حامد قره‌اوغلانی؛ نجات‌یافته‌ حکم اعدام، هم‌بندی ناصر بکرزاده و محراب عبدالله‌زاده

Monday, 4th May, 2026
اندازه قلم متن

 

ایران وایر 

«حامد قره‌اوغلانی» تیرماه۱۳۹۹ توسط وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی بازداشت شده بود. به او اتهام‌هایی از جمله «توهین به رهبری»، «تبلیغ علیه نظام» و «عضویت در سازمان مجاهدین خلق»‌ زده بودند و در دادگاه بدوی به اعدام محکوم شد که در دیوان عالی کشور اعدام تایید نشد و حکم به ۱۳سال و ۱۳ماه حبس دادند. حامد تا پاییز۱۴۰۴ زندانی بود و پس از آن که حکمش به حکم تعلیقی تغییر پیدا کرد و از زندان خارج شد، چند روز پیش از اعتراضات دی‌ماه۱۴۰۴ ایران را ترک کرد. او در زندان ارومیه نگهداری می‌شد، همان‌جایی که «ناصر بکرزاده» و «محراب عبدالله‌زاده» حبس می‌کشیدند. آن‌ها با هم هم‌بندی بودند. حالا حامد در تبعید است و ناصر و محراب اعدام شده‌اند. حکم ناصر و حامد بر اساس اعترافات‌‌اجباری تایید شده بود. از حامد هم اعتراف اجباری گرفته بودند. حامد بعد از اعتراضات آبان۹۸ حکم گرفته بود و ناصر و محراب، بعد از دو جنگ و یک کشتار، قربانی پرونده‌ساز‌ی‌های جمهوری اسلامی شدند. 

حامد قره‌اوغلانی چند ماه است که ایران را ترک کرده. برای حفظ امنیت او به محل زندگی‌اش اشاره‌ای نمی‌کنیم. حامد در رشته مهندسی‌ کامپیوتر تحصیل می‌کرد، تصمیم گرفته بود تغییر رشته بدهد و هوش مصنوعی بخواند. دو هفته پیش از کنکور سال ۱۳۹۹، بازداشت شد و زندگی‌اش برای همیشه تغییر کرد. 

در ادامه، گفت‌وگوی ایران‌وایر را با حامد قره‌اوغلانی می‌خوانید.

****** 

شما با ناصر بکرزاده و محراب عبدالله‌زاده در یک زندان نگهداری می‌شدید و هم‌بندی بودید. متاسفم برای شنیدن خبر اعدام آن‌ها آن‌هم در تبعید. از آن‌ها برای‌مان بگویید. 

همین برایم دردناک‌تر بود. اگرچه خون این‌همه جوان [که کشته شدند] هم برای‌مان دردناک بود. اما با ناصر و محراب زندگی کردیم و با هم بودیم، طبیعتا عذابش برای من بیشتر است. جوان‌های خیلی کم‌سن‌وسالی که شب‌ها پریشان بودند. یک روز [محراب] از من پرسید که “حامد به نظرت من را هم مثل بچه‌های دیگر می‌برند؟” یاد روزهایی که بر خودم گذشت می‌افتادم. چه باید جواب می‌دادم به جوانی کم‌سن‌وسال و آن‌قدر مضطرب؟ دیدن جوان‌ها شب‌ها در آن وضعیت دردناک بود. در ملاقات‌ها هم دیدن عذابی که خانواده‌های این بچه‌ها می‌کشیدند، دردآور بود. این خاطرات تلخ را به‌ هیچ‌وجه نمی‌توان فراموش کرد. هر بار که این خاطرات زنده می‌شود، دوباره به آن روزهایی برمی‌گردم که سعی می‌کنیم از آن دور شویم. ولی انگار این کابوس تمام‌شدنی نیست. نمی‌توان توصیفش کرد. 

حکم اعدام را چطور به شما ابلاغ کردند؟ چه مدت زیر حکم اعدام بودید؟ 

اسمش را دادگاه نمی‌گذارم، توهین است اگر بگوییم دادگاه. یک محکمه نمایشی بود. آقای «علی شیخ‌لو» که معمولا سوالات نامربوط می‌‌پرسید انگار پرونده دستش نبوده و اصلا نمی‌داند از چه کسی سوال می‌پرسد، آقای «رضا نجف‌زاده» هم بود که جلسه دادگاه ده ثانیه طول کشید. آن‌هم برای [صدور] چنین حکم‌هایی. رضا نجف‌زاده سرش را پایین انداخته بود و یک چیزی می‌نوشت. سرش را بالا آورد و گفت: «آقای حامد قره‌اوغلانی شما هستید؟» گفتم بله. گفت: «اتهامات شما توهین به رهبری، تبلیغ علیه نظام و عضویت در گروهک منافقین است. آیا قبول دارید؟» عضویت را که گفت، ناگهان گفتم نه. فریاد کشید: «مگر داری اس‌ام‌اس می‌نویسی؟ خب این ۱۵سال. حالا حرفی مانده که بگویی؟» من هنوز متوجه نشده بودم. با تعجب فقط نگاه کردم. ادامه داد: «خب آقای وکیل شما حرفی ندارید؟ وکیل هم ترسید و گفت: «نه. من هم حرفی ندارم. چیزی هم باشد در لایحه می‌نویسم.» گفت: «خب بلند شوید و بروید بیرون.» این کل دادگاه من بود. 

علی شیخ‌لو هم پنج تا ده دقیقه سوال‌های نامربوط پرسید و گفت: «شما پستی منتشر کردید که توهین به امام حسین است.» سوال‌هایی می‌پرسید که مثلا در جریان نیست و انگار فقط جلویش یک پرونده گذاشته بودند که این فرد باید اعدام شود. به‌خاطر دارم که زمستان۱۳۹۹ بود که مامور ابلاغ به زندان ارومیه آمد. صدایم زدند و رفتم به اندرزگاه. همه را بیرون کردند. در را از پشت بستند. راهرو را هم خالی کردند. گفت: «ابلاغیه آمده. حکم اعدام است.» شوکه شدم. سعی کردم نشکنم. گفتم کاغذ را بده. گفت: «آقا می‌گویم حکم‌ات اعدام است.» گفتم که متوجه شدم، ببینم. لبه کاغذ را خم کرد. نوشته شده بود: «خیلی محرمانه، پس از قرائت امحا گردد.»‌ گفتم لااقل بخوان ببینم چه نوشته! تند روخوانی کرد. سه تا حکم برایم آمده بود. گفت: «بیا امضا کن و انگشت بزن که حکم را تحویل گرفتی.» گفتم من که تحویل نگرفتم. داد: «گفتم این را امضا کن.» من هم امضا کردم. 

یک ماه شد که حکم به دیوان عالی کشور رفته بود. تمام آن مدت منتظر بودم که امشب من را [برای اعدام] می‌برند. آرزو می‌کردم شاید راهی باشد که مادرم نفهمد حکمم اعدام است. اما همان قاضی علی شیخ‌لو به مادرم هم گفته بود که برای اعدام مصمم است. یک روز که با خانه تماس گرفتم، خواهرم گفت حکمت از دیوان آمده: ۱۳سال و ‍۱۳ماه. 

خبر دارید که دادگاه‌های محراب و ناصر چطور برگزار شده بود؟ یا از شکنجه‌های‌شان چیزی به شما گفته بودند؟ 

وقتی می‌گفتند که زیر فشار اعتراف کردم، من می‌فهمیدم. می‌فهمیدم آدم به نقطه‌ای می‌رسد که منطق کار نمی‌کند. می‌پرسید چرا به این اعتراف کردیم؟ نمی‌دانیم چرا. ولی در آن شرایط، آدم فقط می‌خواهد خلاص شود. اصلا فکر نمی‌کند که بعد چه می‌شود. وعده‌های دروغین [بازجوها] باعث می‌شود که در آن شرایط، باورشان کنیم. فردی که مقابل من ایستاده [بازجو] من را دشمن می‌شناسد و برای مبارزه با دشمن،‌هر اقدامی را موجه می‌داند و هیچ اخلاقی را هم برنمی‌تابد. چرا باید به او اطمینان کنیم؟ نمی‌دانم. همین شرایط برای ناصر و محراب هم پیش آمد. در آن شرایط مجبور می‌شویم. شاید دیگران متوجه نشوند مجبور شدن چه شکلی است. اما در آن محیط رعب، وحشت و سکوتی که آدم خودش را تنها می‌بیند و انگار هیچ دنیایی نیست به جز همان سلول کوچک، احساس می‌کنی که ته دنیا هستی و می‌خواهی از آن ته دنیا خلاص شوی. حتی به قیمت اتفاقی که برای ناصر و محراب افتاد. 

به یاد دارم نامه‌ای سرگشاده از سوی شما خطاب به «ابراهیم رییسی» رییس‌جمهور وقت منتشر شده بود که در آن نوشته بودید به «جهنمی» که برای خودتان و خانواده‌تان ساخته‌اند پایان دهند. چطور اتهام‌های «ارتباط با اسراییل» و «عضویت در سازمان مجاهدین خلق» را به شما زده بودند؟ 

احتمالا بنابر نیازهای خودشان اتهام‌ها را درست می‌کنند. وقتی من را دستگیر کرده بودند، این‌که نحوه دستگیری هم شبیه روند قانونی نبود، بماند. اما روزهای اول انگار می‌خواستند چیزی پیدا کنند. انگار یک خیر اولیه است که می‌خواهند به آن شکل دهند و ببینند که این مجرم به چه کاری می‌آید. بعضی وقت‌ها هم پرونده‌ای دارند و به‌دنبال قرار دادن فردی به‌عنوان مجرم در آن هستند. با جهت‌دهی‌هایی که در بازجویی‌ها اتفاق می‌افتاد یا از پرونده‌سازی‌ها استفاده می‌کنند یا از همین اقاریر که می‌گویند «اعتراف ملکه دلایل است» تا برای موضوعی که پیش آمده بگویند انتقام گرفتند یا آن موضوع را به گردن «دشمن» بیاندازند. حدس من این است برای فرافکنی اعتراضات [آبان۹۸] می‌خواستند بگویند که اعتراضات از سوی مردم نیست و از طرف دشمنان خارجی هدایت می‌شود.  

وقتی که با من تماس گرفتند، گفتند: «برای سیستم‌ما مشکلی پیش آمده و شماره شما را داده‌اند و گفته‌اند شما بهتر می‌توانید به این موضوع رسیدگی کنید.» من هم نپرسیدم و کنجکاو هم نشدم. رفتم سر قراری که گفته بودند. سوار یک پژوی ۴۰۵ نقره‌ای شدیم. اعترافات اصلی من همان‌جا اتفاق افتاد. خیلی صریح مخالفت خودم را با رهبر جمهوری اسلامی همان داخل ماشین بیان کردم. یعنی تله امنیتی، داشت تفتیش عقاید می‌کرد. مجبورم کردند یه چیزهایی را امضا کنم که اتفاقاتی را به پای من بنویسند. اصطلاحی هست که می‌گویند درماندگی آموخته‌شده. وقتی با چشم‌ها و دست‌های بسته وارد آن‌جا می‌شوی، رعب و وحشت خاصی ایجاد می‌شود. آدم خودش را درمانده می‌بیند. شاید برای کسانی‌که تجربه‌اش را ندارند منطقی نباشد که من علیه خودم اعترافاتی کنم که حتی منجر به اعدام من شود. ولی آن‌جا وحشت، ترس و خشونتی که نشان می‌دهند، آدم فقط می‌خواهد از آن وضعیت خلاص شود. اگر از قبل اطلاعات و آگاهی در این‌باره داشتیم، به این سادگی‌ها نمی‌توانستند چنین پرونده‌هایی برای ما بسازند و برای خودشان [از ما] طعمه بسازند. همین خلاء اطلاعات حقوقی و ناآگاهی از روش‌های مختلف بازجویی بین شهروندان، به مزیتی برای حکومت‌های سرکوب‌گر تبدیل می‌شود که بتوانند راحت‌تر به اهداف‌شان برسند. 

در ماشین، ناگهان موبایل را از دست من گرفت و گفت: «سرت را بیار پایین، تکان نخور» بعدش چشم‌بند و دستبند. ناگهان چند نفر می‌ریزند و آدم را طوری می‌برند که رعب و وحشت روح و روان را نابود می‌کند. وارد محیطی می‌شوی که هیچ صدایی نیست. همه جا سفید است. شروع می‌کنند به بازی با روح و روان که مثلا «حالا ما نمی‌خواهیم برای خواهر و مادرت دردسری پیش بیاید.»، «ما دوست داریم که همین‌طور راحت قضیه تمام شود»، «شما هم که شهروند تحصیل‌کرده‌ای هستی و نمی‌خواهیم خدایی ناکرده اتفاقی برای شما بیفتد.»، «ما هم دوست داریم کمک کنیم.» و ادامه می‌دهند که «اگر همکاری نکنی، همکاران تو را می‌برند زیرزمین.»

هیچ‌وقت به زیرزمین هم برده شدید؟ 

نه، آن‌جا این اتفاق نیفتاد. ولی به‌خاطر بیماری زمینه‌ای [صرع] که داشتم روز سوم یا چهارم بود که توی سلول انفرادی به‌هوش آمده بودم، من را بردند و روی صندلی نشاندند. تا حدودی منگ بودم و انگار یک حالت خلسه‌‌ای بود که خودم نبودم. طوری بود که انگار مسخ شده بودم. می‌گفتند فلان چیز را بنویس، امضا کن و انگشت بزن. من هم انجام دادم. هرچه درمانده‌تر باشیم، شرایط برای آن‌ها مساعدتر است. 

فقط این را می‌دانستم که اعدام‌ها قبل از اذان صبح انجام می‌شود و من هم در آن دوران، داخل سلول انفرادی، با آن سکوت قبل از اذان صبح، فقط منتظر بودم که الان می‌آیند و من را می‌برند. اوایل که فکر می‌کردم همان روزهای نخست قرار است اعدام شوم. فشارهای روانی باعث تشدید بیماری زمینه‌ای می‌شد و حتی اگر دارویی هم بود، اثری نداشت. 

گفتید اگر اطلاعات و آگاهی داشتید و از بازی بازجوها مطلع بودید، در این تله امنیتی نمی‌افتادید. به من هم گفتید که در همین باره می‌خواهید مواردی را اطلاع‌رسانی کنید. 

در نمونه‌های دیگر، شاید یک پرونده چندین متهم داشته باشد. بازجو به شما می‌گوید که «علیه هم‌پرونده‌ای اعتراف کن تا آزادت کنیم» یا «تسهیلات می‌دهیم.» اما در نهایت در صورت پذیرش این مساله، به بازجو کمک شده است. یعنی منی که علیه هم‌پرونده‌ای خودم شهادت دادم نه‌تنها وضعیتم بهتر نمی‌شود بلکه به‌خاطر همکاری در جرم، پرونده سنگین‌تر هم می‌شود. وقتی می‌بینید یک مساله‌ای که مطرح می‌شود، دروغ است یا نمی‌دانید اصل موضوع چیست، اعتراف نکنید. شاید یک نفر مرده باشد و بخواهند قتلی را به گردن شما بیاندازند. محلی را که نمی‌شناسی و می‌گویند که بگو آن‌جا بودی و تو نمی‌دانی دقیقا چه اتفاقی افتاده، اعتراف نکن. قصد بازجو کمک کردن به «دشمن» نیست. آن‌ها ما را به چشم دشمن نگاه می‌کنند. شهروندان بایستی از حقوق خود مطلع باشند چون باعث می‌شود که کم‌تر در این تله‌ها بیفتند و از طرفی، همین آگاهی دلگرم‌کننده است چون می‌دانی قرار است چه اتفاقی در بازجویی برایت بیفتد. با خودت خواهی گفت که بالاخره از این‌جا خلاص می شوی و قرار نیست برای همیشه آن‌جا بمانی. ولی وقتی از قبل نمی‌دانی، در سلول انفرادی نمی‌توانی منطقی فکر کنی. همین شوک، شرایط را برای سیستم قضایی امنیتی رژیم سرکوب، سهل‌تر می‌کند. 

 


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.