خطر بزرگی که همه ما را تهدید میکند، این است که اندکاندک شبیه دشمن خود بشویم

دیوارنوشته با شعار «یا لثارات» و دعوت به خونخواهی در تهران/Reuters
آیا مخالفت با جنگ به معنای حمایت از جمهوری اسلامی است؟ این پرسش در یک برنامه تلویزیونی مطرح شد و بحث گسترده و به گمان من، مفیدی را آغاز کرده است. من یکی از شرکتکنندگان در آن برنامه بودم و مخالفت خود را با ادامه جنگ جاری علیه ایران با دلایلی که از دید خودم جدی بود، بیان کردم.
عکسالعمل هممیهنان به آن موضعگیری را میتوان در سه رده قرار داد. در رده اول، کسانی هستند که به جای بررسی و نقد مواضع موردبحث، به حملات شخصی، غالبا با زبان و لحنی که جایی در فرهنگ ایرانی ما ندارد، میپردازند. درباره آنان ضرورتی برای پاسخگویی نمیبینم.
در رده دوم هممیهنانی هستند که بر اثر خشم از جنایات جمهوری اسلامی در پنج دهه گذشته، هر وسیلهای را که حتی بهظاهر در جهت پایان این کابوس باشد، میپذیرند. خشم البته، اسبی است عنانگسسته که شما را ممکن است به هرجا ببرد، حتی جایی که هرگز نمیخواستید. با این حال با این رده از هممیهنان نیز میتوان به بحث و گفتگو پرداخت.
در رده سوم هممیهنانی هستند که به طور غریزی مخالف حمله خارجی به میهن خود هستند، اما فکر میکنند که در شرایط کنونی، مخالفت با حمله آمریکا و اسرائیل به جمهوری اسلامی میتواند به سود رژیمی باشد که از آغاز بر پایه دشمنی با فرهنگ خسروانی ایران بنا شد.
برای ادامه بحث لازم میدانم که در آغاز، یک نکته را روشن کنم. منظور من از جنگ در این بحث در واقع چندین جنگ است که همزمان جریان داشته و دارند. نخستین آنها جنگی است که آیتالله روحالله خمینی و موتلفان و پیروان ایشان علیه ایران بهعنوان یک ملتــدولت با فرهنگ خسروانی آغاز کردند؛ جنگی که هنوز هم ادامه دارد. این جنگ تنها در صحنه فرهنگی و سیاسی نیست و جلوههای شوم آن را در اعدامهای بیمحاکمه بهترین نظامیان، سیاسیون و مدیران ما، کشتار دستجمعی زندانیان سیاسی، کشتار معترضان در نقده، ترکمن صحرا و اهواز تا فرستادن میلیونها ایرانی به زندان برای مدتهای گوناگون، فشار روحی و فرهنگی و اقتصادی که به مهاجرت میلیونها ایرانی دیگر انجامید، غصب اموال خصوصی و عمومی در مقیاسی بیسابقه در تاریخ و صدور ترور به سراسر جهان، دیدهایم.
بدیهی است که هیچ ایرانی میهندوستی نمیتواند مخالف این جنگ نباشد. دومین جنگی که مطرح است، جنگی است که جمهوری اسلامی علیه اسرائیل و آمریکا و به اشکال گوناگون چندین کشور دیگر، از آغاز به راه انداخت. این جنگ نیز هیچ توجیهی ندارد و بدیهی است که هر ایراندوست، حتی هر انسان عاقل، مخالف آن است.
سومین جنگ را میتوان جنگ آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی نامید. این جنگ نیز بیش از چهار دهه سابقه دارد. هم آمریکا و هم اسرائیل، البته به دلایل متفاوت، از پیدایش جمهوری اسلامی ناراضی نبودند. آمریکا تصور میکرد که رژیم آیتالله ناچار خواهد شد یک موضع شدید ضدکمونیستی بگیرد و لااقل در آینده پیشبینیناپذیر، به پیدایش «کمربند سبز اسلامی» علیه اتحاد شوروی کمک کند. اسرائیل از سوی دیگر، با تکیه به جنگ شیعهــسنی، فکر میکرد که نظام خمینیگرا میتواند جبهه دیگری علیه اعراب بگشاید. این تصور با جنگ ایران و عراق جدی به نظر رسید؛ جنگی که عراق را که در آن زمان تنها قدرت بالقوه تهدیدآمیز علیه اسرائیل بود، برای هشت سال خنثی کرد. بدین سبب بود که اسرائیل با بمباران تاسیسات هستهای عراق در اوزیراک و قاچاق راکتهای ضدتانک به ایران، کوشید به طولانیتر شدن جنگ کمک کند.
اکنون که با گذشت دههها به این جنگ مینگریم، نمیتوانیم آن را توجیه کنیم. این جنگ که بخش عمده آن از طریق تحریمهای اقتصادی، سیاسی و علمی صورت گرفت، ایران را از مسیر توسعه و ترقی بیرون برد و به نظام خمینیگرا امکان داد که به بهانه مقاومت، هم سیاست سرکوب را توجیه کند و هم صرف منابع بزرگ مالی برای ایجاد و توسعه نیروهای نیابتی را موجه جلوه دهد.
بدیهی است که باز هم هیچ ایرانی میهنپرستی نمیتواند مخالف این جنگ چنددههای نباشد.
چهارمین جنگ پیش از یک سال پیش از سوی اسرائیل و آمریکا آغاز شد و اکنون جنگ ۱۲روزه نام دارد. این جنگ ۱۲روزه پس از اعلام آتشبس از سوی پرزیدنت دونالد ترامپ، برای مدتی متوقف شد. در لحظه نخست توقف، میشد آن جنگ را نوعی تسویهحساب میان دو طرف متخاصم فرض کرد. جمهوری اسلامی سالها با گروگانگیری، بمبگذاری در مسیر سربازان آمریکایی در عراق و تبلیغات گسترده در آمریکا، در حال جنگ بود.
بدینسان میشد گفت آمریکاییان حق داشته باشند که در پاسخ سالها شرارت و جنایت جمهوری اسلامی، در چارچوب اقدام متقابل، وارد عمل شود. اسرائیل نیز پس از تحمل سالها دشمنی جمهوری اسلامی که بخشی از آن به شکل کمکهای گسترده به گروههای تروریستی ضداسرائیل بود، شاید حق داشت که باز در چارچوب اقدام متقابل، جام رهبران تهران را با همان شراب زهرآلود پر کند.
اما آنچه اکنون میبینیم، جنگ پنجمی است که نه بر اساس اقدام متقابل قابلتوجیه است و نه با قوانین و کنوانسیونهای بینالمللی مربوط به جنگ سازگاری دارد. از این بدتر، جنگ جاری مانند جریانی است که هر روز یا هر لحظه، رنگ عوض میکند: یک روز مربوط است به «تهدید اتمی» خیالی از سوی ایران، روز دیگر در قالب «کمک در راه» برای معترضان ایرانی و یک روز هم بهعنوان اقدامی برای نجات اقتصاد جهانی یا باز کردن تنگه هرمز عرضه میشود.
بعضی هممیهنان که از این جنگ حمایت کردند، میپنداشتند که هدف آمریکا و اسرائیل تغییر رژیم در تهران است. به عبارت دیگر، آنان انتظار داشتند که آمریکا و اسرائیل تجربه افغانستان و عراق را تکرار کنند و با سرنگونی نظام آیتالله، راه را برای استقرار نظام موردعلاقه آن هممیهنان بگشایند. البته میدانیم که نه در افغانستان و نه در عراق، نظام موردعلاقه افغانان و عراقیانی که از جنگ حمایت کرده بودند، برپا نشد. فاتح جنگ کسانی را که خود میخواست، در مسند قدرت قرار داد.
این جنگ طی ماههای اخیر، اندکاندک به جنگی با کل موجودیت ایران بهعنوان یک ملتــدولت تبدیل شده است. بیش از ۳۰ درصد از نقاط بمبارانشده هدفهای کاملا غیرنظامی بودهاند. ۲۰ درصد دیگر از هدفها دارای استفاده دوگانه قلمداد میشوند. مانند یک پل که ممکن است نیروهای نظامی هم از آن استفاده کنند یا یک کارخانه شیر پاستوریزه که ممکن است بسیجیها هم محصولات آن را بنوشند.
برنامه قطع کامل صادرات نفتی ایران با ایجاد یک سپر نظامی در دریای عمان نیز در همین مسیر مطرح شده است. در سال ۱۹۶۰، آمریکا برای نشان دادن نارضایتی خود از انقلاب کوبا، آن کشور را تحریم کرد، اما تحت قرنطینه قرار نداد، اما در مورد ایران، ترامپ اکنون اعلام میکند که میخواهد از قرنطینه هم فراتر رود و هرگونه دادوستدی با ایران را متوقف سازد.
بدیهی است که چنین سیاستی بههیچروی توجیهپذیر نیست، حتی اگر در عالم واقعیات قابل اجرا نباشد. نتیجه اصلی این جلوه جدید از جنگ فقیرتر شدن مردم ایران، افزایش تلفات غیرنظامی، ویرانی بیشتر زیربناهای غیرنظامی و گسترش حس یأس در مقیاسی وسیع است. این برنامه بقایای یک رژیم ورشکسته و نامشروع را تقویت میکند و به آنان امکان میدهد که با نقاب ملیگراییــ خر در پوست شیرــ ظاهر شوند. بازنده واقعی این جلوه تازه از جنگ مردم ایران هستند. بدیهی است که ایرانیان میهنپرست یعنی تقریبا تمامی ملت ما، به استثنای مزدوران رژیم و مجنونان مسلکزده، مخالف این جنگ هستند.
با تمام این اوصاف، هنوز هم کسانی را میبینیم که خواستار ادامه یا حتی تشدید این جنگ هستند. یکی دو فرد گمراه حتی از بمباران اتمی ایران سخن گفتهاند. یکی از آنان پیام میفرستد: از دید شما این جنگ است، اما از دید ما انتقام است؛ انتقام ۱۰۰ هزار جاویدنامی که در دیماه کشتار شدند! انتقام مظهر عدل الهی است!
در اینجا با یک نمایش احساساتی یا یک احساسات نمایشی روبرو هستیم که خمینیچیهای افراطی در سال ۱۳۵۷ با عبارت یا «علی غرقش کن، من هم روش!» ابراز میکردند.
در یک جامعه انسانی متمدن، انتقام جایی ندارد. یک جامعه انسانی متمدن، یعنی منطبق با فرهنگ خسروانی ایرانی، قانونمند است. کشتن بدترین جنایتکاران خارج از حدود و ثغور قانون، چیزی جز جنایت نیست، حتی اگر نیت قاتل انتقام باشد.
در کتاب «قطره خونی که لعل شد» که نوعی زندگینامه نیمهرسمی آیتالله خامنهای است، از کتابهای موردعلاقه رهبر پیشین نظام سخن میرود. یکی از آنها کتاب «کنت مونتکریستو»، اثر الکساندر دوما، نویسنده فرانسوی، است. مضمون اصلی رمان دوما انتقام است. ادمون دانتز که ناجوانمردانه به زندان افکنده میشود، نامزد محبوب خود را از دست میدهد و سالها در یک سیاهچال رنج میبرد، بازمیگردد تا انتقام بگیرد و موفق هم میشود، اما جالب این است که دانتز انتقام خود را در چارچوب همان نظام قانونی میگیرد که زندگی او را تباه کرده بود. اگر طور دیگری عمل میکرد، در واقع صحه میگذاشت بر رفتار دشمنان خود.
در سیاست یا حتی در زندگی خصوصی، خطر بزرگی که همه ما را تهدید میکند، این است که اندکاندک شبیه دشمن خود بشویم. اگر بیقانون است، ما هم بیقانون شویم. اگر او فحاش است ما هم فحاش شویم. اگر او پولپرست است، ما هم پولپرست شویم. اگر او حاضر است وطن خود را قربانی جاهطلبیها کند، ما نیز چنان کنیم.
آقای خامنهای ظاهرا پیام رمان دوما را بد فهمیده بود. به همین سبب بود که ایشان فرمان «آتش به اختیار» را برای کشتار معترضان غیرمسلح به بهانه «انتقام از توطئه دشمنان» صادر کرد. فرهنگ خامنهای لااقل در این زمینه، بیشتر شبیه فرهنگ دون کورلئونه، رهبر مافیا، بود تا ادمون دانتز.
لئوناردو شاشا، نویسنده سیسیلی که از مافیای جزیره خود برای رمانهایش الهام میگیرد، حس انتقامجویی فردی را در برابر بادافره قانونی قرار میدهد و نتایج گاه مرگبار و گاه طنزآمیز گزینه نخست را نمایش میدهد. در یکی از رمانها، مافیا یک آدمکش حرفهای را مامور میکند که یکی از رقبای باند سیاه را بکشد. قربانی موردبحث در یک روز بارانی، به دیدار یک دوست میرود، در حالی که آدمکش حرفهای بیرون از محل دیدار، در انتظار او است. پس از چند ساعت، فردی که همان بارانی را به تن دارد، بیرون میآید و آدمکش حرفهای با شلیک چند گلوله او را میکشد، اما فرد کشتهشده دوست رقیب منفور مافیا است، نه خود او؛ دوستی که بارانی را قرض کرده بود تا برای خرید مشروب برود و برگردد.
قضیه وقتی پیچیدهتر میشود که معلوم میشود فرد کشتهشده عضو یک باند مافیایی دیگر است و حالا نوبت آن باند است که انتقام بگیرد. بدینسان چرخهای از کشتن آغاز میشود که معلوم نیست کی و کجا و چگونه بسته خواهد شد.
آقای خامنهای از طنز تلخ روزگار بیخبر است و نمیداند که بدفهمی او از کنت مونتکریستو سبب خواهد شد که بسیاری، شاید هزاران ایرانی، از «قتل هدفمند» او که در واقع نمونهای از تروریسم دولتی است، شادمان باشند.
میهنپرستان ایرانی نمیتوانند خطای آقای خامنهای را تکرار کنند. از دید آنان، هر نوع انتقامجویی فیزیکی خارج از چارچوب و موازین قانونی، محکوم است. «قتل هدفمند» بدترین دشمن آنان نیز جنایت به شمار میرود. در غیر این صورت، فرض کنیم همانطور که امید داریم، نظام دلخواه ما به ایران بازگردد. در آن صورت، آن نظام نیز مانند هر نظام دیگر، دشمنانی خواهد داشت. آیا میتوانیم بپذیریم که آن دشمنان احتمالی گردانندگان نظام دلخواه ما را به بهانه انتقام با «قتل هدفمند» ترور کنند؟
سناتور لیندسی گراهام متوفی اصرار داشت که به کار بردن هر وسیله و روشی برای نابودی جمهوری اسلامی توجیهپذیر است. پیروان ایرانی یا ایرانینمای او مدعیاند که جنگ موردبحث علیه جمهوری اسلامی است، نه ایران.
بدین ترتیب میتوان گفت که حمله اعراب به ایران در واقع حمله به ساسانیان بود و اعراب میخواستند انتقام سرکوب قبایل عرب از سوی شاپور ذوالاکتاف را بگیرند.
حمله چنگیز خان مغول به ایران نیز حمله به خوارزمشاهیان بود نه به ایران. خان مغول میخواست انتقام کشتن سفیر خود را به دست حاکمان ایرانی آن زمان بگیرد.
حمله روسیه تزاری به ایران نیز در واقع جنگ با قاجاریه بود، نه ایران. تزار میخواست انتقام کشته شدن گریبایدوف، وزیر مختار خود در تهران را که با فتوای ملایان به قتل رسید، بگیرد.
یک طرز فکر آنچنانی ما را به قانون جنگل بازمیگرداند. چنین بازگشتی شایسته یک ملت قانونساز و قانونمند نیست. سرزمین ما، فلات ایران، در واقع حتی پیش از هخامنشیان، زادگاه فکر قانونمندی بود. تمدنی که لایههای گوناگون آن یکدیگر را تکمیل کردند تا رسیدیم به نهضت مشروطیت و قانون اساسی آن که یکی از شاهکارهای معماری سیاسی برای اداره یک کشور در چارچوب قانون، خرد، درایت و مصلحت است.
مخالفت ما با جنگ در انواع آن، مخالفت با قتلهای هدفمند فراقانونی و اصرار ما در پاسداری از فرهنگ خسروانی ما که فصلی درخشان از شکلگیری انسان متمدن است، مانع از آن است که در تله «تقلید» یا میمتیسم (Mimetism) بیفتیم و با ادعای مخالفت با خمینیگرایی، شبیه خمینی و خامنهای و فرزندان و نوادگان آن بشویم.
نتیجه بحث مذکور در آغاز این مطلب: مخالفت با این جنگ بهترین نشانه مخالفت با نظام جنایتکار کنونی است. جنگطلبان با هر نقابی که ظاهر شوند، در کنار کسانی هستند که با الهام از خمینی، میگویند: «جنگ نعمت است!»
