حمید آصفی
سخنان امروز رهبر جمهوری اسلامی در سالگرد چهاردهم خرداد، با آن لحن گزنده و واژگان تند نسبت به آمریکا و مشخصاً موضوع پرونده هستهای، در نگاه نخست نشانهای از تقابل حداکثری و انسداد در مسیر دیپلماتیک به نظر میرسد. اما اگر کمی فراتر از ظاهر کلمات و صداهای رسمی بنگریم و آن را در بستر سیاست خارجی جمهوری اسلامی و سنتهای مذاکرهگریاش رمزگشایی کنیم، ممکن است به تصویری پیچیدهتر، چندلایهتر و حتی واقعگرایانهتر برسیم.
آنچه امروز شنیده شد، بازتولید همان گزارههای کلاسیک از زبان جمهوری اسلامی بود: «شما چهکارهاید که به ما بگویید غنیسازی داشته باشید یا نه؟» یا «سردمداران بیادب و گستاخ آمریکا»؛ عباراتی که نهتنها تازگی ندارد، بلکه پیش از هر توافقی – چه در ۱۳۸۲، چه ۱۳۹۲، و حتی در مذاکرات ناقص ۱۴۰۱ – نیز شنیده شده است. این واژگان به نوعی نقش سپر ایدئولوژیک را بازی میکنند؛ صدای بلند و ستیزندهای که غالباً همزمان با زمزمههای پنهان و محتاط پشت پرده، به میدان میآید.
بسیاری از تحلیلگران گمان دارند که جمهوری اسلامی در آستانه گشایشی بزرگ در سیاست خارجیاش نیست و این مواضع را نشانهای از پافشاری بر مقاومت میدانند. اما این نگاه، متغیرهای جاری در دیپلماسی منطقهای، تحرکات قطر و عمان، پیامهای متقاطع اروپا و آمریکا، و حتی الگوی رفتاری سالهای گذشته ایران را نادیده میگیرد. حقیقت آن است که تهران، بارها با همین زبان به مذاکرات رفته؛ از «آمریکای شیطان بزرگ» در ۱۳۸۲ به توافق سعدآباد، تا «امالفساد جهانی» در آستانه برجام. تکرار این واژگان، بیش از آنکه مانعی باشد، گاهی نقش سپر روانی حاکمیت برای مشروعیت دادن به عقبنشینیهای حسابشده است.
از منظر راهبردی، گره زدن مشروعیت مذاکره به موضع حقوقی در برابر زورگویی طرف غربی، شاید به ظاهر نوعی استحکام درونی نشان دهد، اما در واقع، شکلی از آمادهسازی افکار عمومی داخلی برای احتمال نرمش نیز هست. تکرار این گزاره که “نظام بینالملل بر زور میچرخد” به وضوح، نوعی پذیرش ناگزیر قواعد بازی قدرت است. و همینجا، کانون اصلی تحلیل نهفته است: جمهوری اسلامی به تدریج پذیرفته که دیگر نمیتوان با تکیه بر گفتمان «حق» صرف، از ساختارهای بینالمللی امتیاز گرفت؛ بلکه ناگزیر است با زبان قدرت و بدهبستان، به میز مذاکره بازگردد – ولو با فریادی در گلو.
این تغییر رویکرد – ولو به کندی و با لفاظیهای ضدغربی همزمان – در هماهنگی با تحولات صحنه بینالملل نیز قرار دارد. دولت جدید آمریکا، با وجود لفاظیهای سختگیرانهتر در برخی سطوح، عملاً مسیر غیررسمی مذاکره با ایران را گشوده است. اروپا، تحت فشار آشکار آژانس بینالمللی انرژی اتمی و همچنین در هراس از ورود ایران به مرحله غنیسازی غیرقابل بازگشت، خواستار توافقی ضربتی و حداقلی شده است. در این میان، هم تهران و هم واشنگتن، نه راه پیش دارند، نه تحمل یک بحران بزرگ دیگر در خاورمیانه را دارند. چنین بستری، هرچند مملو از بیاعتمادی، اما اتفاقاً محل تولد توافقات نیمبند و واقعگرایانه است.
سؤال اصلی اما این است: اگر تهران واقعاً قصد توافق ندارد، چرا هنوز دروازههای دیپلماسی را نبسته؟ چرا همچنان پاسخهای فنی به آژانس داده میشود؟ چرا مجاری عمانی و قطری فعالاند؟ چرا پیشنهادهایی از سوی طرف آمریکایی روی میز مانده است؟ چرا حتی در دل همین مواضع ستیزنده، هیچ دستور صریحی مبنی بر پایان مذاکرات یا قطع مسیر تعامل صادر نمیشود؟
پاسخ روشن است: در فرهنگ سیاسی تهران، مواضع علنی لزوماً بازتاب تصمیمات پنهان نیستند. حاکمیت میکوشد همزمان دو مخاطب را مدیریت کند: یکی مردم و بدنه ایدئولوژیک داخلی که نیاز به اطمینان از ایستادگی دارد، و دیگری طرفهای غربی که باید بفهمند ایران، آماده معامله است اما نه از موضع ضعف مطلق. در چنین شرایطی، سیاست دوگانه نه یک تناقض، بلکه یک راهبرد ناگزیر است: تقابل در سخن، تعامل در عمل.
از این رو، سخنان امروز را نباید پایان دیپلماسی دانست؛ بلکه میتوان آن را نوعی صدای بلند در آستانه توافق دانست. حاکمیت نیاز دارد پیش از امضای هر سند یا حرکت نرم، اطمینان یابد که در جبهه داخلی متهم به سازش نمیشود. و اینجاست که تندترین حرفها، اتفاقاً میتوانند بخشی از آمادهسازی روانی جامعه و نظام باشند برای آنچه در آینده نهچندان دور خواهد آمد: توافقی محدود، با گشایش موقت، برای جلوگیری از بحران بزرگتر.
در جهان واقعگرای سیاست، هر نهای، الزاماً نه نیست.
#حمید_آصفی
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
