
حمید آصفی
بدترین شکست در سیاست خارجی، شکست در مذاکره نیست؛ شکست در تعریفِ منافع ملی است.
سیاست خارجی جمهوری اسلامی سالهاست که از مدار «عقلِ ملی» بیرون افتاده و در چرخوفلکِ «واکنشزدگی» میچرخد؛ سیاستی که بهجای دیدنِ افق، به سایهها خیره میشود؛ بهجای منافع، به تحریکات؛ بهجای توازن، به تقابل؛ و بهجای آینده، به زخمهای کهنهای که هر روز دوباره خراشیده میشوند.
اینجا مسئله فقط یک لحن تند، یک تکذیب عجولانه، یا یک موضعگیری پرصدا نیست. مسئله، خودِ منطقِ حاکم بر دستگاه دیپلماسی است: منطقِ «نفسنفس زدن در برابر جهان». منطقِ کشوری که بهجای آنکه با جهان حرف بزند، با خودش جدل میکند؛ بهجای آنکه پروندهای را ببندد، آن را با حاشیه، هیجان و ایدئولوژی میکند؛ و بهجای آنکه از منافع ملی پاسداری کند، گاهی از غرورهای و خطکشیهای جناحی پاسداری میکند.
دیپلماسی مدرن، هنرِ کمکردنِ اصطکاک است. هنرِ تبدیلِ بحران به گفتوگو، و گفتوگو به دستاورد. اما در سیاست خارجیِ امروز ایران، اصطکاک گویی خودِ ارزش شده است؛ انگار هرچه صدا بلندتر، موضع «انقلابیتر»؛ هرچه درشتتر، «مستحکمتر»؛ هرچه بیواسطهتر، «اصیلتر». اینجا دیگر دیپلماسی بهجای آنکه زبانِ عقل باشد، به بلندگوی خشم تبدیل شده است؛ خشمِ سازمانیافته، خشمِ دائمی.
و همینجاست که فاجعه آغاز میشود. کشوری که در جهانِ امروز، سیاست خارجیاش را بر مدارِ کنشِ واکنشی میچرخاند، به بازیگری پیشبینیپذیر و قابلفشار تبدیل میشود. هر تهدیدی را با تهدید پاسخ میدهد، هر تحقیر را با لفاظی، هر فرصت را با سوءظن. نتیجه روشن است: انباشتِ تنش، فرسایشِ سرمایه، و قفلشدنِ افق.
وقتی دشمن، دستور کار دیپلماسی تو را تعیین میکند، پیش از هر مذاکرهای شکست خوردهای.
جهانِ قدرتِ خام نیست؛ جهانِ قدرتِ هوشمند است. آنجا که بسیاری از دولتها در برابر لحنهای تحقیرآمیز، با آرامشِ دیپلماتیک، صبرِ راهبردی و خونسردیِ حسابگرانه پاسخ میدهند، ما اغلب ترجیح دادهایم وارد میدانِ نعره و نفی شویم. اما مگر سیاست خارجی، مسابقهی زوربازوست؟ مگر هر تحقیرِ لفظی باید به جنگِ لفظی بدل شود؟ مگر هر بیادبیِ سیاسی، لزوماً باید با بیعقلیِ متقابل پاسخ بگیرد؟
نه. کشورِ جدی، بهجای آنکه اسیرِ نیشِ زبانِ دیگران شود، منافع خود را روی میز میگذارد و همانجا چانه میزند. سیاست خارجیِ بالغ، نازکنارنجی نیست؛ بلکه نازکفهم است. میفهمد که لازم نیست به هر سنگی که پرتاب میشود، خم شود و آن را بردارد.
گاهی سکوت، هوشمندانهتر از فریاد است. گاهی بیاعتنایی، قدرتمندتر از پاسخ است. گاهی عبور، از درگیری مؤثرتر است.
اما سیاست خارجی جمهوری اسلامی هنوز در بسیاری از لایههایش گرفتارِ «ایدئولوژیچرخانی» است؛ یعنی هر مسئلهای را نخست از صافیِ وفاداری، ستیز، مرزبندی و نمایش عبور میدهد، نه از صافیِ سود، هزینه، امکان و نتیجه. این همان جایی است که عقلِ دیپلماتیک قربانیِ وفاداریِ نمایشی میشود؛ و وزارت خارجه، بهجای آنکه وزارتِ «گشودن» باشد، به وزارتِ «بستنِ درها با زبان» بدل میشود.
مسئله فقط این نیست که دستگاه دیپلماسی گاه تند حرف میزند. مسئله این است که تندی، از استثنا به قاعده تبدیل شده است؛ و قاعدهای که بر خشم بنا شود، دیر یا زود کشور را به لبهی فرسودگی میبرد. سیاست خارجیِ یک کشور، باید از حیثیتِ مردمش صیانت کند، نه از حساسیتهای باندی و جناحی. باید راهِ تنفسِ اقتصادی و امنیتی باز کند، نه اینکه هر روز دری را قفل کند و بعد از «استقامت» سخن بگوید.
اگر قرار باشد سیاست خارجی ایران همچنان در همین پاشنه بچرخد، یعنی پاشنهی «واکنشِ بیوقفه»، «نفیِ پیشدستانه» و «ایدئولوژیِ بیاکسیر»، آنگاه هر تغییر هم تنها آرایشِ همان بنبست قدیمی خواهد بود. نامها عوض میشوند، اما سازوکار میماند؛ لحنها نرمتر میشوند، اما منطق همان میماند؛ واژهها مدرنتر میشوند، اما دستگاه هنوز با نفسِ گذشته حرکت میکند.
ایران به سیاست خارجیِ نو نیاز دارد؛ نه سیاستِ خارجیِ عصبانی، نه سیاستِ خارجیِ شعارزده، نه سیاستِ خارجیِ اسیرِ هیجان. به دیپلماسیِ خونسرد، به عقلِ راهبردی، و به منافعمحوری نیاز دارد؛ زیرا دیپلماسی، هنرِ پاسخ دادن نیست؛ هنرِ تعیین کردنِ این است که اصلاً کدام سؤال ارزشِ پاسخ دارد.
و تا وقتی این دگردیسی رخ ندهد، هر سخن از «تعامل»، تنها کلمهای بر دیواری فرسوده خواهد بود.
هیچ کشوری با واکنشهای لحظهای به قدرت نرسیده است. قدرت، محصولِ انباشتِ عقلانیت است، نه انباشتِ عصبانیت. سیاست خارجی اگر به هیجان تبدیل شود، دیگر وزارت خارجه نیست؛ اتاقِ پژواکِ بحران است.
جهان را نمیشود با قهرِ دائمی اداره کرد. و آینده را نمیشود با سیاستِ عصبی ساخت. آینده از آنِ دیپلماسیِ بالغ است، نه هیاهوی ایدئولوژیک.
https://t.me/hamidasefichannel2