دو نگاه به مسئله ازدواج دختربچه ها

دوشنبه, ۴ام اردیبهشت, ۱۳۹۱
اندازه قلم متن

نقد دو داستان از منیرو روانی پور و علی اشرف درویشیان

مدرسه فمینیستی: به رغم حضور عوامل مختلف جنسیت ساز در کشورهایی نظیر ایران که عامل اساسی و اصلی محدودسازی کار و اندیشه ی زنان است، پرداختن به مسائل زنان در مسیر توسعه، امروز شتاب و عمق بیشتری یافته است ولی ستم بر زنان از دیرباز مورد توجه اندیشمندان جامعه ی ایران بوده که آغاز آن شاید به مشروطیت می رسد. اما طرح مسائل و مشکلات زنان همواره در کنار سایر مسائل و درواقع حاشیه ای بوده است.

طرح مباحث فمینیستی در غرب، سابقه ی دوسه قرنی دارد و اگر شروع کار را، توسط زنان در ۱۶۳۰ میلادی درنظر بگیریم، اختلاف تلاشها بهتر نمایان می شود، بخصوص که از سال ۱۹۶۰ به بعد دیگر زنان خواستار فقط برابری با مردان نیستند (فمینیستهای لیبرال) بلکه خواهان انقلابی اساسی تا برابری کامل در تمامی زمینه ها هستند.

به طور کلی مسائل زنان همیشه به صورت امری اجتناب ناپذیر و حتمی و فطری و آسمانی و تاریخی نادیده گرفته شده است که سرانجام منجر به تحکیم پایه های پذیرش فرودستی زنان – حتی توسط زنان شده است.

برای مبارزه با اسطوره ی جهالت و غفلت از زنان و مبارزه با عقب ماندگی فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و حقوقی زنان راه های مختلفی وجود دارد که به نظر من، ادبیات یکی از اثر گذارترین این راه هاست و با وجود سابقه ی اندک قصه نویسی جدید در ایران، حضور زنان در عرصه قصه نویسی، غیر قابل چشم پوشی است.

در این مجال، سر پرداختن به چگونگی مبارزه ی نویسندگان زن و مرد با حماقتهای تاریخی و جهل و جهالت فرهنگی را ندارم و کوتاه سخن می پردازم به تلاش نویسندگان زن و مرد در پرداختن به مسائل زنان و تفاوت نگاه آنان از طریق شیوه ی ادبی داستان کوتاه، در ضمن مقایسه دو قصه ی کوتاه خانم منیرو روانی پور به نام شب بلند و اثر آقای علی اشرف درویشیان به نام هتاو از مجموعه “اسیر و عصیان” به انتخاب خانم خاطره حجازی.

این دو داستان ضمن نشان دادن علاقه مندی مشترک نویسندگان ایرانی در طرح مسائل ستمدیدگی زنان، تفاوتهای سبکی و هنری آنها را نیز نشان می دهد و از طریق مقایسه می توان دریافت که فاصله ی نزدیک و درک عمیق جنسی و جنسیتی و اعتراض به شرایط توسط کدامیک بهتر و شفافتر و کوبنده تر در این قالب هنری چهره نمایانده است و در واقع چه میزان آگاهی و مسئولیت و صداقت بین موضوع و نویسنده دیده می شود.

در بررسی تفاوت نگرش بین زنان و مردان نویسنده و نویسندگان به طور کلی، ملاحظاتی چون جغرافیا یعنی محل تولد، پرورش و زندگی، سن، تحصیلات، مسائل خانوادگی، اشتغال، جهان بینی غالب و فلسفه حیات و… حتما‏ً مؤثر هستند که در یک بررسی جامع، با برخورد با حوادث فردی و اجتماعی، تغییرات و انقلابات زمانه و زمان نوشتن داستان و سایر عوامل‏‏‎‍ غیر قابل اندازه گیری که در خلاقیت مؤثرند، می توان تفسیرهای مفصلی کرد که در اینجا من تنها به تشابه مضمون بین دو نویسنده بسنده کرده ام.

چکیده ی هر دو قصه این است: شوهر دادن دختربچه ها به علت فقر و مرگ ناشی از تجاوز زناشویی. محل اتفاق قصه ی «هتاو» در غرب ایران و «شب بلند» در جنوب ایران است.
هتاو / از علی اشرف درویشیان

«صبح زود، خروسخوان که هنوز آب رودخانه آلوده نشده بود، هتاو با کوزه ای که از خودش کمی کوچکتر بود از میان کوچه های ده پیدا می شد، کوچه ها پر از عطر یونجه و بوی گوسفند بودند. لب چشمه می نشست، کوزه را پر می کرد. با دستهای کوچکش چند مشت آب به کوزه می پاشید. تا خانه چند بار کوزه را زمین می گذاشت. نفس نفس می زد. پاهای چرکش را روی تیزی سنگها به سرعت می غلتاند. دامنش خیس می شد و کوزه گوشه ی اتاق می نشست.»

داستان با یک آغاز آرام و طبیعت گرا شروع می شود: صبح زود، عطر یونجه، چشمه، آب رودخانه، در یک استمرار زمانی.

دختری که کمی از کوزه خودش بزرگتر است با دستهای کوچک به کار همیشگی آوردن آب برای خانواده مشغول است.

« براخاص، پدر هتاو صبح خیلی زود می رفت. داس و کِلکوانه اش [دستکش انگشتان برای کار درو] را بر می داشت. نان پیچه اش را نوک چوبدستش می آویخت و می رفت. در دامنه ی کوه های دور، درو می کرد. روزمزد بود. شب که می آمد خسته خسته بود. با خودش بوی گندم تازه می آورد. کلاش [گیوه] زیر قیری را در می آورد.

بوی عرق پا و بوی کاه تازه را در اتاق می پراکند و یک ریز تعریف می کرد.»

حضور بلافاصله پدری زحمتکش که زودتر از دختر سر کار می رود، چهره ی مشقت و سختی کار دختر را کمرنگ می کند و صحنه را تاریخی و ملموس و مألوف می سازد.

حضور یک خط در میان زشتی و زیبایی، همچنان به کار عادی سازی و کمرنگ کردن سختیها مشغول است، که اگر چه تا حدودی منصفانه است ولی در خدمت اهداف نویسنده در قصه نیست:

خسته ی خسته بودن بایکریز حرف زدن ، با خودآوردن بوی عرق پای ناشی از گیوه زیره قیری وبوی گندم وکاه تازه.

‍“براخاص تندتند حرف می زدمثل کسی که آش داغ میان دهانش باشد.با چشمهای خواب آلود ،چرت می زد ولی نمی خواست از حرف زدن خودداری کند.از ترکیدن تایر کمباین ناصرخان که بادش دو گوسفند را کشته بود و صدایش درسرتاسر آبادی پیچیده بود، از دعوای آب ،از بی انصافی صاحب مزرعه، از آمریکاییها که داشتند زمینهای اطراف دهکده را برای نفت سوراخ سوراخ می کردند.”

حرف زدن یکریز براخاص، تمهید نویسنده است برای آوردن اطلاعات اجتماعی که به سرعت تریبون او را مشخص می کند و پس از آن به نوعی قصه در ذهن خواننده لومی رود.

قصه پس از آن مختصری راجع به نفت حرف می زندکه درپیشبرد داستان اهمیتی ندارد. نویسنده حرف را می کشاند به “ویس مراد” مستخدم مدرسه ی آسمان آباد که می خواهد برای پسرش “خداداد” زن بگیرد. از اینجا حرف داماد زده می شود ولی حالا حالاها نویسنده با آن کاری ندارد. به مادریزرگ هتاو می پردازد و غذا –که نان ساجی با دوغ و پونه ی خشک است – خوابیدن آنها و ذکر قبل از خواب مادر بزرگ، تعریف مْردن مادرهتاو، سوگواری هتاو، کار گیوه چینی زنان، ذکرهایی برای وزیدن باد، توصیف کتی که بوی عرق و آفتاب و یونجه می دهد و خنده. بازهم یک زندگی مالوف روستایی با همه ی غمها و شادیهایش. ماجرای بدهکاری به ویس مراد و دوباره، تصمیم خداداد برای ازدواج و شرح وضعیت مالی خوب ویس مراد و خواستگاری هتاو برای پسرش و به رخ کشیدن قرض براخاص توسط ویس مراد.

“براخاص بارها به ویس مراد گفته بود که هتاو کوچک است و چندسالی باید صبر کند. از طرفی مادر بزرگ راضی نمی شد. اما ویس مراد پافشاری می کرد. می خواست زودتر خداداد را سروسامان بدهد. براخاص از ته دل راضی نبود ولی فکر که می کرد می دید باید قبول کند. یک نانخور کم می شد و قرضش را هم می داد و سروکارش با ژاندارمها نمی افتاد. براخاص مادربزرگ را راضی کرد. مادر بزرگ مرتب اشک می ریخت و با خودش زمزمه می کرد: “عزیزکم ،عصای دستم ، چه کسی خارها را از دستم بیرون بیاره؟”

دلایلی منطقی: کم شدن نانخور و پرداخت قروض و آسودگی خیال. کسی که مطرح نیست هتاو کوچک است. دختری که سقای خانه است و خارکش مادریزرگ که درعین حال کلاش هم می چیند. پدر با این خیالات راضی می شود و مادر بزرگ (که نویسنده نمی گویدچگونه راضی می شود) مجالی که جای خوبی برای زدن حرفهایی از نوع استدلال مورد علاقه ی تویسنده می تواند باشد بخصوص که نویسنده به عنوان یک مرد باید بتواند استدلالهای مردانه در زمینه ی آسودگی خیال داشته باشد. ولی این فرصت را از دست می دهد.

برگزاری مجلس عقد و گرفتن قول و تحکیم آن به قرآن برای دست نزدن به دختر تا بزرگ شدن او – مفهومی که اندیشمندان و قانون بر سر آن توافقی ندارند.

گریه و زاری دختر و جا ماندن عروسکش… گزارش گونه و سطحی با توصیفهای مردم شناختی، دلتنگیهای کودک شوهردار و گذشت چند ماه و سپس ترغیب داماد توسط پدرش برای تمام کردن کار!!

-“تف به غیرتت ،مردم پشت سرمان حرف می زنن،لابد مرد نیستی!”

خداداد آتشی شد، خون چشمهایش را گرفت. با حرکتی عصبی بلند شد، دست هتاو را گرفت که به اتاق آن طرف حیاط ببرد. ویس مراد غرید: “بیرون سروصدا می کنه. برو تو پستو!”

کمک طلبیدن دختربچه، فرار و پناه بردنش به پدر شوهر و تحریک مجدد داماد توسط او.

“ خداداد پرید و هتاو را گرفت و همانجا بردش. جیغهای هتاو شدیدتر شد. بعد مثل اینکه او را سوزانده باشند فریادی از بنددل کشید و دیگر صدایی نیامد.”

خونریزی شدید، پشیمانی ویس مراد، مشکلات انتقال هتاو به شهر، مرگ هتاو و مویه.

“ هر سه سرشان را روی سینه هتاو گذاشتند و گریستند. چیز آشنایی آنها را به هم پیوسته بود.”

دیوانه شدن داماد و پایان قصه یک بیت شعر(!) :

شدی فدای یک لقمه نان / شدی قربان یک لقمه نان

همان دلیل موجه تاریخی که بلاگردان تمام جهالتها، بی توجهی ها، عادت و سنتها و انسان ندانستن زنان است.

“باد می وزید و دهکده به سر و روی خودش خاک می ریخت. دیوارهای ده که وصله های تازه ای از کاهگل داشتند، ساکت زیر آفتاب ایستاده بودند.”

پایان قصه باز هم تلفیق متعادل کننده ی زشتی و زیبایی. و نویسنده ما با خیالی راحت از اعتراض به فقر و نمایش صحنه ای از مردمان بیچاره ای که چاره ای ندارند والا جگر گوشه شان را به جلاد نمی سپردند خاک بر سر دهکده می پاشد و در می گذرد بی توجه به محیطی که بدون نیاز مادی هم بر این باور است که دختر باید در خانه ی شوهر قاعده شود.

چه چاره دارد نویسنده ما!!

مردها و کار و سیاست و فقر و زندگی در ریتمی مشابه و در فضایی یکنواخت. اجتناب ناپذیر مثل خود زندگی و در کنار همه ی مسائل یا در واقع به عنوان جزیی از آن به ازدواج در آوردن دختران کم سن و سال و تابوی تجاوز زناشویی.

نویسنده با فاصله، مطمئن از اعتراض نکردن به مختصات مردسالاری با روایتی بر وزن یکی بود یکی نبود، از تریبون فقرستیز ضداستثمار با شعاری کمرنگ بر ضد امپریالیسم (ماجرای سوراخ کردن زمین و نفت) تجاوز جنسی و مرگ هتاو را به خیال خود اوج داستانش قرار می دهد، داستانی که در واقع یک لقمه نان مسئله اساسی و شعار آن است.

و حالا همین جنایت در قصه ی شب بلند:
شب بلند / از منیرو روانی پور

“جفره زیر فریادهای گلپر جان می داد . باد پاییری سینه کشان از دریا می آمد . لابه لای نخلها می پیچید و خاک و خاشاک وکاغذهای مچاله شده را با خود می برد. شب از نیمه گذشته بود.

مریم در جای خود غلتی زد :

– مادر، درو ببند

– – همه درا بسته س، بگیر بخواب

– می زندش مادر؟ عمو ابراهیم می زندش؟

– نه مریمی داره نازش می کنه، حالا بگیر بخواب

– فردا صبح می آد بازی؟ می آد دریا؟

– آره ، خودم می رم دنبالش، اگه بخوابی می رم دنبالش.

ضجه ی دلخراشی سیاهی را درید و به سر مریم کوبیده شد. مریم هراسان نشست.“

داستان با حرکت و تشنج و ضربآهنگی پرشتاب شروع می شود. فریادهای گلپر، جان دادن جفره، باد پاییزی، پیچیدن باد لابه لای نخلها، سپیدخوانی برگها، خاک و خاشاک، نیمه شب.

انگار که این جفره نیست که جان می بازد، گلپر است. باد پاییزی، عمو ابراهیم است و پیچیدن او لابه لای گیسوان گلپر در شب سیاه.

نفس گیر و دردناک. قصه به جای راوی و روایت با گفتگوی دو زن – مادر و دختر- پیش می رود. و در همان ابتدا تضاد بین زدن و نوازش کردن با طنزی گروتسکی، خود را می نمایاند. ضجه ی دلخراش، آرزوی صبح و بازی و دریا برسر مریم و بر سر خواننده هم زمان می کوبد.

روانی پور با قراردادن پایان در آغاز، خواننده را آماده ی تاثیرپذیری می کند تا درونمایه ی او را بهتر درک کند.

– “می میره مادر ،به خدا می میره

صدای خنده ی ریز مادر راشنید و صدای آرام پدرکه در گوشی با مادر حرف می زد :

– بچه ترسیده

– تمام درا رو بسته ام، بازم صداش نمی ذاره

– – حالا یه کفتر افتاده تو چنگش، مگه ول می کنه.”

پت پت فانوس، صدای باد و درها که برهم می خورند و صدای مسخ شده و دردآلود گلپر که از کپرشان می آید و لحظه به لحظه ناآشناتر می شود.

اصل قصه در یک صفحه است. سپس ادامه:

“یک هفته بود که بعد از خروسخوان، صدای گلپر در جفره نمی پیچید. صدای صاف و بلندی که بچه ها را از خانه هایشان بیرون می کشید و مرغان دریایی را در خور [ایستگاه قایق های ماهیگیری در دریا] جمع می کرد.»

مختصری بازی بچه ها و دوباره اضطراب مریم –همبازی گلپر – اضطرابی که ناشی از نگرانی دختربچه از ناشناخته ها و یا تکرار سرنوشت برای خود اوست. سپس، هجوم باد و توهم التماس کسی با موهای ژولیده و دستهای خونی، شنیدن جیغهایی که مثل توفان دریاست.

مادر از ترس مریم کلافه می شود:

“دیگه بگیر بخواب، حالا همه خوابن، هیچکیم پشت در نیست. باده و صدای دریا، “بچه برو ” هم تو کوچه ها می گرده، دنبال بچه هایی بو می کشه که هنوز بیدارن، اگه بفهمه می آد می بردت، زورش هم زیاده، هیچکی نمی تونه جلوش واسه

چطور بچه برو صدای گلپر را نمی شنود؟”

مختصری راجع به ویژگی «بچه برو» و ادامه ی افکار مریم:

“خدایا بچه برو را بفرست. خدایا بچه برو صدای گلپر را بشناسد. بفهمد که او همان گلپر است. همان گلپری که بچه است که هنوز بزرگ نشده که توی دستش هیچ النگویی نیست که لپهایش را سرخ نکرده اند.”

آرزوی برده شدن توسط بجه برو یامرگ، آرزوی مرگ است توسط دختر بچه ای برای دختر بچه ی دیگر که در واقع آرزوی نجات اوست ـ البته با بعضی جملات و ارتباطات که در حد سن مریم نیست و نویسنده در اینجا خود می نمایاند.

“نه، بچه برو حتما گلپر را نمی شناسد و هرچقدر هم بو بکشد بی فایده است. این صدای گلپر نیست. صدای خراشدار زنی است که انگار دست و پایش را اره می کنند، صدای فریادهای زنی است که انگار اژدها به جانش افتاده است. صدای گلپر گم شده است، رفته است جایی دور، دور، لابه لای ستاره ها نشسته است و گریه می کند.”

سپس فلاش بک به یک هفته قبل از عروسی و دلتنگی همبازیها برای گلپر و توضیح گول زنکهایی مثل النگو، مینار، کفش برای گلپر و مادرش و قول داماد برای آوردن عروسکی که حرف خواهد زد، یعنی بچه که گلپر و دوستانش معنی آن را در نمی یابند ـ و سرانجام این گفته ی گلپر که تکرار حرف مادرش است: “آدم وقتی بزرگ می شه باید به خونه و زندگیش برسه، دیگه بازی نمی کنه.”

و آرزوی مریم:

“بزرگ شدن چه سخته، الهی هیچ کس بزرگ نشه، الهی عمو ابراهیم بمیره، بمیره تا گلپر درباره بیاد دریا.”

دوباره فلاش بک به عروسی گلپر و آرایش او، تفاوت جثه و هیبت داماد- با خالکوبی اژدهایی بازبان دراز و نوک تیز بر سینه اش.

“پسین که شد گلپر تو حجله نشست… ابروهای گلپر باریک و دراز بود. رو لپهایش سرخی چربی برق می زد. لبهایش انگار که مرکورکروم مالیده باشند سرخ سرخ بود. چشمهای گلپر متعجب بین آدمها و بشقابهای شیرینی می گشت. تو کاسه های حنا شمع روشن بود. جای سوزن انداختن نبود. مریم به زور خودش را به گلپر رسانده بود. گلپر تا او را دید، بلند شده بود، دایه کنار دستش به او تشر زده بود

– حالا دیگه عروسی، بشین

– مریمه

– زن، بشین سرجات.”

فلاش بک‏ تمام و دوباره

“ می خوای حنا ببندی مریمی؟

– نه

– برای چی؟

– تو دیگه نمی آی دریا؟

– نه عروسی که تموم بشه می آم. همین فردا صبح، کله ی سحر همه تونو بیدار می کنم، به عمو ابراهیم هم گفتم.

فردا، صبح غبار گرفته ی زردی بود. همه به طرف خانه ی گلپر می دویدند. به کپر رسیدند. ننه پیراهن سپید و خونی گلپر را بو می کرد و ضجه می کشید. دو تا مرد چیزی را که توی چادر شب پیچیده شده بود بیرون می بردند. گیسهای طلایی گلپر از چادر شب آویزان بود. پایین چادر شب خونی بود. زنها گریه می کردند و می رقصیدند. و دایه بالهای مینارش را توی هوا می چرخاند و می خواند

ای واویلا که عروس مختکی [گهواره ای ] رفت.”

تفاوت نگاه و انعکاس هنری آن را در این دو قصه ی کوتاه می بینیم. شب بلند برآمده از تجربه یا احساس تحربه ی مشترک یک زن با دیگر زنان است که البته در این راه از نویسنده ی هتاو انتظار این اشتراک نمی رود. چرا که ایشان با پرداختن به تعابیر عینی از جهان پیرامون خود و نه تعابیر ذهنی، فرضهای اهمیت جامعه نسبت به فرد، مردها نسبت به زنها و در مجموع بینش مردان و بینش مردانه ی خود را منعکس کرده اند.

یعنی قصه ی ایشان، مردمحور است و ایدئولوژیکی. گریه ی براخاص، گریه و پشیمانی ویس مراد و دیوانگی بی منطق خداداد حتی برادران هتاو که نمی فهمند چه شده اما “گریه شان می آید.” همه در جهت دلسوزی برای مردان و کمرنگ کردن فاجعه ی مرگ هتاو است – فاجعه، چرا که کشتن یک نفر کشتن بشریت است.

آقای درویشیان وقایع منظمی را گزارش کرده اند: مقدمه، بدنه، پایان. و در واقع به بازسازی یا توصیف بازسازی شده پرداخته اند. ایشان با این انتخاب – یعنی شکل عامیانه و کهنه – خواننده را با شتاب به پایان می برد تا زودتر دریابد آخر داستان چه می شود و در نتیجه نفهمد که چه گذشته است.

البته قصد ندارم آقایان را از انجام دادن خدمات صحیح و صادقانه در زمینه ی توسعه وضعیت زنان معاف، منصرف یا حذف کنم بلکه بحث کوتاه من این است که زنان و مشکلات عدیده ی آنان را تریبونی برای رسیدن به خواسته های صنفی مردانه نکنیم.

قصه ی شب بلند خانم روانی پور در مقوله ی هنر می گنجد. ایشان با چند صدایی کردن قصه ی خود و استفاده از تکنیک قصه نویسی مدرن در حقیقت سناریست، کارگردان و فیلمبردار اثر خود است و تقریباً هیچ جار عقیدتی و جنجال ایدئولوژیکی ندارد و تنها به طرح مسائل زنان می پردازدکه به شکل زیبایی نمایانده می شود. در حالی که کسی را محکوم نمی کند و همه را در حوزه ی سنت قرار می دهد. نه طبقات را می کوبد و نه شخصیت افراد را می کشد – حتی داماد را –

قصه ی تراژیک شب بلند، جبر و عوامل بزرگتری که این عاقبت را به وجود می آورند و فاجعه می آفرینند، بدون گفتن، نمایش می دهد.

در خاتمه و در حاشیه ی این مطلب خاطر نشان می کنم که در طرح مسائلی نظیر موضوع این قصه ها، نظریه ها و عقاید مردان نابسنده است. چنانکه در مجموعه ی اسیر و عصیان، قصه ی در تاریکی آقای احمد محمود نیز سرنوشتی نظیر هتاو دارد. و موارد دیگر.

به نظر می رسد در امور زنان، بهتر است از نظر زنان و نظریه هایی که جهان را و بخصوص مسائل زنان را از دیدگاه زنان توضیح می دهد، استفاده شود، مگر نظر مردانی که با حس عمیق و درک وسیع و بینش روشن در راه اندیشیدن به انسان، نیمه ی دیگر را همان گونه که باید درک کرده اند.


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.