
پارسا زندی
انگار قصه ملکى است که دیوارش ترک برداشته و هر ترکى از آن، داستانى از ستیز مهتران و کهترانى را باز مى گوید که سال هاست در خیمه قدرت، از کشمکش دست نکشیده اند. اما اکنون، این ستیز چنان بالا گرفته که خود، به تماشاى خویش نشسته و همچون نمایشى شگفت، بر صحن ملک آشکار شده است؛ نمایشى که اگر بى پروا بگویم، نه هنر است و نه حکمت، که تنها نشانه درماندگى است.
در سال هاى گذشته هر دسته، خویشتن را بر مسند عقل مى دانست و دیگرى را بر کرانه خطا. اما امروز، چنان بانگ افتضاح برخاسته که پرده ها را خودشان دریده اند. کار از آن گذشته که پرده نشینان در پس حجاب سخن گویند. این بار، هر گروه خشم و کینه را چون تیرى آتشین رها مى کند و به امید افتادن رقیب، بر هرچه باشد مى تازد.
تاخت و تاز نیروهاى نیابتى در دیار همسایه، که سالیان نماد قدرت ملک بود، اینک رمق ندارد. آن رشته که به آن دل خوش مى داشتند، یک یک گسسته شد. از شام تا یمن و از لبنان تا عراق، آتش بر خرمنشان افتاده. چون این شکست در بیرون رخ نمود، در درون ملک نیز تازیانه اتهام بر همدیگر فرود آوردند. یکى گفت تو بر باد دادى و دیگرى فریاد زد که تو به بیخى کشیدى. گویى هر کدام دست در گریبان دیگرى دارند و همزمان از غرق شدن کرکس خود مى نالند.
از سوى دیگر، بازار و نان مردم، به دست باد سپرده شده. تورم و بى سامانى چون دیوى سرکش، بر سفره ها خیمه زده. هر صنم حکومت به جاى درمان، به دنبال مقصر گشته. یکى چون طبیب قلابى، دیگرى را نشانه مى رود و آن دیگر، همچون بیمار بى قرار، ناله مى کند که کرده هاى تو این بلا را بر سر ملک آورد.
اما بر فراز همه این غوغا، سایه جانشینى بر کاخ ولایت افتاده. این پرسش بزرگ که پس از رفتن مهتر، کدامین سردار بر تخت خواهد نشست، آتش در جان گرگ ها افکنده. هر یک براى فتح فردا، امروز بر سر هم فریاد مى کشند. از روحانى گرفته تا قالیباف و از عباس عبدى تا فائزه هاشمی، هر کدام تیغ سخن را تیزتر از پیش در کارزار مى افکنند. گویى هراس از فردایى بى حساب، زبان ها را گشوده و پرده ها را افکنده است.
مهتر ملک نیز کمتر آفتاب رخ مى نماید و این کم نمودن، هزار گمان بر سر زبان ها انداخته. چون مهتر خاموش شود، حاشیه نشینان به دایره وسط مى جهند و براى تصاحب مرکز، چنگ و دندان مى سایند. همین است که امروز در هر گوشه حکومت، صداى تشر، غوغا و دو دستگى بیش از آیین حکمرانى به گوش مى رسد.
در این میان، ملک چنان گرفتار این جنگ درونى شده که کار از کار افتاده. نه برنامه اى پایدار مى ماند و نه تصمیمى همیشگى. هر نهاد حکومتى بیش از آنکه به کار مردم باشد، سنگرى شده براى لشگرکشى جناح ها. فساد چون آب روان جارى است و بى اعتمادى، چون صاعقه، دل ها را مى شکند.
اما هر ستیز دربار، شکافى بر دیوار ملک مى اندازد؛ شکافى که از آن، نسیم اعتراض هم به درون مى وزد. هرچه گرگ ها سخت تر در هم مى افتند، راه نفس براى مردم گشوده تر مى شود. تاریخ نیز گواه است که هر ملکى در ساعت اختلاف اندرون، بیش از هر زمان دیگر لرزان مى شود.
در همین احوال، سخن از گروه هایى در میان است که خود را بدیل ملک مى دانند و نام شان در جهان بیش از پیش شنیده مى شود. کسانى که در خیابان هاى تهران و شهرهاى دیگر، چون شراره اى از خشم و امید، حرکت هاى خود را به نمایش گذاشته اند. آنان مى گویند که این کشتى لرزان، دیر یا زود واژگون خواهد شد و ملک به راه دگر خواهد افتاد.
در پایان، روزگار ایران به گرهى رسیده که هر تکان مى تواند سرنوشت را دگر کند. گرگ هاى حکومت در جدالى بیهوده، بنیان خویش را سست مى کنند و مردم، خسته اما هوشیار، در کمین روزى نشسته اند که ملک از این آشوب، به راهى نو قدم گذارد. این قصه نه پایانش معلوم است و نه آغازش، اما از میان هر واژه و هر صدا، مى توان دریافت که ملک در آستانه دگرگونى ایستاده است؛ دگرگونى اى که اگر بیاید، نه به همت گرگ ها، بلکه به همت همان کسانى خواهد بود که سال هاست بر دوششان بار سختى و امید را یکجا کشیده !
پارسا زندی (مشاور حقوقی)