ار اف ای – ناصر اعتمادی
در میانۀ جنگ اعلام شده با اسرائیل و آمریکا، نظام جمهوری اسلامی بیش از هر زمان با بحران درونی مشروعیت روبروست؛ آنجا که محمد مهاجری از فروپاشی انسجام بر اثر سیاست “خودی و غیرخودی” سخن میگوید، و محسنی اژهای وحدت را همچنان در اطاعت از ولایتفقیه جستجو میکند. دو روایت متناقض، از دل یک نظام، که بیش از آنکه نشانۀ اقتدار باشد، اعترافی است تلخ به فرسایش اعتماد عمومی و شکست الگوی حکمرانی.

در هنگامهای که جمهوری اسلامی بیش از هر زمان دیگر درگیر صورتبندی یک جنگ تمامعیار با اسرائیل و آمریکا است، شکافهایی که در دهههای پیشین چون درزهایی در زیرزمین ایدئولوژی حاکم پنهان شده بودند، حالا به شکل ترکهای عمیق در زبان چهرههای رسمی حکومت اسلامی رخ مینمایانند. محمد مهاجری، اصولگرایی که سالها خود در صف نخست مهندسی رسانهای جمهوری اسلامی ایستاده بود، امروز آشکارا از آفت “خودی و غیرخودی” در نظام حکمرانی جمهوری اسلامی سخن میگوید، در حالی که محسنی اژهای، رئیس قوۀ قضائیه جمهوری اسلامی، با زبان نظامی و تکرار ادعاهای همیشگی حکومت همچنان وحدت ملی را از کانال “ولایتپذیری” و “تشخیص دشمن از دوست”، “خودی از غیرخودی” میسر دانسته و با این گفتار بار دیگر ملت را به صف مطیعان ولایت فروکاسته است.
آنسوتر از صفوف، شکافها آغاز شده است
مهاجری، در گفتوگویی نادر با وبسایت رسمی دولت، بر خطر شکافهایی انگشت میگذارد که در بیان رسمی سالها «بدیهی» انگاشته شده بودند. او میگوید: «هر مقولهای که ما را به “خودی” و “غیرخودی” تقسیم کند، عامل ضربه به انسجام ملی است.»
این جمله، در نظامی که بر خطکشی دائمی میان «ما و آنها»، «مؤمن و غیرمؤمن»، «ولایتپذیر و معاند”، «خودی و غیرخودی”، “دوست و دشمن” … استوار بوده، کم از اعلام ورشکستگی گفتمانی ندارد. با فاصلهگیری از گفتمان رسمی قدرت، محمد مهاجری امروز وطندوستی را اساس وحدت میداند، نه نظامدوستی یا ولایتمداری. به گفتۀ او : «مبنایی که انسجام امروز را ایجاد کرده نوعی حس ایراندوستی و وطندوستی است.»
برای نخستین بار، فعال سیاسیای از دل گروه حاکم، میپذیرد که در لحظهای که کل نظام ولایت فقیه نه فقط از بیرون بلکه نیز از درون، از سوی مردمی خسته و عاصی، در معرض تهدید نابودی قرار گرفته، انسجام ملی از کانال جمهوری اسلامی نمیگذرد، بلکه در همان بستری شکل میگیرد که این نظام سالها سرکوبش کرده است. یعنی : «حس تعلق به ایران، نه به نظام.»
محمد مهاجری در جملهای که شاید هنوز شنیدنش برای بسیاری در حاکمیت اسلامی ایران گران تمام می شود، میگوید: «اپوزیسیون چه در داخل و چه در خارج، اگر انتظاراتشان برآورده شود، در زمان خطر پشت کشور میایستند.» در منطق حکومتی این حرفها یعنی بازنگری در تعریف وفاداری، یعنی فروریزی شدید نیروهای «خودی» و اقرار به اینکه میتوان منتقد نظام بود و همچنان وطندوست باقی ماند.
وحدتِ تحمیلی و «بصیرتِ» زیر چتر ولایت
اما در مقابل محسنی اژهای، بهسان یک خطیب جنگی، از انسجامی که دیگر شکست خورده و وجود عینی ندارد، میگوید: انسجامی حول محور ولایت. اژهای مدعی است: «مردم ایران حتی آنان که گلایهمندند، در مقابل دشمن گرد محور ولایت ایستادند.» او از مردم نمیپرسد، بلکه به روال همیشگی خواست آنان را به طور یکجانبه روایت میکند. در گفتار اژهای مردم همچنان “وجود ناموجودند” و تنها در نسبت با ولیفقیهای که حقانیت و اعتبار و آبرویش بیش از هر زمان حتا در نزد «خودی»ها زیر سئوال رفته، تعریف میشوند. به گمان اژهای هر آنکه بیرون از این دایره باشد، مشکوک است، سستعنصر است، یا در خطر نفوذ دشمن.
زبان اژهای همچنان زبانِ سپاه و موشک و دشمنشناسیست. او از «سیلی محکم به سگ هار صهیونیسم» میگوید، اما لحظهای بعد یادآور میشود که «باید از وحدت و انسجام ملی صیانت کرد… وحدتشکنی امروز عملی ناپسند و منکر است.»
اما این وحدت، به تعبیر او، تنها زمانی مشروع است که از مسیر اطاعت بگذرد؛ یعنی وحدتِ درون نظم، نه وحدتی برآمده از تکثر ملت. از زبان او پیداست که انسجام مطلوبش، نه در پاسخ به نیاز جامعه، که در اطاعت از رأس هرم قدرتی است که شدیداً تضعیف شده و حتا فروپاشیده است.
اما در همین میان، سخنانی با طنین متفاوت از جانب رئیسجمهوری، مسعود پزشکیان به گوش میرسد. او ضمن ابراز نگرانی از فروپاشی سرمایه اجتماعی نظام اسلامی می گوید که اگر این سرمایه اجتماعی در جریان حملات اخیر اسرائیل نبود «کشور با بحرانهای جدّی روبرو میشد.»
ادبیات و واژگان مصلحتجویانه پزشکیان هشداری روشن دربارۀ احتمال بروز بحرانهای اجتماعی آینده است. به همین خاطر پزشکیان از تریبونهای رسمی قدرت به ویژه صدا و سیمای جمهوری اسلامی و ائمه جمعه خواسته است که زبان تفرقه را کنار بگذارند. به گفتۀ او «رسانه ملی و تریبونهای رسمی باید نهایت دقت را داشته باشند که هیچ سخن یا حرکتی وحدت ملت را خدشهدار نکند.»
دو منطق، یک بحران
درست در دل بحرانی امنیتی، جمهوری اسلامی با دو منطق متعارض از درون خود مواجه شده است: یکی، آنکه بهزحمت اعتراف میکند که الگوی حکمرانی و انسجام تاکنونی شکست خورده و باید مردم را نه بر مبنای ایمان به ولیفقیه، بلکه بر پایۀ تعلق به خاک و وطن بازشناخت. دیگری، همچنان با ادبیات بسیج و محراب، مردم را به صفهای ستونی فرا میخواند و هشدار میدهد که هر صدایی بیرون از این صفوف، صدای شایعه و نفاق است.
اما آنچه در زیر این دو صدا میجوشد، وحشت مشترک از فروپاشی سرمایه اجتماعی است. نه خودیها اعتماد سابق را دارند، نه غیرخودیها میتوانند خاموش بمانند. در چنین هنگامهای، سخنان مهاجری و اژهای، از آن رو مهماند که از دل قدرت برآمدهاند و گواهیاند بر شکاف گفتمانی در دل نظام.
سخنان امروز این دو چهره، نه فقط نشانۀ بحرانی در سیاست خارجی، بلکه بازتاب بحرانی در مرکز فرماندهی حاکمیت است. حاکمیتی که دیگر نمیداند انسجام را با مشتِ آهنین حفظ کند یا با دستِ لرزانِ مصالحه. در این میان، تنها چیز روشن، این است که مردم، دیگر در هیچ دستگاهی سادهسازی نمیشوند. نه در معادلۀ دوست و دشمن، نه در تقسیمبندی پوزیسیون و اپوزیسیون، نه در روایت «بصیرت» و نه در فهرست «خودیها».