
« پارسا زندی »
درنگی بر جایزه آزادی ۲۰۲۶ بنیاد فریدریش ناومان و دعوای نمایندگی مردم ایران…
در روزگاری که بسیار کسان نام آزادی بر زبان میرانند و هر کس خویشتن را به قبای آن میآراید، گاه باید درنگ کرد و دید این جام را به دست که دادهاند و به نام چه کسی برپا داشتهاند.
بنیاد فریدریش ناومان اعلام کرده است که جایزه آزادی سال ۲۰۲۶ را به «مردم ایران» تقدیم میکند، نه به یک شخص یا جریان سیاسی. بنیاد گفته است این جایزه در هفتم نوامبر ۲۰۲۶ در کلیسای سن پل فرانکفورت به مردم ایران اهدا خواهد شد و رضا پهلوی آن را «به صورت امانی» دریافت خواهد کرد تا روزی که جایزه به نمایندگان منتخب و آزاد مردم ایران سپرده شود.
این سخن، در ظاهر روشن است و در معنا نیز نکتهای بنیادین در خود دارد: صاحب جایزه مردم ایراناند و دریافتکننده فعلی، امانتدار آن است.
اما از همین جا پرسشی آغاز میشود که نمیتوان آن را با تعارف و تحسین و شعار از میان برداشت:
اگر جایزه از آن مردم ایران است، چرا باید امانت آن در دست یک فرد قرار گیرد؟
و اگر قرار است روزی به نمایندگان منتخب مردم سپرده شود، پس امروز چه کسی و با کدام اختیار، سخن از جانب آن مردم میگوید؟
امانتدار، صاحب امانت نیست
در دفتر خرد، میان «امانت» و «ملک» فرقی بزرگ است.
آن که مال دیگری را به امانت گیرد، هر اندازه امین باشد، مالک آن مال نیست. میتواند آن را نگاه دارد، از آن پاسداری کند و در موعد مقرر به صاحبش بازگرداند، اما نمیتواند از امانت، سند مالکیت بسازد.
بنیاد ناومان نیز خود این مرز را ترسیم کرده است. در بیانیه رسمی خود گفته که جایزه را عمدا به مردم ایران داده است، نه به یک فرد، و رضا پهلوی آن را به صورت امانی دریافت میکند تا روزی که به نمایندگان آزاد و منتخب ایران واگذار شود.
پس اگر چنین است، هیچ فردی، هر قدر شناخته شده، هر قدر پرآوازه و هر قدر مورد توجه رسانهها و سیاستمداران خارجی باشد، نمیتواند از عنوان «امانتدار» پلی بسازد و خود را به «نماینده ملت» برساند.
امانت، امانت است و ملک، ملک.
و میان این دو، اگرچه در زبان اهل سیاست گاه یک کلمه فاصله باشد، در منطق دمکراسی فاصلهای به پهنای یک ملت است.
وکیل ملت را ملت تعیین میکند
در باب وکالت نیز سخن روشن است.
وکیل را موکل تعیین میکند، نه تماشاچیان مجلس و نه مهمانان بیرون خانه.
اگر روزی مردم ایران در انتخاباتی آزاد و رقابتی، کسی را برگزینند، آن گاه میتوان از نمایندگی سخن گفت. پیش از آن، هر کس ممکن است رهبر یک جریان، چهرهای شناخته شده، فعال سیاسی، مخالف حکومت، یا حتی شخصیتی محبوب در میان بخشی از جامعه باشد، اما هیچ یک از این عناوین به خودی خود «وکالت ملت» نمیآورد.
این نکته درباره همه یکسان است، خواه نام او رضا پهلوی باشد، خواه دیگری.
و اینجاست که باید میان چند مفهوم که در گفتار سیاسی به آسانی در هم میآمیزند، خطی روشن کشید:
محبوبیت، نمایندگی نیست.
شهرت، نمایندگی نیست.
توان بسیج سیاسی، نمایندگی نیست.
دعوت شدن به یک نشست، نمایندگی نیست.
و حتی پیروزی در یک انتخابات نیز تنها در صورتی نمایندگی میآورد که آن انتخابات آزاد، سالم و معتبر باشد.
دمکراسی با صندوق رای معنا میگیرد، نه با شمار دوربینهایی که به سوی یک چهره نشانه رفتهاند.
هفتصد امضا نیز ایران نیست
از سوی دیگر، گروهی از روشنفکران، نویسندگان و فعالان ایرانی نیز با امضای نامهای به این تصمیم اعتراض کردهاند و بر این نکته پای فشردهاند که جایزه متعلق به مردم ایران است و رضا پهلوی نماینده همه ایرانیان نیست.
این اعتراض را نیز نباید به جای «ایران» نشاند.
چند صد امضا، هر قدر نامها معتبر و محترم باشد، ایران نیست.
اما همین جا یک نکته منطقی بسیار مهم رخ مینماید:
اگر چند صد امضا را نمیتوان معادل اراده یک ملت دانست، تجمع هواداران، شعارهای خیابانی، شمار دنبالکنندگان در فضای مجازی یا استقبال از یک چهره نیز به خودی خود نمیتواند جای رای آزاد مردم را بگیرد.
معیار اگر یکی است، باید برای دوست و مخالف یکی باشد.
نمیتوان از یک سو گفت «شما چند صد نفرید، پس نماینده ایران نیستید» و از سوی دیگر، هر گاه جمعیتی بزرگتر در حمایت از شخصی گرد آمد، آن جمعیت را نشانه قطعی اراده ملت دانست.
در این میدان، اگر ترازو داریم، باید دو کفه داشته باشد.
دعوت شدن، انتخاب شدن نیست
و اما در باب دیدارهای رضا پهلوی با سیاستمداران و نمایندگان اروپایی نیز باید سخن را چنان گفت که نه اغراق در آن راه یابد و نه واقعیت کوچک شمرده شود.
رضا پهلوی در سالهای اخیر با شماری از نمایندگان و سیاستمداران اروپایی دیدار کرده و در برخی نشستهایی که به دعوت گروهی از نمایندگان برگزار شده، سخن گفته است. این دیدارها از حیث سیاسی قابل توجهاند، اما میان چنین دیداری و «سخنرانی رسمی از جانب یک پارلمان» و، از آن مهمتر، میان چنین دیداری و «نمایندگی ملت ایران»، فاصلهای است که نباید با بازی با واژهها پوشانده شود.
برای نمونه، در سوئد، در آوریل ۲۰۲۶، او به دعوت گروههای پارلمانی حزب دمکراتهای سوئد و دمکراتهای مسیحی به ریکسداگ رفت و برای حاضران سخن گفت. رسانه سوئدی SVT نیز صراحتا گزارش کرده است که دعوت از سوی همین دو گروه پارلمانی صورت گرفته بود.
در هلند نیز ماجرا به همین اندازه روشن است. دو نماینده از حزب VVD، نیکول مائس و اولیسه الیان، پیشنهاد دعوت از رضا پهلوی برای گفتوگویی در چارچوب کمیسیون امور خارجی مجلس نمایندگان هلند را مطرح کردند و این پیشنهاد با حمایت اکثریت گروههایی که پاسخ داده بودند، به تصویب رسید. در اسناد رسمی مجلس نیز این برنامه به عنوان «گفتگو» با رضا پهلوی در چارچوب کمیسیون امور خارجی ثبت شده است.
پس سخن دقیق این نیست که رضا پهلوی «از سوی پارلمانهای اروپا به عنوان نماینده مردم ایران پذیرفته شده است».
تعبیر دقیقتر آن است که او به دعوت برخی نمایندگان و گروههای پارلمانی، در محل پارلمان یا در چارچوب نشستهای محدود با شماری از نمایندگان دیدار کرده و سخن گفته است.
و این تفاوت، کوچک نیست.
دعوت شدن، انتخاب شدن نیست.
شنیده شدن، نماینده شدن نیست.
و سخن گفتن در یک نشست با چند تن از اعضای پارلمان، وکالت گرفتن از ملت ایران نیست.
اگر چند نماینده در سوئد او را دعوت کنند، آن دعوت را باید همان دانست که هست: دعوت چند نماینده، نه انتخاب او از سوی ملت ایران.
اگر در هلند نیز چند نماینده برای گفتگو با او درخواست بدهند و این درخواست در چارچوب کمیسیون امور خارجی پذیرفته شود، این امر را نباید کوچک شمرد، اما نباید آن را نیز به چیزی فراتر از حقیقت خویش تبدیل کرد.
نماینده سوئدی، نماینده مردم سوئد است.
نماینده هلندی، نماینده مردم حوزه انتخابیه خویش است.
هیچ یک، وکیل ملت ایران نیست.
و اگر آنان رضا پهلوی را برای شنیدن دیدگاهش دعوت کردهاند، اختیارشان از جانب خود و نهاد سیاسی خویش بوده است، نه از جانب نود میلیون ایرانی.
این فرق، همان فرق میان «تریبون» و «وکالت» است.
این راه پیش از رضا پهلوی نیز وجود داشته است
اما برای آنکه در این باب گرفتار دوگانگی نشویم، بد نیست به حافظه سیاسی اپوزیسیون ایران نیز رجوع کنیم.
سالها پیش از آنکه نام رضا پهلوی با این دامنه در فضای سیاسی ایران و خارج از کشور مطرح شود، سازمانها و جریانهای مختلف مخالف جمهوری اسلامی، راه ارتباط با پارلمانها، دولتها، سیاستمداران و شخصیتهای بانفوذ غرب را پیموده بودند. این ارتباطها بخشی از فعالیت سیاسی و لابیگری اپوزیسیون بوده و هست، اما هیچ کدام به خودی خود سند نمایندگی ملت ایران به شمار نمیآید.
نمونه روشن آن، سازمان مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت ایران به ریاست مریم رجوی است. این جریان طی سالهای گذشته بارها در پارلمانهای اروپا و آمریکا حضور یافته، با نمایندگان و شخصیتهای سیاسی دیدار کرده و در نشستهای گوناگون سخن گفته است. برای نمونه، مریم رجوی در سال ۲۰۰۸ در پارلمان اروپا در جمع شماری از نمایندگان و شخصیتهای سیاسی اروپایی سخن گفت و در سالهای بعد نیز حضور و سخنرانی او در پارلمان اروپا تکرار شده است. (NCR Iran)
از سوی دیگر، چهرههای بلندپایه سیاسی آمریکا نیز در سالهای مختلف با این جریان دیدار کرده یا در برنامههای آن سخن گفتهاند. مایک پمپئو، وزیر خارجه پیشین آمریکا، با خانم مریم رجوی دیدار داشته است، مایک پنس، معاون رئیسجمهور پیشین آمریکا، در سال ۲۰۲۲ با او دیدار کرد و در برنامههای مرتبط با شورای ملی مقاومت نیز سخن گفت، و جان بولتون، مشاور امنیت ملی پیشین آمریکا، در نشستهای این جریان حضور و سخنرانی داشته است. رودی جولیانی، شهردار پیشین نیویورک و وکیل پیشین دونالد ترامپ نیز از جمله چهرههایی است که با مریم رجوی دیدار کرده و در برنامههای این جریان حضور داشته است. (مریم رجوی)
حتی در سالهای اخیر نیز فهرست سیاستمداران و مقامهای پیشین اروپایی و آمریکایی که در گردهماییها و نشستهای مرتبط با این جریان حضور یافتهاند، کم نیست. (NCR Iran)
آیا از این همه دیدار و سخنرانی میتوان نتیجه گرفت که خانم مریم رجوی یا شورای ملی مقاومت، به حکم حضور در پارلمانها و برخورداری از حمایت برخی سیاستمداران خارجی، نماینده منتخب همه مردم ایران بودهاند؟
طبعا چنین نتیجهای از مقدمات به دست نمیآید.
اینها نشاندهنده سازمانیافتگی، توان لابی، ارتباطات بینالمللی و نفوذ سیاسی یک جریان اپوزیسیون است، نه نتیجه یک انتخابات آزاد در ایران.
پس همان معیاری که درباره رضا پهلوی به کار میبریم، باید درباره دیگر جریانهای مخالف جمهوری اسلامی نیز به کار رود.
اگر حضور در پارلمان اروپا، دیدار با وزیر خارجه پیشین آمریکا، استقبال معاون پیشین رئیسجمهور آمریکا، سخنرانی در برابر نمایندگان پارلمانها یا حمایت شماری از سیاستمداران بانفوذ خارجی را دلیل نمایندگی ملت ایران ندانیم، همین حکم درباره هر جریان دیگری نیز صادق است.
لابی، لابی است.
نفوذ، نفوذ است.
حمایت سیاسی، حمایت سیاسی است.
و نمایندگی ملت، چیزی دیگر است.
این تفکیک نه از ارزش فعالیت سیاسی این جریانها میکاهد و نه از وزن بینالمللی آنان. تنها مرز مفاهیم را روشن نگه میدارد.
اپوزیسیون میتواند در جهان شنیده شود، با سیاستمداران دیدار کند، در پارلمانها سخن بگوید، حمایت بینالمللی به دست آورد و حتی در محاسبات دولتهای خارجی به یک نیروی اثرگذار بدل شود، اما هیچ یک از اینها جای رای مردم ایران را نمیگیرد.
پس اگر امروز از دیدار رضا پهلوی با چند نماینده اروپایی سخن میگوییم، باید آن را در همین چارچوب دید: اینها نشانه حضور و وزن سیاسیاند، نه سند وکالت ملت ایران.
پارلمان اروپا صندوق رای ایران نیست
گاه چنین پنداشته میشود که هر چه یک چهره بیشتر در محافل سیاسی اروپا حضور یابد، گویی قدمی دیگر به نمایندگی ملت ایران نزدیک شده است.
چنین نیست.
حضور در پارلمانهای خارجی میتواند نشاندهنده توجه سیاسی، علاقه دیپلماتیک یا اهمیت یک چهره در محاسبات سیاستمداران آن کشورها باشد، اما هیچ یک از اینها جای انتخابات ایران را نمیگیرد.
پارلمان هر کشور، خانه سیاسی ملت همان کشور است.
اگر نمایندهای در آن خانه، میهمانی را فراخواند، در حقیقت به او فرصت سخن گفتن داده است، نه سند وکالت یک ملت دیگر را.
چه بسیار کسان که در تالارهای معتبر جهان سخن گفتهاند و از فردای آن روز، حتی یک رای بیشتر از مردم خویش نداشتهاند.
تاریخ سیاست، پر از کسانی است که در پایتختهای جهان شنیده شدند، اما در سرزمین خود هنوز باید به آزمون مردم پاسخ میدادند.
محبوبیت را نه باید انکار کرد و نه جایگزین رای ساخت
اگر رضا پهلوی در میان بخشی از ایرانیان محبوبیت دارد، این امر را نمیتوان با چند جمله انکار کرد.
و اگر مخالفان او نیز از نفوذ اجتماعی یا سیاسی برخوردارند، آن را نیز نمیتوان با چند امضا از میان برد.
اما سیاست عاقلانه آن است که محبوبیت را بسنجیم، نه آنکه آن را بت بسازیم.
ممکن است کسی در میان میلیونها نفر محبوب باشد، اما هنوز نماینده رسمی آنان نباشد.
ممکن است شخصی در میان ایرانیان خارج از کشور نفوذ بسیار داشته باشد، اما این نفوذ با رای آزاد همه ایرانیان در داخل و خارج یکی نیست.
این دو را نباید به عمد یا از سر شتاب در هم آمیخت.
اگر روزی انتخابات آزاد برگزار شد و مردم ایران به او یا به هر شخص دیگری رای دادند، آن روز سخن از نمایندگی، دیگر سخن نظری و رسانهای نیست، بلکه واقعیتی سیاسی و حقوقی خواهد بود.
تا آن روز، همه مدعیان باید در صف انتظار رای مردم بایستند.
سخن آخر:
ایران ملک شخصی هیچ کس نیست.
نه رضا پهلوی مالک ایران است، نه مخالفان او، نه گروههای سیاسی، نه روشنفکران خارج از کشور، نه دولتهای خارجی و نه هیچ بنیاد بینالمللی.
اگر بنیاد ناومان میگوید جایزه را به مردم ایران داده است، این سخن باید به همان معنای روشن خود پذیرفته شود: صاحب جایزه مردم ایراناند و رضا پهلوی، بنا بر اعلام بنیاد، آن را تا زمان امکان واگذاری به نمایندگان آزاد و منتخب ایران، به صورت امانی دریافت میکند.
پس پرسش اصلی نه این است که چه کسی ایران را صاحب شود، بلکه این است که چه کسی حق دارد از جانب ایران سخن بگوید؟
پاسخ این پرسش را نه واشنگتن میدهد، نه تلآویو، نه برلین، نه استکهلم و نه لاهه.
پاسخ را مردم ایران خواهند داد، آنگاه که بتوانند آزادانه انتخاب کنند.
و از همین رو، به گمان من، شایستهتر آن است که بنیاد فریدریش ناومان، اگر به راستی جایزه را از آن مردم ایران میداند، این امانت را از کشاکش اشخاص و رقابت جریانهای سیاسی دور نگاه دارد و، بر پایه رسمی دیرینه در حفظ امانتهای تاریخی، آن را تا روز موعود در کتابخانهای معتبر و مورد اعتماد به امانت بسپارد.
در آن صورت، جایزه همچنان متعلق به همان کسانی خواهد ماند که بنیاد از آغاز نامشان را بر زبان آورده است: مردم ایران.
آنگاه که ملت ایران از بند استبداد رهایی یافت و در انتخاباتی آزاد، سالم و واقعی، نماینده خویش را برگزید، این جایزه نیز به دست کسی سپرده شود که نه به حکم شهرت و نه به پشتوانه محافل خارجی، بلکه به رای روشن و آزاد مردم ایران، نمایندگی آنان را یافته باشد.
این شیوه، هم حرمت جایزه را نگاه میدارد، هم حرمت مردم ایران را، و هم معنای «امانت» را از کشاکش سیاست و دعوای اشخاص دور میسازد.
تا آن روز، بهتر است هر کس جای خویش را بشناسد:
امانتدار، امانتدار است.
دعوتشده، دعوتشده است.
سخنران، سخنران است.
وکیل، وکیل است.
و ملت، ملت است.
این مرزها اگر در سیاست گم شود، دمکراسی نیز از معنا تهی خواهد شد.
ایران را نه باید به رضا پهلوی سپرد و نه از رضا پهلوی گرفت، ایران را باید به مردم ایران بازگرداند.
پارسا زندی ( مشاور حقوقی )