سوگ میناب؛ فریاد خاموش دختران پاک سرزمین، مرثیه‌ای بر غنچه‌های پرپر و طعنه‌ای بر سکوت مدعیان رهبری خودخوانده!  

چهارشنبه, 13ام اسفند, 1404
اندازه قلم متن

ای مردم میناب، ای دل‌های شکسته چون شاخه‌های نخل زیر باران مرگ، تسلیت باد بر شما و بر هر ایرانی که اشک بر گونه‌اش چون خون گرم جاری است. خاک شما هنوز بوی خون غنچه‌ها می‌دهد؛ کودکانی که در کلاس‌های ساده، با مدادهای رنگین فردا را می‌کشیدند و اکنون در آغوش خاک خفته‌اند. مادرانشان به درهای بسته نگریسته‌اند، منتظر صدایی آشنا، خنده‌ای کودکانه… دریغ که باد تنها آه‌های بی‌صدا را با خود می‌برد و موج‌های ساحل نامشان را زمزمه می‌کند: چرا؟

این فاجعه، زخمی است بر جان ملت ایران؛ زخمی که از موشک‌های بیگانه آمد و از سال‌ها ستم و تمامیت‌خواهی داخلی سوخت. حکومت دیکتاتوری جمهوری اسلامی، که تکلیفش با مردم سال‌هاست روشن است، خود شریک این چرخه خون است؛ جنایتی که امروز تکلیف ما را جنگ کرده و کودکان را قربانی نموده. هیچ التزامی به این رژیم نداریم و نخواهیم داشت؛ چون که درد ما درد انسانیت است، نه درد تاج و تخت قدرت‌طلبان، چه داخلی و چه خارجی.

در گلستان سعدی خوانده‌ایم: هر که را دل به دریغ ماند، دریغ بر او باد؛ اما دریغ بر آنانی باد که دل‌هایشان به این دریای خون نلرزید. صد و شصت و پنج (۱۶۵) دختر معصوم، غنچه‌های نارس بهار، در یک دم پرپر شدند. 

وزیر خارجه ترکیه، که نه از خویشاوندان ماست و نه از مدعیان دوستی، گفت: اگر همین تعداد جوجه هلاک شود، دل آدمی به درد آید؛ چه رسد به این فاجعه که جان صد و شصت و پنج (۱۶۵)کودک دبستانی را گرفت. جهانیان دل‌سوزاندند، اما برخی مدعیان… آه، چه آسان چشم بستند!

و اکنون بنگر به آن مدعی رهبری خودخوانده، که خود را رهبر دوران گذار نامیده و وعده‌های شیرین داد. در شامگاهان هجدهم ۱۸و نوزدهم ۱۹دی، با کلامی چون شهد، مردم را به خیابان‌ها خواند؛ گفت برخیزید، فریاد زنید، که آزادی نزدیک است. دل‌های پاک باور کردند، به کوچه‌ها ریختند و بسیاری در همان شب‌ها به کام مرگ رفتند. آنگاه که خون ریخت و مادران نعش فرزندان برداشتند، او چه کرد؟ مسئولیت نپذیرفت؛ گفت: این جنگ است و جنگ تلفات دارد. زهی جنگ که تنها خون بی‌پناهان را به حساب می‌آورد و مدعی‌اش از دور تماشاگر است!

ای مدعی دوران گذار! 

وعده دادی که نهادهای دولتی را به تصرف درآورید، کمک در راه است، من نیز به زودی به شما می‌پیوندم؛ و همه این‌ها پوچ و کذب بیش نبودند؛ چونان ابر بی‌باران که وعده باران می‌دهد و سپس ناپدید می‌شود. مردم به امید این کلام‌ها جان فدا کردند، اما نه تصرفی رخ داد، نه کمکی رسید، نه پیوندی صورت گرفت. تنها خون ریخت و مادران ماندند با دست‌های تهی. سعدی چه نیکو گفت: وعده بی‌پشتوانه، چونان باد بهاری است که گل‌ها را می‌ریزد و سپس فراموش می‌شود؛ اما تو باد را وعده دادی و طوفان خون به بار آوردی!

امروز همان دولت‌هایی که سنگشان به سینه می‌زدی و برای حمایت از آنان کرنش می‌نمودی – تا مبادا قدرت از دست برود – عاملان همین جنایت‌اند؛ موشک‌هایشان بر سر دختران دبستانی فرود آمد و تو… سکوت کردی!.

اما دلت برای سه سرباز آمریکایی سوخت؛ تسلیت فرستادی، گفتی قلبم به درد آمد و مردم ایران وامدار آنان‌اند.

 آه، چه وام سنگینی! جان سه سرباز دور، ارزشمندتر از جان صد و شصت و پنج(۱۶۵) دخترک معصوم مینابی نزدیک؟ این است عدالت تو؟ این است انسانیت دوران گذار تو؟ که خون هم‌وطن را کوچک شماری و خون بیگانه را بزرگ؟ 

سعدی چه نیکو گفت: دوست را به وقت دشمن‌یاری باید شناخت؛ اما تو دشمن را دوست خواندی و دوست را به فراموشی سپردی!.

و زهی بی‌شرمی بزرگ‌تر! 

در همان روزهایی که خون دختران مینابی بر زمین ریخته بود و مادران در سوگ نشسته بودند، هواداران تو در رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی به رقص و پایکوبی پرداختند؛ شادی کردند از پیشرفت آزادی، از ضربه به رژیم، بی‌آنکه قطره اشکی برای این خون‌های پاک بریزند. گویی درد ملت برایشان بازی است و اشک مادران، صحنه‌ای از نمایش قدرت‌طلبی. این است وفاداری به ایران!؟ این است همدردی با سوگواران؟! که در هنگامه فاجعه، پایکوبی کنند و مدعی رهبری باشند؟! تاریخ، چون بیهقی، خواهد نوشت: در روزی که دل جهان برای میناب سوخت، برخی هواداران مدعی، به شادی پرداختند و خون کودکان را به حساب تلفات جنگ گذاشتند.

رهبری حقیقی، چونان درختی استوار در طوفان ، پناه می‌دهد؛ نه آنکه مردم را به آتش افکند و خود در خنکای دور بماند. وعده بی‌پشتوانه دادی، مردم را به کشتارگاه فرستادی، سپس گفتی جنگ تلفات دارد؛ امروز که جنایت بر جنایت افزودند – از سوی بیگانه و از درون دیکتاتوری – سکوتت و پایکوبی هوادارانت و وعده‌های کذب گذشته‌ات فریاد می‌زند که اولویت‌هایت نه ایران است و نه فرزندانش.

ای مردم سوگوار میناب، بگذارید این مرثیه چون نسیمی بر زخم‌هایتان بوزد. یاد آن دختران چون ستارگان در آسمان عدالت خواهد درخشید؛ و تاریخ، چون بیهقی، خواهد نگاشت: در روزی که خون بی‌گناهان ریخت، برخی مدعیان دل‌شان تنها برای واشنگتن سوخت و هوادارانشان به رقص درآمدند. عدالت، هرچند دیر، بالاخره خواهد رسید؛ و سکوت و پایکوبی و وعده‌های کذب در برابر خون بی‌گناهان، چون خنجری خواهد ماند بر گلوی ادعاها.

خاک، پیکرها را در آغوش می‌گیرد؛ اما یادشان در دل‌ها زنده می‌ماند، چونان مرواریدی تراشیده از اشک مادران. و باد، این فریاد را به گوش تاریخ خواهد برد: هرگز فراموش نمی‌کنیم، هرگز نمی‌بخشیم کسانی را که در این سوگ بزرگ، سکوت را برگزیدند و طعنه زدند به درد ملت.

 

پارسا زندی (مشاور حقوقی)


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.