جبهه ملی ایران: من می میرم که نسل جوان ایران از مرگ من درس عبرتی گرفته و …

جمعه, ۱۸ام آبان, ۱۳۹۷
اندازه قلم متن

دکتر فاطمی، وزیر امور خارجهً مصدق با دستبند در میان افسران

 من می میرم که نسل جوان ایران از مرگ من درس عبرتی گرفته و …

نوزدهم آبانماه یاد آور روزیست که دژخیمان برخاسته از کودتای ننگین وبیگانه ساخته ی ۲۸ مرداد۱۳۳۲، دکترحسین فاطمی وزیر خارجه دولت ملی دکتر محمد مصدق را به میدان تیر لشگر دو زرهی برده و به دست جوخه تیرباران سپردند. در سحرگاه روز ۱۹ آبان ۳۳ او را که بدنش به علت جراحات ناشی از ضربات چاقوی اراذل مزدور حکومت در روز بازداشت شدن، در تب میسوخت با برانکارد به میدان تیر آورده وبه چوبه اعدام بستند و مرتکب جنایتی شدند که تا پایان تاریخ این سرزمین هرگز فراموش نخواهد گردید. و امروز که ۶۴ سال از آن اقدام جنایت بار و ۶۵ سال از آن کودتای خائنانه میگذرد کیست که نداند ونفهمد که همه مصائب و گرفتاری ها و نا هجاری های امروز این کشور نیز ریشه در آن کودتای شوم دارد.

دکتر حسین فاطمی سردبیر روزنامه باختر امروز بود که قلم برا و نافذ او دردهای جامعه استبداد زده ایران را فریاد میکرد وراه رهایی را که همانا برقراری آزادی، استقلال وعدالت است به ملت رنجدیده ایران نشان می داد.

دکتر حسین فاطمی یکی از بیست تنی بود که در روز ۲۲ مهر ۱۳۲۸ همراه دکتر مصدق در اعتراض به فقدان آزادی انتخابات در تحصن دربار شرکت داشت. وهم او بود که در روز اول آبان ۱۳۲۸ در منزل دکترمصدق پیشنهاد کرد که نام « جبهه ملی ایران » را برای تشکل خود برگزینند. و دکترحسین فاطمی بنا بر گفته دکترمصدق اولین کسی بود که در شورای مرکزی جبهه ملی ایران طرح ملی کردن صنعت نفت در سراسر کشور را پیشنهاد و به تصویب شورا رسانید. دکتر حسین فاطمی در روز ۲۵ بهمن ۱۳۳۰ هنگامی که بر سر مزار روزنامه نگار شجاع محمد مسعود در حال سخنرانی بود مورد اصابت گلوله یکی از اعضای جمعیت فدائیان اسلام قرار گرفت. او با انتقال به بیمارستان وعمل جراحی از آن ترور جان بدر برد ولی همیشه جای این سئوال باقیست که چرا وبا چه انگیزه ای فدائیان اسلام قصد جان شخصیتی آزاده و وطن خواه واستعمار ستیز چون دکتر حسین فاطمی را داشتند؟ و آیا همین خط فکری نیست که پس از انقلاب ۵۷ وهم اکنون، همفکران فاطمی ویاران مصدق را تحت مضیقه و محدودیت قرار میدهد ؟

دکتر حسین فاطمی پس از کودتای ۲۸ مرداد چند ماهی مخفی شد ولی سرانجام در روز ۶ اسفند ۱۳۳۲ به دست کودتاچیان اسیر گردید ودر همان روز دستگیری در جلوی ساختمان شهربانی هنگامی که به داخل ساختمان برده می شد، در مقابل چشم نیروهای نظامی، مورد هجوم چاقوکشان مزدور حکومت به سرکردگی شعبان جعفری قرار گرفت وضربات متعدد چاقو بدن او و خواهر فداکارش را که خود را سپر پیکر دکتر فاطمی کرده بود مجروح نمود. بالاخره دکتر فاطمی را با همان بدن مجروح و وضعیت جسمی پر آسیب به بیدادگاه نظامی برده و به اعدام محکوم نمودند. دکتر حسین فاطمی در روز ۱۹ آبان ۱۳۳۳ لحظاتی قبل از اعدام این کلمات را بر زبان راند : «من می میرم که نسل جوان ایران از مرگ من درس عبرتی گرفته وبا خون خود از وطنش دفاع کند ونگذارد جاسوسان اجنبی بر این کشور حکومت نمایند».

 درود به روان پاک شهید راه وطن دکتر حسین فاطمی

 هیجدهم آبان ماه ۱۳۹۷

 تهران – شورای مرکزی جبهه ملی ایران


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

۱۷ نظر

  1. من بک پارلمانتاریست هستم و برای یک پارلمانتاریست، جمهوری پارلمانی و پادشاهی مشروطه هر دو دموکراتیک محسوب می شوند.‌آنچه مهم است محتوی حکومت است نه شکل حکومت.
    برای من نه سلطنت مقدس است نه جمهوری زبرا تقدیس جمهوری یا سلطنت از ناآگاهی از ماهیت
    فساد پذیری قدرت سیاسی ناشی می شود و به احتمال زیاد فقط لیبرالها چنین نظری راجع به قدرت سیاسی دارند. من کسانی که به شکل حکومت تعصب دارند را دموکرات نمی دانم گرچه
    خودشان ادعای دموکرات بودن می کنند. جمهوریخواهان ایران حتی به سرگذشت جمهوری در کشور همسایه مان ترکیه نیز بی اعتنا و ناآگاه هستند. اگر می خواهند معنی درست جمهوری را درک کنند، اگرخواندن کتاب جمهوری افلاطون را مناسب نمی دانند، لطف کنند به تاریخ جمهوری فرانسه و نیز سرگذشت جمهوری در ترکیه را مطالعه کنند. نمی دانم شاید بگویند نظام سیاسی ترکیه،جمهوری راستین نیست. همانطور که مجاهدین خلق و معتقدان به نظریه اسلام راستین
    می گویند که جمهوری اسلامی ، اسلامی نیست. فکر می کنم آنچه را وظیفه خود در راه روشنگری بود تا اندازه ای انجام دادم. با سپاس فراوان از کارکنان این سایت که این فرصت را به من دادند.
    امید وارم اعضای محترم جبهه ملی با وسعت نظر و واقع بینانه با مسایل مهم ایران و به ویژه مساله تاریخی استبداد روبرو شوند و همیشه آماده برای بازاندیشی و بازنگری باشند.

  2. در یادداشت قبلی بر دموکرات بودن دکتر مصدق و دکتر بختیار تاکید کردید. پرسش من از شما این
    است که این دو مشروطه خواه بودند یا جمهوریخواه؟
    اگر شما جمهوری طلبان دوست دارید فقط خودتان را دموکرات بنامید و مشروطه خواهان را سلطنت طلب و طرفدار الگوی دیکتاتوری رضا خان بدانید، من هم شما را جمهوری طلب غیر دموکرات می نامم که حتی نمی توانید نوع نظام سیاسی حاکم بر چین را هم مشخص کنید.
    کسانی که طرفدار الگوی دیکتاتوری رضا خان هستند، از نظر من مشروطه خواه نیستند، مشابه
    این گروه در طیف جمهوریخواهان نیز وجود دارند. آیا کمونیست ها و مجاهدین که خودشان را جمهوری طلب می دانند، به واقع به دموکراسی اعتقاد دارند؟
    در ضمن من معتقد نیستم که جمهوریخواهان معصوم هستند. اونها هم اشتباهات فاحشی داشته و باید از خود انتقاد کنند.

  3. تا وقتی که الگوی سلطنت طلبان دیکتاتوری رضا شاه و محمدرضا شاه است و تا وقتی که سلطنت طلبان علاوه بر آن کودتا علیه قانون اساسی مشروطه، زیر پا گذاشتن آن و حاکم ساختن دیکتاتوری بر کشور را صریحا و بدن بازگشت محکوم نکنند پل زدن بین طرفداران دموکراسی و سلطنت طلبان بعید به نظر میرسد.

  4. مساله استبداد با دموکرات بودن عده انگشت شماری از نخبگان شاید تا اندازه ای تضعیف شود ولی از بنیاد حل نمی شود. به نظر من خرده فرهنگ دموکراسی مقدم بر دموکراسی سیاسی است. منظور ازخرده فرهنگ دموکراسی این است که بخش قابل توجهی از نخبگان در نظر و در عمل
    دموکرات شوند و آن را ترویج کنند. تا نخبگان ما دموکراسی را نفهمند و یا باور نکنند، از عوام
    چه انتظاری باید داشت. هدفم از این یادداشت ها این است که به جای تعصب به شکل حکومت،
    باید به محتوی آن پرداخت و در این راه غرب را باید به خاطر خاستگاه دموکراسی ،الگو قرار داد.
    ایده نظام پارلمانی می تواند بر شکاف عمیق و صوری و بی حاصل بین جمهوریخواهان و طرفداران
    پادشاهی پلی بزند و آنها را به هم نزدیک کند.

  5. مصدق و شاگرد او بختیار دموکراتیگ عمل کردند و حتی وقتی هم که در حکومت بودند از حقوق و آزادی های مردم دفاع کردند.

  6. یکی دیگر از خطاهای فکری رایج ما ایرانیان این است که فکر می کنیم محق بودن در انتقاد از
    وضع موجود شرط کافی برای درستی راه حلی است که برای برون رفت از آن طرح می کنیم.
    آسیب شناسی و درمان شناسی را خلط می کنیم. استبداد مساله تاریخی ما تا به امروز است. تقریبا
    همه این را میدانند،اما تمام تلاشها برای حل آن تا به امروز شکست خورده است. چرا؟
    چون ما در درک و فهم عمیق مساله استبداد مشکل داریم. در کتاب دموکراسی و حقوق بشر اثر دیوید بیتام از موضوع مهم بنیان معرفت شناختی دموکراسی در آتن قدیم یاد می شود،اما این
    موضوع تا به امروز برای تقریبا تمام نخبگان و کنشگران سیاسی ما نا آشناست. انتفاد صوری از سلطنت بدون انتقاد از فلسفه سیاسی آن به بازتولید تئوکراسی در قالب جمهوری اسلامی منجر شد.
    آقای دکتر فاطمی که برای شما یک اسطوره است ، نمی توانست تئوکراسی و الهیات متناظر آن را
    نقد کند. الان هم اگر فکر کنیم استبداد فقط در قالب سلطنت پهلوی و جمهوری اسلامی می تواند رخ دهد، باز ره به خطا برده ایم و مساله بازتولید استبداد در شکلهای دیگر را نادیده گرفتیم. اگر بنا به فرض یک روزی یک نیروی مدعی جمهوریخواهی که البته خود را مصدقی هم می داند، به قدرت برسد، آیا دموکراتیک حکومت خواهد کرد؟

  7. خوشحال هستم که عضو هیچ حزب و گروهی نیستم و با دید تنگ نظرانه حزبی به وقایع نگاه نمی کنم. دوست عزیز یه زمانی مارکسیست پرشوری بودم ولی زمانی که از مارکسیسم رها شدم، باز هم برای بسیاری از اندیشه های مارکس اهمیت فایلم و آنها را درست می دانم. همین برخورد را با
    فروید و فرویدیسم داشتم. الان گرچه فرویدیست نیستم ولی اهمیت نظریه های او را در روانشناسی نادیده نمی انگارم. من با هر نوع بی نقص پنداشتن و کامل انگاری مخالفم. حتی ریاضیات که در طول تاریخ نمونه کامل علم پنداشته می شد، نیز امروزه تناقض پذیر دانسته می شود. پایبندی به قانون به زبان نیست، بلکه در عمل است. من با نقد یک سویه و مغرضانه مخالفم.
    من دیکتاتوری شاهان را قبول دارم ولی شما حتی نمی توانید به دیکتاتور بودن خود یا قهرمانان خود فکر کنید. من کجا سعی در توجیه دیکتاتوری شاهان داشتم؟ بهتر است بدون پیش داوری دوباره یادداشت های مرا بخوانید. با نظر میرسد مسلمانان و به ویژه ایرانیان از صناعت پنچ گانه
    ارسطو، فقط فن مغالطه را خوب یاد گرفته اند. من تلاش دارم تا تاکید کنم نفی شی اثبات غیر آن نمی کند. دیکتاتور بودن شاه ، دموکرات بودن مخالفانش را ثابت نمی کند. شما اگر این گزاره منطقی را قبول ندارید، لطف کنید به جای بیان ادعا های جزمی، دلیل بیاورید. اگر قانون مشروطه را قبول می داشتید، الان بر ما حاکم بود. هنوز ما نمی توانیم با دیدگاه سیستمی به مسایل نگاه کنیم و برای رویدادها و شخصیت ها اهمیت زیادی قایل می شویم. من مثل توده ای ها نیستم که بر خلاف نظر مارکس ، خودشان را مصلحت آمیز کمونیست معرفی نکردند تا مبادا در جامعه مذهبی نتوانند کارشان را پیش ببرند. من یک لیبرال دموکرات و یک انسان گرا هست و هیچ کس یا هیچ مکتبی را مصون از انتفاد نمی دونم، حتی خود لیبرالیسم و دموکراسی را. هم به دیکتاتوری شاه و
    دلباخته گان سلطنت انتفاد دارم و هم به مخالفان شاه و دلباخته گان جمهوری. بد بودن یک‌نفر، خوب بودن دبگری را اثبات نمی کند. سازمان مجاهدین خلق هم با دیکتاتوری شاه مخالف بود وهم با دیکتاتوری جمهوری اسلامی،اما با دیکتاتوری من در آوردی جمهوری دموکراتیک اسلامی موافق بود. این سازمان حتی درون خودش به اصول دموکراسی متعهد نبوده و به نظرم حتی تا امروز نیز با اصول دموکراسی نا آشنا ست. اوضاع بقیه نیروهای سیاسی نیز چندان بهتر از این نیست زیرا
    خود انتقادی را تمرین نمی کنند و فقط پریدن به همدیگر و تخریب هم را بلد هستند. جبهه ملی و تمام نیروهای سباسی باید انتقاد از خود را بیاموزند و از تاریخ درس بگیرند نه اینکه به شهید پروری افتخار کنند و به عاشورا سازی رویداد ۲۸ مرداد بپردازند.

  8. برای درک درست مفهوم دموکراسی، کتاب جالب دموکراسی و حقوق بشر اثر دیوید بیتام را مناسب
    می دانم.

  9. جبهه ملی همواره خواهان اجرای قانون اساسی مشروطه بود. بویژه خواهان آن بود که حقوق و آزادی های مردم که در قانون اساسی مندرج بود رعایت شود. حالا کجای این قانون را قبول نداشت؟ شما کوشش دارید دیکتاتوری و زیر پا گذاشتن قانون اساسی مشروطه توسط شاهان بعد از مشروطه را توجیه کنید. این کار شما عبث است. با این پریدن ها از این شاخه به آن شاخه هم نمیتوانید عدم رعاست قانون و دیکتاتوری را امری معقول جلوه دهید. مضافا اینکه شاه حکومت میکرد و میتوانست حد اقل بعد از کودتا قانون را رعای کند و مخالفت اپوزیسیون با قانون دلیل عدم رعایت قانون نمیشود. این حرفهای شما فقط یک نتیجه دارد و آنهم اینکه تمامی گفته های شما را بی ارزش میکند.
    پیروز باشید

  10. آیا خودکامگی جمهوری اسلامی ناشی از قانون اساسی است یا اینکه قانون اساسی اش
    دموکراتیک است و رهبر با عدول از آن روش دیکتاتوری در پیش گرفته است؟
    اگر بپذیریم که قانون اساسی جمهوری اسلامی یک قانون دموکراتیک است یعنی
    اصول دموکراسی را در بر دارد، ناچاریم این نظر را بپذیریم که رهبر با عدول از قانون اساسی به
    دیکتاتوری روی آورده و به تبع چاره در کناره گیری او از قدرت است. اما اگر خودکامگی حکومت ناشی از قانون اساسی اش باشد، قضیه کاملا فرق دارد و راه حل نیز متفاوت است. یا باید به اصلاح قانون اساسی امید داشت یا ایتکه به الغای آن از راه انقلاب. همین مسایل را در دوران مشروطه نیز شاهد بودیم. استبداد صغیر ناشی از عدول پادشاه از قانون اساسی مشروطه بود.
    حتی استبداد سکولار در دوره پهلوی نیز عدول از قانون اساسی مشروطه بود زیرا متمم قانون اساسی در اصل دومش، سکولاریزم را نفی می کند. خوب اکنون یک پرسش مهم پیش میاید و آن اینکه خود قانون اساسی مشروطه چقدر دموکراتیک و عاری از تناقض بود؟ مخالفان شاه او را به سرپیچی از قانون اساسی مشروطه متهم می کردند و با اصرار از او می خواستند که به آن تمکین کند. پرسش مهم اینجا این است که آیا مخالفان شاه که سنگ قانون اساسی را به سینه می زدند، خودشان به این قانون پایبند بوده اند؟ آیا حزب توده به قانون اساسی مشروطه اعتقاد داشت؟
    آیا کسانی که به حکومت دینی و ولایت فقیه اعتقاد داشته اند، به قانون اساسی مشروطه اعتقاد داشته اند؟ آیا سازمان مجاهدین خلق که ایده خود متناقض جمهوری دموکراتیک اسلامی را طرح کرده بود، به قانون اساسی مشروطه اعتقاد داشت؟ آیا فداییان اسلام و مشابه چپ اش فداییان خلق که به ترور و مبارزه خشونت آمیز ایدئولوژیک گرایش داشته اند، به قانون اساسی مشروطه اعتقاد داشته اند و خود را ملزم به رعایت آن می کردند؟ اینکه چند مامور در اجرای یک قانون خوب تخلف کنند، آیا باید گناه را گردن ماموران انداخت یا گردن قانون و آن را ملغی کرد؟
    اگر قانون اساسی مشروطه را قانون نسبتا دموکراتیک می دانستیم، آیا عدول چند پادشاه از آن،
    مجوز ساقط کردن قانون خوب را میداد ویا می بایستی مشکل را به نحوی دیگر رفع می نمود؟
    در ضمن ما در حکومت چند روزه دکتر بختیار به دموکراسی به معنی واقعی آن رسیدیم، پس چرا
    آن را ساقط کردیم؟ کسانی که شاه را به کودتا علیه قانون اساسی متهم می کنند، یعنی خودشان آن
    قانون را قبول دارند، پس چرا همزمان با انقلاب علیه حکومت شاه، علیه قانون اساسی مشروطه نیز شوریدند و آن را برانداختند؟ این دوگانگی قابل قبول نیست. البته دوگانگی در کار نبوده است ،زیرا اکثر مخالفان شاه بر خلاف ادعا های ظاهری، به قانون اساسی مشروطه اعتقاد نداشته اند،
    اما این عدم اعتقاد را صراحتا اعلام نمی کردند. وقتی سلطنت منشاء فساد و وابستگی تلقی شود و
    و شاه چون دیو و مخالفانش پاک و فرشته تلقی شوند، چگونه می توان از اعتقاد مخالفان به
    قانون اساسی مشروطه حرف زد.

  11. همه اشتباه می کنند و بنابراین هیچ کس نباید مصون از انتقاد باشد. من می توانم هم
    تقدیس کنندگان سلطنت را نقد کنم و هم تقدیس کنندگان جمهوری را ، یعنی هم کسانی که بدون ژرف نگری شعار جاوید شاه سر می دادند و یا می دهند و هم کسانی که بدون شناخت تاریخ جمهوری و تاریخ اندیشه های سیاسی و وقایع سیاسی قرن بیستم، شعار زنده باد جمهوری را سر
    می دهند. من می پذیرم که رژیم شاه دیکتاتوری بوده است و حتی فرض می کنم که حق شاه
    سرنگونی بوسیله انقلاب بوده است. خوب آیا انقلابیون نباید برای وقایع بعد از انقلاب پاسخ گو باشند. آیا نباید برای نادرست بودن شعار دیو چو بیرون رود ،فرشته در آید، پاسخگو باشند.مگر انقلابیون با قاطعیت فریاد نمی زدند تا شاه کفن نشود، وطن وطن نشود؟ مگر جبهه ملی نیز این شعارها را سر نمی داد؟آیا من به عنوان یک شهروند و یک حقیقت جو حق ندارم بپرسم که شاه چهار دهه است که کفن شد ولی چرا وطن ویرانه شد؟ آیا انقلابیون نباید به این پرسش و پرسش های مشابه پاسخ دهند؟ آیا اینها هم تقصیر شاه است؟ مگر شما ها انقلاب و جمهوری را تقدیس نمی کردید و سلطنت را منشاء وابستگی و فساد نمی دانستید؟ اگر بنا به فرض اتقلاب ۵۷ به استقرار دموکراسی و با بهبود اوضاع اقتصادی منجر میشد، آیا انقلابیون این دستاوردها را به شاه
    نسبت می دادند؟ تا ۵۷ شما حق دارید راجع به شاه هر قضاوتی به حق یا ناحق بکنید ،ولی
    وقتی شاه کفن شد، دیگه حق ندارید او را تبدیل به بلاگردان خود کنید. پدری پسرش را از خونه بیرون می کند، پسر دو راه در پیش دارد،راه کج را می تواند انتخاب کند و نیز می تواند راه درست و شرافت مندانه را انتخاب کند. حالا اگر راه نادرست را انتخاب کرد و به تباهی رسبد، نمی تواند تا آخر پدرش را مقصر بداند، پس مسولیت خود این شخص چی می شود؟ انقلابیون باید مسولیت وقایع یعد از انقلاب را بر عهده بگیرند و اگر طفره بروند که تا حالا نیز طفره رفتند ، خود تاریخ و ملت اونها را مقصر دانسته و وادار به قبول مسولیت خواهد کرد.

  12. ما کلمه جا افتاده نژاد پرست را داریم که به معنی اعتقاد به برتری نژادی و نظام حقوقی نژاد گرا
    است. یعنی نظام حقوقی که به برابری انسانها اعتقاد نداشته و معتقد به تبعیض نژادی است، یعنی کسانی کهاز نژاد برتر هستند باید از حقوق ویژه نیز برخوردار باشند.
    همه می دانیم که برتری طلبی فقط به هویت نژادی محدود نمی شود و اقسام دیگری نیز در طول تاریخ و تا اکنون وجود دارند. اعتقاد به برتری مذهبی و نیز برتری جنسیتی از نمونه های آشکار برتری طلبی است که فقط ادعای برتری ندارند، بلکه بر اساس آن یک نظام حقوقی تبعیض آمیز را
    نیز بر ساخته اند. متاسفانه کلمه مناسبی مثل نژاد پرستی در موارد مشابه وضع نشده است، اما می توان واژه هویت پرستی را در مورد همه اقسام تبعیض هویت گرا به کار برد. ما بارها دیدیم که شخصی که خود به تبعیض مذهبی اعتقاد دارد ، نژاد پرستی را محکوم می کند‌ مثلا حکومت مذهبی ایران ،حکومت تبعیض نژادی در افریقای جنوبی را محکوم می کرد و سیاست تبعیض خود را انکار می کرد. ضرب المثل سیر طعنه زد به پیاز در همین جا ها به کار می رود. به نحو مشابه
    می بینیم کسانی که جمهوری را تقدیس می کنند و دلباخته آن هستند، سلطنت طلبان و مشروطه خواهان را شاه اللهی نامیده و تحقیر می کنند. در حالیکه تعصب به جمهوری به اندازه تعصب به سلطنت غیر عقلانی است.

  13. با سلام به دوست عزیز
    باید دقیق مشخص کنیم راجع به چی داریم حرف می زنیم. شما یا با ایده سلطنت مشروطه به لحاظ نظری موافق هستید و یا نیستید. نظریه سلطنت مشروطه با اصلاح و تعدیل نظریه سلطنت مطلقه یعنی نظریه حقوق الهی پادشاه به دست می آید‌. نظریه حقوق الهی حکمران یا پادشاه الهیات سیاسی یک حکومت تئوکراتیک را تشکیل می دهد. مساله استبداد یک مساله ساختاری و در نهایی ترین تحلیل، دارای ماهیت معرفت شناختی است. جبهه ملی و چپ ها اگر این حقایق را می دانستند ، فقط سلطنت را به صورت صوری نفی تمی کردند، بلکه می بایست فلسفه سیاسی آن یعنی نظریه حقوق الهی را نیز نقد می کردند. اگر به نقد سطحی و صوری بسنده نمی کردند و کمی به محتوی استبداد هم فکر می کردند، امکان بازتولید تئوکراسی در قالب جمهوری اسلامی فراهم نمیشد. شما مساله بنیادی فساد آوری قدرت را به فاسد بودن چند پادشاه تقلیل دادید و هنوز به نظریه سوء استفاده از قدرت اعتقاد ندارید. سوء استفاده از قدرت یعنی اینکه همواره و برای هر صاحب قدرتی احتمال سوء استفاده از قدرت جود دارد. خوب این دیدگاه از زمین تا آسمان با دیدگاهی که به تقدیس جمهوری و جمهوریخواهان و در کنار آن به اهریمن سازی شاه و سلطنت طلبان می پردازد ،فرق دارد. راه حل شما الغای سلطنت و تاسیس جمهوری بود که آزموده شد و دیدیم که چه شد. شما بروید جمهوری ترکیه و فساد پذیری آن را در طول یک قرن مطالعه کنید، اگر
    متعصب نباشید، متوجه خواهید شد که مساله تراکم قدرت و کودتا در جمهوری نیز وجود دارد.
    اما راه حلی که لیبرال دموکراتها طرح می کنند، دولت حداقل و تفکیک قوا است. قدرت باید توسط
    قدرت مهار شود.خواهش می کنم دست از اندیشه های عوام گرایانه فلان شخص یا فلان
    پادشاه فاسد بود بردارید. البته الان خیلی از عوام نیز اینها را قبول نمی کنند. شما می گویید سه تا
    پادشاه فاسد بودتد و مساله را تا ابن حد ساده می انگارید، اما من به فساد پذیری تمام
    سیاستمدارها اعتقاد دارم و راه پیشگیری از آن را پیشگیری از تراکم قدرت توسط نهادها
    می دانم. در ضمن دیکتاتور بودن شاه، دموکرات بودن مخالفانش را اثبات نمی کند.
    اگر من در دادگاهی ثابت کنم که فلان ملک مال شخص الف نییت، این بدان معنی نیست
    که مال من است. مالکیت من بر آن کالا باید اثبات شود. تقریبا تمام کسانی که شاه را دیکتاتور
    می نامیدند، خودشان منش دیکتاتوری داشتند. آقای بازرگان دموکرات بود یا آقای دکتر بختیار؟
    جبهه ملی در اون زمان و شاید تا الان اعتقاد به دموکرات بورن امثال آقای مهندس بازرگان داسته
    است و دموکرات بودن دکتر بختیار و میهن پرستی اش را قبول نداشته و گرنه در یکی از مهمترین
    بزنگاههای تاریخی او را بایکوت نمی کرد و به سقوط حکومت دموکراتیک اش کمک نمی کرد .اما
    من را جبهه ملی از این بابت سخت مخالفم. بنا به گواهی تاریخ و با فرض ناسازگاری دین و دموکراسی، میشه گفت که آقای بازرگان و امثال او تئوکرات بودند نه دموکرات. اما دکتر بختیار یک
    دموکرات و قهرمان واقعی بوده است که در آن شرایط سخت تاریخی با تمام وجود تلاش کرد جلوی تاسیس دیکتاتوری مذهبی را بگیرد. جبهه ملی و بقیه مخالفان شاه او را به عدول یا به قول شما کودتا علیه قانون اساسی مشروطه متهم می کردند، خوب اگر شما ها اینقدر دلباخته یا دست کم متعهد با قانون اساسی مشروطه بورید و سنگ آن را بر سبنه می زدید،پس چرا بی سر و صدا
    آن را ساقط کردید. عدول از قانون اساسی گناه بزرگتری است یا ساقط کردن آن؟

  14. هموطن گرامی،
    جبهه ملی تکیه اش همیشه بر دموکراسی بوده است. جمهوری برای آن از خواست دموکراسی منتج میشود. به علت تساوی حقوق انسانها در مقابل قانون و همچنین تاریخ کودتای پادشهان در ایران علیه قانون اساسی مشروطه. اشاره دائمی به ۲۸ مرداد آشورابازی نیست و برخورد به تفکر امروز ی سلطنت طلبان است. تفکر آنها هنوز ۲۸ مردادی است به این معنی که هنوز حاضر نیستند بپذیرند که کودتا علیه قانون اساسی مشروطه کار نادرستی بوده است. آن را افسانه میدانند در حالی که خود آمریکا و انگلیس به اینکه کودتا کردند اعتراف دارند. این نشان میدهد که هنوز تصور میکنند با تبلیغ و دروغگویی میتوانند کارشان به پیش ببرند و برای خرد مردم ارزشی قائل نیستند. همچنین اینکه آنها هنوز هم تصور میکنند دولتهای غربی می آیند، کودتا می کنند و قدرت را به آنها می دهند.
    می بینید که کودتای ۲۸ مرداد نمادی برای مبارزه با کج اندیشی سلطنت طلبان شده است. اثبات اینکه کسی نمیتواند با دروغ و جعل تاریخ اشتباهات خویش را پنهان کند و مسئولیت خویش را پس از ۲۵ سال حکومت خودکامه که منجر به بوجود آمدن شرایط امروز شده، به گردن دیگران بیاندازد.
    پیروز باشید

  15. به ملی گرایان عزیز
    مرام سیاسی من لیبرال دموکرات است و به سوسیال دموکرات ها احترام می گذارم و معتقدم نه تنها ایران به چپ میانه نیاز دارد، بلکه جهان نیز به این مرام سیاسی برای رسیدن به عدالت و کاهش تبعیض نیاز دارد. یکی از رویاهای من همکاری چپ و راست میانه برای گذار به دموکراسی است و بدون این همکاری گذار به دموکراسی دور از دسترس خواهد بود. با رادیکالیسم چپ و راست سخت مخالفم و معتفدم که استبداد رادیکالیسم را باید خطر همیشگی دانست. نمی خواهم جبهه ملی را قانع کنم که مشروطه سلطنتی بهترین گزینه است، بلکه برعکس از جمهوری مشروطه
    دفاع می کنم و از جبهه ملی می خواهم که از تقدیس جمهوری که نوعی تقدیس قدرت است پرهیز کند و مساله تراکم قدرت را درجمهوری نیز محتمل بداند. از تبدیل کردن رویداد ۲۸ مرداد به رویداد
    عاشورا و از مرثیه سرایی برای آن دست بکشد و با دید واقع گرایانه و استراتژیک به سیاست نگاه کند. از گذشته باید آموخت نه اینکه درآن گیر کرد یا به آن آویزان شد. اگر جبهه ملی این اندیشه لیبرالی را بپذیرد که قدرت فساد می آورد و قدرت مطلق فساد مطلق، یک گام اساسی برای آزادی
    ایران برداشته است.

  16. برای حل مساله تاریخی و ریشه دار استبداد، انتقاد از روبنا کافی نیست. منظور از انتقاد از روبنا
    در این متن، انتقاد از نظام سیاسی و سیاستمداران است، بدون آنکه از قانون اساسی و یا مهمتر از آن از الهیات سیاسی که بر آن استوار است، انتقاد یه عمل آید. منظور از الهیات سیاسی، نظریه نظام سیاسی مبتنی بر الهیات است. اینکه تئوکراسی بر الهیات مذهبی استوار است، حقیقتی است که خیلی کم یا اصلا مورد توجه اندیشمندان ما قرار نگرفته است. سلطنت مطلقه و جمهوری اسلامی هر دو تئوکراتیک هستند. پرسشی که اینجا پیش می آید این است که چرا انقلاب ۵۷ به جای برانداختن تئوکراسی، به بازتولید و حتی تقویت آن در قالب جمهوری منجر شد؟ جوابش چندان سخت نیست، البته اگر از نگاه ایدّولوژیک تا اندازه ای خود را خلاص کنیم. جوابش این است که ما به جای نقد الهیات و الهیات سیاسی که زیربنا است، روی نقد شاه و سلطنت تمرکز کردیم.
    ما به جای نقد قدرت مطلقه، از صاحبان قدرت انتقاد کردیم. خوب انتظار چه نتیجه ای را داشتیم.
    جوکشته گندم نخواهد درود. نتیجه اش این خواهد بود که مساله قدرت مطلقه همچنان پابرجاست و فقط صاحبان قدرت عوض شدند و حتی این صاحبان تمایل به استبداد تمامیت خواه نیز داشتند و نسبت به گذشته اوضاع به مراتب بدتر شد. مقصر کیست؟
    همه مقصریم. بله جامعه ای که حتی نخبگانش به نقد سطحی بسنده می کنند و از دیدن ریشه مسایل عاجزند، اوضاع بهتر از این نخواهد داشت. آقای دکتر حسین فاطمی و امثال او سلطنت را
    ام الفساد دانسته ،اما از نقد نظریه حقوق الهی پادشاه یعنی از نقد الهیات سیاسی عاجز بودند ،چه برسد به نقد الهیات رایج. استبداد سیاسی تاریخی در ایران در وهله اول ماهیت معرفت شناختی دارد و از انحصارطلبی معرفت شناختی ناشی می شود، یعنی از نزول حقیقت از آسمان. حکومت خدا سالار یا تئوکراسی بر الهیات مذهبی استوار است و تا زمانیکه الهیات مذهبی مورد نقد عمیق
    قرار نگیرد، استبداد سیاسی ناشی از آن همجنان دوام خواهد داشت.

  17. هرحکومتی دارای فلسفه سیاسی یا نظریه مشروعیت بخشی است. فلسفه سیاسی سلطنت مطلقه
    نظریه حقوق الهی حکمران است که مطلق است. جنبش مشروطه تلاش کرد این نظریه را اصلاح کند یعنی از اختیارات مطلق پادشاه یا همان تراکم قدرت بکاهد. اینکار از راه تاسیس نهاد پارلمان
    ممکن است. روشن است نظام مشروطه یعنی نظام پارامانی و نیز روشن است که اقدام های اصلاحی و یا رادیکال با مخالفت و مقاومت اقشار محافظه کار روبرو می شوند زیرا این اقدامات را بر خلاف منافع قشری و سنتی خود می دانند. مقاومت محافظه کاران در برابر تحول در تمام جوامع کم و بیش وجود دارند و مختص جامعه ایران یا مختص یک دوره تاریخی نیست.
    تدوین متمم قانون اساسی تلاش ظاهرا قانونی محافظه کاران و حتی مرتجعان برای تضعیف جنبش مشروطه بوده است. ایده عوام فریبانه مشروطه مشروعه چیزی جز نفی ضمنی مشروطه
    نیست. یکی از اشتباهات مشروطه خواهان این بوده که اهمیت ایده مشروطه مشروعه و قدرت معنوی روحانیون را دست کم گرفتند. صاحب اندیشه را میشه اعدام کرد، اما اندیشه را نمیشه اعدام کرد. ایده مشروطه مشروعه در نهایت منجر به شکست مشروطه ایرانی شد. جنبش مشروطه ایران نتوانست سکولا ریزم را که پیش شرط دموکراسی است ، نهادینه کند و حتی برعکس بر عدم جدایی دین از سیاست تاکید کرد. منظورم تدوین اصل دوم متمم قانون اساسی مشروطه و اصول مشابه آن است. درست است که به اصل دوم متمم قانون اساسی، در عمل چندان مراعات نشد ولی این بدان معنی نیست که ایده مشروطه مشروعه که این اصل نمود آن بود، نیز قدرت نداشت. روشن می گویم تئوکراسی عریان در اثر جنبش مشروطه تضعف شد و برای تجدید قوا به نقاب و تقیه متوسل شد. از آن تاریخ تا اکنون ما با تئوکراسی نقابدار روبرو هستیم.چیزی که نخبگان ما قادر به درک درست آن نبودند. منظور از تئوکراسی نقاب دار همان ایده مشروعه مشروعه است که امروزه به آن دموکراسی دینی هم می گویند که ایده مورد علاقه ملی _ مذهبی ها بوده و مصدقی ها نیز از آن حمایت کردند. متاسفانه قدرت معنوی روحانیون دست کم گرفته شد‌ آقای خمینی می گفت ما دوسوم قدرت را داریم، منظورش همین قدرت معنوی بود. و می گفت یک سوم دیگر قدرت را باید بگیریم، منظورش قدرت سیاسی بود.حکومت پهلوی حکومت استبدادی بود ولی ترقی خواه هم بود و به سکولاریزم گرایش داشت. علت مخالفت مذهبیون با سلطنت پهلوی نه استبدادی بودن آن ، بلکه سباسست های نوسازی و سکولار آن بور. یک روحانی اگر تئوکرات و مخالف دموکراسی نباشد، پس مخالفان دموکراسی را کجا باید پیدا کرد؟ اما تئوکرات بنا به تجربه دریافته است که نباید صریحا اعلام کند که با دموکراسی و سکولاریزم مخالف است، برعکس او که به تقیه آشنا است، اینحا هم به آن متوسل شده و خودش را دموکرات جا میزند. ارتجاع در ایران با همین تکنیک به قدرت دست یافت و اکثر نخبگان ما و نیز اشتباهات شاه، جاده را برای آنها صاف کرد. اما دکتر بختیار از معدود کسانی بود که در حالیکه با استبداد شاه مخالف بوده، خطر ارتجاع را درک کرد و نسبت به آن هشدار داد. اما بقیه مصدقی ها این خطر را تشخیص ندادند و به آن کمک هم کردند.
    حوادث تلخ بعد از انقلاب روسفیدی و درستی راه بختیار را نشان داد و نه راه مخالفان اش در جبهه ملی را. جبهه ملی همیشه از پرداختن به این مساله طفره رفته است. بله انتقاد از دیگران خیلی خیلی راحت تر از انتقاد از خود است. تمام کاسه و کوسه را سر شاه و مساله ۲۸ مرداد شکستن، خیلی راحت تر از پذیرش سهم خود در فلاکت کنونی است. پرسش مهمی را مطرح می کنم و آن اینکه اگر برنده جنگ قدرت در مرداد ۳۲، دکتر مصدق و یارانش بودند، آیا مخالفانشان را خفه نمی کردند؟ فقط قربانیان فرق می کردند. مگر در انقلاب ۵۷ این اتفاق نیافتاد. آیا با مخالفان عادلانه
    برخورد شد؟ اگر مصدقی ها در ۲۸ مرداد پیروز می شدند بیشتر از جناح مقابل به خشونت متوسل
    می شدند. دموکراسی را نباید از یک سیاستمدار انتظار داشت که به ما هدیه بدهد. دموکراسی به بستر سازی فرهنگی و آموزشی نیاز دارد. دموکراسی سیاسی بر خرده فرهنگ دموکراسی استوار است.