
پارسا زندی
در رثای چراغی که از خانه ادب پارسی فرو نشست
درآمدی بر فراق خورشیدهای فروزان ادب پارسی
روزگار، این کهنسال چرخ گردون، چه بیپروا بر مدار خویش میگردد و چه بیاعتنا به دلهای داغدار، گوهرهای تابناک دانش و فرهنگ را یکی پس از دیگری از پهنه گیتی برمیچیند. گویی سپهر نیلوفری را با دلهای شکسته سر سازگاری نیست و دست سرد زمانه، پیوسته به باغ ادب و اندیشه میرسد تا گلی دیگر از گلستان دانایی بچیند و چراغی دیگر از خانه کهن فرهنگ این سرزمین فرو نشاند. دریغا و دردا که دیروز، پنجم آبانماه سال ۱۴۰۵، یکی از آن ستارگان فروزان از آسمان ادب پارسی خاموش شد، ستارهای که سالیان دراز، فروغ دانش و روشنایی سخن را در دل دوستداران فرهنگ این مرزوبوم زنده نگاه داشته بود. استاد فرزانه، زندهیاد« دکتر مهدی ماحوزی»، دیده از جهان فروبست و ما را با داغ فراق خویش تنها گذاشت. او که عمر گرانمایه خود را در راه پاسداری از میراث سخن و افروختن چراغ اندیشه سپری کرده بود، اکنون از دیده پنهان شده است، اما فروغ دانش و یاد نیکش همچنان در جان دوستداران و شاگردانش خواهد تابید.
در روزگاری چنین، که غبار فراموشی بر بسیاری از ارزشهای دیرپای فرهنگ و دانش مینشیند، خاموشی مردی از تبار دانایی، تنها خاموشی یک تن نیست، فرونشستن چراغی است که سالیان دراز، رهروان ادب را روشنایی میبخشید. مردی که عمر خویش را به خواندن و شناساندن گنجینههای زبان پارسی سپرد، با واژهها زیست، در سایه سخن بزرگان بالید و دل در گرو ماندگاری نام و نشان فرهنگ ایران داشت.
استاد فرزانه، زندهیاد دکتر مهدی ماحوزی، از همان مردان بود، مردی که رفتنش، نه تنها جای خالی یک آموزگار را در کلاس درس باقی گذاشت، بلکه دریغی بزرگ بر دل دوستداران ادب پارسی نهاد. او از گوهرهای کمیاب روزگار بود که ارزشش را باید در ژرفای دانش، فروتنی منش و ماندگاری یادگارهایش جست. با رفتن او، یکی از چراغهای روشن خانه ادب پارسی فرو نشست و داغی دیگر بر دل آنان نشست که روزگاری از خرمن دانشش خوشهای چیده بودند.
استاد ماحوزی، فرزندی از تبار آزادگان جنوب
استاد فرزانه و بیمانند، زندهیاد دکتر مهدی ماحوزی، همان مردی که سالیان دراز پاسدار گنجینههای ادبی گذشتگان و چراغافروز انجمنهای دانش بود، چشم از جهان فرو بست و روی در نقاب خاک کشید. خاک پاک دشتستان نامآور، سرزمینی که روزگاری مردانی چون رئیسعلی دلواری را در دامان خویش پرورده بود، بار دیگر در سوگ فرزندی برومند و دانشمند نشست، استادی که از تبار آزادگان جنوب بود و در سرشت خویش پاکی و در جان خود روشنایی داشت.
روزگار، او را خواهرزاده یکی از چهرههای نامدار و اثرگذار تاریخ روزگار ما، استاد «علی دشتی»، گردانیده بود، پیوندی که میان او و یکی از بلندپایگان اندیشه این سرزمین، رشتهای ژرف پدید میآورد. استاد ماحوزی نیز با کوشش و همتی بلند، در شناساندن و انتشار یادگارهای ماندگاری چون «نقشی از حافظ»، «قلمرو سعدی» و «پرده پندار» سهمی ارزنده داشت و در راه نگاهبانی از میراث اندیشه و ادب این سرزمین، گامی بلند برداشت.
او به نیکی دریافته بود که بزرگی یک سرزمین، تنها به گستره خاک و شکوه روزگار آن نیست، بلکه به فرزانگانی است که چراغ اندیشه را روشن نگه میدارند و رشته پیوند میان امروز و دیروز را از گسستن بازمیدارند. از همین رو، زندگی او تلاشی پیوسته برای نگاهبانی از آنچه از بزرگان سخن و اندیشه به یادگار مانده است، به شمار میرفت.
افتخار شاگردی و حسرت فراق
این کمترین، امروز با چشمانی اشکبار و دلی آکنده از اندوه، از استادی مینویسم که افتخار شاگردیاش را داشتهام و همواره به این بخت بلند میبالم که روزگاری در حلقه درس آن بزرگمرد نشستم و از خوان گسترده دانش و منش او بهره بردم. چه نیک بختی بزرگی است که آدمی در گذر کوتاه عمر، به محضر مردی راه یابد که سخن گفتنش آموزنده، خاموشیاش پرمعنا و رفتار و کردارش سرمشقی برای رهروان باشد.
استاد ماحوزی برای من و بسیاری از شاگردانش، تنها آموزگار واژهها و نوشتههای کهن نبود، بلکه نمونهای از فروتنی، پاکمنشی و خوی انسانی بود. در محضر او، ادب تنها دانستن نامها و یادگرفتن شیوه خواندن نوشتهها نبود، بلکه راهی برای شناخت آدمی، پرورش منش و رسیدن به روشنایی اندیشه به شمار میرفت.
از گشودن گرههای نهفته در «مخزنالاسرار» نظامی گنجوی تا درنگ در شور و شکوه «آتش اندر چنگ» خاقانی، و از آموزش رازهای سخن کهن تا سرپرستی «پژوهشنامه ادب حماسی»، هر برگ از دفتر پربار زندگی او، گواهی روشن بر دلبستگی بیدریغش به فرهنگ ایرانزمین است. او با هر درس، دریچهای به جهان اندیشه میگشود و با هر سخن، شاگرد را به ژرفتر دیدن و درستتر اندیشیدن فرامیخواند.
دریغ که دست روزگار، رشته دیدارها را میگسلد و آن لحظههای روشن را به یادهایی دور بدل میکند. امروز، جای او در کلاس درس خالی است، اما آوای سخنش هنوز در گوش جان شاگردانش میپیچد. گویی از پس سالها و از میان برگهای کهنه کتابها، هنوز میتوان صدای آرام و دلنشین او را شنید که واژهای را میگشاید، نکتهای را روشن میکند و راهی به سوی جهان پرشکوه ادب پارسی میگشاید.
آری، استاد میرود، اما آنچه در جان شاگرد مینشاند، با رفتن او از میان نمیرود. آموزگار راستین، در یاد و منش آنان که از او آموختهاند، به زندگی خود ادامه میدهد و چه خوش روزگاری است برای آن کس که پس از رفتن نیز در دلها خانه دارد.
تزویر سیاستپیشگان و بیپناهی فرهنگ ایران
دریغ و درد که این اندوه بزرگ، در روزگاری بر ما فرود آمده است که جهان پیرامون در چنگال نیرنگ، دورویی و فریب سیاستپیشگان خودکامه گرفتار است. امروز، در جهانی که سوداگران قدرت برای زیادهخواهی، چیرگی بر دیگران و خواستههای بلندپروازانه خویش، به جان یکدیگر افتادهاند و مردمان بیپناه را پیوسته قربانی آزمندی خود میکنند، چه تلخ و اندوهبار است حال ملتی که در خاموشی و بیپناهی، یکی از چراغهای روشن فرهنگ و اندیشه خویش را از دست میدهد.
در روزگاری که فریاد جنگ و ستیز، گوش جهان را پر کرده و سود و زیان فرمانروایان، گاه بر جان و سرنوشت مردمان پیشی میگیرد، جای دریغ است که گوهرهای دانش و فرهنگ، چنین آرام و بیپناه از میان ما میروند. آنان که سالهای عمر خویش را به پروردن اندیشه، پاسداری از زبان و زنده نگه داشتن یاد بزرگان سپردهاند، سرمایههای راستین هر سرزمیناند، سرمایههایی که ارزششان را نه در هنگامه غوغا، که در روزگار خاموشی و اندوه بهتر میتوان دریافت.
آه و افسوس که دست سرد مرگ، گل سرسبد باغ دانش را میچیند و به سراغ مردان خردمند و فرزانگان این آب و خاک میرود. کاش این چرخ ناساز، به جای ربودن سروهای بلند ادب و دانایی، سایه شوم خودکامگان و سوداگران خون مردمان را از سر جهان کوتاه میکرد تا تن رنجور بشریت و جان آزرده این سرزمین از گزند آزمندان و بلندپروازان در امان میماند.
چه بسیارند آنان که با یک فرمان، آتش بر جان مردمان میافکنند و چه اندکاند آنان که با یک واژه، چراغی در دلها میافروزند. چه بسیارند نامهایی که در هیاهوی روزگار بر سر زبانها میافتند و چه اندکاند مردانی که پس از خاموشی، نامشان در سکوت دلها ریشه میدواند و با گذشت سالها، ارج و بهایشان آشکارتر میشود. استاد ماحوزی از شمار همین مردان بود، مردی که راهش از غوغای جهان جدا بود و دلش به گنجینهای پیوند داشت که گذشت روزگار از ارزش آن نمیکاهد.
بدرود با چراغ روشن ادب پارسی
استاد ماحوزی رفت، اما نام بلند و یادگارهای گرانبهای او در گذر روزگار از یاد نخواهد رفت. آنچه او در پهنه ادب پارسی به جا گذاشت، بخشی از دارایی فرهنگی این سرزمین است و آنچه در جان شاگردان و دوستدارانش نشاند، چراغی است که خاموشی نمیشناسد.
اینک که دست روزگار میان ما و آن آموزگار فرزانه فاصله افکنده است، جز یاد او و برگهای نوشتههایش چه داریم تا دمی از اندوه خویش بکاهیم؟ به کدام گوشه از کلاسهای گذشته پناه بریم، در کدام برگ کتاب، نشانی از آن روزهای روشن بجوییم و با کدام واژه، جای خالی آن صدای آشنا را پر کنیم؟
ای استاد نازنین، تو رفتی و ما ماندیم و انبوهی از یادها. جای گامهایت در راهروهای دانش برجای ماند و کتابها هنوز گشودهاند، اما آن دست مهربان که رازهایشان را برای ما میگشود، دیگر در کنارمان نیست. دریغ که روزگار، دیدار را از ما گرفت و خاطره را به جای آن نشاند، دریغ که آنچه روزی در دسترس و نزدیک بود، اینک به حسرتی دور بدل شده است.
با این همه، باور داریم که فرزانگان را نمیتوان تنها با خاموشی تنشان سنجید. مردان بزرگ، در یاد شاگردان، در جان نوشتهها و در راهی که برای آیندگان هموار میکنند، زنده میمانند. هر بار که نام حافظ و سعدی بر زبان میآید، هر بار که کسی در ژرفای سخن نظامی و خاقانی درنگ میکند و هر بار که پژوهشگری برای شناخت بهتر گنجینههای ادب پارسی به سراغ نوشتههای گذشتگان میرود، میتوان نشانی از کوشش و دلبستگی مردانی چون استاد ماحوزی را بازشناخت.
ای دریغ از آن روزهای روشن، ای دریغ از آن محفلهای گرم و آن سخنان دلنشین. چه زود گذشت آن روزگار و چه سنگین است بار این جدایی. اکنون نام تو در دفتر یادها نوشته شده است و تصویرت در آیینه دل شاگردانت مانده، اما جای خالیات را هیچ واژهای پر نمیکند و هیچ نوشتهای از سنگینی این داغ نمیکاهد.
برو، ای استاد فرزانه، که نام نیکت در این سرزمین خواهد ماند و یاد روشن تو در دل آنان که دوستدار دانش و ادباند، چراغ راه خواهد بود. خاک دشتستان، فرزند دانای خویش را در آغوش گرفته است، اما آنچه از تو در جان این سرزمین ریشه دوانده، از دسترس باد و باران و گذر سالیان بیرون است.
یاد تو گرامی، نام تو بلند و راه تو روشن باد. روانت آسوده و نامت در دفتر ادب پارسی ماندگار باد، ای آموزگار روزهای روشن، ای چراغ فروزان خانه سخن، ای مردی که رفتی، اما روشناییات را در دلهای بسیاری به یادگار گذاشتی.
دریغا که دیگر در میان ما نیستی، اما تا زبان پارسی زنده است و تا دلی در هوای دانایی میتپد، یاد تو نیز زنده خواهد ماند.
« پارسا زندی »