تاریخ اجتماعی ایران

دوشنبه, ۷ام دی, ۱۳۹۴
اندازه قلم متن

ebrahim nabavi

ابراهیم نبوی
e.nabavi(at)roozonline.com

به نظرم می آید ماها فارغ از تفاوت هایمان یک شباهت هایی به هم داریم، زندگی هر کدام از ما چگونه می گذرد؟

متولدین ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۰: ولادت در صفر سالگی، دیدن عکس مصدق و گوش دادن رادیو تا ده سالگی، عضویت در حزب توده یا جبهه ملی از ده تا بیست سالگی( عضویت در حزب توده به هر حال الزامی است، حتی اگر شده به مدت نیم ساعت.)، رفتن به دانشگاه یا استخدام در وزارت دارایی تا ۲۵ سالگی، کنار گذاشتن سیاست و گوش کردن به برنامه گلهای رادیو هر روز چهار ساعت. عاشق دختر همسایه می شود، ولی مجبور می شود با دختر عموی خودش در سن ۲۲ تا ۲۶ سالگی ازدواج کند. داشتن چهار تا هفت فرزند تا ۴۰ سالگی، مسافرت رفتن در هر سال به شمال و خریدن خانه و ماشین قسطی، نصیحت فرزندان به اینکه سیاست پدر و مادر ندارد، خریدن تلویزیون رنگی، دعوا با پسران و شوهر کردن دختران با افراد حزب مورد علاقه در فاصله انقلاب تا پنج سال بعد، خانه نشینی پس از انقلاب، گرایش به عرفان و معنویت تا قبل از وفات.

متولدین ۱۳۳۰ تا ۱۳۴۰: تولد در فقر نسبی، شنیدن ترانه مرا ببوس در حالی که پدر و عمو با شنیدن آن آه می کشیدند و چیزی به او نمی گفتند. رفتن به مدرسه در سن هفت سالگی و کتک خوردن در مدرسه بطور متوسط هفته ای حداقل یک ساعت تا هجده سالگی. دیدن قیصر در ۱۸ سالگی و اولین تجربه آبجو شمس و عرق ۵۵ قبل از بیست سالگی. در کنکور رد می شود و روزی شش ساعت داریوش و گوگوش و مهستی گوش می کند. عاشق دختر همسایه می شود و بعد از ازدواج او را می بوسد و در سن ۲۴ سالگی پدر می شود. با پدرش دعوا می کند و به خیابان می رود و انقلاب می کند، پدرش در مورد زنده باد صبح و مرده باد عصر یک چیزهایی می گوید ولی او گوش نمی کند. در سن بیست تا ۲۵ سالگی عاشق خمینی یا رجوی یا چریکهای فدایی می شود، در صورت اول وارد کار دولتی یا نظامی می شود، در صورت دوم کشته می شود یا به فرانسه می رود، صورت سوم همان صورت دوم است با دردسر کمتر. قبل از هرکدام از اینها به مدت سه روز عضو حزب توده بوده است. در سن ۳۵ سالگی سیاست را رها می کند و از همسرش جدا می شود و با زنی که از همسرش جدا شده ازدواج می کند. هر ماه یک بار ژان کریستف می خواند و آه می کشد. سعی می کند فرزندش را شبیه خودش بزرگ کند، اما فرزندش هر چه بزرگتر می شود، شبیه بقیه می شود. در سن ۴۵ سالگی اصلاح طلب می شود( فرقی نمی کند بیرون ایران باشد یا داخل ایران.) در سن پنجاه سالگی یادش می آید که جوانی نکرده و به مدت پنج سال جوانی می کند. در سن شصت سالگی به دلیل رئیس جمهور شدن احمدی نژاد یا دق می کند، یا دچار افسردگی مزمن می شود، یا میلیاردر می شود و تصمیم می گیرد به فکر خودش باشد.

متولدین ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۰: در یک خانواده متوسط به دنیا می آید. در سن هفت سالگی به یک مدرسه خوب می رود، در سن ۱۲ سالگی عاشق تاج یا پرسپولیس می شود، در سن ۱۴ سالگی به کانون و کاخ جوانان می رود و ده تا دوست دختر پیدا می کند که برای همه شان نامه عاشقانه می نویسد، ولی فقط موفق به بوسیدن یکی از آنها می شود. از ده تا هجده سالگی با ماشین پیکان پدرش به همه جای ایران سفر می کند، عصر ها ماشین پدر را کش می رود و با دوستان به خیابان گردی می پردازد. هفته ای یک بار به دیسکو می رود و آبجو می خورد و می رقصد و دمیس روسس و شرلی بسی و آدامو و دالیدا و فرهاد و فریدون فروغی و داریوش گوش می دهد. با شنیدن بوی گندم انقلابی می شود، در سن ده تا بیست سالگی انقلاب می کند و روزی پنج ساعت در دانشگاه در سخنرانی های گروههای سیاسی شرکت می کند. در درگیری های دانشگاه کتک می زند یا کتک می خورد. در ۱۸ سالگی وارد دانشگاه می شود و بعد از یک انقلاب، یک جنگ، پنج شش بار تغییر دولت، تعطیل دانشگاه، اشغال سفارت، بعد از ده سال یک لیسانس می گیرد. در همین فاصله دو ماه عضو حزب توده می شود. در سن ۲۰ سالگی عاشق همکلاسی اش می شود و ده دقیقه بعد ازدواج می کند، مهریه عروس چهارده سکه طلا و یک جلد قرآن، یا حافظ است. به جبهه می رود و عاشق آهنگران می شود و اگر زنده ماند به شهرش برمی گردد. هفته ای یک بار وصیت نامه می نویسد. در سن ۲۷ سالگی بعد از سومین فرزند، با زنش درگیر می شود و متوجه می شوند اصلا بیخودی با هم ازدواج کردند و نیم ساعت بعد از اولین دعوا از همدیگر جدا می شوند. یک شرکت تشکیل می دهد و ورشکست می شود و یک شرکت دیگر تشکیل می دهد و باز هم ورشکست می شود و این ماجرا ادامه پیدا می کند. در سال ۱۳۷۰ تمام کتابهای شریعتی را که در ۱۸ سالگی خریده توی یک جعبه می گذارد و می گذارد سر کوچه. در یک مغازه لوازم یدکی ماشین کار می کند و در عرض سه ماه یا بخاطر چک بی محل زندانی می شود، یا میلیونر می شود. در ۳۵ سالگی با منشی خوشگل ۲۰ ساله دفترش ازدواج می کند و مهریه اش را ۵۰۰ سکه بهار آزادی تعیین می کند و به مدت دو سه سال هر ماه هی ماه عسل می رود. ماهواره می گذارد و سعی می کند مثل خردادیان برقصد و هر هفته بی واچ نگاه می کند. سه تا خانه می خرد و بعد فکر می کند که در یکی از آنها با یک زن دوم زندگی کند، ورشکست می شود و به زندان می افتد. و در زندان با تعدادی اصلاح طلب آشنا می شود. بعد از بیرون آمدن از زندان همه زنهایش را طلاق می دهد و تصمیم می گیرد به خارج برود، در سن ۴۵ سالگی به آمریکا می رود و بیست سال آنجا می ماند، اما همیشه دوست دارد برگردد.

متولدین ۱۳۵۰ تا ۱۳۶۰: در یک خانواده با درآمد خوب به دنیا می آید. چشم که باز می کند انقلاب شده است. در مدرسه سرود خمینی ای امام گوش می کند و در خانه صدای هایده را می شنود. در سن دوازده سالگی با خواندن تعدادی از جزوه های تاریخ برای نوجوانان چاپ مسکو به حزب توده علاقمند می شود و به مدت سه روز و هفت ساعت و ۲۵ دقیقه توده ای می شود. در سن چهارده سالگی بسیجی می شود، دو سال بعد تصمیم می گیرد کارگردانی بخواند، یک سال بعد کلاس سه تار عطا جنگوک می رود. عاشق برک دنس، مایکل جکسون، جرج مایکل و آبا می شود. از موسیقی سنتی متنفر است. در فاصله هفده تا بیست سالگی عاشق سه نفر از دخترهای همسایه، دختر عموها و دخترهای شهرک غرب می شود و نصف آنها را ماچ می کند. هفته ای یک بار برای اسکی می رود، هفته ای دو شب پارتی می رود و در دانشگاه آزاد قبول می شود. تصمیم می گیرد به آمریکا برود، ولی در سن ۳۰ سالگی زن می گیرد، اما همچنان عاشق دخترهای همسایه است. یک شرکت گرافیکی تشکیل می دهد که کار فیلمسازی و آموزش موسیقی و آموزش عملی عرفان سرخپوستی هم می دهد. با آغاز اصلاحات هر روز شش تا روزنامه اصلاح طلب را می خرد و هر هفته با زنش در همه جلسات اصلاح طلبان شرکت می کند. به زنش کمک می کند که شعرهایش را منتشر کند. در سن ۳۵ سالگی با آمدن احمدی نژاد تصمیم می گیرد از ایران برود، ولی نمی رود و یک شرکت تجاری برای همکاری با سپاه تشکیل می دهد. زنش هم چادری می شود و برنامه تلویزیونی تهیه می کند. هر سال یک ماه خودش به آنطالیا و زنش به پاریس می روند و خوش می گذرانند. زنش به کانادا می رود و خودش در ایران می ماند، با زن یکی از دوستانش که از خیانت شوهرش ناراحت است رابطه برقرار می کند و همه از هم طلاق می گیرند. می خواهد نامزد انتخابات مجلس شود، ولی تصمیمش عوض می شود و به اسرائیل پناهنده می شود. و بقیه عمرش را در آنجا می گذراند.

متولدین ۱۳۶۰ تا ۱۳۷۰: در یک خانواده فراری به دنیا می آید. پدرش فرمانده سپاه است و مادرش یک سال بعد از به دنیا آمدن او از ایران به عراق رفته و در اردوگاه اشرف به سر می برد. در سن ۷ سالگی به مدرسه می رود و با صدای یک دو سه شهید قدم رو می رود. در سن ده سالگی اولین سیگارش را می کشد. پدرش که زن جدیدی گرفته هفته ای یک بار او را می بیند. عاشق نیروانا و متالیکا می شود و اولین شلوار خمره ای زندگی اش را می پوشد. در سن ۱۶ سالگی عاشق خاتمی می شود، در سن ۲۰ سالگی از خاتمی متنفر می شود، در همین فاصله با خواندن تحلیل های مرادفرهادپور مدتی چپ می شود و به این نتیجه می رسد که تنها حزب درست و حسابی تاریخ ایران حزب توده بوده، ولی هر کاری می کند نمی تواند یک توده ای پیدا کند و این حرفها را به او بگوید. در سن ۲۴ سالگی از سیاست خسته می شود احساس خفگی می کند و می خواهد برود. یک گروه موسیقی متال در قم تشکیل می دهد و در فستیوال تهران اونیو شرکت می کند. در سن ۲۸ سالگی همزمان با جنبش سبز عاشق سیاست می شود و تصمیم می گیرد برای همیشه سبز بماند، به همین دلیل دو هفته بعد از ایران می رود و در کانادا با یک دختر ژاپنی همخانه می شود و تصمیم می گیرد اگر از هم خوششان آمد ده سال دیگر ازدواج کنند و وارد کار خرید و فروش املاک می شود.

این دوازده هزار نفر

دوازده هزار نفر، حالا صد تا بالا و پائین برای انتخابات مجلس شورای اسلامی ثبت نام کردند. لابد به این فکر می کنید که چقدر زیاد؟ ولی من به این فکر نمی کنم، چون به هر حال ثبت نام برای انتخابات مجلس نه تنها ضرری ندارد، بلکه خیلی هم فایده دارد و فایده اش یکی دو تا هم نیست.

یک، این دوازده هزار نفر، به محض اینکه ثبت نام می کنند، خودبخود به عنوان یکی از آدمهای مهم در منطقه خودشان شناخته می شوند، تا سالها بعد خودش می شود « همون که توی انتخابات قبلی نامزد شد.» و همسرش می شود « خانوم آقایی که نامزد انتخابات بود» و فرزندش هم می شود « بچه همون نامزد انتخابات» نتیجه این که یک نامزد انتخابات همین که ثبت نام شود، انگار یک دکترای علوم سیاسی گرفته و توی محل سربلند خواهد بود و چه بسا که شبها خواب نامزدی ریاست جمهوری را هم ببیند.

دو، از این دوازده هزار نفر احتمالا بیش از ده هزار نفرشان ردصلاحیت خواهند شد، همین خودش یعنی داشتن یک وجهه مهم، انگار که طرف روزنامه نگار است یا همین دیروز از زندان آزاد شده، وقتی خواستگاری برود، خانواده عروس یا داماد، بله را راحت خواهند گفت، بالاخره طرف همانی است که صلاحیتش رد شده.

سه، از آن دوهزار نفری که در انتخابات شرکت می کنند، ۱۷۱۰ نفرشان در انتخابات شکست می خورند که حداقل ۲۹۰ نفرشان آدمهایی هستند که دوم شده اند، همین دوم شدن، خودش یک موفقیت بزرگ سیاسی است و طرف همیشه می تواند بگویم، رای ما رو خوردن، و همین خودش اهمیت والایی در تاریخ بشر دارد. بقیه هم همین که تایید صلاحیت شدند، کلی کارشان راه می افتد و دفعه بعد که می خواهد در جایی مدیر شود، همه به عنوان نامزد مورد تایید به او نگاه می کنند. این جوری کلی کارش جلو می افتد.

چهار، از این دوازده هزار نفر، مسلما ۲۹۰ نفرشان حداقل و ۵۸۰ نفرشان حداکثر به مجلس می روند یا در مرحله دوم انتخابات شرکت می کنند، خود رفتن به مرحله دوم انتخابات یعنی انگار که طرف حداقل در محل و در خانواده به عنوان یک نماینده بالقوه شناخته می شود. آن ۲۹۰ نفر هم که به مجلس می روند، بالاخره هیچ اتفاق مهمی را برای کشور ایجاد نکنند، احتمالا اتفاق مهمی را در خودشان ایجاد می کنند که این هم اهمیت فراوان دارد.

نتیجه گیری: ثبت نام برای مجلس نمونه بارز « بازی برد برد» و یا بقول استاد جلیلی « تبدیل تهدید به فرصت» است که برای آینده بشر فواید بسیار دارد.

از: روزآنلاین


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.