از «احساس همبود» تا «خِرَدِ مشترک» – دگرگونی پیوندهای اجتماعی و نوسازی دموکراتیک ایران (ترجمه از آلمانی) + متن آلمانی نوشته

شنبه, 3ام آبان, 1404
اندازه قلم متن

پروفسور داود غلام آزاد(*)

داوود غلام آزاد

ترجمه از آلمانی با کمک هوش مصنوعی

مقدمه: از پیوندِ طبیعی تا تفاهمِ نمادین

هر جامعه‌ای از آن‌جا زنده می‌ماند که مردم بتوانند بر یکدیگر تکیه کنند. این اعتماد تنها از قانون و نهادهای رسمی زاده نمی‌شود، بلکه بر احساسی از تعلق استوار است که بسیار کهن‌تر از هر نظمِ سیاسی است. در ادوار پیشامدرن، این احساس در همبودهای طبیعی ریشه داشت: خانواده، روستا، تیره و قبیله، یا جماعت‌های دینی. اعتماد از آن رو بدیهی بود که مردم یک‌دیگر را می‌شناختند و نیاکان، زبان، آداب و شیوه‌های زندگیِ مشترک داشتند.
اما با رشد شهرها، بازارها و دستگاه‌های اداریِ مدرن، آن پیوندهای نخستین گسسته شد. انسانِ مدرن ناگزیر شد به کسانی اعتماد کند که دیگر شخصاً نمی‌شناسد. این اعتماد تازه فقط از راهِ میانجی‌گریِ نمادین ممکن شد: با مفاهیم و ارزش‌های مشترک، با نشان‌ها، حقوق و قواعد مشترک. از همین‌جا تاریخِ خِرَدِ مشترک آغاز می‌شود: خودآگاهی به اینکه همگی هم‌نویسندگانِ یک میدانِ معناییِ مشترکیم: دنیای تجربه. مشترک.

۱.

دگرگونی تاریخی: از «احساس همبود» تا «خِرَدِ مشترک»»

ایرانِ پیشا‌دولتی و آغاز دولت‌مندی از بی‌شمار همبودِ کوچک ساخته شده بود: خانواده‌های گسترده، تیره‌ها و طایفه‌ها، روستاها و جماعت‌های دینی. معنا و وفاداری بیش از آن‌که به «امرِ عمومیِ» انتزاعی تعلق داشته باشد، به روابطِ نزدیک و ملموس وابسته بود.
با پیدایشِ دولتِ متمرکز – به‌ویژه از انقلاب مشروطهٔ ۱۲۸۵/۱۹۰۶ به بعد – روندی ژرف آغاز شد: «روحِ جماعت» که بر نزدیکی، سنت و عادت استوار بود، با شکل‌های عقلانیِ سامان اجتماعی، با قانون، بوروکراسی و دولتِ سرزمینی درافتاد. این گذار هرگز کاملان‌  به انجام نرسید: دستگاهی اداریِ مدرن پدید آمد، اما پایهٔ عاطفی و فرهنگیِ تعلقِ مشترک همچنان پراکنده و جزیره‌ای ماند.
بدین‌سان میان «شهروندیِ صوری» و «تعلقِ واقعیِ جمعی» شکافی پایدار پدید آمد. بسیاری دولت را نه تجلیِ ارادهٔ مشترک، که قدرتی بر فرازِ خویش تجربه کردند. گامِ گذر از جماعت به خِرَدِ مشترک نیمه‌تمام ماند.

۲.

تفاهمِ نمادین به‌مثابه پیش‌شرطِ نظمِ دموکراتیک

دولتِ دموکراتیک تنها هنگامی پدید می‌آید که مردم صرفاً فرمان‌بردارِ قانون نباشند، بلکه خود را هم‌پدیدآورندهٔ آن نظم بدانند. دموکراسی از جایی آغاز می‌شود که انسان‌ها معنا را با هم تولید می‌کنند: تجربه‌ها، زبان‌ها، ایمان‌ها و شیوه‌های زیستِ متفاوتِ خود را در چارچوبی نمادینِ مشترک ترجمه می‌کنند.
این چارچوب، «اجماعی یک‌باره» نیست؛ فرایندی زنده از تفاهمِ متقابل است که اختلاف را تهدید نمی‌بیند، بلکه نمودِ کثرتِ انسانی می‌داند.
از این‌رو خِرَدِ مشترک فضیلتِ اخلاقیِ فردی نیست؛ توانشِ اجتماعی است: تواناییِ نمادین‌سازیِ موضع خود، فهمِ موضعِ دیگری، و لنگر انداختنِ هر دو در نظمی از معنا که با هم ساخته می‌شود.

۳.

تجربهٔ ایرانی: نوسازی بدونِ ادغامِ نمادین

یک‌صد و پنجاه سالِ اخیرِ ایران زیر سیطرهٔ نوسازی‌های اقتدارگرایانه گذشته است: اصلاح‌هایی از بالا، بی‌آن‌که جامعه در آن مشارکت یابد. پهلوی‌ها نهادهای مدرن، مدرسه، دانشگاه و ادارات ساختند، اما «روحِ جماعت» را به خِرَدِ مشترک بدل نکردند؛ آن را با «وفاداری به رهبرِ ملت» جایگزین کردند.
نتیجه، ساختاری متناقض بود: در نهادها مدرن، در ارتباطِ نمادین کهن. مردم به‌ظاهر سازگار شدند، اما در درون در الگوهای وفاداریِ سنتی ماندند. شکافی عمیق میان دولت و جامعه گشوده شد که به انقلابِ ۱۳۵۷ انجامید. جمهوریِ اسلامی نیز این شکاف را پر نکرد؛ اسطورهٔ ملی را با اسطورهٔ دینی عوض کرد.
به‌جای توانمند کردنِ مردم در تولیدِ مشترکِ معنا، مدعیِ انحصارِ معنا شد. حاصل، تمامیت‌خواهیِ نمادین بود: نظمی که در آن نه‌فقط کردار، بلکه اندیشه و گفتار هم زیرِ نظارت و تفتیش قرار می‌گیرد.

۴.

ضرورتِ جهت‌گیریِ نمادینِ تازه

نوسازیِ دموکراتیکِ امروزِ ایران صرفِ بازچینیِ نهادها نیست؛ نیازمندِ بازآراییِ نمادین است: بازآموختنِ توانِ سخن‌گفتن، شنیدن و تفسیرِ مشترک.
این دگرگونی یعنی تغییرِ نسبتِ انسان‌ها با واقعیت و با یک‌دیگر: دیدنِ دیگری نه به‌منزلهٔ دشمن یا تنهاهم‌کیش، بلکه به‌مثابهٔ هم‌مفسرِ برابر در یک جهان. دموکراسی نظامِ «اکثریت‌ها» به‌تنهایی نیست؛ فرایندِ تولیدِ معناست.
اما دهه‌ها هر شکلِ تفاهمِ آزاد سرکوب شده و حتی مخالفان نیز بارها زبانِ اقتدارگرایانه‌ای را که می‌خواستند براندازند، بازتولید کرده‌اند. آغازِ دموکراسی از سم‌زداییِ زبانی است: از توانِ دیدنِ نسبتِ قدرت و تبدیلِ آن به نسبتِ ارتباط.

۵.

از فروریختنِ نمادین تا بازسازیِ خِرَدِ مشترک

بسیاری امروز بحرانِ معنا را با گوشت و پوست لمس می‌کنند. واژه‌هایی چون «آزادی»، «عدالت» و «ملت» از بس به‌کارِ ابزاری رفته‌اند، معنای مشترکِ خود را باخته‌اند. این فروپاشی صرفاً زبانی نیست؛ اجتماعی است: وقتی معنا مشترک نمی‌ماند، واقعیتِ اجتماعی نیز که بر آن بنا شده، ترک می‌خورد.
راهِ خروج، بازسازیِ نمادهای مشترک است – نه به‌صورتِ شعار، بلکه به‌صورتِ فضاهای تفاهم. این کار با به‌رسمیت‌شناختنِ تنوعِ تجربه‌ها ممکن می‌شود: قومی، زبانی، دینی و طبقاتی. تنها وقتی این کثرت نمادیناً ادغام شود، خِرَدِ مشترکی پدید می‌آید که انسان‌ها را فراتر از مرزهای گروهی به هم پیوند می‌دهد.
وظیفهٔ تمدنیِ اکنون، تبدیلِ «احساسِ همبود» به «اندیشیدن و فهمِ نمادینِ مشترک» است. وقتی مردم خود را هم‌نویسندهٔ یک جهانِ مشترک بیابند، دولت به آن‌چه باید باشد برمی‌گردد ک – ساخت و مدیریتِ شرایطِ عامِ بازتولیدِ زندگیِ اجتماعیِ شهروندانِ صاحبِ رأی و داوری.

۶.

طلبی» تمرکززدایی به‌مثابهٔ نمودِ خِرَدِ مشترک – و سوءبرداشتِ «تجزیه

در بحث‌های امروزینِ ایران، تمرکززدایی بارها به‌غلط مترادفِ «تجزیه طلبی» فهمیده یا تعمداً چنین وانمود می‌شود. این سوءبرداشت از تصوّری کهن از «وحدت» می‌آید: وحدت یعنی فرمان‌بری از مرکز. حال آن‌که در نظم‌های دموکراتیک، تمرکززدایی بر اصلِ یاریگری (سوبسیدیاریتی) استوار است: هر کاری را باید در پایین‌ترین سطحی حل کرد که توانِ انجامّ آن را دارد، و سطوحِ بالاتر تنها وقتی وارد می‌شوند که یا آن سطح ناتوان است یا هماهنگیِ سراسری لازم است.
در این منطق، مسئولیت تقویت می‌شود نه وحدت تضعیف. دولت «یک واحد» می‌ماند، اما این یگانگی از هم‌کاریِ لایه‌ها برمی‌خیزد نه از انقیادِ آن‌ها. اصلِ یاریگری جزئی از فرایندِ تمدنی است: گذار از منطقِ اطاعت به منطقِ مسئولیت. نظمِ اقتدارگرایانه بر بدگمانی بناست («فقط کنترل نظم می‌آورد»)، در حالی‌که نظمِ یاریارانه بر اعتماد بنا می‌شود: اینکه مردم، مادام که در چارچوبِ نمادینِ مشترک‌اند، می‌توانند کارِ خویش را خود سامان دهند.
در ایران – چه در مرکزگراییِ سلطنتی و چه در مرکزگراییِ روحانیت – «وحدتِ کشور» غالباً علیهِ جامعه توجیه شده است: به نامِ «حفظِ تمامیت»، خودسامانی‌های محلی و قومی سرکوب شده و به بیگانگیِ نمادین انجامیده است. چنین سیاستی وحدت را تقویت نکرده، بلکه توخالی کرده است؛ چون شهروند خود را در دولت بازنمی‌یابد.
تمرکززداییِ مبتنی بر یاریگری درست خلافِ این مسیر است.: وحدت را از راهِ مشارکت بازسازی می‌کند. فضایی می‌آفریند که در آن انسان تجربه می‌کند رأی‌اش اثر دارد، بارِ مسئولیت را بر دوش می‌گیرد و درمی‌یابد دولت چیزی جز برآیندِ همکاری‌های روزمرهٔ او و دیگران نیست.
پس تمرکززدایی «تجزیه طلبی» نیست؛ متمدن‌کردنِ نسبت‌های قدرت است: تبدیلِ قدرت از ابزارِ کنترلِ مرکزی به شبکه‌ای از مسئولیت‌های به‌اشتراک‌گذاشته‌شده.هر جا مردم هنرِ سامان‌دادنِ کارِ خویش را بیاموزند، خودآگاهی به «جهانِ مشترک» فزونی می‌گیرد و هویتِ شهروندیِ سراسری استوارتر می‌شود.
نظمِ دموکراتیکِ آیندهٔ ایران از بالا فرمان‌نامه نمی‌شود؛ از پایین آموخته می‌شود. سنجهٔ آن نه اندازهٔ قدرتِ مرکزی، که ژرفای تفاهمِ نمادین میان لایه‌ها و نواحی است. دولت زمانی پایدار می‌ماند که پیکرهٔ همکاری فهمیده شود: صورتی نهادینه از خِرَدِ مشترک، نه دستگاهی بر سرِ شهروندان.

فرجام: کارِ دموکراتیکِ خِرَدِ مشترک

نوسازیِ دموکراتیک فرمانی حقوقی نیست؛ فرایندی فرهنگی-یادگیری است. شرطش این است که مردم ابزارهای نمادینِ تفاهم را به دست بگیرند. هر جا خِرَدِ مشترک بالنده شود، ساختارهای تمامیت‌خواه پژمرده می‌شوند؛ هر جا تولیدِ مشترکِ معنا شکل بگیرد، عرصهٔ عمومی می‌بالد؛ و هر جا عرصهٔ عمومی پدید آید، دموکراسی ممکن می‌شود. گامِ سرنوشت‌ساز نه بازگشت به جماعت‌های کهن، بلکه گشودنِ آگاهی به هم‌وابستگیِ نمادین است: اینکه ما در جهان تنها «کنش» نمی‌کنیم؛ بلکه به آن با هم معنا می‌دهیم. – یعنی دنیای تجربی مشترکی میسازریم.

واژه‌نامه

الف) کلیدواژه‌های نظری

احساسِ همبود
احساسی از تعلق که از نزدیکیِ چهره‌به‌چهره، خویشاوندی، شرایطِ مشترکِ زیست و پیوندهای عاطفی برمی‌خیزد؛ اعتمادی بدیهی اما شخص‌محور و مکان‌محور.

خِرَدِ مشترک
توانشِ اجتماعیِ برساختنِ مسئولیتِ مشترک فراتر از پیوندهای شخصی؛ نه طبیعی، بلکه نمادین‌میانجی است: به‌واسطهٔ زبان، ارزش‌ها، نهادها و قواعدِ مشترک. هنگامی پدید می‌آید که انسان خود را هم‌مسئولِ میدانِ معنای مشترک بداند.

تفاهمِ نمادین
تواناییِ چانه‌زنیِ زبانی بر سرِ معنا، ارزش و هدف، و بیانِ آن‌ها در نمادهای مشترک؛ پایهٔ تمدن، زیرا جایگزینِ خشونت با ارتباط می‌شود.

نظمِ نمادین
سامانی از معناها، ارزش‌ها و قواعدِ مشترک که جهت و اطمینانِ انتظارات را فراهم می‌کند؛ می‌تواند گشوده (گفتگویی) یا بسته (دگم/تمامیت‌خواه) باشد.

تمامیت‌خواهیِ نمادین
گونه‌ای از سلطه که نه‌فقط رفتار، بلکه اندیشه و گفتار را نیز تحتِ انحصارِ تفسیر قرار می‌دهد؛ معنا را از بالا تک‌صدا می‌کند و دگرمعنا را کفر و انحراف می‌شمارد.

جهت‌گیریِ نمادینِ تازه
فرایندِ بازاندیشی و نوسازیِ چارچوب‌های معنا؛ آغازش با پرسشگریِ انتقادی دربارهٔ مفاهیم و روایت‌هاست و با گسستن از معناهای تحمیلی و ساختنِ نمادهای مشترکِ نو پیش می‌رود.

بحرانِ معنا / فروریختنِ نمادین
وضعی که در آن واژگان و نمادهای کهن معنای مشترکِ خود را از دست می‌دهند؛ نظمِ ارتباطی از هم می‌گسلد و واقعیت پراکنده می‌نماید؛ در عینِ خطر، پیش‌شرطِ نوسازیِ نمادین است.

فرایندِ تمدنی (به‌معنای الیاس)
فرایندی درازمدت که طیِ آن انسان‌ها در هم‌وابستگی می‌آموزند عاطفه، دریافت و کنشِ خود را مهار کنند؛ خودمهاری جایگزینِ مهارِ بیرونی می‌شود و دموکراسی ممکن می‌گردد.

پیکره/تَشَکُّل (Figuration)
به‌زبانِ جامعه شناسی فرایندگرا: جامعه شبکه‌ای از انسان‌های به‌هم‌وابسته است. «قدرت» خاصیتِ فردی نیست، خاصیتِ رابطه است. خِرَدِ مشترک زمانی برمی‌جوشد که نسبت‌های قدرت از راهِ گفت‌وگوی متقابل توازن یابند.

گفتگومندیِ متقابل (Gegen­seitigkeit)
نه «بده‌بستانِ» پسینی، بلکه هم‌وابستگیِ آغازین انسان‌ها به یک‌دیگر: هیچ «من»ای بی «تو/او/ما» نیست. دموکراتیک‌سازی یعنی مدیریتِ آگاهانهٔ این هم‌وابستگی.

ب) کاربردِ سیاسی–فرهنگی در بافتِ ایران

نوسازیِ اقتدارگرایانه
راهِ توسعه‌ای که تکنیک، اداره و آموزش را می‌آورد بی‌آن‌که ساختارهای ارتباط و مشارکتِ اجتماعی را دموکراتیک کند؛ نمونهٔ ایرانی: نوسازی از بالا بی ادغامِ نمادین.

پهلوی‌گری (پهلویسم)
نظامی از نوسازیِ اقتدارگرایانه با پوششِ نمادهای ملی؛ نهادهای مدرن پدید آورد اما مردم را در الگوهای وفاداریِ سنتی رها کرد و میانِ نهاد و زیست‌جهان شکاف انداخت.

جمهوریِ اسلامی
سلطه‌ای با مشروعیت‌نماییِ دینی که دعویِ تعریفِ معنای زندگی و جماعت را دارد؛ ادامهٔ جبرانیِ همان ساختارِ انحصارِ معنا با نمادهایی دیگر.

سم‌زداییِ زبان
گامی اساسی در دموکراتیک‌سازی: تهی‌کردنِ الفاظِ مسموم («خائن»، «بی‌دین»، «دشمنِ ملت»..) و جایگزینی با معناهای گفتگویی و گشوده. بدونِ زبانِ مشترک، تفاهمی در کار نیست.

نوسازیِ دموکراتیک
نه صرفِ جابه‌جاییِ نهادها؛ بلکه دگرگونیِ ساختارِ ارتباط: گذار از فرمان به گفت‌وگو، از اطاعت به مشارکت؛ شفافیتِ نسبت‌های قدرت و مشارکت در ساختِ معنا.

عرصهٔ عمومی
میدانِ گفت‌وگوی نمادین که در آن انسان‌ها به‌عنوانِ شهروند سخن می‌گویند و داوری می‌کنند؛ نمودگاهِ خِرَدِ مشترک و شرطِ دموکراسی.

جامعهٔ مدنی
شبکهٔ انجمن‌های داوطلبانه که در آن منافعِ مشترک صورت‌بندی می‌شوند؛ توانِ آن تابعِ توانِ تفاهمِ نمادین است.

جهانِ مشترک (جهان تجربی مشرگ)
واقعیتی اجتماعی که انسان‌ها با تعبیرِ مشترک و کنشِ متقابل می‌سازند؛ قانون کافی نیست، معنا باید مشترک شود.

زبان و خِرَدِ مشترک
در جامعهٔ گشوده، زبان رسانهٔ فهمِ متقابل است؛ در نظامِ بسته، ابزارِ سلطه. دموکراتیک‌سازیِ زبان یعنی بازپس‌گیریِ میدان‌های معناییِ مشترک.

فرهیختگیِ عواطف (Civilizing of Emotions)
گذار از مهارِ بیرونی به خودمهاری (خویشتنداری)؛ جامعه زمانی «مؤدب» می‌شود که انسان‌ها نه از ترس، بلکه از درکِ هم‌وابستگی عمل کنند. در ایران یعنی گذار از انقیادِ اجباری به مسئولیتِ درونی.

تمرکززدایی
اصلِ سازمان‌دهی که اختیار، قدرت و مسئولیت را در سطوحِ مختلف توزیع می‌کند. غایتِ آن تقویتِ خودسامانیِ محلی است، نه فروگسستنِ یگانگیِ دولت. تمرکززدایی ادغامِ نمادین را تقویت می‌کند، زیرا مشارکت را می‌افزاید و اعتماد میان مرکز و پیرامون را بازمی‌سازد.

اصلِ یاریگری (سوبسیدیاریتی)
قاعده‌ای که می‌گوید هر کار را باید در پایین‌ترین سطحِ توانمند انجام داد و سطحِ بالاتر فقط زمانی مداخله کند که پشتیبانی یا هماهنگیِ فرابخشی لازم است. این اصل بر اعتماد به خودسامانیِ مردم تکیه دارد و پایهٔ ساختاریِ جامعه‌ای متمدن و دموکراتیک است.

هانوفر، ۲۴ اکتبر ۲۰۲۵
https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/

 

(*) داود غلام آزاد پروفسور باز نشسته رشته جامعه شناسی در دانشگاه هانوفر آلمان است. از ایشان نوشته ها و کتب متعددی در زمینه مشکلات دموکراسی در ایران موجود میباشد.

 


متن آلمانی نوشته:

Vom Gemeinschaftsgefühl zum symbolischen Gemeinsinn – Die Transformation sozialer Bindungen und die demokratische Neuordnung des Iran

Einleitung: Vom naturwüchsigen Zusammenhalt zur symbolischen Verständigung

Jede Gesellschaft lebt davon, dass Menschen sich aufeinander verlassen können. Dieses Vertrauen entsteht nicht allein aus Gesetzen oder Institutionen, sondern aus einem Gefühl der Zugehörigkeit, das weit älter ist als jede politische Ordnung. In vormodernen Zeiten war dieses Gefühl meist in naturwüchsigen Gemeinschaften verankert – in Familien, Dorfgemeinschaften, Stämmen oder religiösen Gruppen. Man vertraute einander, weil man sich kannte, gemeinsame Ahnen, Sprache, Bräuche und Lebensweisen teilte.
Doch die Moderne, mit ihren wachsenden Städten, Märkten und bürokratischen Strukturen, löste diese ursprünglichen Bindungen auf. Die Menschen mussten lernen, einander zu vertrauen, obwohl sie sich nicht mehr persönlich kannten. Dieses neue Vertrauen konnte nur symbolisch vermittelt werden – durch gemeinsame Vorstellungen, Werte, Zeichen, Rechte und Normen. Hier beginnt die Geschichte des symbolischen Gemeinsinns: des Bewusstseins, dass wir alle Mitautoren eines gemeinsamen Bedeutungsraums sind.

  1. Der historische Wandel: Vom Gemeinschaftsgefühl zum Gemeinsinn

Der Iran der vorstaatlichen und frühstaatlichen Zeit bestand aus unzähligen kleinen Gemeinschaften – Familienverbänden, Clans, Dörfern und religiösen Gruppierungen. Diese Lebensformen bildeten das Rückgrat der sozialen Ordnung. Die Loyalität der Menschen galt weniger einer abstrakten Öffentlichkeit als ihren jeweiligen Nahbeziehungen. Der Sinn des Zusammenlebens war konkret, greifbar und emotional gebunden.
Mit der Herausbildung zentralisierter Staatsmacht, insbesondere seit der konstitutionellen Revolution von 1906, begann ein tiefgreifender Umwandlungsprozess: Der alte Gemeinschaftsgeist – getragen von Nähe, Tradition und Gewohnheit – geriet in Konflikt mit neuen Formen rationaler Organisation, mit Gesetz, Bürokratie und Territorialstaat. Diese Umwandlung wurde jedoch nie vollständig vollzogen. Zwar entstand ein moderner Verwaltungsstaat, doch die kulturelle und emotionale Grundlage gemeinsamer Zugehörigkeit blieb partikular.
Die Folge war ein Spannungsverhältnis zwischen formaler Staatsbürgerschaft und realer Gemeinschaftszugehörigkeit. Viele Menschen empfanden den Staat nicht als Ausdruck ihres gemeinsamen Willens, sondern als fremde, über sie verhängte Macht. Damit blieb auch der Schritt von der Gemeinschaft zum Gemeinsinn unvollständig.

  1. Symbolische Verständigung als Voraussetzung demokratischer Ordnung

Ein demokratischer Staat kann nur entstehen, wenn Menschen sich nicht nur an Gesetze halten, sondern sich als Mit-Urheber dieser Ordnung begreifen. Demokratie beginnt dort, wo Menschen gemeinsam Sinn herstellen – wo sie ihre unterschiedlichen Erfahrungen, Sprachen, Glaubensformen und Lebensweisen in einen gemeinsamen symbolischen Rahmen übersetzen können.
Dieser symbolische Rahmen ist kein einmal geschaffener Konsens, sondern ein lebendiger Prozess gegenseitiger Verständigung. Er ermöglicht, dass Konflikte nicht als Bedrohung, sondern als Ausdruck menschlicher Vielfalt erlebt werden.
Gemeinsinn ist daher keine moralische Tugend, sondern eine soziale Fähigkeit: die Fähigkeit, den eigenen Standpunkt symbolisch zu vermitteln, den anderen Standpunkt zu verstehen und beide in einer gemeinsamen Ordnung des Sinns zu verankern.

III. Die iranische Erfahrung: Modernisierung ohne symbolische Integration

Die iranische Geschichte der letzten 150 Jahre ist von autoritären Modernisierungen geprägt – Reformen von oben, durchgeführt ohne gesellschaftliche Verständigung. Die Pahlavi-Dynastie schuf moderne Institutionen, Schulen, Universitäten und Verwaltungen, aber sie ersetzte den alten Gemeinschaftsgeist nicht durch Gemeinsinn, sondern durch Loyalität gegenüber einem nationalen Führer.
So entstand eine paradoxe Struktur: modern in den Institutionen, vormodern in der symbolischen Kommunikation. Die Bevölkerung lernte, sich äußerlich anzupassen, aber innerlich blieb sie in traditionelle Loyalitätsmuster eingebunden. Zwischen Staat und Gesellschaft öffnete sich eine tiefe symbolische Kluft, die 1979 zur Revolution führte. Doch auch die Islamische Republik konnte diese Lücke nicht schließen; sie ersetzte den nationalen Mythos durch einen religiösen.
Statt die Menschen zu befähigen, Sinn gemeinsam zu erzeugen, beanspruchte sie das Monopol auf Sinngebung. Das Ergebnis war ein symbolischer Totalitarismus: eine Ordnung, in der alle Bedeutungen von oben verordnet und abweichende Deutungen als Häresie verfolgt werden.

  1. Die Notwendigkeit symbolischer Neuorientierung

Wenn heute von einer demokratischen Neuordnung des Iran gesprochen wird, reicht es nicht, politische Institutionen neu zu gestalten. Nötig ist eine symbolische Neuorientierung: die Wiedergewinnung der Fähigkeit, gemeinsam zu sprechen, zu hören und zu deuten.
Diese Neuorientierung verlangt, dass Menschen ihre Beziehung zur Wirklichkeit und zueinander verändern. Sie müssen lernen, in anderen nicht nur Gegner oder Glaubensbrüder zu sehen, sondern gleichberechtigte Mitdeuter derselben Welt. Demokratie ist kein System der Mehrheiten, sondern ein Prozess der gemeinsamen Sinnbildung.
Die Herausforderung liegt darin, dass im Iran jahrzehntelang jede Form freier Verständigung unterdrückt wurde. Oppositionelle Bewegungen reproduzierten oft die autoritäre Sprache, die sie zu überwinden suchten. Echte Demokratisierung beginnt daher mit der symbolischen Entgiftung der Sprache – mit der Fähigkeit, Machtverhältnisse sprachlich zu durchschauen und in Kommunikationsverhältnisse zu verwandeln.

  1. Vom symbolischen Zusammenbruch zur Wiederherstellung des Gemeinsinns

Viele Iranerinnen und Iraner erleben heute eine tiefe Sinnkrise. Die Worte „Freiheit“, „Gerechtigkeit“ oder „Volk“ sind abgenutzt, missbraucht, ihres gemeinsamen Bedeutungsgehalts beraubt. Dieser symbolische Zusammenbruch ist nicht bloß ein sprachliches, sondern ein gesellschaftliches Phänomen: Wenn Worte ihre gemeinsame Bedeutung verlieren, zerfällt auch die soziale Wirklichkeit, die sie tragen.
Der Weg aus dieser Krise führt über die Wiederherstellung gemeinsamer Symbole – nicht als Parolen, sondern als Verständigungsräume. Dazu gehört die Anerkennung der Vielfalt der Erfahrungen: ethnisch, sprachlich, religiös und sozial. Nur wenn diese Vielfalt symbolisch integriert wird, kann sich ein neuer Gemeinsinn bilden, der die Menschen jenseits ihrer Gruppenbindungen verbindet.
Hier zeigt sich die zivilisatorische Aufgabe der Gegenwart: die Transformation des gemeinschaftlichen Fühlens in gemeinsames Denken und symbolisches Verstehen. Erst wenn Menschen sich als Mitautoren einer gemeinsamen Welt begreifen, kann der Staat zu dem werden, was er im Kern sein soll – zur Herstellung und zum Betrieb der allgemeinen Reproduktionsbedingungen einer Gesellschaft urteilsfähiger Bürger.

  1. Dezentralisierung als Ausdruck des Gemeinsinns – und das Missverständnis der Sezession

In der gegenwärtigen iranischen Debatte über die Zukunft des Staates wird der Begriff Dezentralisierung häufig fehlinterpretiert oder bewusst verzerrt. Viele, die in zentralistischen Denktraditionen aufgewachsen sind, sehen in ihr eine Bedrohung der nationalen Einheit – eine Vorstufe zur Zersplitterung des Landes. Doch dieses Missverständnis entspringt einer vormodernen Vorstellung von Einheit als Unterordnung und von Staatlichkeit als zentraler Kontrolle.

Die Idee der Dezentralisierung, wie sie in demokratischen Gesellschaften verwirklicht wird, beruht hingegen auf dem Subsidiaritätsprinzip. Es besagt, dass alle Aufgaben, die auf lokaler oder regionaler Ebene eigenständig gelöst werden können, nicht von einer höheren Instanz übernommen werden sollen. Die zentrale Ebene greift nur dort ein, wo die unteren Ebenen überfordert sind oder gemeinsame Koordination notwendig wird.

Damit wird Eigenverantwortung gestärkt, nicht Einheit geschwächt. Der Staat bleibt eine Einheit – aber eine funktional gegliederte Einheit, die aus der Kooperation ihrer Glieder lebt, nicht aus deren Unterwerfung. Das Subsidiaritätsprinzip ist somit Ausdruck eines zivilisatorischen Lernprozesses: Es überführt die vormoderne Logik des Gehorchens in die moderne Logik der Verantwortung.

Während der autoritäre Staat auf Misstrauen gründet – auf der Annahme, nur Kontrolle garantiere Ordnung –, baut die subsidiäre Ordnung auf Vertrauen: auf die Überzeugung, dass Menschen fähig sind, ihre Angelegenheiten selbst zu regeln, solange sie symbolisch in eine gemeinsame Ordnung eingebunden bleiben.

Gerade für den Iran ist diese Einsicht entscheidend.
Sowohl im monarchischen wie im klerikalen Zentralismus wurde die Einheit des Landes stets gegen die Gesellschaft behauptet, nicht mit ihr. Unter dem Vorwand, „die Nation zusammenzuhalten“, wurden lokale und ethnische Eigenständigkeiten unterdrückt – bis hin zur kulturellen Entfremdung ganzer Bevölkerungsgruppen. Diese Politik hat die Einheit des Landes nicht gestärkt, sondern symbolisch ausgehöhlt. Sie hat die Menschen daran gehindert, sich mit dem Staat zu identifizieren, weil dieser nicht als gemeinsames Projekt, sondern als Zwangsordnung erlebt wurde.

Eine auf Subsidiarität beruhende Dezentralisierung zielt dagegen auf das Gegenteil: Sie rekonstruiert Einheit durch Partizipation. Sie schafft Räume, in denen Menschen erfahren, dass ihre Stimme zählt, dass sie Verantwortung tragen und dass der Staat aus ihren alltäglichen Kooperationszusammenhängen besteht.
Erst auf dieser Grundlage kann ein demokratischer Gemeinsinn entstehen, der die Vielfalt des Landes nicht als Bedrohung, sondern als Quelle seiner Lebendigkeit versteht.

Dezentralisierung ist somit keine Sezession, sondern Zivilisierung der Machtverhältnisse:
Sie verwandelt Macht aus einem Instrument zentraler Kontrolle in ein Netzwerk geteilter Verantwortung.
Wo Menschen lernen, ihre Angelegenheiten selbst zu ordnen, wächst das Bewusstsein einer geteilten Welt – und damit die Fähigkeit, sich als Bürger eines gemeinsamen Staates zu begreifen.

Eine zukünftige demokratische Ordnung des Iran wird daher nicht von oben verordnet, sondern von unten gelernt werden müssen. Ihr Maßstab ist nicht die Größe der zentralen Macht, sondern die Tiefe der symbolischen Verständigung zwischen ihren Teilen. Der Staat wird erst dann dauerhaft, wenn er als Kooperationsfigur verstanden wird – als institutionalisierte Form des Gemeinsinns, nicht als Machtapparat über den Bürgern.

Schluss: Die demokratische Aufgabe des Gemeinsinns

Demokratische Neuordnung ist kein juristischer Akt, sondern ein kultureller Lernprozess. Sie setzt voraus, dass Menschen die symbolischen Mittel ihrer Verständigung selbst in die Hand nehmen.
Wo Gemeinsinn wächst, verlieren totalitäre Strukturen ihre Macht. Wo Menschen lernen, Bedeutungen gemeinsam zu erzeugen, entsteht Öffentlichkeit. Und wo Öffentlichkeit entsteht, wird Demokratie möglich.
Der entscheidende Schritt liegt also nicht in der Wiederkehr alter Gemeinschaftsformen, sondern in der Erweiterung des Bewusstseins für symbolische Gegenseitigkeit – in der Einsicht, dass wir in der Welt nicht bloß handeln, sondern ihr gemeinsam Bedeutung geben.

Glossar

  1. Theoretische Schlüsselbegriffe

(unverändert)

  1. Politisch-kulturelle Anwendung im iranischen Kontext

(alle bisherigen Einträge + neue Ergänzungen)

Dezentralisierung
Ein Organisationsprinzip, das Macht, Verantwortung und Entscheidungskompetenz auf mehrere Ebenen verteilt. Ziel ist nicht Auflösung staatlicher Einheit, sondern Stärkung lokaler Selbstorganisation. Dezentralisierung ermöglicht symbolische Integration, weil sie Beteiligung fördert und Vertrauen zwischen Zentrum und Peripherie wiederherstellt.

Subsidiaritätsprinzip
Grundsatz, nach dem jede Aufgabe von der niedrigsten möglichen Ebene gelöst werden soll. Die höhere Ebene greift nur unterstützend ein. Dieses Prinzip beruht auf Vertrauen in die Selbstorganisationsfähigkeit der Menschen und bildet die strukturelle Grundlage einer zivilisierten, demokratischen Gesellschaft.

Hannover, 24. Oktober 2025
https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/

 

 


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.