جمعه سیاه، از میدان ژاله تا حافظه تاریخی ایرانیان

Sunday, 6th September, 2026
اندازه قلم متن

         « پارسا زندی »

 

مقدمه:

این مقاله را می‌نویسم برای کسانی که در روزهای پرالتهاب شهریور ۱۳۵۷، در میان هیاهوی خیابان‌ها و آشوب روزگار، جان خود را از دست دادند؛ برای انسان‌هایی که بسیاری از آنان گمنام ماندند و پس از مرگ نیز آن‌گونه که شایسته بود، نام و یادشان در حافظه عمومی این سرزمین زنده نماند.

این مقاله را می‌نویسم برای کسانی که در آن روزها کشته شدند، اما برخلاف بسیاری از چهره‌های شناخته‌شده تاریخ، سالگردی درخور، یادبودی مستقل و مراسمی که هر سال نام و زندگی‌شان را به یاد آورد، نصیبشان نشد. کسانی که مرگشان در هیاهوی حوادث بزرگ سیاسی گم شد و نامشان زیر سایه روایت‌هایی قرار گرفت که بعدها هرکدام کوشیدند آن روزها را به سود خود معنا کنند.

این مقاله را می‌نویسم تا از خود قربانیان سخن بگویم،نه از کسانی که سال‌ها بعد، نام آنان را بر پرچم خواسته‌های سیاسی خود نوشتند و نه از جریان‌هایی که خون کشته‌شدگان را به سرمایه‌ای برای رسیدن به اهداف خود تبدیل کردند…

 

بعضی روزها در تقویم می مانند ،نه به این دلیل که تقویم حافظه خوبی دارد، بلکه چون مردگان آن روز اجازه نمی دهند تاریخ به سادگی ورق بخورد.

۱۷ شهریور ۱۳۵۷، یکی از همان روزهاست ،روزی که در تهران، میدان ژاله شاهد تیراندازی نیروهای نظامی به مردمی بود که در میانه خیزشی گسترده علیه حکومت محمدرضا شاه پهلوی به خیابان آمده بودند. این واقعه بعدها «جمعه سیاه» نام گرفت و به یکی از نقاط عطف انقلاب ۱۳۵۷ تبدیل شد.

اما ۱۷ شهریور فقط یک تاریخ نیست.

پشت این عدد، صبحی وجود داشت که آغاز شد و برای عده ای هرگز به شب نرسید. پشت این عدد، خانه هایی بود که منتظر بازگشت کسی ماندند ،مادرانی که چشم به راه فرزندشان بودند، کودکانی که شاید هنوز نمی دانستند چرا پدرشان دیگر از در وارد نمی شود.

و پشت این عدد، مردمی ایستاده اند که در حافظه رسمی، گاه به نماد تبدیل شدند و در حافظه عمومی، گاه زیر بار حوادث خونین بعدی به فراموشی سپرده شدند.

صبحی که تهران دیگر شهر دیروز نبود

تابستان ۱۳۵۷، ایران دیگر کشور ماه های پیش از خود نبود.

اعتراض ها گسترده تر شده بود. اعتصاب ها در حال گسترش بود و حکومت با بحرانی روبه رو شده بود که دیگر نمی توانست صرفا با وعده اصلاحات یا تغییرات محدود سیاسی مهارش کند. جامعه ای که سال ها از مشارکت واقعی در سرنوشت خود محروم مانده بود، اکنون به خیابان آمده بود تا صدایش شنیده شود.

در چنین فضایی، دولت جعفر شریف امامی در تهران و چند شهر دیگر حکومت نظامی اعلام کرد. اما بسیاری از مردم از این تصمیم اطلاع روشنی نداشتند یا آن را جدی نگرفتند. صبح ۱۷ شهریور، جمعیتی در میدان ژاله گرد آمد ،میدانی که بعدها نامش به میدان شهدا تغییر کرد، اما خاطره آن روز همچنان با نام ژاله در ذهن بسیاری از ایرانیان باقی ماند.

حکومت نظامی قرار بود خیابان را آرام کند،  اما آن روز، خیابان به صحنه خون تبدیل شد.

نیروهای نظامی در برابر جمعیت قرار گرفتند. درباره جزئیات آغاز درگیری، نحوه صدور فرمان و میزان مقاومت مردم روایت های متفاوتی وجود دارد، اما اصل واقعه روشن است: نیروهای نظامی به سوی جمعیت تیراندازی کردند و شماری از مردم کشته و زخمی شدند.

بعد صدای گلوله آمد.

و پس از آن، سکوتی که دیگر سکوت نبود.

چند نفر کشته شدند؟

این پرسش ساده به نظر می رسد، اما یکی از دشوارترین پرسش های تاریخ ۱۷ شهریور است.

در نخستین روایت ها، اعداد بسیار متفاوتی منتشر شد ،از ده ها نفر تا صدها و حتی هزاران نفر. مخالفان حکومت پهلوی ارقام بسیار بالایی را مطرح کردند و برخی رسانه های خارجی نیز این اعداد را بازتاب دادند. به تدریج، اعداد بزرگ وارد ادبیات سیاسی و تاریخی انقلاب شدند و بخشی از حافظه عمومی را شکل دادند.

پژوهش های بعدی کوشیده اند با مراجعه به اسناد، فهرست قربانیان و داده های موجود، تصویر دقیق تری ارائه دهند. برخی بررسی های جدید، شمار کشته شدگان میدان ژاله را حدود چند ده نفر و در حدود ۵۸ تا ۶۴ نفر برآورد کرده اند. درباره شمار کل کشته شدگان تهران در آن روز نیز ارقام متفاوتی مطرح شده است.

این اختلاف آماری مهم است، اما نباید به خطایی اخلاقی منجر شود.

کم شدن یک عدد، از ارزش یک جان کم نمی کند.

اگر شمار قربانیان ۱۷ شهریور هزاران نفر نبوده و چند ده نفر بوده باشد، آن چند ده نفر همچنان چند ده جهان از دست رفته اند ،چند ده خانه، چند ده خانواده، چند ده آینده و چند ده زندگی که دیگر ادامه پیدا نکرد.

گاهی در بحث های سیاسی، انسان در میان اعداد گم می شود. این یکی از خطرناک ترین اتفاق هایی است که می تواند برای حافظه تاریخی رخ دهد.

تاریخ باید هم در برابر اغراق مقاومت کند و هم در برابر انکار. نه باید برای بزرگ تر نشان دادن جنایت، عددی بی سند را تکرار کرد و نه باید با کوچک کردن عدد، اصل جنایت را کم اهمیت جلوه داد.

در ۱۷ شهریور، انسان هایی کشته شدند. همین حقیقت، برای محکوم کردن تیراندازی به مردم کافی است.

وقتی عدد جای انسان را می گیرد

ما عادت کرده ایم تاریخ را با عددها به خاطر بیاوریم: سال ها، تاریخ ها، تعداد کشته شدگان و شمار مجروحان.

اما تاریخ واقعی از عددها ساخته نشده است ،از انسان ها ساخته شده است.

وقتی می گوییم «کشته شدگان ۱۷ شهریور»، ممکن است ناخواسته فراموش کنیم که هر یک از آنان، پیش از آنکه بخشی از یک آمار تاریخی باشند، انسانی با زندگی، خانواده، آرزو و آینده بوده اند.

کسی که صبح از خانه بیرون آمد.

کسی که شاید به خانواده اش گفته بود زود برمی گردد.

کسی که شاید کودکی منتظر آمدنش بود.

کسی که شاید مادرش شام آن شب را آماده کرده بود.

و بعد، ناگهان تاریخ وارد زندگی خصوصی او شد.

گلوله ای آمد و آینده ای را که هنوز نوشته نشده بود، برای همیشه ناتمام گذاشت.

مرگ یک انسان، فقط پایان نفس او نیست؛ فرو ریختن جهانی است که با او ساخته شده بود.

چرا ۱۷ شهریور به جمعه سیاه تبدیل شد؟

اهمیت ۱۷ شهریور فقط در تعداد کشته شدگان آن روز خلاصه نمی شود.

این واقعه در شرایطی رخ داد که جامعه ایران پیشاپیش درگیر اعتراض های گسترده بود. پس از آن نیز مراسم سوگواری و چهلم کشته شدگان، به تداوم اعتراض ها و بسیج اجتماعی کمک کرد. بازارها تعطیل شدند، مراسم یادبود برگزار شد و نام میدان ژاله در سراسر کشور پیچید.

یک واقعه خونین در یک میدان، به نمادی ملی تبدیل شد.

نام آن روز تغییر کرد.

۱۷ شهریور دیگر فقط ۱۷ شهریور نبود.

شد «جمعه سیاه».

نام گذاری، بخشی از سیاست حافظه است. یک روز با نامی تازه، از سطح تقویم به سطح وجدان عمومی منتقل می شود. «جمعه سیاه» فقط توصیف یک روز نبود، داوری تاریخی جامعه ای بود که خشونت حکومت را در برابر مردم خود تجربه کرده بود.

اما هرگاه مردگان وارد سیاست می شوند، خطر دیگری نیز آغاز می شود: خطر آنکه انسان ها در پشت نمادها پنهان شوند.

از تاج تا عمامه؛ وقتی مسئله شخص حاکم نیست

شاید بزرگ ترین خطای حافظه تاریخی ما این باشد که گمان کنیم با تغییر نام حکومت، مسئله قدرت نیز تغییر می کند.

در ۱۷ شهریور ۱۳۵۷، گلوله از اسلحه سربازی شلیک شد که در ساختار نظام سلطنتی خدمت می کرد. مردمی کشته شدند که علیه حکومتی به خیابان آمده بودند که سال ها پیش از آن، پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، با سرنگونی دولت محمد مصدق و بازگشت قدرت شاه، وارد مرحله ای تازه از اقتدارگرایی شده بود.

حکومت پهلوی فقط با یک واقعه تعریف نمی شود. کودتای ۲۸ مرداد، محدود کردن فعالیت های سیاسی، سرکوب مخالفان، زندان و شکنجه، سانسور، نقش ساواک و در نهایت تأسیس حزب رستاخیز، بخش هایی از کارنامه سیاسی آن دوران اند که نمی توان از تاریخ حذفشان کرد.

در سال ۱۳۵۳، با اعلام حزب رستاخیز، حکومت عملا از شهروندان انتظار داشت یا به این حزب بپیوندند یا در جایگاه مخالف حکومت قرار بگیرند. فضای سیاسی کشور بیش از پیش بسته شد. مخالفان، از نیروهای ملی و چپ گرفته تا مذهبی ها و منتقدان مستقل، با محدودیت، تعقیب، بازداشت و سرکوب روبه رو بودند.

این نقد، به معنای انکار همه دستاوردهای عمرانی، آموزشی یا اقتصادی آن دوره نیست. تاریخ را نمی توان با یک رنگ نقاشی کرد. اما توسعه اقتصادی، ساخت جاده و دانشگاه، یا نوسازی اداری، هیچ کدام جای آزادی سیاسی و حق حاکمیت مردم را نمی گیرند.

حکومتی که شهروندانش را از حق انتخاب واقعی محروم می کند، مخالفانش را تحمل نمی کند و برای حفظ قدرت به خشونت متوسل می شود، حتی اگر کشور را نوسازی کند، دموکراتیک نیست.

چند سال بعد، نظام سلطنتی سقوط کرد.

تاج رفت.

اما مسئله قدرت حل نشد.

انقلاب علیه استبداد و استبدادی با زبان تازه

انقلاب ۱۳۵۷ برای بخش بزرگی از جامعه، اعتراضی بود به استبداد، فساد، نابرابری، سرکوب سیاسی و وابستگی حکومت پهلوی.

اما آنچه پس از انقلاب شکل گرفت، خیلی زود نشان داد که سرنگونی یک دیکتاتور، لزوما به معنای پایان دیکتاتوری نیست.

جمهوری اسلامی، با ایدئولوژی دینی و ساختار سیاسی متفاوت، بسیاری از ابزارهای حذف و سرکوب را با صورت بندی تازه ای به کار گرفت: محدودیت مطبوعات، حذف مخالفان، زندان سیاسی، اعدام، شکنجه، سرکوب اعتراض ها، کنترل اجتماعی و گسترش نهادهای امنیتی.

در سال های نخست پس از انقلاب، بسیاری از مخالفان سیاسی اعدام یا زندانی شدند. در دهه شصت، سرکوب گسترده نیروهای سیاسی به اوج رسید. کشتار زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷، قتل های زنجیره ای، سرکوب اعتراض های دانشجویی، اعتراض های ۱۳۸۸، آبان ۱۳۹۸ و جنبش زن، زندگی، آزادی، هر کدام فصل هایی از تاریخ خشونت سیاسی جمهوری اسلامی اند.

اگر در نظام پیشین، تاج نماد اقتدار متمرکز بود، در جمهوری اسلامی، اقتدار در ساختاری ایدئولوژیک و دینی بازتولید شد.

تاج رفت ،اما مسئله ای که تاج ساخته بود، لزوما نرفت.

و این شاید یکی از تلخ ترین درس های تاریخ معاصر ایران باشد: انقلاب می تواند حاکم را تغییر دهد، اما اگر ساختار قدرت، فرهنگ اطاعت و نهادهای سرکوب دست نخورده بمانند، استبداد می تواند با زبان تازه ای بازگردد.

پهلوی و جمهوری اسلامی،  یکی نیستند، اما یک درس مشترک دارند

مقایسه این دو حکومت نباید به معنای یکسان گرفتن آن ها باشد.

تاریخ ساده نیست.

نظام پهلوی سلطنتی بود و جمهوری اسلامی نظامی مبتنی بر ولایت فقیه. ایدئولوژی ها، ساختارهای حقوقی، نهادهای رسمی و زمینه های تاریخی آن ها یکسان نیست.

اما می توان دو نظام متفاوت را از زاویه ای دیگر مقایسه کرد: رابطه آن ها با قدرت و مخالف سیاسی.

هر دو تجربه تاریخی نشان می دهند که وقتی حکومت خود را فراتر از نقد و پاسخ گویی قرار دهد، وقتی مخالف سیاسی به دشمن تبدیل شود و وقتی امنیت حکومت بر آزادی جامعه مقدم شود، راه برای خشونت سیاسی باز می شود.

در چنین شرایطی، مسئله دیگر این نیست که حاکم تاج بر سر دارد یا عمامه.

مسئله این است که قدرت خود را پاسخ گو می داند یا نه.

حکومتی که خود را مالک کشور بداند، دیر یا زود شهروندان را رعیت می بیند. حکومتی که خود را نماینده حقیقت مطلق بداند، مخالف را نه رقیب، بلکه دشمن می نامد. و حکومتی که بقای خود را بر جان انسان ها مقدم بداند، برای شلیک کردن همیشه توجیهی پیدا خواهد کرد.

حافظه ای که نباید دوباره فریب بخورد

و اینجاست که به امروز می رسیم.

چرا بخشی از جامعه ای که از استبداد جمهوری اسلامی خسته و زخمی است، دوباره به رویای بازگشت سلطنت دل می بندد؟

پاسخ را نمی توان با تحقیر مردم داد.

مردمی که امروز به گذشته نگاه می کنند، لزوما گذشته را آن گونه که واقعا بوده به یاد نمی آورند؛ آن ها گاهی گذشته را از خلال رنج امروز می بینند.

وقتی حال تاریک است، گذشته در حافظه می تواند روشن تر از واقعیت به نظر برسد.

وقتی امروز با فقر، سرکوب، فساد، تبعیض و بی آیندگی گره خورده است، دیروز ممکن است در قالب تصویری طلایی بازگردد، تصویری که در آن نظم، امنیت و شکوه جای سانسور، زندان و حذف سیاسی را می گیرد.

این پدیده انسانی است.

اما خطرناک هم هست.

زیرا نوستالژی، تاریخ نیست.

اینکه جمهوری اسلامی امروز سرکوبگر است، خودبه خود به معنای آن نیست که نظام پهلوی دموکراتیک بوده است.

اینکه امروز آزادی های سیاسی محدود شده اند، نمی تواند گذشته ای را که در آن آزادی سیاسی نیز محدود بود، به عصر آزادی تبدیل کند.

و از سوی دیگر، نقد استبداد پهلوی نیز نباید به دفاع از جمهوری اسلامی تبدیل شود.

این دو گزاره می توانند هم زمان درست باشند:

پهلوی را نمی توان به دلیل جنایت های جمهوری اسلامی تبرئه کرد.

و جمهوری اسلامی را نمی توان به دلیل جنایت های پهلوی توجیه کرد.

این شاید ساده ترین و در عین حال دشوارترین اصل برای فهم تاریخ معاصر ایران باشد.

جامعه ای که ناجی می خواهد

یکی از تراژدی های سیاست در ایران، وابستگی مکرر امید سیاسی به منجی است.

یک بار شاه.

یک بار رهبر.

یک بار روحانی.

یک بار نظامی.

یک بار شاهزاده.

و هر بار، جامعه به جای پرسیدن اینکه چه ساختاری مانع بازتولید استبداد خواهد شد، از خود می پرسد:

چه کسی ما را نجات خواهد داد؟

اما هیچ فردی، هرقدر محبوب، نمی تواند جایگزین نهادهای دموکراتیک شود.

اگر آزادی مطبوعات به شخص حاکم وابسته باشد، آزادی نیست.

اگر عدالت به اخلاق شخص رهبر وابسته باشد، عدالت نیست.

اگر حقوق شهروندی با اراده یک نفر برقرار یا لغو شود، حقوق شهروندی نیست.

و اگر قرار باشد آینده ایران دوباره به یک خاندان، یک رهبر یا یک ایدئولوژی سپرده شود، تنها شکل قفس تغییر کرده است.

ممکن است میله ها رنگ دیگری داشته باشند،  اما قفس همچنان قفس است.

مشکل فقط این نیست که چه کسی بر تخت بنشیند یا چه کسی بر منبر بایستد. مشکل این است که آیا تخت و منبر می توانند بر قانون، آزادی و حقوق مردم مسلط شوند یا نه.؟

مشکل ایران فقط چه کسی حکومت کند نیست

شاید پرسش بزرگ تر این نباشد که شاه یا جمهوری، روحانی یا سکولار، چپ یا راست.

پرسش اصلی این است:

چه نوع نظامی می تواند قدرت را مهار کند؟

چه نظامی اجازه نمی دهد حاکم مادام العمر شود؟

چه نظامی امکان تغییر مسالمت آمیز قدرت را فراهم می کند؟

چه نظامی قاضی را از حکومت مستقل می کند؟

چه نظامی به مخالف اجازه می دهد مخالف بماند، بدون آنکه دشمن یا خائن خوانده شود؟

چه نظامی تضمین می کند که اگر امروز اکثریت با ماست، فردا که اقلیت شدیم، همچنان حق زندگی، سخن گفتن و سازمان یابی داشته باشیم؟

چه نظامی ارتش و نیروهای امنیتی را از اراده شخصی حاکم جدا می کند؟

چه نظامی اجازه نمی دهد قانون به ابزار انتقام سیاسی تبدیل شود؟

این ها پرسش های واقعی آینده ایران اند.

نه اینکه تاج چه شکلی باشد.

نه اینکه چه کسی نامش را بر پرچم بنویسد.

آینده ایران زمانی از چرخه استبداد بیرون می آید که مردم به جای جستجوی ناجی، درباره محدود کردن قدرت، استقلال نهادها، آزادی احزاب، گردش قدرت و حقوق برابر شهروندان توافق کنند.

سیاست، وقتی به سراغ مردگان می رود

هر حکومت برای خود حافظه ای می سازد.

قهرمان دارد، شهید دارد، روزهای مقدس دارد و روزهای سیاه.

در حکومت پهلوی، بسیاری از قربانیان سرکوب سیاسی به حاشیه رانده شدند یا نامشان از روایت رسمی حذف شد. پس از انقلاب، جمهوری اسلامی از کشته شدگان ۱۷ شهریور برای مشروعیت بخشیدن به روایت خود استفاده کرد، اما هم زمان، قربانیان خشونت های بعدی را از حق دیده شدن و شنیده شدن محروم کرد.

این همان جایی است که مردگان دوباره قربانی می شوند.

یک بار در خیابان.

بار دوم در روایت رسمی.

و گاهی بار سوم در دعوای سیاسی بازماندگان.

هیچ حکومتی حق ندارد قربانیان را ملک شخصی خود بداند. نه حکومت پهلوی حق داشت کشته شدگان و مخالفان خود را پنهان کند، نه جمهوری اسلامی حق دارد از برخی مردگان برای مشروعیت خود استفاده کند و برخی دیگر را انکار یا حذف کند.

مردگان یک ملت، متعلق به همه آن ملت اند.

ایران، سرزمین حافظه های زخمی

شاید یکی از تراژدی های تاریخ معاصر ایران این باشد که فرصت سوگواری برای یک نسل، پیش از آنکه تمام شود، نسل دیگری از قربانیان از راه رسیده است.

از ۱۷ شهریور به انقلاب رسیدیم.

از انقلاب به اعدام ها و سرکوب های سال های نخست جمهوری اسلامی.

از آنجا به جنگ.

بعدتر به دهه های دیگری از خشونت سیاسی، زندان، اعدام، اعتراض و سرکوب.

نام های بسیاری آمدند و رفتند.

میدان های بسیاری شاهد خون شدند.

مادران بسیاری داغدار شدند.

و هر نسل، گمان کرد رنج خودش آن قدر بزرگ است که نمی توان رنج نسل پیشین را در کنار آن دید.

اما حافظه انسانی نباید مسابقه باشد.

رنج با رنج سنجیده نمی شود.

قربانیان ۱۷ شهریور به این دلیل شایسته یادآوری نیستند که قربانیان حکومت پهلوی بودند ،همان طور که قربانیان خشونت های سیاسی پس از انقلاب نیز به این دلیل شایسته یادآوری نیستند که مخالف جمهوری اسلامی بوده اند.

انسان پیش از آنکه در یک دسته سیاسی قرار بگیرد، انسان است.

و شاید تاریخ زمانی اخلاقی می شود که بتواند این اصل ساده را حفظ کند.

فراموشی، شکل دیگری از خشونت است

در سال های بعد، روایت ۱۷ شهریور بارها بازگو شد ،اما روایت های تاریخی همیشه بی طرفانه به حافظه منتقل نمی شوند.

گاهی حکومت ها روایت خود را می سازند.

گاهی مخالفان حکومت ها روایت خود را.

گاهی رسانه ها عددی را منتشر می کنند که بعدها اصلاح آن دشوار می شود.

و گاهی یک عدد آن قدر تکرار می شود که دیگر کسی نمی پرسد نخستین بار از کجا آمده است.

این مسئله فقط بحثی دانشگاهی نیست ،زیرا وقتی واقعیت تحریف می شود، قربانی نیز دوباره قربانی می شود.

جامعه ای که می خواهد از گذشته عبور کند، باید بتواند هم در برابر تبلیغات حکومت ها مقاومت کند و هم در برابر افسانه سازی مخالفان. حقیقت تاریخی، حتی اگر کوچک تر از روایت های حماسی باشد، از افسانه ارزشمندتر است.

اگر در میدان ژاله ده ها نفر کشته شده اند، نباید برای تاثیرگذارتر کردن روایت، آنان را هزاران نفر اعلام کرد. و اگر ده ها نفر کشته شده اند، نباید برای دفاع از حکومت، همان ده ها نفر را نادیده گرفت.

حقیقت، نه به سود حکومت است و نه به سود مخالفان ،حقیقت پیش از هر چیز به سود مردگان است.

۱۷ شهریور را اگر فراموش کنیم، دوباره اشتباه خواهیم کرد

شاید معنای واقعی یادآوری ۱۷ شهریور همین باشد.

ما نباید فقط از کشته شدگان آن روز برای محکوم کردن حکومت پهلوی استفاده کنیم.

باید از آنان چیزی بیشتر بیاموزیم.

باید بفهمیم که قدرت بی مهار، دیر یا زود قربانی می گیرد.

و این قانون، سلطنت و جمهوری نمی شناسد.

دین و بی دینی نمی شناسد.

چپ و راست نمی شناسد.

تاج و عمامه نمی شناسد.

هرگاه حکومتی خود را مالک کشور بداند، هرگاه مردم را رعیت خود تصور کند، هرگاه مخالف را دشمن بداند و هرگاه برای حفظ قدرت، خشونت را مشروع کند، تاریخ دوباره به همان نقطه نزدیک می شود، نقطه ای که در آن انسان، پیش از آنکه شهروند باشد، به تهدید تبدیل می شود.

و وقتی انسان تبدیل به تهدید شد، گلوله دیگر فاصله زیادی ندارد.

برای مردگان، آینده ای بهتر بسازیم

شاید بزرگداشت ۱۷ شهریور این نباشد که هر سال فقط از جمعه سیاه بگوییم.

شاید بزرگداشت واقعی آن باشد که نگذاریم هیچ حکومت دیگری، با هیچ پرچمی و هیچ ایدئولوژی ای، دوباره چنین جمعه ای بسازد.

نه به نام سلطنت.

نه به نام دین.

نه به نام انقلاب.

نه به نام امنیت.

نه به نام مردم.

هیچ قدرتی نباید آن قدر بزرگ شود که جان انسان ها در برابر بقای آن کوچک شود.

اگر از میدان ژاله چیزی برای امروز باقی مانده باشد، شاید همین باشد:

ایران به ناجی نیاز ندارد، به شهروندانی نیاز دارد که هیچ ناجی ای را بالاتر از قانون، آزادی و کرامت انسان ننشانند.

آینده ایران نباید به بازگشت یک تاج یا تداوم یک عمامه خلاصه شود. آینده ایران باید به پایان حکومت های غیرپاسخگو، پایان مصونیت حاکمان، پایان حذف مخالفان و آغاز برابری شهروندان گره بخورد.

و شاید این، آخرین مرثیه برای مردگان ۱۷ شهریور باشد:

اینکه روزی برسد که دیگر هیچ مادری در ایران، برای فرزندش به خاطر سیاست، حکومت یا عقیده ای که داشته، عزادار نشود.

آن روز، شاید برای نخستین بار، تاریخ از ما نخواهد که فقط مردگان را به یاد بیاوریم؛ بلکه از ما خواهد پرسید:

با مرگ آنان چه آموختیم؟

شاید پاسخ این باشد:

آموختیم که هیچ حکومتی مقدس نیست.

آموختیم که هیچ حاکمی ناجی نیست.

آموختیم که آزادی، اگر به اراده یک نفر وابسته باشد، آزادی نیست.

و آموختیم که مردگان، پیش از آنکه ابزار تاریخ باشند، انسان اند.

پس نامشان را به یاد بیاوریم، نه برای انتقام، نه برای تقدیس، نه برای ساختن اسطوره ای تازه.

فقط برای آنکه فراموش نکنیم در این سرزمین، بارها تاج و عمامه تغییر کرده اند، اما هر بار که قدرت از پاسخ گویی گریخته، مردم هزینه آن را با جان خود پرداخته اند.

گلوله یک بار انسان را می کشد.

اما فراموشی می تواند هر روز دوباره او را بکشد.

و تاریخ، اگر قرار است حافظه‌ای برای انسان‌ها باشد، نباید بگذارد قربانیان یک‌بار در خیابان کشته شوند و بار دیگر در حافظه ما ،نباید اجازه دهد مرگ آنان با فراموشی و مصادره نامشان کامل شود

پارسا زندی ( مشاور حقوقی )


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.