7 رباعی تازه از م. سحر

Saturday, 14th September, 2013
اندازه قلم متن

7 robai taze

آنان که ترا هستی از ایشان فرسود

جز تار تباهی نتنیدند به پود

دنیای ترا از تو گرفتند ولی

آن آخرتی که وعده دادند نبود

□

ای شب زده دیری ست که در خواب دری

وز نیک و بد جهانِ خود بی‌خبری

خون در دل و جانم به لب آمد زین غم

کاینگونه تو با راهزنان هم سفری

□

هرچند ترا پیروی‌اش عار نبود

قدیس تو جز یکی تبهکار نبود

درداک به کاروان شبیخون آورد

در نیم شبی که خلق بیدار نبود !

□

ای کشور خویش را به دین باختگان

و ز جور و شقاوت عَلَم افراختگان

درخورد شما خوش‌تر ازین نامی نیست:

با نام خدا بر آدمی تاختگان

□

ای آنکه چوکرم در لجن می‌لولی

تاچند به گمراهی و تا کی گولی؟

دیریست که راه زی سراب است ترا

وز بی‌خبری به وهم خود مشغولی !

□

چونست که ایران به ستم معتاد است؟

ملت به پریشانی و غم معتاد است؟

با گوهرما چه رفته کاین هستی ما

گویی که به سایۀ عدم معتاد است؟

□

یک دل به میان سینه‌ام بریان است

چون ابر بهار، دیده‌ام گریان است

می‌بینم و باور نکنم کاین دوزخ

آن میهن آرمانی‌ام ایران است

م. سحر
۱۴/۹/۲۰۱۳


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.