بدون دمکراسی، بدون ارجاع به نهادهای مردمی، بهترين حکومتهای سکولار به استبداد بدل میشوند. که تنها با نقد ديکتاتوری به ارزش دموکراسی پی میبريم. که يک ديکتاتوری مصلحتانديش و اصلاحکار نمیتواند به نام “ضرورت زمانه” مشروع قلمداد شود.
مستند رضا شاه در تلوزيون “من و تو” جنجالی به راه انداخت . از ديدگاه من آن مستند غلوآميز و دارای چند تحريف بزرگ است. افسوس که آن همه تلاش برای بازنمايی دوباره يک اقتدار لازم ليکن پرمسئله به کار رفت. با اينجال متن پيش رو آن مستند را بهانه ای برای طرح يادداشتی کوتاه درباره رضا شاه، عصر او و اقداماتش قرار داده است.
شکی نيست که چهره ايران بعد از اصلاحات رضا شاه دگرگونی فوقالعاده يافت و اين پيشرفت بی ترديد بازگشت ناپذير است. با رضا شاه نخستين صورتهای حقوقی و اجتماعی مدنيت در ما پديدار شدند: شناسنامه، سربازی اجباری، ارسال زنان به مدرسه، صنعتی شدن تدريجی، شهرسازی، ايجاد دانشگاه و غيره. و بالاخره برپايی يک نظام بوروکراتيک و ديوانسالار نوپا. ما روند تحول ساختاری در ميهنمان را مديون وی هستيم.
با اينحال اين همه بدون مردم ساخته و پرداخته شد. يعنی حقوقی و اجتماعی بود اما “حقيقی” نبود. و حقيقی کدام است؟ مردم. از اين رو، در واقع رضا شاه مدرنيته را فدای مدرنيزاسيون کرد. به همان ترتيب که دموکراسی را فدای بوروکراسی نمود.
از همين نگاه، در نهايت، وی مدرنيته را به مدرنيزاسيون تقليل داد و جريان تحول با زور و چکمه را به ميان کشيد. پس وی جوشش پرقدرت تجدد خواهی عصر مشروطه را ديگر با خود نداشت. نيمی از تجدد خواهی عصر مشروطه در نظام او به مدرنيزاسيون دولتی و تحميلی بدل شد و نيم ديگرش راهی زندان گرديد. بی ترديد در آغاز کار نه برلينیها و نه تکنوکراتهای مشوق رضا شاه چنين پيشبينی نمی کردند. وی را بايد مبتکر “مدرنيزاسيون استبدادی” قلمداد نمود. پژوهشگرانی روش وی را يک “مدرنيزاسيون عامرانه” خواندهاند.
اگر امروز نتوانيم قرائت تاريخ را با نقد تاريخ به هم بياميزيم، باز در پی يافتن نيم رخ يک مقتدر بالابلند در قرص ماه خواهيم بود. رضاشاه می پنداشت که راه تحول از مسير تعامل و تامل جداست. شايد تصور ميکرد که اين دو آخرين، کارزاری بی مقدار و هزارساله خواهند داشت. برای نگاه واقعبينانه به دوران رضا شاه مسئله نفوذ انگليس و آلمان را فدای تحليل نکنيم. ديگران بدون ضعف ما بر ما سوار نمی شوند. من به سهم خود مسير مدرنيزاسيون رضاشاه را قابل انتقاد، ليکن نتيجه کار وی را پرثمر میدانم. اما نمیتوانم از روند شکل گيری قدرت وی خصوصا در آخرين دوران حاکميتش، از زمانی که يارانش را همه بی لياقت خوانده، تمرکز قدرت خود را دوچندان کرده بود، تا آنجا که برخی را کشت، برخی را به زندان انداخت، دفاع کنم.
بايد بی اطمينانی او به مردم را به دادگاه نقد کشاند. “جامعه مدنی” او بدون مردم، بدون نهادهای واقعی مردمی شکل يافت. هرچه مشروطه مردم را به صحنه کشاند، رضا شاه آنها به خانه باز گرداند، زيرا میپنداشت که مسير تحول با زور دولتی موثرتر و سريع تر متحقق میشود.
اينکه خود او میدانست که چگونه در روند اصلاحات بهتدريج هسته اصلی آن يعنی مردم را “فراموش” کرده است، و بدين طريق از آرمانهای مشروطه فاصله میگيرد، برای ما دراين تحليل اهميتی ندارد. ليکن، اينکه نتيجه عملی برخی از کارهايش ايجاد يک نظام ترس و مستبدانه بود، اين اهميت دوچندان دارد. در امتداد گسترده و همه فهم تاريخ استبداد در ايران، اين روش، ما را بی نگرانی، به سنت تک روانه تقريبا همه شاهان گذشته ميهنمان متصل میکند. همين ميراث به سادگی به ماده خام قدرت سياسی پهلوی دوم بدل شد. اين نکته است که برای ما اهميت دو چندان دارد. از اين رو، رضا شاه هم برخی خواستههای مشروطه را ادامه داد و هم به برخی عناصر اساسی آن پشت کرد.
شايد بهترين روش قرائت تاريخی از حيات سياسی رضا شاه قرائتی چند لايه باشد. نخست انکه انگيزه های وی را نبينيم، که کردارش را معيار قرار دهيم. سپس آنکه کردار وی را تنها از نگاه زمانه عسرت و درهم ريخته آن دوره نگاه نکنيم و به آن بسنده نکنيم و در آن خلاصه نشويم، که از نگاه امروز نيز آن کردار را ارزيابی نماييم. اگر نه، نقد تاريخی به راحتی فدای مصلحت تاريخی میگردد. و سوم و مهمتر، وی را با بدترين و تخريب کننده ترين حکومت ها، يعنی جمهوری اسلامی مقايسه نکنيم. و اين مقايسه را تنها معيار قضاوتمان قرار ندهيم. که اگر چنين کنيم، جای هيچ تحليل انتقادی از گذشته باقی نخواهد ماند. زيرا بزرگترين رژيم های ديکتاتوری در اين مقايسه دست بالا را خواهند داشت. همه آنها از اسلامگرايان در قدرت ايران برترند!
اما از اينهمه چه میآموزيم. هم تنفر، هم عشق، در سياست هردو مخرب هستند. میآموزيم که سياه و سفيد نکنيم. هيج مطلق و نجاتدهندهای در سياست وجود ندارد، که نجاتدهنده نهايی خود مردم هستند. نفوذ غير قابل کنترل قدرت خارجی بر پايه ضعف داخلی شکل میگيرد. پس رضا شاه را نمیتوان تنها به بهانه نزديکی با اين يا آن دولت اروپايی محکوم کرد.
میآموزيم که بدون دمکراسی، بدون ارجاع به نهاد های مردمی، بهترين حکومتهای سکولار به استبداد بدل میشوند. که تنها با نقد ديکتاتوری به ارزش دموکراسی پی میبريم. که يک ديکتاتوری مصلحتانديش و اصلاح کار نمیتواند به نام “ضرورت زمانه” مشروع قلمداد شود.
از: گويا
