
اسماعیل لیاقت
وقتی پرسش دشمنی تلقی میشود، جامعه هزینهٔ سکوت را میپردازد
در هر جامعهای لحظهای فرا میرسد که پرسیدن بهجای آنکه راهی برای فهمیدن باشد، به نشانهٔ دشمنی تعبیر میشود. از همانجا است که نقد خاموش میشود، واقعیت پنهان میماند و خطاها بیصدا انباشته میشوند. این مقاله سفری است از شک دکارتی تا تجربهٔ زیستهٔ امروز؛ روایتی از اینکه چگونه نشنیدنِ نقد، نهفقط ذهن، که سرنوشت یک جامعه را به تاریکی میبرد.
از همان لحظهای که رنه دکارت تصمیم گرفت در همهچیز شک کند، فلسفهٔ مدرن متولد شد. او در حواسش شک کرد، در تجربههایش شک کرد، حتی در عقل خودش شک کرد. اما این شک برای ویران کردن نبود؛ برای ساختن بود. دکارت میخواست ذهنش را از باورهای بیپایه پاک کند تا به نقطهای برسد که هیچ شکی نتواند آن را متزلزل کند. و رسید: «میاندیشم، پس هستم.» این جمله فقط یک گزارهٔ فلسفی نیست؛ یک هشدار است. هشدار اینکه هیچ رشدی بدون پرسش آغاز نمیشود.
همانطور که ذهن بدون شک آزاد نمیشود، جامعه نیز بدون انتقاد آزاد نمیماند. آزادی فقط نبودِ اجبار نیست؛ آزادی یعنی امکان پرسیدن، امکان اعتراض، امکان گفتنِ نه. اگر مردم نتوانند تصمیمها را نقد کنند و روایت رسمی را به چالش بکشند، آزادی تبدیل به یک ظاهر زیبا میشود، نه یک واقعیت. و اگر نقد هزینه داشته باشد–ترس، طرد، مجازات–آنچه باقی میماند زمزمهٔ پنهانی است، نه انتقاد.
در جامعهٔ مدرن، رسانهها همان نقشی را دارند که شک برای دکارت داشت: پاکسازی، روشنسازی و آزادسازی. رسانهها تاریکیها را روشن میکنند، صدای بیصداها میشوند و قدرت را پاسخگو میکنند. بدون رسانهٔ آزاد، انتقاد خاموش میشود و وقتی انتقاد خاموش شود، آزادی هم خاموش میشود.
تاریخ بارها نشان داده که وقتی نقد حذف میشود، خطاها انباشته میشوند، واقعیت پنهان میماند و حکومتها در نهایت با بحرانهایی روبهرو میشوند که دیگر قابل مدیریت نیست. امپراتوری روم در دورههای پایانیاش، بهجای شنیدن هشدارها، سنای بیاثر و حلقهٔ چاپلوسان را ترجیح داد و از درون فروپاشید. شوروی با فاصلهٔ عمیق میان روایت رسمی و واقعیت زندگی مردم، اصلاح را ناممکن کرد و فروپاشیاش اجتنابناپذیر شد. فرانسهٔ پیش از انقلاب ۱۷۸۹ نیز نقد را بیاحترامی تلقی کرد و نارضایتیهای انباشتهشده در نهایت به انفجار اجتماعی انجامید.
در ایرانِ پیش از انقلاب ۱۳۵۷ نیز بسیاری از مردم تجربه میکردند که نقد شنیده نمیشود. رسانهها محدود بودند، احزاب نقش واقعی نداشتند و فاصلهٔ میان روایت رسمی و زندگی مردم هر روز بیشتر میشد. مشکلات اقتصادی و اجتماعی انباشته شد و نبود سازوکار اصلاح از درون، جامعه را به سمت انفجار برد. انقلاب ۵۷ فقط یک رویداد سیاسی نبود؛ نتیجهٔ سالها نشنیدنِ نقد بود.
در چنین فضایی، تمایز میان انتقاد سازنده و تخریب اهمیت بیشتری پیدا میکند. انتقاد سازنده بر مسئله تمرکز دارد، هدفش اصلاح است، همراه با راهحل است و بر استدلال تکیه دارد. تخریب اما بر شخصیت حمله میکند، هدفش بیاعتبار کردن است و بر احساسات و برچسبزنی تکیه دارد. جامعهای که نقد سازنده را تشویق میکند، خود را اصلاح میکند؛ جامعهای که نقد را تخریب مینامد، خود را فرسوده میکند.
در کنار این تمایز، شناخت رفتارهایی که در محیطهای نقدستیز شکل میگیرند اهمیت دارد. در هر جامعهای که نقد بهجای آنکه ابزار اصلاح باشد، تهدید تلقی شود، مجموعهای از رفتارهای تکرارشونده پدید میآید؛ رفتارهایی که نه از استدلال میآیند و نه از گفتوگو، بلکه از ترس، حساسیت و نیاز به حفظ تصویر بیخطا. نخستین الگو، حملهٔ شخصی بهجای پاسخ به استدلال است. در این شیوه، نقد بررسی نمیشود؛ منتقد بررسی میشود. بهجای اینکه پرسیده شود «آیا این استدلال درست است؟»، گفته میشود «تو متوهمی، مغرضی، خودشیفتهای». این جابهجاییِ موضوع، یک مکانیسم دفاعی است: وقتی پاسخی برای نقد وجود ندارد، شخصیتزدایی از منتقد نقش سپر را بازی میکند.
الگوی دوم، نسبت دادن نقد به کینه، دشمنی یا بدخواهی است. در این نگاه، نقد نه یک تلاش برای روشنکردن مسئله، بلکه نشانهٔ «کینهٔ شخصی» یا «تعصب» معرفی میشود. این رفتار معمولاً در گروههایی دیده میشود که هویتشان بر پایهٔ بیخطا بودن بنا شده است؛ جایی که هر اشارهای به نقص، تهدیدی علیه انسجام روانی گروه تلقی میشود. در چنین فضایی، منتقد نه حامل پرسش، بلکه حامل خصومت معرفی میشود.
سومین الگو، اکثریتسازی و فشار جمعی برای خاموش کردن نقد است. در این شیوه، بهجای پاسخ به محتوا، گفته میشود: «همه با تو مخالفاند»، «اگر واکنشها منفی است، پس تو مشکل داری». این نوع واکنش، نقد را با محبوبیتسنجی میسنجد. حال آنکه نقد، ذاتاً کاری اقلیتمحور است؛ تاریخ نشان داده که بسیاری از اصلاحات بزرگ از دل اقلیت آغاز شدهاند، نه اکثریت. فشار جمعی در اینجا ابزاری است برای خستهکردن و منزویکردن منتقد، نه برای روشنکردن حقیقت.
در کنار اینها، یک الگوی دیگر نیز دیده میشود: جایگزینی نقد با تخریب. در این حالت، مرز میان نقد و حمله عمداً مخدوش میشود تا هر پرسشی «تخریب» نامیده شود. این رفتار در محیطهایی شکل میگیرد که پاسخگویی ضعیف است و نقد، بهجای آنکه فرصتی برای اصلاح باشد، تهدیدی علیه اقتدار تلقی میشود.
این الگوها نه به یک گروه خاص تعلق دارند و نه به یک دورهٔ خاص؛ در هر جایی که نقد شنیده نشود، این رفتارها سر برمیآورند. و مردم حق دارند این الگوها را بشناسند، چون شناخت آنها نخستین قدم برای بازگرداندن نقد به جایگاه طبیعیاش است: ابزاری برای روشنکردن، نه خاموشکردن؛ برای ساختن، نه تخریبکردن؛ برای رشد، نه برای حذف.
در نهایت، نقدپذیری یکی از روشنترین نشانههای بلوغ است–چه در زندگی شخصی، چه در حرفه، چه در رهبری. فرد نقدپذیر میفهمد که اشتباه کردن تهدید نیست، اصلاح شدن نشانهٔ قدرت است و شنیدن نقد یعنی دیدن نقاط کور. رهبران نقدپذیر تیمهایی میسازند که خلاقتر، امنتر و سریعتر رشد میکنند.
اگر بخواهیم همهٔ این مسیر را در یک جمله خلاصه کنیم، باید گفت: شک، ذهن را آزاد میکند؛ انتقاد، جامعه را آزاد میکند؛ و نقدپذیری، خودِ ما را آزاد میکند.
آزادی از همینجا شروع میشود: از جرئتِ پرسیدن، جرئتِ شنیدن و جرئتِ بهتر شدن.
از: گویا