«نام مرا هرکس در ايران می شناسد. اگر من از شما خواهش کنم با موبايل خود شماره ای را در ايران بگيريد، مردم آن سوی خط من را می شناسند… من رهبری ملی هستم. می توانم نلسون ماندلايی باشم، مهاتما گاندی ای باشم»!

دست مريزاد! مردم در ايران نام ايشان را می شناسند، باور نمی کنيد به هرکس که می خواهيد در ايران زنگ بزنيد و بپرسيد که آيا آن ها فرزند شاه پيشين را می شناسند و هرآينه پاسخ آری بود، همين برای پذيرش رهبری ايشان کافی است. گستاخانه تر هم اين است که آقای رضا پهلوی که تا به امروز هزينه ای متحمل نشده و از برکت داراک پدری که گزارشی از آن را کسی نديده زندگی کرده اند، خويشتن را با قهرمانانی مانند ماندلا و گاندی مقايسه می کنند که تا پای جان و به بهای از دست دادن همه چيز، در راه سربلندی و آزادی مردم شان کوشيدند. آيا اندکی فروتنی برازنده کسی نيست که ساعتی را در زندان به سر نبرده، روزی را بيمناک از زندگی خانواده اش نبوده، پاسی را بدون داراک بسيار نگذرانده و شبی را در تبعيد و دربه دری سر بربالين ننهاده است؟ اگر ايشان، اينک که هنوز به جايی نرسيده اند، ديوار ادعايشان به کيوان برسد و خويشتن را تالی گاندی و ماندلا بدانند، فردا که زبانم لال به جايی برسند چه خواهند کرد و کدام سخن خودستايانه از زبانشان جاری خواهد گرديد و چگونه درباره وجود نازنين خويش داوری خواهند کرد؟ مگر مردم ايران پيامد آن خودبزرگ بينی بيمارگونه پدرشان را فراموش کرده اند که خويشتن را بزرگ ترين رهبر سياسی و اقتصادی جهان می دانست و در آستانه آغاز انقلاب، در انديشه ياری رسانی به گرفتاری های کشورهای بزرگ غربی بود؟

آقای رضا پهلوی اگرچه نگفته اند که شورای زير رهبری او با کدام نيرو و از چه راهی بنا است به «هراقدامی» دست بزند «تا از دست حکومت راحت شويم»، پاسخ را در جای ديگری داده اند: برگرده نيروهای نظامی خارجی. پرسش گر آلمانی می گويد که مداخله نظامی غرب در ايران می تواند به شکست بيانجامد و جمهوری اسلامی را تقويت کند. او به جای اين که پاسخ دهد که با دخالت نظامی درايران از بنياد مخالف است (چيزی که پيشتر گفته بود)، اين بار در پاسخ به اين ارزيابی روزنامه نويس، حرف دل خود را می زند:

«خيلی اين حرف درست نيست. بسياری از ايرانی ها حتی برای خلاصی از حکومت طرف مهاجمان خارجی را خواهند گرفت.»

نيک بنگريد که در هيچ کجای اين گفت و گو، رضا پهلوی و يا شايد گاندی ايرانی، نمی گويد که او مخالف دخالت نظامی درايران است. او پس از ستايش از دموکراسی های حقوق بشری عربستان، بحرين و قطر که آشکارا هوادار حمله نظامی به ايران اند، می گويد که «بسياری از ايرانی ها حتی برای خلاصی از حکومت طرف مهاجمان خارجی را خواهند گرفت»! گستاخی را هم مرزی بايستی و بی پروايی را ميزانی. ايشان به دولت های خارجی اعلام می کنند که از پيامد دخالت نظامی درايران بيمناک نباشند زيرا ايرانی ها هم با آغوش باز به استقبال نيروهای نظامی شان خواهند آمد. همان سخن نادرستی که آقای چينی، معاون رييس جمهور پيشين ايالات متحد، برای پشتيبانی از لشکر کشی به عراق می زدند. بسياری چونان من، پيشتر هم باورداشتند که چشم انداز و اميد شورای ملی آقای رضا پهلوی برای «راحت شدن از حکومت با هر اقدامی»، دخالت نظامی خارجی درايران است و تنها در پيامد چنان رويداد ويرانگری و برخرابه بمباران ايران است که «دولت موقت» ايشان پديدار خواهد شد وبه «انتخابات آزاد» روی خواهد آورد. اينک آقای رضا پهلوی، همه تريدها را از ميان برده و همه پرده ها را افکنده اند.

اين گفت و گو را نمی توان خواند و به بازنويسی تاريخ از سوی آقای رضاپهلوی اشاره ای نکرد. راستی اين است که چگونگی ارزيابی او از کارهای پدرش، گواه چشم انداز آينده ای است که او در سر دارد. پرسش گر، با خودداری بسيار، به رضا پهلوی يادآوری می کند که «ايران در زمان پدر شما کشور چندان دموکراتيکی نبود». رضا پهلوی به جای آن که بی پروا و بدون درنگ پاسخ دهد، او که اينک سخت هوادار حقوق بشر است، از رفتار خودکامانه پدرش و سازمان پليسی دوران او پشتيبانی نمی کند و بيافزايد که با ارزيابی پرسش گر همسو و هم رای است، کاسه کوزه را بر سر مردم ايران می شکند و به سان همه پاسداران خودکامگی و زور، می گويد، ايران آمادگی دموکراسی را نداشته است! می گويد که چشم انداز پدرش برای ايران يک کشور دموکراتيک بوده، اما مردم هنوز شايستگی دستيابی به آن را نيافته بودند:

«پدرم براين باور بود که بايد ابتدا به مردم تا حدی آموزش بدهد تا دمکراسی امکان پذير شود. می خواست ابتدا جامعه مدنی ايجاد کند.»

سخنی از اين بی پايه تر در توجيه و پاسداری از دوران گذشته نمی توان برزبان آورد. به راستی که تباهی و جور و جنايت در اين سی و سه سال جمهوری اسلامی به جايی رسيده که اينک فرزند محمدرضاشاه می تواند در باره کوشش پدرش برای بنای زمينه های دموکراسی داستان سرايی کند. مگر پدر ايشان قيم گروهی يتيم و نادان بودند که برای آموزش دموکراسی و ساختن نهادهای مدنی، چفت بردهان مردم بزنند و قانون اساسی را يک سر پايمال کنند؟ پدر ايشان، هر نهاد مدنی را که سرسپرده ی فرمانروايی او نبود، از ميان می برد و هرکوشنده حقوق شهروندی را خاموش می کرد. روزنامه و کتابی بدون پروانه ساواک به چاپ نمی رسيد و پی آمد داشتن وخواندن رمان هايی که در سياهه کتاب های ممنوعه بود، پيگرد و زندان به دنبال داشت. والاترين نهاد مشروطه که مجلس شورای ملی بود، تيول خصوصی دربار شد و همان دو حزب دولتی هم که نمونه رام شده و خانگی «نهادهای مدنی» بودند، به فرمان آريامهر منحل شدند و دستور داده شد که همه مردم ايران، وابستگان و سرسپردگان حزب رستاخيز گردند. اين سخن درست که اينک، با تبه کاری هايی بس گسترده تر روبروييم، نبايد کسانی را به اين باور خنده دار و شايد هم گريه آور اندازد که پيش از جمهوری اسلامی، ايران سرزمين پرورش مردم برای آماده سازی دموکراسی و ساختن نهادهای مدنی بوده است. پادشاهی که کمترين وفاداری به قانون و حقوق شهروندی نداشت، چگونه می خواست «ابتدا به مردم تا حدی آموزش بدهد تا دمکراسی امکان پذير شود»؟ اگر رفتار سازمان امنيت و ديگر کارهای ناشايست گذشته، گواه وفاداری پادشاه به آموزش دموکراسی و ساختن نهادهای مدنی باشد، نيک است که تنديس هيتلر زينت بخش دفتر حقوق بشر سازمان ملل متحد شود که به ياری سازمان پر مهر گشتاپو، برای آموزش دموکراسی و بنای نهاد های دموکراتيک چنان خدمات ارزنده ای را به جامعه بشری کرد. دست مريزاد آقای رضا پهلوی، از اين آزمون پس دادن تان پس از سال ها زندگی در دموکراسی های غربی و آشنايی با نهادهای مدنی.

درپايان به جا است که به يک درافشانی ديگر هم اشاره ای بکنم. آقای رضا پهلوی می گويند که پدرشان با چنان درايتی و «بدون اين که به قدرت بچسبد»، ايران را ترک کرد که «بسياری از انقلابی های آن موقع امروز نزد من می آيند و می گويند: بهتر بود پدرت ما را بازداشت و اعدام می کرد. ما که خبر نداشتيم چه پيش خواهد آمد!» نخستين سفارش من به آقای رضا پهلوی اين است که هر آينه يکی ديگر از آن انقلابی ها به سراغ ايشان آمد و با پشيمانی از اين که اعليحضرت ايشان را اعدام نکرده، مراتب نارضايتی خويش را به آگاهی رساند، آن ديوانه زنجيری را به نزديک ترين بيمارستان روانی راهنمايی کنند که جهان از گزند چنين پريشان احوالانی آسوده گردد. شايد هم اگر صداقتی در اين سخنان ايشان باشد، نيک است که نام آن انقلابی های پشيمان از اعدام نشدن را آشکار سازند تا ديگران نيز از نزديکی با چنين بيمارانی، دوری جويند.

اما، از شوخی گذشته، راستی تلخی در اين سخن آقای رضا پهلوی نهفته است. ايشان سربسته می گويند که پدرشان بهتر می بود شماری بيشتر از «انقلابی های آن موقع» را اعدام می کردند تا شايد انقلابی در نمی گرفت و ايشان به جای آن که دل به سودای شاهی بر سبيل محمدعلی ميرزايی بسته باشند، اينک برتخت نادری نشسته و شاه شاهانی ديگر می بودند. من خوانشی ديگر از سخن ايشان نتوانم کرد. اين راهم بيافزايم که داوطلبانه ترک کردن کشور از سوی محمدرضاشاه، شايد افسانه ای باشد که خويشان و بستگان آقای رضاپهلوی به او گفته و او باور کرده باشد. محمد رضا شاه از ايران رفت، زيرا ميليون ها مردم به خيابان ها ريخته و رفتن او را می خواستند و دو ديگر اين که نمايندگان دولت ايالات متحد، مانند ژنرال هايزر که بلندپايگان ارتش و نيروهای امنيتی ايران در کف با کفايتشان بودند، آمدند و به شاه دستور دادند که ايران را ترک کند. هيچ کار داوطلبانه ای در ميان نبود.

هرآينه شاه، هنگامی که از ميزان بيماری خويش آگاهی يافته بود که می دانيم ساليانی پيش از انقلاب است، پادشاهی را به سود پسرش رها می کرد و به راستی داوطلبانه کناره می گرفت و هرآينه، دولت مردان و آزاد زنان رژيم پادشاهی، پيش از آن که کار به تنگناهای ماه های پايانی برسد، «صدای انقلاب» و نا رضايتی مردم را از فساد و خودکامگی شنيده بودند، عوام فريبانی مانند آيت الله خمينی و ديگر رهبران انقلاب اسلامی نمی توانستند جامه از تن مردم هشيار بربايند و چه بسا که اينک، هنوز هم نظام شاهی بر ايران چيره بود و آقای رضا پهلوی را نيازی نمی بود که در سودای شاهی، چشم اميد بندان به ارتش آزاديبخش ناتو، اسراييل و عربستان باشند.

محمد امينی

ــــــــــــــــــــ
* گفت و گوی رضاپهلوی با Andrea-Claudia Hoffmann با نام „Ob ich die Krone tragen werde, hängt vom Willen des Volkes ab“ در تارنمای هفته نامه آلمانی فوکوس آنلاين در روز هفتم ژوئن ۲۰۱۲ به چاپ رسيده و برگردان فارسی آن، در تارنمای ايران در جهان که دربرگيرنده برگردان فارسی نوشتارهای آلمانی است، در تاريخ ۱۰ ژوئن آمده است.
از: گويا


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

۱۵ نظر

  1. اینکه رضا پهلوی دنبال دموکراسی هست مغلطه ای بیش نیست! بازتولید نظام مبتنی بر فرد و موروثی تحت هر عنوانی که باشه نتیجه اش دموکراسی نخواهد بود!
    ما امروز چه حقی داریم مدلی از حکومت رو سر کار بیاریم که 30 سال دیگر نسل دیگر برای نخواستنش مجبور به دادن هزینه مالی و جانی شود؟؟؟ از تاریخ نمیخواهیم درس بگیریم؟؟

    رضا پهلوی باید نقش سیاسی خودش رو مشخص کنه تا معلوم بشه چه گروهی رو رهبری میکنه
    ایشون هیچ حرکت آزادیخواهانه ای رو در عمل تا امروز نه دنبال کرده اند و نه میکنند! 2سال از حصر رهبران جنبش سبز میگذره و هیچ اتفاقی نبوفتاده کسانی که ایشون رو کاریزما میدونید چرا ایشون در این دو سال به سیاق سابق نه بیانیه ای نه فراخوانی و … ندادند؟؟؟ از چه چیز هراس دارند نبود پایگاه اجتماعی؟؟؟
    ایشون بجای اینکه در مسیر مبارزه راه بردارند اگر مدعی هستند، تنها مشغول مطرح کردن خودشون در رسانه ها به عنوان یک فرد فرا جناحی و حزبی هستند!

    ملت با عقاید متفاوت با ایشون، مبارزه کنن وقتی پیروزی حاصل شد فرش قرمز براشون پهن کنن بیان از صندوق رای برای ما بگن؟!

    خودش رو پادشاه اعلام کرده، دخترش رو ولیعهد! مادرش از تغییر قانون ( حالا معلوم نیست کدوم قانون) برای اینکه ولیعهدی دختر باشه ایرادی نداشته باشه گفتند و … وجالبه که به گفته دوستان هوادار ایشون ما نباید به اینها توجهی کنیم به سخنان عوامفریبانه دیگرشون که در پس نقاب گفته شده باید بپردازیم!

  2. شاه پرست دموکرات

    آقای امینی نقد کردن و زیر سؤال بردن اعلیعضرتین همایونی ها ممنوع. اصولا پهلوی ها واجد دو ویژگی عصمت و طهارت هستند بنابراین وجودشان مبرا از هرگونه خطا و اشتباهیست. علاوه بر این در طول تاریخ هفت هزار ساله ایران تنها در دوران پنجاه ساله سلطنت پهلوی شاهد شکوفایی ایران بودیم. و ایرانی های ناسپاس در بقیه 6950 سال مشغول پراندن شپش از لباسهایشان بوده اند. شما چطور اینهمه خدمات این پادشاهان ایران ساز را نادیده می گیرید و به خود اجازه می دهید یکی از اعضای خاندان پهلوی را به خاطر خطایش نقد کنید؟ اصلا مگر انسان اشتباه می کند آنهم یکی از اعضای خاندان ایران ساز پهلوی. بهتر نبود به جای اینکار دوتا فحش ناجور به مصدق می دادید یا ناسپاسی های ملت عقب مانده ایران در حق پهلوی های ایران ساز را بهشان یاد آوری می کردید؟

  3. پس جناب آرش طبق استدلال شما در زمینه زیر ساخت ها و حق رای به زنان و … باید به همون نتیجه جناب امینی برسیم که هیتلر آدم خوبی بود!
    وطن پرست بود، فاشیست نبود هر کاری هم کرد میخواست برای برتری مردم آلمان انجام بده حالا دیگر از چه راهیش اهمیتی نداره!

    دیدگاه و استدلال شما همان سخن معروف ماکیاولیست است که میگفت ” هدف وسیله را توجیه میکند”!

    دموکراسی هدف است جناب آرش ! تعریف دموکراسی را مجدد مطالعه نمایید! دموکراسی حاکمیت نظر اکثریت همراه با رعایت حقوق اقلیت است! دموکراسی حق انسان قائل شدن برای ملت است نه برخورد قیم مابانه کردن با مردم!
    هدف حاکمیت خواست ملیست نه اینکه هدف آنچه که شما بر شمردید! شاید به خطا برود یک جامعه اما مهم این است که با انتخاب خود به اشتباه برود!
    سخن شما مانند همین نظام است که بخواهد مردم را به زور به بهشت ببرد! مردم اگر نخواهند به بهشت بروند انتخاب خودشان است !

    رضا پهلوی اگر خیلی دموکرات هست به ادعای شما بر مدلی از حکومت پای نمیفشارد که امتیاز خاص برای خود و خانواده اش قائل شوند! خواهان یک مدل موروثی و گرفتن حق طبیعی انتخاب از مردم نمیشود!

  4. جناب امینی نوشتن این متن از مرد دانشمندی چون شما بعید بود. محققی چون شما میبایست کلمه به کلمه،ویرگول به ویرگول نوشته اش را با حقیقت بسنجد،بعد انتشار دهد. گیریم که آقای پهلوی شهوت قدرت هم داشته باشند ولی مقایسه ایشان با محمد علیشاه کمال بی انصافی و خیانت به حقیقت است. بنده به شخصه بر وطندوست و دموکرات بودن آقای پهلوی ایمان دارم. اصولا هم دیکتاتوری هر دو پهلوی را بر دیکتاتوری اکثریت(جمهوری اسلامی) ترجیح میدهم و آنرا قطعا مفیدتر میدانم برای رسیدن به یک جامعه دموکراتیک.لازم به یاد آوریست که متاسفانه شما هم دچار همان بدفهمی روشنفکران ایرانی هستید، جناب امینی برخلاف تصور شما دموکراسی هدف جوامع نیست، ابزار جوامع است برای دستیابی به اهدافشان. هدف یک جامعه سالم تامین آزادی، حرمت،شأن و هویت فردی انسانها،در یک کلام تامین حقوق بشر است . شما ملاحظه بفرمایید که این حقوق اتفاقا نه در دوران مشروطه غیر دیکتاتوری(۱۳۰۰-۱۲۸۵)،(۱۳۳۲​-۱۳۲۰) بلکه در دوران دیکتاتوری همان پهلویهایی تامین گردید که شما با حقارت از آنها یاد میکنید.جناب امینی آیا واقعا آزاد کردن نیمی از جمعیت ایران برای نخست وزیران مشروطه چون مصدق، ضروریتر از ملی کردن صنعت نفت روی کاغذ نبود؟! شاید درد آور باشه ولی به هر حال حقیقت اینه که این پهلوی دوم دیکتاتور بود که به زنان حق رای داد و یا اتفاقا باز او بود که با همکاری با غرب که به کشور امکان ایجاد زیرساختهای لازم خصوصا آموزش کادر مجرب و متخصص مورد نیازبرای ملی کردن صنعت نفت را داد٬صنعت نفت ایران را ۲۰سال بعد و ایندفعه در واقعیت ملی کرد. هممین دیکتاور بود که سعی کرد حقوق انسانی زنان ایرانی را بواسطه قانون حمایت از خانواده تامین کند. اصولا همین بر خلاف جریان فرهنگ عمومی جامعه شنا کردن بود که پهلوی دوم را غرق کرد وگرنه امثال خمینی ها که اصولا تا انقلاب سفید مشکلی با شاه نداشتند.به هر حال شاید خوشایند نباشد ولی حقیقت این است که اصول ترقی و توسعه جامعه برای دستیابی به دموکراسی باز نه روی کاغذ،بلکه در واقعیت، دردوران رضا شاه دیکتاتور پایه ریزی شدند نه دوران مشروطه غیر دیکتاتوری. بیرون کشیدن دو نهاد بنیادین توسعه از چنگال روحانیون وایجاد اموزس و پرورش ونهاد قضائی مدرن و مدنی،ایجاد دانشگاهها ، بیرون کشیدن اجباری نیمی از جمعیت کشور از گونیهای سیاهشان و وارد کردنشان به اجتماع و زندگی انسانی و،،. شما اگرواقعا بدنبال آزادی برای ایران هستید کافیست سرنوشت آزادی را در آزادی روشنفکران ایرانی جستجوکنید. سرنوشت امثال کسروی را که در دوره ۲۰ساله دیکتاتوری رضاخانی و شاهی، حق و امکان(آزادی) فعالیت و نقد بیماریهای مزمن جامعه ایرانی را یافتند را مقایسه کنید با دوران دموکراسی مشروطه غیر دیکتاتوری (۱۳۳۲-۱۳۲۰) که کسرویها سلاخی شدند. چرا واقعا افسانه نیما یا یکی بود یکی نبود جمالزاده یا بوف کورهدایت که آغاز گرشعر وادبیات نوین ایران بودند همگی در دیکتاتوری رضاخانی یا شاهی بوجود آمدند. برای دستیابی به آزادی نمیباد حقیقت را به صرف اینکه خوشایند نیست جعل کرد. درابتدا عرض کردم که گیریم که آقای پهلوی شهوت قدرت هم داشته باشند ولی مقایسه ایشان با محمد علیشاه کمال بی انصافی و خیانت به حقیقت است. اینرا از این بابت نوشتم که به نظر من خواست یا اراده معطوف به قدرت امری ناپسند نیست بلکه این هدف از رسیدن به قدرت است که آن اراده را مطلوب یا ناپسند میکند. در آخر، بنده از اینجهت که شما اراده معطوف به قدرت نزد محمد علیشاه و آقای پهلوی را یکسان فرض کرده اید شما را بی انصاف و بی مسئویت میبینم.

  5. مطابق سنت و قانون ءادشاهی در ایران،‌ هیج پادشاهی به خودی خود سلب نمیشود مگر اینکه مثلا سر شاه از گردنش جدا شود. پس شاه ایران تا لحظه مرگ پادشاه بود و لذا ولیعهدش هم تا لحظه مرگ او پادشاه بالقوه پس از اوست.
    بعد زا مرگ پادشاه، ولیعهد بلافاصله پادشاه است و اینکه چه زمانی بتواند مراسم مربوط به آنرا انجام دهد و رسما تاجگذاری کند مساله اصلی نیست. طبق سنت پادشاهی در ایران مثلا اگر شاه در میانه جنگی کشته میشد،‌ ولیعهد بی درنگ جانشین او و فرمانده لشگر و کشور بود تا موقع انجام مراسم هم بشود. مردم منتظر نمیشدند تا مجلس تشکیل شود بعد او را شاه بدانند،‌ مگر اینکه مدعی دیگری هم باشد. که د راین حالت نیست. خصوصا در شرایط غیر عادی سنت بالاتر از روند قانونی اعمال میشود تا وقت رسیدگی قانونی هم برسد.
    پس ولیعهد سابق شاه بالقوه فعلی است و چون سرش از بدنش جدا نشده(!) شاه باقی میماند. حتی اگر در تبعید باشد یا قدرتش غصب شده باشد و اختیاراتش گرفته شده باشد، کسی نمیتواند «عنوان» شاهی و وابستگی به خاندان سلطنتی را به صرف خارج از کشور بودن از کسی بگیرد.
    مثل پزشکی که ممکن است در کوهستان زندگی کند، مطب و وسایلش را گرفته باشند، مثلا ناتوان و نابینا هم شده باشد و قادر به کار نباشد، ولی «عنوان» دکتر بودن از او سلب نمیشود و همیشه «بالقوه» دکتر است.
    در ضمن املای درست، رایج و همه فهم ۱۰۰، «صد» است و نه «سد». گرجه ممکن است مقاله بنویسید که سد از نظر شما صحیح‌تر است! آنچه مهم است این است که مردم میگوند «صد تومان (مثلا برای قیمت)» و میگوند «سد کرج (برای آب بند)» و نظر فنی شما واقعیت را عوض نخواهد کرد.

  6. جناب آقای امینی
    میگویید مردم ایران نادان نیستند، اگر نبودند به این حکومت رای نمیدادند.
    مگر شما قیم ملت ایران هستید که از جانب آنان نوع حکومت را تعیین میکنید، این نقض اولین حرف شماست که ایرانیان امروز نادان نیستند. شما که دست بیعت بهدیکتاتور دادید نمیتوانید در حکومت آینده شریک باشید و با حذف شاهزاده به این مقام دست یابید. دست کم ایشان از وحدت ملی سخن میگوید ولی شما الان سهم میخواهید.
    ننگ بر ما باد که امثال تو بر این کشور کوروش و داریوش مسلط شوند. کارنامه شما سیاهتر است که شخصا این مملکت را به نام روشنفکری نابود کردید و یا شاهزاده که در آن زمان سمت رسمی نداشت تا کاری منفی کند.

  7. من از بالا تا پایین این مصاحبه رو با دقت خوندم اما موندم مشکل این مصاحبه کجاشه که یه عده پیرهن عثمون درست کردن ازش؟!

    گویا دوستان حکومتی از ایده تشکیل شورای ملی خیلی حراس کردند که این بلوا بپا شده!

  8. با تمام حرفاتون موافقم. دقیقا نتیجه ایی بود که هر کس با کمی‌ تفکر و وصل کردن نقاط می‌توانست به آن برسد. وقتی‌ که سه راه جمهوریت نوشت آقای پهلوی بر بالهای عقاب به ایران خواهد آمد و آن عقاب جنگ است. طرفداران وی می‌دانند که جماعت بزرگی از جوانان که از فشارهای اجتماعی رژیم و تحقیرهای داخلی و بین المللی جانشان به لب رسیده، بدون چون و چرا رضا پهلوی را روی سر میبرند. البته من شخصاً هیچگونه احساس سمپاتی در این مورد برای اصلاح طلبها یا ملیون مذهبی‌ و بخصوص اصلاح طلبها ندارم. چرا که فهم و شور و عقل و آگاهی‌ را فدای تعصبات و خودخواهیها کرده و میکنند. بنابر این اهتی اگر هم که آقای پهلوی بر بالهای عقاب و با حمایت جماعت نادانی از جوانهای بی‌ تجربه و غیر آگاه بر تخت نادری جلوس فرموده و دخترانشان همانطور که ملکه فرح فرمودند با تغییر قانون اساسی‌ به سلطنت برسند!

  9. دست مریزاد. حرفهای شما آقای امینی بسیار منطقی است.
    شاهزاده را نگرشی نو بایدست …

  10. شما گويا عمدا خود را به خواب زده ايد شاهزاده رضا پهلوي هيچگاه ادعاي پادشاهي نداشته است وانتخاب همه چيز را به مردم شريف ايران واگذار كرده است و هميشه جنك را بد ترين كزينه دانسته است اما مزدوراني كه منافع خود را در بقاي جمهوري جور و جهل و جنون جنايت ميجويند فرمايشات ايشان را تحريف ميكنند

  11. دروغه آقای مصدق اللهی.مدرکتون؟فحاشی کار درستی نیست.کلی جمهوریخواه اطراف ایشون هستند.آیتده در راه است.

  12. هیچ جای تعجب نیست که آقای ربع پهلوی بخود اجازه میدهد بکمک بیگانگان بتخت سلطنت بنشیند حال بهر قیمتی که برای ملت ایران هزینه شود.
    این اولی یا دومی نیست که از بیگانگان به دریوزگی طلب رسیدن بحکومت میکند. متاسفانه در تا یخ کشور مان این خیانت گران کم نبوده اند. شادروان شهید سیرجانی در کتاب بیچاره اسفندیار شرح حال این بیماران قدرت را بخوبی برشته تحریر آورده است. متاسفانه این یک بیماری است که در تاریخ کشورمان مبتالی باین بیماری کم نیستند. مگر رجوی بپای بوسی صدامرحسین نرفت؟ درحالیکه صدام هرروز صد ها بمب مشک بر سر ملت ایران می رخیت.و باین جنگ عامل بقای این حکومت دیکا توری بر ایران شد.امید واریم آگاهی ملت با لارود تا جای خادم و خائن مشخص شود.

  13. شاهزاده در تمام مصاحبه ها و دیدار های خود با مقامات خارجی به شدت با حمله نظامی به ایران مخالفت کرده و آن را بدترین گزینه ممکن دانسته است

  14. دمت گرم اقای امینی این خانواده ژن معیوب دارن نمیفهمن که اگر مردم سلطنت بخوان که الان دارن چرا باید در قرن 21 دوباره حکومت موروثی سر کار بیاد کسی شده که استفراغ خودش رو بخوره
    ضمنا ایشون تو این سالها باتفاق خاندان پهلوی با اونهمه پول یه تحقیق یه کتاب یه حرگتی کردن جز خوشگذرونی راس گفتن رو دارن این ها از اخوندا هم پر رو ترن

لینک از سایتهای دیگر به این مطلب

  1. چرا این مساله را رها نمی‌کنم «دروغ‌های رضا پهلوی»/محمود دلخواسته – سایت خبری تحلیلی کیهان نوین