با استقرار دیکتاتوری مذهبی شادی و سرور از ایران رفته، غم و غصه جای آن را گرفته و عمونوروز و جاجی فیروز همچنان در زندانند
چو با تخت، منبر برابر کنند / همه نام، بوبکر و عمّر کنند
ز پیمان بگردند و ز راستی / گرامی شود کژی و کاستی
پیاده شود، مردم جنگجوی / سوار آنکه، لاف آرد و گفت و گوی
کشاورز، جنگی شود؛ بی هنر / نژاد و هنر کمتر آید به بر
رباید همی این از آن، آن از این / ز نفرین، ندانند باز، آفرین
نهان بدتر از آشکارا شود / دل مردمان سنگ خارا شود
بداندیش گردد پدر بر پسر / پسر بر پدر، هم چنین؛ چاره گر
شود بنده بی هنر شهریار / نژاد و بزرگی نیاید به کار
چنان فاش گردد غم و رنج و شور / که شادی، به هنگامِ بهرام گور
نه جشن، نه رامش، نه بخشش، نه نام! / به کوشش؛ به هر چیز، سازند دام
زیان کسان از پی سود خویش / بجویند و دین، اند آرند پیش
نباشد بهار و زمستان پدید / نیارند؛ هنگام رامش نبید
چو بسیار از این داستان بگذرد / کسی سوی آزادگان ننگرد
بریزند خون، از پی خواسته / شود روزگارِ بد، آراسته
از شاهنامه فردوسی: نامه رستم فرخزاد به برادرش، پیش از جنگ قادسیه
<