روایت دو بازمانده از دهه خونین ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۷؛ از شکنجهگاه سپاه تا زندان عادلآبادو هیئتهای مرگ…
اصغر بشاوردی و کریم مرادی

ما از آن سالها بازگشتهایم؛ اما حقیقت این است که هیچگاه از آن سالها بیرون نیامدهایم. سالها گذشته است؛ موها سفید شده، چهرهها تغییر کرده و جهان، با همه زخمهایش، به راه خود ادامه داده است؛ اما در جایی از حافظه ما، هنوز دری سنگین با صدای مهیبی بسته میشود، هنوز چراغ کمسویی در راهروی زندان میلرزد و هنوز صدای قدمهایی را میشنویم که در نیمهشب به سوی سلولی میآیند.
هنوز نمیدانیم آن قدمها برای چه کسی بود. هنوز صدای مادری را میشنویم که پشت در خانه منتظر مانده بود. هنوز پدری را میبینیم که هر بار صدای ماشینی در کوچه میپیچید، دلش فرو میریخت؛ شاید این بار فرزندش آمده باشد. و هنوز همان پرسش در میان همه این سالها زنده است:
فرزند من کجاست؟
این نوشته را از سر کینه نمینویسیم؛ از سر فراموشی هم نمیتوانیم بنویسیم. مینویسیم چون کسانی بودند که رفتند و فرصت روایت کردن نیافتند. مینویسیم چون دیوارهای عادلآباد، راهروهای بازداشتگاه سپاه در خیابان ارتش سوم شیراز و سلولهایی که سالهای جوانی ما را در خود گرفتند، هنوز بخشی از حافظه این شهرند. و مینویسیم تا نام آنان که بر دار رفتند، در ازدحام سالها گم نشود.
شیراز؛ شهری با خاطراتی که هنوز خون گریه میکند
پیش از عادلآباد، برای بسیاری از زندانیان سیاسی شیراز، نخستین ایستگاه بازداشتگاه سپاه در خیابان ارتش سوم بود؛ مکانی که در سالهای نخست پس از انقلاب به یکی از مراکز بازجویی و نگهداری زندانیان سیاسی تبدیل شد.
اما این خانه درد، از دل جمهوری اسلامی زاده نشد؛ ریشه در روزگاری دورتر داشت. این بازداشتگاه، در روزگار پهلوی بنیاد نهاده شد و بخشی از شکنجهگاههای ساواک بود؛ جایی که پیش از آنکه نام سپاه بر آن بنشیند، نام دیگری بر در آن حک شده بود و همان دیوارها، همان زیرزمینها، شاهد نخستین نالههای زندانیان سیاسی این خطه بودند. تلخی ماجرا آن است که این میراث سیاه، نه بر باد رفت و نه ویران شد؛ جمهوری اسلامی، پس از انقلاب، بر همان بنیاد نشست، آن را گسترش داد و دستگاههای شکنجه بیشتری بر آنچه از پیش بود، افزود. گویی دستی، مشعل درد را از دستی دیگر گرفت و شعلهاش را افروختهتر ساخت.
ساختارهای امنیتی و بازداشتگاهی که از دوره پیش از انقلاب به جا مانده بود، در سالهای پس از انقلاب نیز در مواردی مورد استفاده قرار گرفت؛ اما در دهه ۱۳۶۰ دامنه سرکوب سیاسی و شمار بازداشتشدگان به شکل گستردهای افزایش یافت. آنچه برای ما باقی مانده، خاطره مکانی است سنگین و آکنده از ترس؛ زیرزمینهایی تاریک، اتاقهای بازجویی و ساعتهایی طولانی که برای زندانی، گاه از یک شبانهروز نیز طولانیتر به نظر میرسید.
آنچه در شیراز رخ داد، در بستری اتفاق افتاد که در آن مکانها و ساختارهای بازداشت و شکنجهای که میراث دوران پهلوی و ساواک بود، به جای آنکه کنار گذاشته شوند، در نظام جدید امنیتی مورد استفاده قرار گرفتند و با گسترش دستگاه سرکوب، امکانات و ابزارهای بیشتری به آنها افزوده شد؛ چنان که آنچه در آغاز خانهای برای شکنجه چند تن بود، به دخمهای برای رنج هزاران تن بدل گشت.
آن زیرزمینها برای ما فقط چند اتاق تاریک نبودند. هر دیوار شاهد بود، هر در شاهد بود و هر صدایی که از اتاقی بیرون میآمد، خبر از انسانی میداد که زیر فشار بود و نمیدانست فردای او چه خواهد شد.
در میان زندانیان، شکنجهگرانی با نام مستعار «عبدالله» شناخته میشدند؛ نامی که خود آنان نیز یکدیگر را با آن صدا میکردند. آنان برای آنکه چهرهشان شناخته نشود، صورت خود را با نقابهای بلند میپوشاندند و هنگام بازجویی نیز چشمبند بر چشمان زندانی میزدند تا امکان شناسایی آنان از سوی زندانی وجود نداشته باشد. همین پوشاندن چهره و چشمبند زدن به زندانی، فضای بازجویی را بیش از پیش آکنده از ترس و بیخبری میکرد؛ فضایی که در آن زندانی نه میدانست چه کسی در برابر اوست و نه میتوانست چهره کسی را که با او سخن میگفت یا بر او اعمال خشونت میکرد، ببیند.
اصطلاحاتی مانند «تخت شفا» نیز در خاطرات زندانیان آن دوره به ابزارهای شکنجه و روشهای خشن بازجویی اشاره داشت؛ نامی تلخ و طعنهآمیز برای چیزی که هیچ نسبتی با شفا نداشت و تنها رنج و آسیب به همراه میآورد.
گاهی شبها، وقتی همهچیز ساکت میشد، صدای نالهای از جایی دور میآمد. آدم در تاریکی به سقف خیره میشد و با خود میگفت: «نفر بعدی چه کسی است؟» و گاهی نفر بعدی، خود ما بودیم.
آنچه در این بازداشتگاهها بر زندانی میگذشت، تنها رنج جسمانی نبود. بازداشتگاه فضایی بود که در آن تلاش میشد اراده و هویت انسان نیز درهم شکسته شود؛ جایی که ترس، بیخبری از سرنوشت و قطع ارتباط با خانواده، خود بخشی از شکنجه بود
برای ما، آن روزها با ترس از بازجویی بعدی، انتظار پشت درهای بسته و بیخبری از خانه گره خورده بود. در آن تاریکی، تنها فکرآزادی مردمی رنج دیده در سایه دیکتاتوری خونخوار و حتی شاید تصور مادر، پدرو یاران بیرون از زندان و یا خاموش بود که انسان را به فردای دیگری میرساند.
از آن زیرزمینها که بیرون میآمدیم، خیال میکردیم شاید سختترین مرحله تمام شده است؛ اما برای بسیاری، پایان بازجویی آغاز مرحله دیگری بود.
عادلآباد؛ میراثی از گذشته، گسترشیافته در سالهای سرکوب
زندان عادلآباد نیز بخشی از همین تاریخ است. ساختمان این زندان در اوایل دهه ۱۳۵۰، در روزگار پهلوی و در جنوب شیراز، در منطقهای که آن زمان خارج از محدوده اصلی شهر بود، ساخته شد. این زندان پیش از انقلاب نیز محل نگهداری زندانیان سیاسی بود و پس از انقلاب، بهویژه در دهه ۱۳۶۰، به یکی از مراکز مهم نگهداری زندانیان سیاسی در شیراز تبدیل شد. (IranWire)
عادلآباد را باید میراثی دانست که جمهوری اسلامی نهتنها آن را واگذار نکرد، بلکه به نیکی از آن نگهداری کرد و بر بنایش افزود؛ چنانکه در دهه ۱۳۶۰، با افزایش شمار زندانیان سیاسی، فضاهای تازهای برای نگهداری آنان ایجاد شد و بخشهایی مانند اندرزگاه و بندهای مختلف، به محل زندگی و گاه مرگ زندانیانی تبدیل شدند که تنها جرمشان مخالفت سیاسی یا عقیدتی با حکومت بود.
در زیرزمین عادلآباد نیز در دهه ۶۰ بند زندانیان سیاسی قرار داشت و گزارشهای شاهدان و بازماندگان از شنیده شدن صدای شکنجه از آن بخش حکایت دارد. (IranWire)
به این ترتیب، دیوارهای عادلآباد تنها شاهد یک دوره تاریخی نبودند؛ آنها شاهد انتقال یک ساختار زندان از یک نظام سیاسی به نظامی دیگر و سپس گسترش آن در سالهای سرکوب دهه ۶۰ بودند؛ گویی سنگ و آجری که برای حبس چند تن گذاشته شده بود، اینک بار هزاران سرنوشت را بر دوش میکشید.
عادلآباد؛ جایی که جوانی پشت میلهها ماند
کریم مرادی:
عادل اباد یادگار رنج ودرد ، مقاومت و پایداری انسانهایی است که بعضا بی نام ونشان در برابر دیکتاتوری فاشیستی حاکم ایستادند “سرخم نکرده” و پرکشیدند.
اندرزگاه! با سلولهای انفرادیاش، بند ۴۹ ، برای من معنای دیگری داشت. انفرادی یعنی ساعتهایی که نمیگذشتند؛ یعنی صحبت کردن با خود؛ یعنی شمردن روزها؛ یعنی گوش سپردن به کوچکترین صدا، شاید صدای باز شدن در باشد و کسی بیاید و خبری بیاورد.
بعد بندها بودند؛ اتاقهایی که گاهی تعداد زندانیان در آنها با اندازهشان تناسبی نداشت. آدمها در کنار یکدیگر میخوابیدند، شانه به شانه، پا به پا، در فضایی که حتی خوابیدن نیز در آن آسان نبود.
اما عجیب آن بود که در همان تنگنا، انسانها برای یکدیگر پناه میشدند. یک نگاه، یک لبخند، یک تکه نان، یک جمله کوتاه، گاهی میتوانست روزی دشوار را قابل تحمل کند.
نامهایی که آن روزها در کنار شان بودم، هرروز و هرساعت بایادشان زندگی کرده و میکنم. قدرتالله یوسفنژاد، حمید سامانی، محمدباقر مریدوطن، غلامرضا محمدی،اسد مؤدب، احمد زینایی، محمدرضا آموزگار، اکبر ستوده ، غلام رهبری، ابوالفضل سادات حسینی،غلامعباس حقشناس،حیدر دشتبان، سیداحمدحسینی، عباس میراییان، مسعودبناوی، وده ها دلاور دیگر.
نامها را که بر زبان میآورم، انگار سالها کنار میروند؛ انگار دوباره جوان شدهایم؛ انگار هنوز صدایمان از پشت میلهها به گوش میرسد.
اما بسیاری از آن صداها دیگر در این جهان نیستند.
و بعد، تابستان ۱۳۶۷ آمد
تابستانی که برای خانوادههای بسیاری، دیگر هرگز تابستان نشد.
در آن روزها، زندانها به ناگهان تغییر کردند. ملاقاتها قطع شد، خبرها نرسید و سکوت جای همهچیز را گرفت. زندانیانی که سالها در بند بودند و خانوادههایشان با امید آزادیشان روزشماری میکردند، یکی پس از دیگری ناپدید شدند.
نه نامهای، نه ملاقاتی، نه خداحافظی؛ و گاه حتی پیکری هم نبود که خانواده بتواند در آغوش بگیرد.
تنها یک خبر مبهم، یک نشانی، یا هیچچیز.
چه دشوار است مرگ کسی را باور کردن، وقتی حتی نمیدانی کجا به خاک سپرده شده است. چه دشوارتر است مادری که سالها بر در خانه نگاه میکند و در دلش میگوید: شاید هنوز زنده باشد.
این «شاید» گاهی از خود مرگ هم سنگینتر است.
مرتضی کروپ؛ مردی که با پاهای زخمی، دستهایش را برای دیگری دراز کرد
اصغر بشاوردی
از میان همه خاطرات آن سالها، خاطرهای هست که هرچه زمان میگذرد، بیشتر در من زنده میشود؛ خاطره مردی به نام مرتضی کروپ. اما وقتی از مرتضی یاد میکنم، نمیتوانم از صف بلند آن جوانانی که در آن سالهای خونین در کنار ما بودند و بسیاریشان هرگز بازنگشتند، یاد نکنم؛ حیدر دشتبان، موسیالرضا صدوقی، حمید زارعی، حمید سیار، اردوان خسروی، حسن عطایی، پرویز روزیطلب و برادرش خسرو روزیطلب، مجید خدامی و هزاران سربدار دیگر که نام و یادشان در حافظه ما زنده است. هر نام، برای ما یک چهره است؛ یک زندگی، یک خانواده، یک آرزو و یک صندلی خالی در خانهای که سالها چشمبهراه ماند.
اوایل دیماه ۱۳۶۰ بود که دستگیر شدم. روزهای بازجویی آغاز شد و پس از آن تعزیر؛ اصطلاحی که آن روزها برای اجرای شلاق به کار میبردند. برای من هفتاد و دو ضربه شلاق تعیین شده بود و شلاق را بر پاهایم زدند.
بعد از آن، چهل روز در انفرادی گذشت؛ چهل روز تنهایی، سکوت و انتظار.
سرانجام مرا به بند مجردی منتقل کردند؛ اتاقی تقریباً بزرگتر از سه در چهار متر که حدود بیست نفر در آن نگهداری میشدند.
هنوز درست ننشسته بودم که جوانی با عینک تهاستکانی به طرفم آمد. چهرهاش را نمیشناختم. با مهربانی خوشوبش کرد و بعد، بیآنکه مرا زیاد بشناسد، کنار پاهایم نشست.
پاهایم هنوز آثار شلاق را بر خود داشتند. دستهایش را جلو آورد و شروع کرد به نوازش پاهایم.
گفت: «اجازه بده پاهایت را ببوسم.»
مخالفت کردم. نمیتوانستم بفهمم چرا انسانی که مرا نمیشناسد، چنین رفتاری با من میکند.
بعد مقداری کرم آورد و با دست خودش روی پاهای زخمیام مالید. از او تشکر کردم.
چند دقیقهای گذشت. یکی از دوستانی که از بیرون میشناختم، به من نزدیک شد و آهسته گفت: «او را شناختی؟»
گفتم: «نه والا.»
گفت: «مرتضی کروپ است.»
بعد جملهای گفت که هنوز در گوشم مانده است:
«اسطوره مقاومت است.»
گفت آنقدر کف پاهایش را شلاق زدهاند که بیناییاش را از دست داده و حالا تازه مقداری بیناییاش را به دست آورده و با عینک کمی میبیند. گفت پوست هر دو پایش در اثر شلاق از بین رفته بود.
خشکم زد.
به پاهای خودم نگاه کردم. بعد به او نگاه کردم که با آن عینک ضخیم کنار من نشسته بود و با دستهای خودش پاهای زخمی مرا نوازش میکرد.
با خودم گفتم: «ای داد بر من؛ پس چرا این مرد اینگونه مرا در آغوش احترام گرفته است؟»
چرا خودش که چنین رنجی کشیده بود، اینگونه به درد من توجه میکرد؟
پاسخ را بعدها فهمیدم.
از سر تواضع بود؛ از سر تکریم کسانی که مقاومت میکنند و زیر شکنجه نمیشکنند.
او خودش آن همه درد کشیده بود، اما درد دیگری را کوچک نمیشمرد.
این شاید بزرگترین چیزی بود که از او آموختم.
مقاومت فقط آن نبود که در برابر شکنجه فریاد نزنی. گاهی مقاومت یعنی پس از آن همه رنج، هنوز بتوانی دستت را بر زخم دیگری بگذاری؛ یعنی هنوز انسان بمانی.
و امروز، وقتی نام مرتضی را بر زبان میآورم، چهرههای دیگری نیز از پس سالها به یادم میآیند؛ حیدر، موسیالرضا، حمید، اردوان، حسن، پرویز، خسرو، مجید و هزاران نام دیگر. آنان برای ما فقط نامهایی در فهرست جانباختگان نیستند؛ آنان بخشی از جوانی ما، بخشی از تاریخ این سرزمین و بخشی از قلب ما هستند.
اگر ما امروز از آنان سخن میگوییم، برای آن است که مرگ نتواند آخرین کلمه را درباره آنان بگوید. آنها رفتند، اما نامشان ماند؛ و تا زمانی که کسی نامشان را بر زبان بیاورد، هنوز چیزی از زندگیشان در این جهان باقی است.
سیاوشان
ما از آن نسل، تنها خاطراتی پراکنده با خود آوردهایم؛ نامهایی که گاهی شبها ناگهان به یادمان میآیند، چهرههایی که در میان خواب و بیداری میبینیم، صدای خندهای از سالهای دور، دستی که روی شانهمان گذاشته شد، نگاهی که پیش از رفتن در راهرو زندان با ما تلاقی کرد و دری که بسته شد.
بسیاری رفتند.
ما ماندیم.
اما ماندن همیشه به معنای نجات یافتن نیست. گاهی بازمانده بودن، شکل دیگری از سوگ است. گاهی آدم سالها زنده میماند تا بتواند نام کسی را که دیگر نیست، بر زبان بیاورد.
ما امروز به جای آنان سخن میگوییم؛ نه از آن رو که روایت ما از رنج آنان بزرگتر است، بلکه چون آنان دیگر فرصت سخن گفتن ندارند.
شیراز، عادلآباد و آن زیرزمینها بخشی از حافظه ما هستند. و همه ایران، در دههای که به خون آغشته شد، سیاوشان خود را داشت؛ سیاوشانی که رفتند و بازنگشتند.
مادرانی که چشم به راه ماندند؛ پدرانی که با یک عکس پیر شدند؛ همسرانی که سالها جای خالی یک نفر را در خانه نگه داشتند؛ و کودکانی که بزرگ شدند، بیآنکه پدر یا مادرشان شاهد بزرگ شدنشان باشد.
مرثیهای برای آنان که نامشان هنوز زنده است
ما نمیخواهیم این سطرها فقط مرثیهای برای مرگ باشند. مرثیه برای انسانهایی است که زندگی داشتند؛ عشق داشتند، مادر داشتند، پدر داشتند، دوست داشتند و آرزو داشتند.
آنها فقط اعدادو آمار نبودند. هر کدام انسانی با نام و چهره و خاطرهای بودند.
و شاید بزرگترین بیعدالتی آن باشد که انسان، پس از مرگ، حتی از داشتن نام هم محروم شده باشد چنانکه بسیاری از عزیزان ما با نام مستعار سربدار شدند.
پس نامها را باید گفت؛ خاطرهها را باید نوشت؛ و روایتها را باید حفظ کرد.
ما، دو بازمانده، با همه سنگینی این سالها هنوز ایستادهایم؛ برای آنکه بگوییم:
ما شما را فراموش نکردهایم.
مرتضی را فراموش نکردهایم.
آن جوانی را که در راهروهای زندان از کنارمان گذشت و دیگر بازنگشت را فراموش نکردهایم.
مادری را که پشت در خانه منتظر ماند را فراموش نکردهایم.
و آن همه انسان را که در تابستان خونین ۱۳۶۷ ویا پیش از ان از پشت دیوارهای زندان به سوی مرگی بیصدا برده شدند، فراموش نکردهایم.
ما ماندهایم تا بگوییم: آنان “ایستاده” بودند، زیستند، رنج کشیدند و هرگز نباید فراموش شوند.
اصغر بشاوردی، کریم مرادی