آیت‌الله طالقانی، مردی میان انقلاب و آزادی، آزادیخواهی در لباس روحانیت

Wednesday, 9th September, 2026
اندازه قلم متن

« پارسا زندی »

به مناسبت سالگرد رحلت آیت‌الله سید محمود طالقانی، در  ۱۹ شهریور

در تاریخ هر ملتی، مردانی هستند که نامشان با یک دوره تاریخی پیوند میخورد و مردانی که خود به بخشی از وجدان آن ملت بدل میشوند. سید محمود طالقانی از دسته دوم بود.

او تنها یک روحانی سیاسی نبود ، روحانی ای بود که سیاست را از مردم آموخته بود و دین را برای رهایی انسان میخواست. عمامه بر سر داشت، اما اندیشه اش در حصار سنت های متحجر گرفتار نبود. اهل محراب بود، اما از جامعه گریزان نبود. قرآن میخواند، اما قرآن را برای خاموش کردن پرسش های انسان به کار نمیگرفت.

طالقانی از آن جنس روحانیانی نبود که قدرت را تقدیس کنند و هر که بر مسند نشست، به صرف نشستن بر آن، سزاوار اطاعت بدانند. برای او قدرت هنگامی مشروعیت داشت که در خدمت مردم باشد ، و هنگامی که قدرت در برابر مردم قرار میگرفت، وظیفه روحانی نه ستایش قدرت، که ایستادن در کنار مردم بود.

شاید بتوان تمام زندگی سیاسی او را در همین یک جمله خلاصه کرد:

طالقانی در هر جا که ایستاد، طرف مردم ایستاد ، نه طرف قدرت.

از نهضت ملی شدن نفت و همراهی با مصدق، تا نهضت مقاومت ملی و سپس نهضت آزادی،  از دیکتاتوری وزندان های پهلوی  تا روزهای انقلاب؛ از مجلس خبرگان تا نخستین ماه های جمهوری اسلامی، همواره کوشید صدای جامعه باشد.

او سیاست را برای سیاست نمیخواست، سیاست را وسیله ای برای دفاع از انسان میدانست.

از مصدق تا نهضت آزادی

طالقانی در روزگاری به عرصه سیاست آمد که ایران گرفتار استبداد سلطنتی و دخالت قدرت های خارجی بود. نهضت ملی شدن نفت و شخصیت دکتر محمد مصدق، برای نسل او معنای استقلال و حاکمیت ملی داشت.

طالقانی از روحانیانی بود که با جریان ملی قرار گرفت و از نهضت ملی حمایت کرد. پس از کودتای ۲۸ مرداد نیز از میدان مبارزه کنار نرفت.

سالها بعد، در کنار مهدی بازرگان و یدالله سحابی، در شکل گیری نهضت آزادی ایران نقش داشت ، جریانی که میکوشید میان اسلام، آزادی، استقلال و حاکمیت مردم پیوند برقرار کند.

در اینجا نیز طالقانی تفاوت خود را با روحانیت سنتی نشان داد.

او نمیخواست اسلام در برابر آزادی قرار گیرد.

برعکس، باور داشت که اگر دین به راستی برای انسان آمده باشد، نمیتواند با آزادی و کرامت انسان دشمن باشد.

طالقانی و مجاهدین خلق ، پدر معنوی یک نسل

رابطه طالقانی با سازمان مجاهدین خلق را نمیتوان انکار کرد و نمیتوان آن را صرفا به یک آشنایی سیاسی تقلیل داد.

او با بنیانگذاران و اعضای اولیه سازمان ارتباط نزدیک داشت. در سالهای زندان با آنان همبند بود و پس از آزادی نیز ارتباط خود را با بخشی از آنان حفظ کرد.

نسل نخست مجاهدین خلق از طالقانی تاثیر فراوان پذیرفته بود. آنان او را عالمی میدانستند که برخلاف بسیاری از روحانیان، مبارزه با استبداد را از مسئولیت دینی جدا نمیدانست.

طالقانی نیز در آنان نسلی جوان، مبارز و عدالتخواه میدید که در برابر حکومت پهلوی ایستاده بودند.

از همین رو، تعبیر «پدر معنوی مجاهدین» درباره او بی دلیل به وجود نیامده است ،  هرچند باید میان این تعبیر و عضویت یا پذیرش کامل ایدئولوژی سازمان تفاوت گذاشت.

طالقانی هرگز در چهارچوب یک سازمان خلاصه نمی شد.

او بزرگتر از حزب، سازمان و گروه بود.

حتی در ارتباطش با مجاهدین نیز آنچه بیش از هر چیز دیده می شد، دغدغه او برای نسل جوان مبارز و کوشش برای حفظ پیوند میان نیروهای مخالف استبداد بود.

مسیر بعدی سازمان مجاهدین خلق نیز مسیری بسیار متفاوت از جهان فکری طالقانی شد ، به ویژه پس از تغییر ایدئولوژیک سازمان در دهه پنجاه و تحولات خونین سالهای بعد.

اما این تفاوت، واقعیت رابطه عمیق طالقانی با نسل نخست مجاهدین را از میان نمیبرد.

روحانی ای که صاحب مردم نبود

یکی از تفاوت های بنیادی طالقانی با روحانیان اقتدارگرا این بود که خود را صاحب مردم نمیدانست.

او نمیگفت چون روحانی است، پس مردم باید از او اطاعت کنند.

نمیگفت چون مسلمان است، پس تنها قرائت او از اسلام معتبر است.

او میکوشید مردم را به عنوان صاحبان اصلی جامعه به رسمیت بشناسد.

حتی هنگامی که به مجلس خبرگان رفت، دغدغه اش بیش از آنکه تثبیت جایگاه روحانیت باشد، دفاع از حقوق مردم بود.

و هنگامی که به عنوان نماینده مردم در مجلس شورای اسلامی انتخاب شد، نمایندگی را نه منصبی برای نزدیک شدن به قدرت، بلکه امانتی از سوی مردم میدانست.

او در هیچ جایگاه رسمی، خود را مدافع دستگاه قدرت نمیدید.

اگر قدرت در کنار مردم بود، با آن همراهی میکرد، و اگر قدرت در برابر مردم میایستاد، جانب مردم را میگرفت.

این همان چیزی است که شخصیت او را از بسیاری از سیاستمداران پس از انقلاب جدا میکند.

محبوبیت ،نه از جنس قدرت، که از جنس اعتماد

در ماه های نخست انقلاب، طالقانی برای بخش بزرگی از جامعه چهره ای متفاوت بود.

مردم او را نه فقط به عنوان یک روحانی، بلکه به عنوان انسانی صادق، ساده، مردمی و آزادیخواه میشناختند.

او برای بسیاری، چهره انسانی انقلاب بود.

در کنار رهبری سیاسی انقلاب، شخصیتی مانند طالقانی وجود داشت که میتوانست برای گروه های مختلف اجتماعی قابل قبول باشد،  مذهبی و ملی گرا، روشنفکر و بازاری، جوان انقلابی و حتی بخشی از مخالفان نظام پیشین.

به همین دلیل، تشییع جنازه او در ۱۹ شهریور ۱۳۵۸ به اجتماعی عظیم و کم سابقه بدل شد.

درباره اینکه آیا محبوبیت او از آیت الله خمینی بیشتر بوده است، نمیتوان با قطعیت تاریخی و آماری سخن گفت ، اما میتوان گفت که طالقانی از معدود شخصیت هایی بود که در آن روزگار محبوبیتی فراتر از مرزهای جریان سیاسی خود داشت.

خمینی رهبر انقلاب بود ،

طالقانی برای بسیاری، وجدان مردم انقلاب بود.

طالقانی و قدرت تازه

پیروزی انقلاب برای طالقانی پایان راه نبود.

او انقلاب را برای آن نمیخواست که تنها صاحبان قدرت تغییر کنند.

از نگاه او، اگر سلطنت برود و استبداد با لباسی تازه بازگردد، آرمان انقلاب تحقق نیافته است.

همین نگاه بود که او را در ماه های نخست جمهوری اسلامی نیز گاه در برابر برخی تصمیم ها و جریان های قدرت قرار میداد.

مساله شوراها، حقوق اقوام، آزادی سیاسی، نحوه برخورد با مخالفان و ضرورت مشارکت مردم، از جمله موضوعاتی بود که طالقانی درباره آنها حساسیت داشت.

او به قدرت اعتماد نمیکرد،  حتی اگر قدرت لباس دین بر تن کرده باشد.

و شاید این بزرگترین تفاوت او با کسانی بود که بعدها دین را با حکومت چنان درآمیختند که نقد حکومت را به منزله نقد دین تلقی کردند.

طالقانی میان این دو مرز میکشید.

برای او، حکومت مقدس نبود.

مردم بودند که حرمت داشتند.

مرگی که هنوز پرسش برانگیز است

طالقانی در بامداد ۱۹ شهریور ۱۳۵۸، در خانه اش در تهران، بر اثر عارضه قلبی درگذشت.

روایت رسمی، مرگ او را طبیعی و ناشی از بیماری و عارضه قلبی دانست.

اما از همان زمان، شایعات و گمانه هایی درباره احتمال غیرطبیعی بودن مرگ او در جامعه مطرح شد و بعدها نیز این تردیدها در روایت های سیاسی و خاطرات برخی افراد تکرار شد.

علت این تردیدها نیز تنها خود مرگ نبود؛ جایگاه سیاسی طالقانی و اختلاف نظرهای او با برخی جریان های قدرت، فضای پرتنش ماه های نخست پس از انقلاب و نگرانی بخشی از جامعه از حذف شخصیت های مستقل، زمینه این پرسش ها را تقویت کرده بود.

با این حال، دلیل قطعی و قابل اتکایی که ثابت کند طالقانی به قتل رسیده یا مسموم شده است، در دست نیست.

از این رو، درست آن است که از «مرگ مشکوک در روایت های سیاسی و تاریخی» سخن بگوییم، نه از یک قتل اثبات شده.

اما حتی اگر علت مرگ او را همان روایت رسمی بدانیم، یک پرسش بزرگ همچنان باقی میماند:

چرا جامعه ای که او را اینچنین دوست داشت، مرگش را به آسانی باور نکرد؟

شاید پاسخ را باید در بی اعتمادی تاریخی ایرانیان به قدرت جست وجو کرد.

مردمی که قرنها طعم استبداد چشیده اند، هرگاه یکی از محبوبترین و مستقلترین صداهایشان ناگهان خاموش شود، نخست به قدرت بدگمان میشوند.

خانه ای که در آن اندیشه زندانی نبود

شخصیت طالقانی تنها در سیاست معنا نداشت.

در زندگی خانوادگی نیز سیمای او با بسیاری از روحانیان سنتی تفاوت داشت.

فرزندان او همه یکسان نیندیشیدند. برخی به جریان های چپ گرایش پیدا کردند و حتی به اندیشه های مارکسیستی نزدیک شدند.

اما این تفاوت فکری، خانه طالقانی را به میدان تکفیر و طرد تبدیل نکرد.

این نکته بسیار مهم است.

کسی که خود را صاحب حقیقت مطلق بداند، معمولا نخستین دشمنش را در خانه خود پیدا میکند،اما کسی که به آزادی اندیشه باور داشته باشد، میتواند فرزند خویش را دوست بدارد، حتی اگر فرزندش با او هم عقیده نباشد.

طالقانی، در این معنا، پیش از آنکه درباره آزادی سخن بگوید، آن را در زندگی خود تجربه کرده بود.

او پدر فرزندانی بود که میتوانستند متفاوت بیندیشند.

و شاید همین جاست که معنای آزادی برای او از شعار فراتر میرود.

مردی که از زمانه خود جلوتر بود

طالقانی را نمیتوان با معیارهای امروز به تمامی سنجید، او متعلق به نسل و زمانه خویش بود.

اما میتوان گفت که در میان روحانیان سیاسی قرن بیستم ایران، از کسانی بود که زودتر از بسیاری دریافتند جامعه جدید را نمیتوان با ابزارهای سنتی اداره کرد.

جوان ایرانی را نمیتوان با تحکم به ایمان واداشت.

زن را نمیتوان صرفا موضوع احکام دید.

مخالف سیاسی را نمیتوان به آسانی دشمن خدا نامید.

و حکومت را نمیتوان به صرف دینی بودن، از نقد و پرسش مصون کرد.

او درکی انسانی از دین داشت.

دینی که باید به انسان کرامت دهد، نه آنکه او را تحقیر کند.

دینی که باید در برابر ظلم بایستد، نه آنکه به توجیه ظلم بپردازد.

دینی که باید صدای مظلوم باشد، نه بلندگوی حاکم.

و شاید به همین دلیل است که پس از گذشت دهه ها، هنوز نام طالقانی برای بسیاری از ایرانیان با واژه هایی چون آزادی، عدالت، مردم و اخلاق پیوند خورده است.

مرثیه ای برای مردی که مردم را تنها گذاشت

و اما دریغ…

۱۹ شهریور که میرسد، گویی تهران اندکی پیرتر میشود.

گویی در هوای شهر، صدای عصایی میپیچد که سالها پیش بر سنگفرش خیابان های این سرزمین فرود می آمد و مردی را به یاد می آورد که عمامه بر سر داشت، اما دلش برای آزادی میتپید.

طالقانی رفت، 

و چه زود رفت.

هنوز انقلاب، از تب و تاب نیفتاده بود و هنوز فردای ایران نوشته نشده بود. هنوز مردم در کوچه ها از آینده سخن میگفتند و هنوز هزار راه پیش پای این سرزمین گشوده بود.

او رفت و دفتر عمرش را بست، پیش از آنکه ببیند سرنوشت آن همه امید به کجا خواهد رسید.

مردی که سالها در زندان زیسته بود، از زندان دنیا نیز رهایی یافت.

اما چه رهایی تلخی، 

که زندانی آزاد شد و ملتی یتیم ماند.

او را بسیار دوست داشتند، نه برای آنکه صاحب قدرت بود؛ که قدرتی نداشت.

نه برای آنکه زر داشت ، که ساده زیست.

نه برای آنکه بر تخت نشسته بود؛ که همیشه کنار مردم ایستاده بود.

او را دوست داشتند چون وقتی سخن میگفت، مردم گمان میکردند یکی از خودشان سخن میگوید.

عمامه اش دیوار میان او و مردم نبود.

محرابش دیوار میان او و جوانان نبود.

ایمانش دیوار میان او و دگراندیشان نبود.

و خانه اش دیوار میان پدر و فرزند نبود.

چه مردی بود این طالقانی…

در روزگارانی که بسیار کسان برای نزدیک شدن به قدرت، از مردم دور میشدند، او هرچه به قدرت نزدیکتر شد، بیشتر نگران مردم بود.

و شاید این است فرق مرد خدا با مرد قدرت.

مرد قدرت میخواهد مردم به او نگاه کنند،

مرد خدا میخواهد مردم بتوانند راست قامت بایستند.

طالقانی اگرچه روحانی بود، اما روحانی بودن را جامه برتری نمیدانست.

او به منبر میرفت، اما از فراز منبر به مردم نگاه نمیکرد، در میان آنان میایستاد.

اگر با کسی اختلاف داشت، در را به روی او نمی بست.

اگر جوانی از او دور میشد، او را دشمن خدا نمیخواند.

اگر فرزندی راه دیگری برگزید، محبت پدرانه را از او دریغ نمیکرد.

و اگر قدرتی در برابر مردم قرار میگرفت، نام آن قدرت هرچه بود، برای او دلیل حقانیت نبود.

این مرد، بیش از آنکه صاحب یک منصب باشد، صاحب یک منش بود.

و منش آدمی، گاه از هزار کتاب ماندگارتر است.

امروز که سالها از آن بامداد تلخ میگذرد، شاید بیش از همیشه بتوان فهمید که چرا نبودنش چنین سنگین بود.

بعضی آدمها وقتی میمیرند، تنها یک صندلی خالی میماند.

اما بعضی که میروند، جای خالی شان در میان مردم پیدا میشود.

طالقانی از همانان بود.

پس از او، بسیاری از مردم به دنبال صدایی گشتند که هم ایمان داشته باشد و هم آزادی را دوست بدارد،

هم انقلاب را بفهمد و هم از قدرت بترسد،

هم مردم را دوست بدارد و هم آنان را کودک و نادان نپندارد.

اما یافتن چنین صدایی آسان نبود.

آفتاب که غروب کند، هزار چراغ روشن میکنند،

اما هیچ چراغی آفتاب نمیشود.

طالقانی نیز رفت.

چراغها بسیار شدند,

اما آن روشنایی، دیگر همان روشنایی نبود.

در سالگرد رفتنش، چه میتوان گفت جز اینکه:

ای مرد خدا، ای یار مردم، ای روحانی بی حصار،

تو رفتی و ما ماندیم با شهری که هنوز آزادی را میجوید، با نسلی که هنوز میان ایمان و آزادی سرگردان است و با پرسشی که شاید تا سالها پاسخ نیابد:

اگر مردانی چون تو بیشتر میماندند، سرنوشت این انقلاب و این سرزمین چگونه میشد؟

نمیدانیم.

تاریخ پاسخ این پرسش را به ما نداده است.

اما میدانیم که در ۱۹ شهریور ۱۳۵۸، ایران یکی از نجیبت ترین صداهای خود را از دست داد.

و چه دشوار است سوگ مردی که هنوز حرفش تمام نشده بود.

چه دشوار است بدرقه مردی که هنوز دل مردم به حضورش گرم بود.

و چه دشوار است مرگ کسی که پس از رفتنش، بیش از پیش فهمیدیم که نبودنش چه بود.

خوشا آنکه نامش را با قدرت ننوشته اند؛

که قدرت میآید و میرود.

خوشا آنکه نامش را بر زر و سیم ننوشته اند،

که زر در خاک میماند.

نام طالقانی را مردم بر دل خویش نوشته اند.

و آن نوشته را نه کودتایی پاک میکند، نه زندانی، نه تبعیدی، نه مرگ.

چنان که سعدی گفت:

«سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز؛
مرده آن است که نامش به نکویی نبرند.»

و طالقانی از آن مردان نیک نام بود.

رفت،

اما هنوز، هرگاه سخن از آزادی و ایمان و مردم به میان میآید، گویی از دور صدایی میرسد:

مردم را فراموش نکنید.

و چه میراثی بزرگتر از این برای یک روحانی، یک مبارز، یک پدر و یک انسان میتوان یافت؟

یادش گرامی…

و راه آزادی، عدالت و کرامت انسانی که او دل در گرو آن داشت، زنده باد.

پارسا زندی (مشاو‌ر حقوقی)


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.