
حمید آصفی
این یک معادله ساده است؛ معادلهای که حتی یک کودک نیز میتواند آن را درک کند: وقتی دشمنی دارید که از شما ثروتمندتر، قدرتمندتر و از نظر فناوری پیشرفتهتر است، و شما را تهدید موجودیتی میکند، منطق حکم میکند یا به میز مذاکره بنشینید و از فاجعه جلوگیری کنید، یا تمام قوای خود را برای جنگی تمامعیار بسیج کنید. اما حاکمیت ایران راه سومی را برگزیده است: راه جنون. راهی که در آن، بر سر یک نماد شکستخورده و نابودشده، یعنی برنامه هستهای، پافشاری میکند؛ در حالی که این نماد دیگر حتی وجود خارجی ندارد.
پرسش اینجاست: وقتی تاسیسات هستهای شما — طبق ارزیابیهای رسمی آژانس بینالمللی انرژی اتمی و تأیید برخی منابع اطلاعاتی غربی — در حملات آمریکا و اسرائیل به تلی از خاکستر و آشفتگی تبدیل شده، وقتی بخش عمدهای از ظرفیت فنی آن «از حیات انتفاع خارج شده»، و وقتی احیای آن، به گفتهی کارشناسان داخلی، سالها طول خواهد کشید، این اصرار مرگبار بر ادامه «غنیسازی» چه معنایی میتواند داشته باشد؟ پاسخ، تنها در دل یک توهم راهبردی و یک بنبست ایدئولوژیک نهفته است.
این یک خودکشی راهبردی است. هزینهی این برنامه، بر اساس برآوردهای اقتصادی، به صدها میلیارد دلار خسارت مستقیم و غیرمستقیم از رهگذر تحریمها، پروژهها و فرصتهای از دسترفته رسیده است؛ هزینهای که از جیب ملتی پرداخت شد که در باتلاق فقر و تورم دستوپا میزند. حالا، حاکمیت نه تنها از این اشتباه تاریخی عذرخواهی نمیکند، بلکه بر بازسازی همان «ویرانه» پافشاری میکند. این کار، جز افزایش دامنه درگیری و دادن بهانهای تازه به دشمن برای ضربهای سهمگینتر، چه ثمری دارد؟ آمریکا و اسرائیل به روشنی هشدار دادهاند که هر حرکت به سمت بازسازی، با واکنش نظامی روبهرو خواهد شد. آیا این بار نیز، مانند پیش از جنگ، تهدید دشمن سادهانگارانه تلقی خواهد شد و ملت بار دیگر در نیمهشب، با صدای انفجار از خواب بیدار خواهند شد؟
منطق این اصرار در هیچ معادله عقلانی نمیگنجد. اگر هدف، تولید ایزوتوپ برای پزشکی و کشاورزی است، راکتور تحقیقاتی تهران — که سالم مانده — قادر به انجام این کار است. اگر سوخت برای راکتور هستهای بوشهر هست، که روسیه این را تأمین میکند. و اگر هدف — در پرده — دستیابی به بمب است، با توجه به اشراف اطلاعاتی دشمن و تخریب زیرساختها، این امری محال است. پس این نمایش بیحاصل برای چیست؟
پاسخ تلخ اما ساده است: برنامه هستهای برای حاکمیت ایران، یک «بت» است. یک نماد هویتی. رها کردن آن، حتی در حالت نابودشده، به معنای تسلیم در برابر غرب و اعتراف به شکست در «مواجهه تمدنی» خیالی است. همین توهم پیشتر نیز کشور را تا مرز فاجعه برد؛ آن زمان که پیشنهاد مذاکرهی دولت ترامپ، تنها به دلیل لحن تهدیدآمیز نامهاش نادیده گرفته شد. امروز نیز، بهجای درس گرفتن از گذشته، بر تکرار همان مسیر اصرار میورزند.
این پافشاری، پرده از واقعیتی تلخ برمیدارد: این برنامه هرگز کاربرد مدنی روشنی نداشته است. اگر داشت، نابودی تاسیساتش باید ضربهای مهلک به صنعت و علم کشور وارد میکرد. اما پنج ماه از آن حملات گذشته و هیچ چرخ صنعتی یا پژوهشی از کار نیفتاده است. این، خود گواهیست بر آنکه کارکرد اصلی برنامه، نه توسعهی علم، که بازدارندگی نظامی بود؛ بازدارندگیای که اکنون، به شکلی تراژیک، غیرممکن شده است.
حاکمیت تنها سه راه پیشرو دارد: تعلیق طولانیمدت و قابل بازرسی، تعطیلی کامل در ازای رفع تحریمها، یا پذیرش طرح کنسرسیوم خارج از خاک ایران. هر راه دیگری، مسیری مستقیم به سوی جنگ است. اما پذیرش هر یک از این گزینهها، به معنای شکستن آن «بت» و فروپاشی روایتی است که دههها برای مردم ساختهاند.
در چنین شرایطی، مسئولیت تاریخی حاکمان ایران روشن است: شجاعتِ گفتنِ حقیقت و پذیرش واقعیت. هنوز میتوان از فروپاشی کامل جلوگیری کرد، اگر عقل سیاسی جایگزین توهم ایدئولوژیک شود. راه خروج، نه از زیرزمینهای نطنز، که از پشت میز مذاکره میگذرد.
اما آنان، بهجای این انتخاب عقلانی، ترجیح میدهند بر ویرانههای این توهم بایستند و ملت را به پرتگاه درگیری بزرگتری سوق دهند. این دیگر یک خطای راهبردی نیست؛ این جنونی است ایدئولوژیک، که هزینهی آن را نه فرزندان مقامات، بلکه جان و آیندهی میلیونها ایرانی بیگناه خواهند پرداخت.
تاریخ، این فصل از حکومتگری را با چنان شدتی محکوم خواهد کرد که هیچ نام و نشانی از آن بر صفحهی روزگار برجا نماند. این، نه یک تحلیل، که یک اخطار نهایی است.
#حمیدآصفی
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo