ایران وایر
مستند «دختر آهنگر خواف»، روایتی از «زهره» است، زن جوانی که در شهر خواف مشغول به آهنگری میشود. این مستند کوتاه که در بخش «مسابقه فیلمسازی ایرانوایر» تهیه شده، ساخته «سینا انتصاری»، فعال رسانهای و حقوق بشر و از مدیران تارنمای «مجذوبان نور» است که واقعه «گلستان هفتم» و سرکوب دراویش گنابادی در سال ۱۳۹۶، سرنوشت او را تغییر داد. این فعال رسانهای، در جریان گلستان هفتم بازداشت و به پنج سال حبس، دو سال تبعید، دو سال محرومیت رسانهای و سیاسی و اجتماعی و ۷۴ ضربه شلاق محکوم شد. از دل آن تبعید و تجربه، مستند دختر آهنگر خواف تولید شد که حالا در بخش مسابقه مستندسازی ایرانوایر، به نمایش درمیآید.سینا انتصاری که حالا در فرانسه در رشته «مطالعات اجتماعی دین» مشغول به تحصیل و تحقیق است، در این یادداشت، جهت انتشار مستند کوتاهش، کلمهها را جای دریچه دوربین نشانده است تا روایت کنند هرآنچه را در پس این مستند و بعد از آن جریان داشت.
تابستان سال ۱۳۹۹ بود؛ چند ماهی بود که از آغاز تبعید دو ساله ما، جمعی از دراویش گنابادی، به شهرهای دور افتاده میگذشت. ما یک جمع ۴۰نفره بودیم، هرکدام پرتابشده به گوشهای از این سرزمین، بیآنکه بدانیم تا کی. اما این فقط تبعید جغرافیایی نبود. نوعی سفر در زمان هم بود. شهرهایی که هرچند از مدار توسعه دور مانده بودند، در عوض فنون و حرفههایی را از گذشته در دل خود حفظ کرده بودند که برای من، فراموش شده بود. وقتی در خیابانها راه میرفتی، از کنار مغازههای خیاطی صدای اتوی سنگین ژاپنی روی پارچه نمدار به گوش میرسید. خرازیها هنوز قلکهای پلاستیکی رنگی میفروختند. ماستبندیها، آهنگریها و حتی حصیربافیها، هرچند کم رونقتر، هنوز نفس میکشیدند.
من در میرجاوه بلوچستان تبعید بودم. رفتم به برادرم که او هم در خواف تبعید بود، سری بزنم. شهری در جنوب شرقی خراسان رضوی. شهری با کوچههایی خاکی و دیوارهایی که گرمای آفتاب را مثل آینه پس میزدند. در یکی از همین کوچهها قدم میزدم که از کنار دکان آهنگری تاریکی عبور کردم. مردی کنار کوره نشسته بود و به آتش جان میداد. همان لحظه، صدای پتکی در فضا پیچید. صدایی قوی و مکرر. سرم را چرخاندم. دیدم دختری جوان، با بازوهای نیرومند و حرکتی مصمم، پتک را بالا میبرد و با تمام قدرت بر آهن گداخته فرود میآورد. آنچه دیدم آغاز یک روایت بود؛ زهره، دختر آهنگر خواف.
اولینبار در همان دکان دیدمش. کمحرف، متمرکز، و بهگونهای شگفت ساکت. فقط وقتی لازم بود و دقیقا همانجا که باید، پتک میکوبید. بعد از چند ضربه سنگین، گوشهای مینشست تا نفسی تازه کند. گاه به شعلههای کوره زل میزد، آنگونه که گویی افسون شده. جثه قدرتمند و دستهای زمختش، به او هیبتی فراتر از سنش میدادند. اما در همان حال، چیزی کودکانه و ناپیدا پشت نگاهش پنهان بود.
در آن شهر دوست شدن با آدمها بسیار آسان بود، خیلی زود به خانهشان مهمان شدم و پیشنهاد دادم برای ضبط یک گفتوگو. زهره با چادر گلگلی آبی در را باز کرد، لباسی تمیز و مرتب پوشیده بود. حالا بیشتر شبیه پروانهای شاد بود که در باغچهای کوچک سرخوشانه پرسه میزند، نه دختری که دمی پیشتر آهن را با مشت میکوبید. با این حال، چیزی در رفتار و نگاهش همچنان گریزپا بود. بیست و چند سال داشت. بهقدر دبستان درس خوانده بود. کلماتش اندک و ساده بودند. چشمهایش را مدام از من و دوربینم میگرفت. هر سوالی، یک پاسخ داشت: «برای کمک به مادر و پدر.»
پدر و مادر، پادشاه و ملکه دنیای زهره بودند. جهانش همان خانه، همان دکان، و باغچه کوچک خانهشان بود. از دشتهای باز چیزی نمیخواست، در آینده دنبال چیزی نمیگشت. هربار که سعی کردیم گفتوگویی طولانیتر ضبط کنیم، واژههایش کمتر شد و شرمش بیشتر.
دوباره به دکان برگشتیم. زهره آنجا دیگر خجالتی نبود. کاوه درونش حرف زیاد داشت، با هر ضربه پتک، خودش را بروز میداد. همه سختیهای جهان، همه آهنها و سنگها، در برابر نیروی بازو و تمرکزش نرم و رام میشدند. هیچچیز از زیر پتک او جان بهدر نمیبرد. ضربهها یکییکی، محکم و بیوقفه. دوربین را میشد در سکوت کاشت و ساعتی فقط به آوای آن پتک گوش سپرد. آوایی که تکراری نمیشد، صدایی که نمیبرید، روایتی که در آن کلمهای گم نمیشد.
وقتی نخستین تصاویر را گرفتم، با خودم فکر کردم هر از چندگاهی از زهره خبر بگیرم. فکر کردم شاید این مستند، در ادامهاش چیزی فراتر از ثبت چند لحظه باشد؛ شاید مستند بلندی شود به نام زهره و دختری را روایت کند که وارث و حافظ آخرین آهنگری خواف و شاید خراسان است.
چند ماه نگذشت که پیام کوتاهی از او رسید. مادرش فوت کرده بود. یک سال بعدتر که خبر گرفتم، گفت دیگر توان مالی نگهداشتن دکان را ندارند. کارگاه را کوچکتر و به حیاط خانهشان منتقل کردهاند. همین چند ماه پیش از انتشار مستند، دوباره از او خبر گرفتم، گفت پدرش بیمار شده، وسایل کارگاه را فروختهاند و آهنگری برای همیشه تعطیل شد.
زهره با صدایی آرام و همچنان خجالتی حرف میزد و داشت میگفت که الان مشغولِ … ، اما ذهن من جای دیگری بود. در خیالم، در دنیایی موازی یا در خاکی مهربانتر، داشتم پایان مستندم را تصور میکردم؛ پایانی که در آن حالا زهره کارگاه خودش را داشت. آن معصومیت پروانهوارش را به کارگاهش آورده و بهجای داس و بیل، مجسمههای فولادی میساخت. مجسمههای که حالا سوغات مشهور خواف بودند. پدر و مادرش، من و اهالی خواف، همه برای هنرش و برای زنده نگه داشتن درودگری سنتی، به او افتخار میکردیم.