خدمت اعلیحضرت بودم برای کار مهمی که خواسته بودند درباره آن مشورتی داشته باشیم اعلیحضرت در دفتر کارش درکاخ مرمر نشسته بود برخلاف همیشه که موضوع مشورتی پیش می آمد تمام هوش و حواس را به کار می داد نوعی حواس پرتی و پریشان خاطری در ایشان می دیدم به ساعت نگاه می کرد به تلفن خیره می شد و اصلا حواسش به من نبود اما گاهی سکوت می کردم اما ایشان حرفی را به میان می آورد که از یک طرف پریشانی خاطرش محسوس نباشد و ازطرف دیگر سکوت ،سنگینی نکند من پشت به در اتاق نشسته بودم و اعلیحضرت سرجایش راحت نبود مثل اینکه لب صندلی نشسته و آماده بلند شدن است.
در این اثنا در باز شد ، کسی شتاب زده بر آستانه در ظاهر گردید و بدون اینکه مرا دیده باشد یا شاید بر اثر هیجان با صدای بلند گفت : «تمام شد قربان.»
شاه مثل کسی که خبر آرام بخشی را شنیده باشد راحت توی صندلی افتاد چشمها را بست و پس از لحظه ای چشم گشود و به من گفت : «آقا فردا ، پس فردا بیایید که حرفمان را تمام کنیم.»
من که برخاسته بودم سربرگرداندم و آقای اسدالله علم وزیر کشور را بر آستانه در دیدم در سرسرای کاخ شنیدم که سپهبد رزم آرا را درحالیکه برای برچیدن ختم آیت الله فیض همراه علم به مسجد شاه رفته بود با تیر زده اند و نخست وزیر در جا جان سپرده است .
برگرفته از کتاب سیدضیا عامل کودتا (گفته ها و ناگفته های تاریخ معاصر ایران از زبان سیدضیا الدین طباطبایی ) ، صدر الدین الهی ، صفحات ۲۷۷ و ۲۷۸٫
از: فیس بوک فرشاد میلانی
