پروفسور داود غلام آزاد(*)
ترجمه از آلمانی با کمک هوش مصنوعی
این نوشته دعوتی است به گفتوگو؛ برای همهی آنان که در ایران و در تبعید، دل در گرو دگرگونی دموکراتیکِ پایدار دارند. این متن نه بیانیه است و نه نسخهی آماده. تلاشی است برای اندیشیدن با هم، برای بحث کردن و ادامه دادن اندیشه. زیرا دموکراسی، پیش از هر چیز، با گفتوگو آغاز میشود.
فهم بحرانِ پیکربندی اجتماعی
آنچه امروز در ایران میگذرد، صرفاً آشوب سیاسی یا فروپاشی اقتصادی نیست. ما با بحرانی عمیقتر روبهرو هستیم: بحرانِ پیکربندی روابط قدرت. وضعیتی که در آن، مناسبات کهنه از هم گسیختهاند، بیآنکه هنوز مناسباتی تازه و پایدار شکل گرفته باشد. نظام حاکم مشروعیت اجتماعی خود را از دست داده، اما نظمی دموکراتیک که بتواند این خلأ را پر کند، هنوز وجود ندارد.
در این وضعیتِ معلق و خطرناک، آینده تعیین میشود: آیا دگرگونی پیشِ رو به گذار از «رعیت» به «شهروند» میانجامد؟ یا در نهایت، به شکلی تازه از اقتدارگرایی ــ با نامها و نشانههای دیگر ــ ختم خواهد شد؟
این نوشته خطاب به کسانی است که تنها به فروپاشی یک رژیم نمیاندیشند، بلکه خواهان ساختن دموکراسی واقعیاند. نگاه آن ریشه در جامعهشناسی فرایندی دارد؛ نگاهی که ما را وادار میکند در بازههای زمانی بلند بیندیشیم و نیروهای نامرئیای را ببینیم که بهتدریج جامعهها را شکل میدهند.
دموکراسی یک «رویداد» نیست
خطرناکترین توهم در بسیاری از جنبشهای مخالف این است که گمان میکنند با سقوط دیکتاتور، دموکراسی خودبهخود از راه میرسد. کافی است رژیم پیشین برود، قانون اساسی نوشته شود، انتخاباتی برگزار گردد، و همهچیز درست خواهد شد. این تصور، شکلهای بیرونی را با فرایندهای درونی اشتباه میگیرد؛ به «لحظهی بزرگ» ایمان دارد، لحظهای که گویی پس از آن همهچیز ناگهان تغییر میکند.
واقعیت اما سادهلوحانه نیست. دموکراسی حاصلِ جابهجاییهای درازمدتِ قدرت، یادگیریهای اجتماعی و دگرگونیهای تدریجی در عادتها و منشهاست. نه یکشبه پدید میآید، نه میتوان آن را فرمان داد، و نه میشود از بیرون وارد کرد.
گذار از رعیت به شهروند، کار یک نسل نیست. این گذار مستلزم تجربههایی نو است که باید زیسته و درونی شوند: تجربهی قدرت بهمثابه امری محدود و قابلکنترل، نه خودسر و مطلق؛ تجربهی حل تعارض بدون خشونت فیزیکی، از راه گفتوگو، سازوکار و مصالحه؛ تجربهی قواعدی که «از آنِ خود ما» تلقی شوند، نه تحمیلشده از بالا یا مقدر از سوی خدا.
هیچیک از این تجربهها با فروپاشی یک نظام اقتدارگرا بهطور خودکار پدید نمیآید. برعکس، فروپاشی میتواند هرجومرج، خشونت و اشتیاق به «دستِ قدرتمند» تازهای را برانگیزد.
نتیجهی راهبردی روشن است: آمادگی برای دموکراسی از برنامهریزی برای سرنگونی مهمتر است. آینده را نه لحظهی دراماتیکِ تغییر رژیم، بلکه آنچه پیش از آن رخ میدهد رقم میزند. اپوزیسیون باید دموکراتیک شدن را پیشاپیش تمرین کند، آن را به کنش اجتماعی بدل سازد، حتی زمانی که نظام اقتدارگرا هنوز پابرجاست.
دشمن نامرئی: منش رعیتی
سیستمهای اقتدارگرا تنها با خشونت و سرکوب زنده نمیمانند؛ بلکه با ایجاد خودمحدودسازی در مردم که حتی با کاهش فشار بیرونی ادامه مییابد، قدرت میگیرند.
منش رعیتی، بهصورت تمایلات عمیق درونیشده، خود را نشان میدهد: انتظار برای دستور، بهجای تصمیمگیری مستقل؛ پیروی یا شورش لحظهای، بدون اختیار واقعی؛ امید سیاسی به رهبران قدرتمند؛ و دیدن جهان سیاسی از زاویهی »طلب و رحمت« نه »حق و مطالبه«.
این عادتِ نهادینهشده، نه ناشی از نادانی یا ترس، بلکه پاسخ منطقی به قدرتی است که عمل مستقل در آن خطرناک است. این منش نسل به نسل منتقل میشود، در خانوادهها، مدارس، محل کار و روابط روزمره.
جنگ واقعی نه تنها در خیابانها، که در منش اجتماعی رخ میدهد؛ در الگوهای درونیشدهای که مردم قدرت را چگونه میبینند و با آن تعامل میکنند. تا زمانی که اپوزیسیون و مردم از منش رعیتی رها نشوند، هر تغییر سیاسی با شکست روبهرو خواهد شد یا به ساختارهای اقتدارگرای تازه منجر خواهد شد.
اپوزیسیون باید نقد خود را از خود آغاز کند: آیا پرستش شخصیت وجود دارد؟ آیا افراد یا رهبران برجسته مطلقانگار میشوند؟ آیا اطاعت کورکورانه هست؟ آیا تردید و انتقاد به خیانت تعبیر میشود؟ آیا با تحقیر و طرد، فشار اخلاقی اعمال میشود؟ آیا تصمیمات پنهانی در حلقههای محدود گرفته میشود؟
هر جا که چنین الگوهایی حاکم است، اپوزیسیون خود بازتولید همان چیزی است که میخواهد نابود کند.
غیرشخصیسازی: مسیر دشوار دموکراسی
در بحرانها، کسانی با منش رعیتی به دنبال رهبر قدرتمند برای نجات میگردند. این تمایل انسانی است، زیرا بحرانها ترس، ناامنی و فشار ایجاد میکنند. اما منش رعیتی نوع جستجوی امنیت را شکل میدهد: نه در توانایی سیاسی و سازمانیابی دموکراتیک خود، بلکه در زیر فرمان بودن به دستِ ظاهراً قدرتمند.
سیستم کنونی ایران بسیار شخصیشده است. وسوسه ایجاد قهرمانان تازه یا رهبران کاریزماتیک، همیشه هست. اما این تنها جایگزینی افراد است، نه تغییر ساختار.
اپوزیسیون دموکراتیک باید راهی متفاوت انتخاب کند: غیرشخصیسازی حرکت خود. رهبری جمعی به جای سلطهی فردی، فرآیندهای شفاف، چرخش و محدودیت در مسئولیتها، امکان انتقاد از شخصیتهای برجسته.
غیرشخصیسازی کندتر، محتاطانهتر و کمتر هیجانی است. اما پایدارتر است. نظم شهروندی آنجا آغاز میشود که مردم مجبور نباشند به افراد باور کنند، بلکه به فرآیندها اعتماد کنند.
محدود کردن خشونت – از روی حکمت، نه ضعف
در شرایط سرکوب شدید، خشونت گاه تنها زبان باقیمانده به نظر میرسد. خشم قابل درک است و اشتیاق به انتقام طبیعی. اما باید تفاوت بین قهر بهمعنای جامعهشناسانه – بهعنوان قدرت اعمالی و ساختاری – و رفتار خشونتآمیز یا قهر آمیز فردی مشخص شود.
سؤال کلیدی این است که نه اینکه مقاومت قهر به کار گیرد، بلکه چگونه و به کجا هدایت شود. دموکراتیزه شدن پایدار نیازمند تبدیل قهر وخشونت لحظهای به اعمال قدرت کنترلشده و قانونی، و پرورش کنترل عاطفی و حس عدالت است.
قدرت یک شیعی نیست قابل تملک . آنچه که قابل تملک است منا بع مادی و غیر مادی قدرت است. از اینرو فرصتی است برای هدایت رفتار دیگران برخلاف ارادهشان. این فرصت از وابستگی متقابل ناشی از نیاز متقابل ایجاد میشود. انسانها برای زندگی، کار، تقدیر و احترام متقابل، و معنا به هم نیازمند و وابستهاند. این وابستگیها توازن قدرت میسازند.
هر رابطهی انسانی شامل توازنهای قدرت نسبی کم وبیش پایدار است که همواره در نوساناند. از این تنشها، کشمکشهای قدرت بوجود میآیند. پرسش مدنی این است که چگونه این کشمکشها مدیریت شوند: در چرخههای خشونت عاطی فرو روند یا به شکل کنترلشده و قانونمند منتقل شوند.
کنترل عاطفی یا به عبارتی دیگر خویشتنداری به معنی انفعال نیست؛ به معنای محدود کردن خودآگاه احساسات در تعامل با قدرت و مخالفان است: تمایز واضح بین مقاومت و انتقام، خودداری از انسانزدایی دشمنان، راعایت واحترام به تفاوتها و تضادهای درونی جنبش.
جنبشی که توانایی کنترل عواطف اجتماعی خود را ندارد، نمیتواند نظم حقوقی ایجاد کند. زیرا دولت قانون،بمعنای حل اختلاف بر اساس قواعد، نه قدرت، است. کسی که امروز انتقام را ابزار مشروع سیاسی میداند، فردا شاهد بازگشت همین منطق علیه خود خواهد بود.
»مای فراگیر«: شناخت تنوع به مثابه قدرت
یکی از بزرگترین تهدیدها برای اپوزیسیون ایران، پراکندگی آن است: از نظر قومی، دینی، اجتماعی، جغرافیایی و ایدئولوژیک. چالش مدنی اصلی در گسترش دامنهٔ هویت و تعلق خاطرافراد فراتر از مرزهای گروهی نهفته است. تا زمانی که هویت افراد محدود به گروه قومی، مذهبی یا منطقهای خود باشد، سیاست همچنان به مبارزهٔ گروهها برای تسلط تبدیل خواهد شد.
این گسترش، نیازمند همدلی است: توانایی قرار گرفتن در جای دیگرانی که متفاوتاند – زبان، مذهب، تجربهای دیگر دارند – و پذیرش آنان بهعنوان اعضای برابر یک پروژه سیاسی مشترک.
شهروندی دموکراتیک مستلزم «ما»ی انتزاعی و فراگیر است. تعلق سیاسی باید از تعلق قومی، مذهبی یا سبک زندگی فراتر رود. شهروند خود را نخست از رهگذر تعلق به جامعهی سیاسی و نظام حقوقی فراگیر میبیند. از اینطریق وفاداری به قانون اساسی و اصول حکمرانی مبتنی بر عدالت و حقوق شهروندی جایگزین قومیت گرایی، فرقهگرایی و ملیگرایی بمثابه هویت غالب تمام ایرانیان میگرد. امری که تمام دمکراته از انقلب مشروطه تا بحال برایش مبارزه کرده اند.
این به معنای محو تفاوتها نیست، بلکه به معنای عدم تقدم یا تاخر سیاسی آنهاست. تنوع پذیرفته میشود، اما پایهی سلسلهمراتب سیاسی نخواهد شد.
برای اپوزیسیون، این یعنی: اقلیتها بهعنوان شهروندان برابر شناخته شوند، بازیگران سکولار و مذهبی دخیل شوند، مسائل اجتماعی جدی گرفته شوند، و دیاسپورا و داخل متصل شوند.
قدرت گامهای کوچک
جنبشهای سیاسی تمایل دارند به »انفجار« فکر کنند: اعتصاب بزرگ، تظاهرات تعیینکننده، قیام عمومی. اما تحول اجتماعی اغلب متفاوت رخ میدهد: از تغییرات کوچک، تدریجی در روابط، منش و شیوههای زندگی روزمره شکل میگیرد.از اینرو مسیر هدف است؛ نه لحظهی انقلابی، بلکه فرایندهای پیش و پس از آن، دموکراتیزه شدن را رقم میزنند.
حتی تحت شرایط اقتدارگرایانه، مجال عمل هست: ایجاد شبکههای اعتماد، حمایت متقابل در زندگی روزمره، قواعد نانوشتهی انصاف، بهرهگیری از فضای محدود آزادی. این فرایندها پرهیاهو نیستند و تیتر نمیشوند، اما زمینهساز تغییرات بزرگاند و سرمایهی اجتماعی میآفرینند،که بدون آن دموکراسی کار نمیکند.
صبر بهعنوان منبع راهبردی
در مواجهه با سرکوب و رنج، بیصبری قابل درک است. خواست توقف فوری طبیعی است. اما بیصبری سیاسی خطرناک است. کسانی که راهحلهای سریع میخواهند، اغلب به روشهای اقتدارگرایانه روی میآورند.
استراتژی فرایندی بر برد بلند، انتظار واقعبینانه و قابلیت یادگیری تأکید دارد. دموکراتیزه شدن بیش از یک عمر انسانی طول میکشد. شکستها طبیعیاند، نه نشانهی ناکامی. هر خطا فرصتی است برای دفعهی بعد بهتر عمل کردن.
صبر نه یک توصیهی اخلاقی به قناعت، که منبعی راهبردی است که مانع خودویرانگری جنبشها میشود.
دموکراتها بدون دموکراسی: مسئولیت ویژه
اپوزیسیون ایران در پارادوکس است: باید دموکراسی بسازد پیش از آنکه شرایط آن فراهم شود. باید دموکرات باشد، حتی وقتی دموکراسی هنوز وجود ندارد. این بار دوگانه است: هم مبارزه با سرکوب، هم بنیانگذاری نظم آینده.
دموکراتها چنان عمل میکنند که گویی شهروند هستند، حتی وقتی دولت آنها را رعیت میداند. به حقوق میاندیشند، نه التماس. پاسخگویی میخواهند، نه رحمت. مسئولیت قواعد مشترک را بر عهده میگیرند، حتی اگر هنوز رسمی نشده باشد. یکدیگر را آزاد و برابر میدانند، مستقل از رفتار دولت.
در شرایط اقتدارگرا، دموکراتها وظیفه تاریخی دارند: دموکراسی را از نظراجتماعی آماده کنند پیش از آنکه تحقق نهادی پیدا کند. این کار دشوار، نامرئی و گاه خطرناک است. موفقیت فوری ندارد، اما تنها راه اطمینان از اینکه تغییر رژیم بالقوه به دموکراسی واقعی منجر شود.
آیا در مواجهه با خشونتهای بیرحمانه، چنین رویکردی سادهانگارانه نیست؟
برخی میپرسند: چگونه از کنترل عاطفی، صبر و عمل بدون خشونت سخن بگوییم وقتی مهسا امینی بهخاطر پوشش «نادرست» جان میدهد؟ وقتی تظاهرکنندگان سیستماتیک کشته میشوند؟ وقتی اعدامهای دستهجمعی و تجاوز در زندانها رخ میدهد؟ آیا واقعاً میتوان از »گامهای کوچک« سخن گفت در برابر اوین، فشافویه، قرچک؟
این اعتراضها نه تنها بجاست، بلکه ضروری است. از درد واقعی، خشم و ناامیدی سرچشمه میگیرد.
نظام اسلامی کنونی اصلاحپذیر نیست؛ بر اصولی استوار است که با دموکراسی ناسازگارند. این نظام باید پشت سر گذاشته شود؛ راهی جز این نیست. بین حاکمیت مردم و حکومت روحانیت هیچ همزیستی امکان ندارد. این نوشته از مصالحه با رژیم حمایت نمیکند؛ بلکه به هوشمندی و تدبیر راهبردی در مقاومت فرا میخواند.
خشونت فعلی رزیم بیسابقه است، اما نشانه ضعف، نه قدرت است. رژیمی که به زور مطلق متوسل شود، پایه اجتماعی خود را از دست داده. دیگر نمیتواند اقناع کند، یکپارچه کند یا حکمرانی کند؛ تنها میتواند سرکوب کند.
رژیم به اپوزیسیون خشونتورز نیاز دارد، به برچسب »تروریست« نیاز دارد، به هرجومرج برای مشروعیتبخشی خشونت خود نیاز دارد. هر بمب، هر حملهی مسلحانه بهانهای برای بسیج پایگاهاجتماعی خود، نظامیسازی مناقشه، حمایت بینالمللی و تفرقه در اپوزیسیون است.
خشونت فعلی رژیم دلیل ضرورت مقابله به مثل نیست، بلکه استدلالی برای انضباط راهبردی است.
دو مبارزه همزمان:
اپوزیسیون ایران ناگزیراست دو مبارزه را همزمان پیش میبرد
۱) مبارزه با رژیم – سرکوب، فساد، ادعاهای حاکمیتی. مبارزهای حیاتی و مشروع.
۲) مبارزه با اقتدارگرایی در درون – مقابله با الگوهای درونیشدهی رعیتپنداری، پرستش شخصیت و ستایش خشونت، که نظام پیشین حتی در اپوزیسیون بازتولید میکند.
هر دو مبارزه ضروریاند؛ یکی بدون دیگری به جایی نمیرسد.
غیرشخصیسازی و گذا از هبری فردی به معنای کنار گذاشتن رهبری نیست، بلکه ایجاد ساختارهای جمعی است که وابسته به فرد نباشند. محدود کردن خشونت به معنای دست روی دست گذاشتن نیست؛ بلکه تمایز بین مقاومت و انتقام است. ایجاد »مای« فراگیر به معنای کوتاه آمدن از اصول نیست؛ بلکه به معنای عدم شکاف در خود جنبش است.
حقیقت تلخ تاریخ
میتوان رژیمی را سرنگون کرد بدون توانایی دموکراتیک؛ نتیجه، رژیم اقتدارگرای جدید است.
– ایران ۱۹۷۹: شاه سرنگون شد، جنبش در »نه« متحد، اما در »آری« متفرق. سازمانیافتهترین و مصممترین در تصرف قدرت، اسلامگرایان بودند. نتیجه: همان نظام کنونی.
– مصر ۲۰۱۱: مبارک پس از ۱۸ روز میدان تحریر سرنگون شد. نیروهای دموکرات ضعیف بودند. دو سال بعد، کودتای نظامی، سیسی – دیکتاتوری شدیدتر.
– لیبی ۲۰۱۱: قذافی سرنگون شد. اپوزیسیون چشمانداز مشترک نداشت؛ نتیجه: جنگ داخلی، اربابان جنگی، فلاکت عمومی.
این نمونهها نشان میدهند که سقوط دیکتاتورها کافی نیست.
اول مبارزه برای سنگونی، دموکراسی بعد؟
استدلال »ابتدا رژیم را ساقط کنیم، سپس به دموکراسی برسیم« عملی به نظر میرسد، اما از منطراستراتژیکً نادرست.
– شیوه مقاومت، نظم بعدی را شکل میدهد. خشونت و پرستش شخصیت در مبارزه برای سنگونی، پس از آن آسان از بین نمیرو.د
– شبکهها و سلسلهمراتب ایجادشده در مبارزه برای سنگونی ادامه مییابند. قدرت واگذار شده امروز، فردا داوطلبانه واگذار نمیشود.
– پنجرهٔ فرصت پس از تعویض قدرت بسیار کوچک ایت. پس از تعویض قدرت، فرصت محدود است و در این دوره، کسانی پیش میروند که از پیش سازمانیافته، منسجم و کارآمد باشند. هرکس که تازه پس از این بخواهد سازوکارهای دمکراتیک بسازد، فرصت را از دست داده است.
سؤال واقعیدر مقابل دمکراتها: چگونه از تولد یک نظام اقتدارگرای جدید پس از سقوط جلوگیری کنیم؟
مبارزه مؤثر با رژیم
رژیم آسیبپذیر است: مشروعیت خود را از دست داده است و اکثریت مردم هیچ اعتباری برای آن قائل نیستند. وابستگی اقتصادی آن شدید است؛ هر اعتصاب، ضربهای به رژیم وارد میکند و این وضعیت با سیاست خارجی تهاجمی و تحریمهای بینالمللی تشدید میشود. شکاف در میان نخبگان قدرت، میان اصولگیران و عملگرایان، آن را تضعیف کرده است. واقعیت جمعیتی نیز به نفع مبارزین تغییر است: اکثریت جمعیت جوان، تحصیلکرده و شهریاند.
چه اقداماتی مؤثر است؟ اعتراضات مردمی غیرمتمرکز و بدون رهبری مرکزی، نمادهای قدرت جمعی مانند آتش زدن روسری یا سرودخوانی مشترک، شیوههای خلاقانهٔ عمل مثل گردهمایی ناگهانی. شعار نویسی و نقاشی دیواری و زنجیرههای نور، طنز، جنگ طولانی برای بهخستگیآوردن رژیم، نافرمانی مدنی سازمانیافته در شبکههای جامعهٔ مدنی، و فشار اقتصادی از طریق اعتصاب، تحریم و برداشتهای جمعی از بانکها، همه ابزارهایی هستند که هم اثر سیاسی دارند و هم به مردم امکان تمرین مهارتهای دمکراتیک اجتماعی میدهد.
راههای ناکارآمد: قیام مسلحانه، زیرا رژیم برتری نظامی دارد؛ ساختارهای فرماندهی متمرکز که به راحتی قابل سرکوباند؛ بسیج قومی یا مذهبی که موجب تفرقه در میان نیروهای مخالف میشود؛ و انتظار برای مداخلهٔ خارجی که تنها به وابستگی و آشفتگی میانجام.
نقش رسانههای مستقل:
هر گزارشگری یا پوشش خبری مخالف لزوماً به دمکراتیزه شدن جامعه کمک نمیکند. رسانههایی مانند «ایران اینترنشنال» یا «من و تو» گاه دقیقاً همان شیوههایی را تکرار میکنند که به رسانههای جمهوری اسلامی ایراد میگیرند: تبلیغات یکطرفه، بسیج احساسی به جای اطلاعرسانی دقیق و پرهیز از تحلیل، و پرستش شخصیت. این رسانهها اصول حرفهای روزنامهنگاری مانند شفافیت منابع مالی، جدایی خبر و نظر و قابلیت راستیآزمایی منابع را نقض میکنند.
یک جایگزین دمکراتیک نیازمند رسانههایی است که این استانداردهای حرفهای را رعایت کنند. تفاوت میان تبلیغات و فضای عمومی دمکراتیک، در این نیست که علیه چه کسی مبارزه میکنیم، بلکه در چگونگی اطلاعرسانی و نحوهٔ انتقال حقیقت است.
حال چه باید کرد؟
وظیفهٔ استراتژیک اصلی اپوزیسیون دمکراتیک ایران این است که در شرایط استبدادی، تمرین شهروندی را به صورت واقعی و نه شبیهسازی شده، پیاده کند.
گامهای مشخص عبارتاند از:
-آغاز تغییر منش شخصی: از خود شروع کنیم؛ چگونه با قدرت برخورد میکنم؟ چگونه به نقد پاسخ میدهم؟
– تمرین غیرشخصیسازی رهبری جنبش: از فرد پرستی خودداری کنیم و ساختارها و فرآیندها را بر افراد مقدم بدانیم.
– محدود کردن خشونت: کنترل هیجانات را به یک مهارت سیاسی تبدیل کنیم.
– ساختن »ما«ی فراگیر: فراتر از مرزهای قومی، مذهبی و اجتماعی، جامعهٔ سیاسی مشترک ایجاد کنیمک
– ارزش نهادن به گامهای کوچک: ایجاد اعتماد و همبستگی روزمره، اینها کارهای پیشپاافتاده نیستند بلکه بنیان تغییرند.
– پرورش صبر: به جای انتظار برای لحظهٔ بزرگ، معطوف به روند طولانی فعالیت کنیم.
– دمکراسی را پیشاپیش تجربه کنیم: طوری رفتار کنیم که گویی نظم دمکراتیک از همین حالا برقرار است.
هستهٔ پیام این است: گذار از رعییت به شهروند مسئول، پس از تغییر رژیم آغاز نمیشود. این گذار تعیین میکند که آیا تعویض قدرت به دمکراتیزه شدن میانجامد یا خیر. شکست دمکراسی در رجه اول به خاطر فقدان نهادها نیست، بلکه به خاطر فرآیندهای یادگیری ناقص انسانهایی است که باید آن را به دوش بکشند.
پایان: نفس طولانی تاریخ
وضعیت ایران دشوار و دردناک است. صبر و استراتژی لازم است. تاریخ نشان داده: سرنگونی رژیم آسانتر از ساخت دموکراسی است. تفاوت نه در شدت مقاومت، که در کیفیت روابط اجتماعی در طول مقاومت است.
اپوزیسیون اگر امروز بیاموزد که مثل شهروندان آزاد و برابر رفتار کند، قدرت را تقسیم کند، تضادها را بدون خشونت حل کند، تنوع را بپذیرد و به فرآیندها اعتماد کند، دموکراسی آینده شانس دارد. در غیر این صورت، چرخه اقتدارگرایی دوباره آغاز خواهد شد.
انتخاب اکنون است: هر روز، در رفتار با یکدیگر، کوچک و بزرگ.
بدون دموکرات، دموکراسی نیست؛ اما دموکراتها میتوانند پیش از دموکراسی شروع کنند، با تبدیل خویش به آنچه که یرایش مباره میکنند.
هانوفر، ۱۲.۱.۲۰۲۶
(*) داود غلام آزاد پروفسور بازنشسته رشته جامعه شناسی در دانشگاه هانوفر آلمان است. از ایشان نوشته ها و کتب متعددی در زمینه مشکلات دموکراسی در ایران موجود میباشد.
متن آلمانی نوشته:
Vom Kampf gegen Diktatoren zum Kampf gegen die Diktatur
Dieser Beitrag versteht sich als Diskussionsbeitrag für alle, die am langfristigen demokratischen Wandel im Iran arbeiten. Er lädt ein zum Nachdenken, zum Debattieren, zum Weiterdenken. Denn Demokratie beginnt mit dem Gespräch
Die Figurationskrise verstehen
Die gegenwärtige Krise im Iran geht tiefer als politisches Chaos oder wirtschaftlicher Niedergang. Wir erleben eine Figurationskrise – einen Zustand, in dem alte Machtbeziehungen zerbrechen, ohne dass neue bereits entstanden sind. Das herrschende System hat seine gesellschaftliche Legitimität verloren, doch eine tragfähige demokratische Ordnung existiert noch nicht. In dieser gefährlichen Zwischenlage entscheidet sich die Zukunft: Führt der mögliche Wandel zur Transformation vom Untertanen zum Staatsbürger – oder mündet er in neue autoritäre Herrschaft unter anderen Vorzeichen?
Dieser Beitrag richtet sich an jene im Iran und in der Diaspora, die nicht nur ein Regime stürzen, sondern wirkliche Demokratie aufbauen wollen. Es gründet auf einer prozesssoziologischen Perspektive, die uns lehrt, in langen Zeiträumen zu denken und die unsichtbaren Kräfte zu erkennen, die Gesellschaften formen.
I. Demokratie ist kein Ereignis
Die gefährlichste Illusion vieler Oppositionsbewegungen lautet: Wenn erst der Diktator gestürzt ist, kommt die Demokratie von selbst. Man müsse nur das alte Regime beseitigen, eine Verfassung schreiben, Wahlen abhalten – und die Demokratie sei da. Diese Vorstellung verwechselt äußere Formen mit inneren Prozessen. Sie glaubt an den großen Moment, nach dem alles anders wird.
Die Wirklichkeit ist ernüchternder: Demokratie ist das Ergebnis langfristiger Machtverschiebungen, sozialer Lernprozesse und habitueller Veränderungen. Sie entsteht nicht über Nacht. Sie lässt sich nicht dekretieren. Sie kann auch nicht von außen importiert werden.
Der Übergang vom Untertanen zum Staatsbürger vollzieht sich über Generationen. Er setzt voraus, dass Menschen grundlegend neue Erfahrungen machen und verinnerlichen: Macht muss als begrenzt und kontrollierbar erfahrbar werden – nicht als willkürlich und absolut. Konflikte müssen ohne physische Gewalt austragbar sein – durch Worte, Verfahren, Kompromisse. Gemeinsame Regeln müssen als selbst geschaffen begriffen werden – nicht als von oben auferlegt oder gottgegeben.
Keine dieser Erfahrungen stellt sich automatisch ein, wenn ein autoritäres System zusammenbricht. Im Gegenteil: Der Zusammenbruch kann Chaos, Gewalt und die Sehnsucht nach einer neuen starken Hand hervorbringen.
Die strategische Konsequenz: Die Vorbereitung auf die Demokratie ist wichtiger als die Planung des Umsturzes. Nicht der dramatische Moment des Regimewechsels entscheidet über die Zukunft, sondern das, was vorher geschieht. Die Opposition muss Demokratisierung vorwegnehmen, einüben, zur sozialen Praxis machen – solange das autoritäre System noch besteht.
II. Der unsichtbare Feind: Der Untertanenhabitus
Autoritäre Systeme überleben nicht nur durch Gewalt, Überwachung und Repression. Sie überleben, weil sie Selbstzwänge erzeugen, die auch dann fortwirken, wenn die äußeren Zwänge nachlassen.
Der Untertanenhabitus manifestiert sich als tief verinnerlichte Prä-Disposition. Man wartet auf Befehle, statt selbst zu entscheiden. Man fügt sich oder rebelliert impulsiv – aber man handelt nicht selbstbestimmt. Man projiziert politische Hoffnungen auf starke Führungsfiguren. Man denkt in Kategorien von Bitte und Gnade, nicht von Recht und Anspruch.
Diese neuronal verankerte Haltung entsteht nicht aus Dummheit oder Feigheit. Sie ist die rationale Antwort auf Machtverhältnisse, in denen eigenständiges Handeln gefährlich ist. Sie wird über Generationen weitergegeben – in Familien, Schulen, Arbeitsplätzen, im alltäglichen Umgang miteinander.
Der entscheidende Kampf findet also nicht nur auf den Straßen statt. Er findet im sozialen Habitus statt – in den verinnerlichten Mustern, wie Menschen Macht wahrnehmen und mit ihr umgehen. Solange Opposition und Bevölkerung vom Untertanenhabitus geprägt bleiben, wird jeder politische Wandel scheitern oder in neue autoritäre Strukturen münden.
Die Opposition muss selbstkritisch bei sich selbst beginnen. Gibt es Personenkult? Werden einzelne Führungsfiguren überhöht, ihre Worte als unantastbar behandelt? Gibt es blinde Gefolgschaft? Werden Zweifel und Kritik als Verrat diffamiert? Gibt es moralische Erpressung – mit Beschämung, Ausgrenzung, Reinheitsgeboten? Gibt es geheime Entscheidungen im kleinen Kreis?
Überall dort, wo diese Muster herrschen, reproduziert die Opposition bereits das, was sie bekämpft.
III. Entpersonalisierung: Der schwere Weg zur Demokratie
In Krisen neigen Menschen mit Untertanenhabitus dazu, nach Rettung durch eine starke Führungsfigur zu suchen. Diese Sehnsucht ist menschlich nachvollziehbar, weil Krisen Angst, Unsicherheit und Überforderung erzeugen. Doch der Untertanenhabitus prägt die Art, wie Halt gesucht wird: nicht in eigener politischer Handlungsfähigkeit und demokratischer Selbstorganisation, sondern in der Unterordnung unter eine vermeintlich starke Hand.
Das bestehende iranische System ist extrem personalisiert. Die Versuchung ist groß, diesem Muster ein Gegenmuster entgegenzusetzen: neue Helden, neue charismatische Führer, neue Erlösergestalten. Doch das wäre nur ein Austausch der Personen, keine Veränderung der Struktur.
Eine demokratische Opposition muss bewusst einen anderen Weg gehen: Entpersonalisierung der eigenen Bewegung. Das bedeutet: Kollektive Führung statt charismatischer Dominanz. Transparente Verfahren. Rotation und Begrenzung von Amtszeiten. Kritisierbarkeit auch prominenter Figuren.
Entpersonalisierung wirkt langsamer, unentschlossener, weniger mobilisierend. Sie verzichtet auf die emotionale Bindungskraft, die von starken Führungsfiguren ausgeht. Sie verlangt Geduld und Selbstdisziplin. Aber sie ist langfristig stabiler. Staatsbürgerliche Ordnung beginnt dort, wo Menschen nicht an Personen glauben müssen, sondern auf Verfahren vertrauen können.
IV. Gewalt begrenzen – aus Klugheit, nicht aus Schwäche
In hochrepressiven Situationen erscheint Gewalttätigkeit oft als einzig verbleibende Sprache. Die Wut ist berechtigt. Der Ruf nach Vergeltung ist menschlich nachvollziehbar. Doch hier muss unterschieden werden: Gewalt im soziologischen Sinne – als Durchsetzungsmacht, als strukturelle Kraft – ist von Gewalttätigkeit zu unterscheiden.
Die entscheidende Frage ist nicht, ob Widerstand Gewalt ausübt, sondern wie er sie ausübt und wohin er führen soll. Dauerhafte Demokratisierung erfordert die Transformation von impulsiver Gewalttätigkeit in kontrollierte, rechtlich gebundene Gewaltausübung – die Entwicklung von Affektkontrolle und Rechtssinn.
Macht ist keine Substanz, die man besitzen kann. Sie ist die Chance, das Verhalten anderer gegen deren Willen zu steuern oder zu beeinflussen. Diese Chance entsteht aus Angewiesenheit und Abhängigkeit. Menschen sind aufeinander angewiesen – für Überleben, Arbeit, Anerkennung, Sinn. Diese Angewiesenheit schafft gegenseitige Abhängigkeiten. Und gegenseitige Abhängigkeiten schaffen Machtbalance.
Jedes menschliche Beziehungsgeflecht ist durch mehr oder weniger stabile Machtbalancen gekennzeichnet. Diese sind nie ganz stabil, sondern ständig in Schwankung. Aus den Spannungen erwachsen Machtkämpfe. Die zivilisatorische Frage ist, wie diese Kämpfe ausgetragen werden: ob sie in Zyklen impulsiver Gewalttätigkeit eskalieren oder in rechtlich gebundene, affektkontrollierte Formen überführt werden.
Affektkontrolle bedeutet nicht Passivität. Sie bedeutet bewusste Selbstbegrenzung im Umgang mit Macht und Gegnerschaft: Klare Abgrenzung zwischen Widerstand und Vergeltungslogik. Keine Entmenschlichung von Gegnern. Schutz inneroppositioneller Differenz.
Eine Bewegung, deren soziale Träger ihre eigenen Affekte nicht regulieren kann, wird keine rechtsstaatliche Ordnung tragen können. Denn Rechtsstaat bedeutet: Die Regulierung von Konflikten nach Regeln, nicht nach Machtverhältnissen. Wer heute Rache als legitimes politisches Mittel etabliert, wird morgen erleben, wie diese Logik gegen ihn selbst gewendet wird.
V. Das inklusive Wir: Vielfalt als Stärke begreifen
Eine der größten Bedrohungen für die iranische Opposition ist ihre Zersplitterung: ethnisch, religiös, sozial, geografisch, ideologisch. Die zivilisatorische Herausforderung besteht in der Erweiterung der Reichweite der Identifikation der Menschen über Gruppengrenzen hinaus. Solange die Identifikation an der eigenen ethnischen, religiösen oder regionalen Gruppe endet, bleibt Politik ein Kampf der Gruppen um Dominanz.
Diese Erweiterung verlangt Empathie: die Fähigkeit, sich in Menschen hineinzuversetzen, die anders sind – andere Sprachen sprechen, anderen Glaubens sind, andere Erfahrungen gemacht haben. Empathie bedeutet hier die kognitive und affektive Leistung, andere trotz ihrer Andersartigkeit als gleichberechtigte Mitglieder eines gemeinsamen politischen Projekts anzuerkennen.
Demokratische Staatsbürgerlichkeit setzt ein abstraktes, inklusives Wir voraus. Politische Zugehörigkeit muss wichtiger werden als Herkunft, Religion oder Lebensstil. Der Staatsbürger identifiziert sich primär über seine Zugehörigkeit zum politischen Gemeinwesen – zu einer Rechtsordnung, die alle einschließt.
Das bedeutet nicht, dass Unterschiede verschwinden sollen. Es bedeutet, dass sie politisch nicht über- oder untergeordnet werden dürfen. Vielfalt wird anerkannt, aber sie darf nicht zur Grundlage politischer Hierarchie werden.
Für die Opposition heißt das konkret: Minderheiten nicht als Sondergruppen begreifen, sondern als gleichberechtigte Mitbürger. Säkulare und religiöse Akteure einbeziehen. Soziale Fragen ernst nehmen. Diaspora und Inland verbinden.
VI. Die Macht der kleinen Schritte
Politische Bewegungen neigen dazu, in Kategorien des Durchbruchs zu denken: der große Streik, die entscheidende Demonstration, der Generalaufstand. Doch gesellschaftlicher Wandel vollzieht sich meist anders. Er besteht aus vielen kleinen Verschiebungen, aus allmählichen Veränderungen in den Beziehungen, im Habitus, in den alltäglichen Praktiken. Der Weg ist das Ziel: Nicht der revolutionäre Moment entscheidet über Demokratisierung, sondern die Prozesse, die ihm vorausgehen und nachfolgen.
Auch unter autoritären Bedingungen gibt es Handlungsspielräume: Aufbau von Vertrauensnetzwerken. Gegenseitige Unterstützung im Alltag. Informelle Regeln der Fairness. Nutzung kleiner Freiräume. Diese Prozesse sind unspektakulär. Sie schaffen keine Schlagzeilen. Aber sie bereiten den Boden für größere Veränderungen. Sie schaffen das soziale Kapital, ohne das Demokratie nicht funktionieren kann.
VII. Geduld als strategische Ressource
Angesichts von Unterdrückung, Willkür und Leiden ist Ungeduld verständlich. Man will, dass es aufhört – sofort. Diese Ungeduld ist menschlich nachvollziehbar. Aber sie ist politisch gefährlich. Wer schnelle Lösungen erwartet, greift oft zu autoritären Mitteln.
Eine prozesssoziologische Strategie setzt auf langen Atem, realistische Erwartungen und Lernfähigkeit. Demokratisierung dauert länger als ein Menschenleben. Rückschläge sind normal, nicht Zeichen des Scheiterns. Jeder Fehler ist eine Gelegenheit, es beim nächsten Mal besser zu machen.
Geduld ist kein moralischer Appell an Genügsamkeit. Sie ist eine strategische Ressource, die verhindert, dass Bewegungen sich selbst zerstören.
VIII. Demokraten ohne Demokratie: Die besondere Verantwortung
Die iranische Opposition befindet sich in einem Paradox: Sie muss Demokratie schaffen, bevor die Bedingungen dafür existieren. Sie muss Demokraten sein, obwohl es noch keine Demokratie gibt. Das ist eine doppelte Last: Man kämpft gegen Unterdrückung und muss zugleich die Grundlagen der Ordnung schaffen, die erst noch kommen soll.
Demokraten handeln so, als ob sie bereits Staatsbürger wären – auch wenn der Staat sie noch wie Untertanen behandelt. Sie sprechen in Kategorien des Rechts, nicht der Bitte. Sie erwarten Rechenschaft, nicht Gnade. Sie übernehmen Verantwortung für gemeinsame Regeln, auch wenn diese noch nicht formalisiert sind. Sie behandeln einander als freie und gleiche Menschen, unabhängig davon, was der Staat tut.
Demokraten in autoritären Verhältnissen haben eine historische Aufgabe: Sie bereiten Demokratie sozial vor, bevor sie institutionell möglich wird. Das ist mühsam, oft unsichtbar, manchmal gefährlich. Es bringt keine sofortigen Erfolge. Aber es ist die einzige Möglichkeit, sicherzustellen, dass ein möglicher Regimewechsel tatsächlich zu Demokratie führt.
IX. Ist das nicht naiv angesichts der Brutalität?
An dieser Stelle wird mancher einwenden: Wie kann man von Affektkontrolle, Geduld und gewaltfreier Praxis sprechen, während Mahsa Jina Amini für „falsch” getragenes Kopftuch zu Tode geprügelt wird? Während Demonstranten systematisch erschossen werden? Während Massenhinrichtungen stattfinden? Während Vergewaltigungen in Gefängnissen als Folterinstrument eingesetzt werden? Kann man wirklich von ‘kleinen Schritten’ sprechen angesichts von Evin, Fashafouyeh, Qarchak?
Diese Einwände sind nicht nur berechtigt – sie sind notwendig. Sie entspringen echtem Schmerz, echter Wut, echter Verzweiflung.
Das islamische Herrschaftssystem in seiner jetzigen Form ist nicht reformierbar. Es basiert auf Prinzipien, die mit Demokratie unvereinbar sind. Dieses System muss überwunden werden. Daran führt kein Weg vorbei. Es gibt keine Koexistenz zwischen Volkssouveränität und Hierokratie. Der Beitrag ruft nicht zu Versöhnung mit dem Regime auf. Er ruft zu strategischer Klugheit im Widerstand auf.
Die gegenwärtige Repression ist beispiellos in ihrer Systematik. Aber diese Brutalität ist auch ein Zeichen der Schwäche, nicht der Stärke. Ein Regime, das zur nackten Gewalt greift, hat seine gesellschaftliche Basis verloren. Es kann nicht mehr überzeugen, nicht mehr integrieren, nicht mehr herrschen – es kann nur noch unterdrücken.
Das Regime braucht gewalttätige Opposition. Es braucht die Möglichkeit, von “Terroristen” zu sprechen. Es braucht Chaos, um seine eigene Gewalt als “Wiederherstellung der Ordnung” zu legitimieren. Jede Autobombe, jeder bewaffnete Überfall gibt dem Regime die Rechtfertigung: Mobilisierung der eigenen Basis, Militarisierung des Konflikts, internationale Unterstützung, Spaltung der Opposition.
Gegenwärtige Brutalität ist kein Argument für Gegengewalt – sie ist ein Argument für strategische Disziplin.
Zwei Kämpfe gleichzeitig
Die iranische Opposition führt notwendigerweise zwei Kämpfe gleichzeitig:
- Den Kampf gegen das Regime – gegen seine Repression, seine Korruption, seine Herrschaftsansprüche. Dieser Kampf ist existenziell, unausweichlich, legitim.
- Den Kampf gegen den Autoritarismus in sich selbst – gegen die verinnerlichten Muster von Untertänigkeit, Personenkult, Gewaltverherrlichung, die das alte System auch in der Opposition reproduziert.
Beide Kämpfe sind notwendig. Der eine ohne den anderen führt nirgendwohin.
“Entpersonalisierung praktizieren” bedeutet nicht: Verzichtet auf Führung. Es bedeutet: Schafft kollektive Strukturen, die nicht von Einzelpersonen abhängen. “Gewalt begrenzen” bedeutet nicht: Wehrt euch nicht. Es bedeutet: Unterscheidet zwischen Widerstand und Rache. “Inklusives Wir aufbauen” bedeutet nicht: Verwässert eure Prinzipien. Es bedeutet: Spaltet eure eigene Bewegung nicht.
Die brutale Wahrheit der Geschichte
Man kann ein Regime stürzen, ohne demokratiefähig zu sein. Das Ergebnis ist dann ein neues autoritäres Regime.
- Iran 1979: Der Schah wurde gestürzt. Die Bewegung war vereint im “Nein”, aber zerstritten im “Ja”. Die am besten organisierten, die am diszipliniertesten, die am skrupellosesten im Machtaufbau waren die Islamisten. Das Ergebnis ist das System, unter dem Iran heute leidet.
- Ägypten 2011: Mubarak wurde gestürzt nach 18 Tagen Tahrir. Die demokratischen Kräfte waren organisatorisch schwach. Zwei Jahre später: Militärputsch, Sisi – eine Diktatur, die jene Mubaraks in den Schatten stellt.
- Libyen 2011: Gaddafi wurde gestürzt. Die Opposition hatte keine gemeinsame Vision, keine funktionierenden Institutionen. Das Ergebnis: Bürgerkrieg, konkurrierende Warlords, Massenelend.
Diese Beispiele zeigen nicht, dass man Diktatoren nicht stürzen sollte. Sie zeigen, dass der Sturz allein nicht genügt.
Widerstand jetzt, Demokratie später?
Man könnte sagen: “Lasst uns erst das Regime stürzen, dann kümmern wir uns um Demokratie.” Das klingt pragmatisch. Es ist aber strategisch falsch. Denn:
- Der Modus des Widerstands prägt die spätere Ordnung. Wer im Widerstand mit Gewalt, Einschüchterung und Personenkult arbeitet, wird diese Muster später nicht einfach ablegen können.
- Die während des Widerstands entstehenden Netzwerke und Hierarchien überdauern. Wer jetzt Macht akkumuliert, wird sie später nicht freiwillig abgeben.
- Das Fenster nach einem Machtwechsel ist kurz. In dieser Phase setzen sich jene durch, die bereits organisiert, kohärent und handlungsfähig sind. Wer erst dann anfängt, demokratische Strukturen aufzubauen, ist zu spät.
Die wirklich radikale Frage lautet nicht: Wie stürzen wir das Regime? Sondern: Wie verhindern wir, dass nach dem Sturz ein neues autoritäres System entsteht?
Wie kämpft man effektiv gegen das Regime?
Das Regime ist verwundbar:
- Legitimationsverlust: Die Mehrheit spricht dem System jede Legitimität ab
- Ökonomische Abhängigkeit: Jeder Streik trifft das Regime, verschärft durch aggressive Außenpolitik und internationale Sanktionen
- Fragmentierung der Machtelite: Risse zwischen Hardlinern und Pragmatikern
- Demografische Realität: Die Bevölkerungsmehrheit ist jung, gebildet, urban
Was funktioniert:
- Dezentrale Massenproteste ohne zentrale Führung
- Symbolische Macht: Kopftuch-Verbrennung, gemeinsames Singen
- Kreative Aktionsformen: Flash mobs, Graffiti, Lichterketten, Humor
- Langfristiger Zermürbungskrieg
- Ziviler Ungehorsam, organisiert in zivilgesellschaftlichen Netzwerken
- Ökonomischer Druck: Streiks, Boykott, organisierte Geldabhebungen
Diese dezentralen Aktionen sind nicht nur taktisch wirksam – sie haben eine fundamentale Bildungsfunktion. Sie sozialisieren Menschen in demokratische Praktiken: Sie schulen Selbstorganisation statt Gehorsam, fördern Eigeninitiative, trainieren Koordination ohne Hierarchie.
Was nicht funktioniert:
- Bewaffneter Aufstand: Das Regime hat militärische Überlegenheit
- Zentralisierte Kommandostrukturen: Können geköpft werden
- Ethnische oder religiöse Mobilisierung: Spaltet die Opposition
- Warten auf ausländische Intervention: Führt zu Abhängigkeit und Chaos
Die Rolle unabhängiger Medien:
Nicht jede oppositionelle Berichterstattung trägt zur Demokratisierung bei. Sender wie “Iran International” oder “Manoto” reproduzieren genau jene Praktiken, die sie den Massenmedien der Islamischen Republik vorwerfen: einseitige Propaganda, emotionale Mobilisierung statt sachlicher Information, Personenkult. Sie verstoßen gegen journalistische Grundprinzipien: Transparenz der Finanzierung, Trennung von Nachricht und Meinung, Überprüfbarkeit von Quellen.
Eine demokratische Alternative braucht Medien, die journalistische Standards einhalten. Der Unterschied zwischen Propaganda und demokratischer Öffentlichkeit liegt nicht darin, gegen wen man kämpft, sondern wie man informiert.
X. Was jetzt zu tun ist
Die zentrale strategische Aufgabe der iranischen demokratischen Opposition besteht darin: Unter autoritären Bedingungen staatsbürgerliche Praxis einzuüben – nicht als Simulation, sondern als reale soziale Erfahrung.
Die konkreten Schritte:
- Habituswandel beginnen. Bei sich selbst anfangen: Wie gehe ich mit Macht um? Wie reagiere ich auf Kritik?
- Entpersonalisierung praktizieren. Keine Personenkulte dulden. Verfahren wichtiger nehmen als Personen.
- Gewalt begrenzen. Affektkontrolle als politische Kompetenz entwickeln.
- Inklusives Wir aufbauen. Über ethnische, religiöse, soziale Grenzen hinweg politische Gemeinschaft schaffen.
- Kleine Schritte wertschätzen. Vertrauensbildung, alltägliche Solidarität – das sind keine Nebensächlichkeiten.
- Geduld kultivieren. Nicht auf den großen Moment warten, sondern am langen Prozess arbeiten.
- Demokratie vorwegnehmen. So handeln, als ob die demokratische Ordnung bereits existiert.
Der Kern der Botschaft:
Der Übergang vom Untertanen zum Staatsbürger beginnt nicht nach dem Regimewechsel. Er entscheidet darüber, ob ein Regimewechsel überhaupt zu Demokratisierung führen kann.
Demokratisierung scheitert nicht zuerst an fehlenden Institutionen, sondern an nicht vollzogenen Lernprozessen der Menschen, die sie tragen sollen.
Schlusswort: Der lange Atem der Geschichte
Die Situation im Iran ist dramatisch. Das Leiden ist real. Die Ungeduld ist berechtigt. Aber gerade deshalb ist es wichtig, nüchtern zu bleiben. Gerade deshalb braucht es eine Strategie, die nicht nur den Moment des Umsturzes plant, sondern die Zeit danach denkt.
Die Geschichte lehrt: Regime stürzen ist leichter als Demokratie aufbauen. Revolutionen gelingen häufiger als Demokratisierung. Der Unterschied liegt nicht in der Intensität des Widerstands, sondern in der Qualität der sozialen Beziehungen, die während des Widerstands entstehen.
Wenn die iranische Opposition lernt, schon heute miteinander umzugehen wie freie und gleiche Staatsbürger – wenn sie lernt, Macht zu teilen, Konflikte ohne Gewalt auszutragen, Vielfalt zu respektieren, Verfahren zu vertrauen – dann hat die kommende Demokratisierung eine Chance.
Wenn nicht, wird der nächste autoritäre Zyklus beginnen. Vielleicht unter anderen Namen, mit anderen Symbolen, aber mit derselben Struktur.
Die Wahl findet jetzt statt. Nicht am Tag X, sondern jeden Tag, im Umgang miteinander, im Kleinen wie im Großen.
Es gibt keine Demokratie ohne Demokraten. Aber Demokraten können ohne Demokratie beginnen – indem sie werden, was sie erkämpfen wollen.
Hannover, 12.1.2026
https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/
متن انگلیسی نوشته:
From Fighting Dictators to Fighting Dictatorship
This article is offered as a contribution to discussion for all who work toward long-term democratic change in Iran. It invites reflection, debate, and further thought. For democracy begins with conversation.
Understanding the Figurational Crisis
Iran’s current crisis runs deeper than political chaos or economic decline. We are witnessing a figurational crisis—a state in which old power relations are breaking down without new ones yet emerging. The ruling system has lost its social legitimacy, yet a viable democratic order does not yet exist. In this dangerous interregnum, the future hangs in the balance: Will the possible transformation lead to the transition from subject to citizen—or will it result in new forms of authoritarian rule under different banners?
This article addresses those in Iran and the diaspora who seek not merely to overthrow a regime but to build genuine democracy. It is grounded in a process-sociological perspective that teaches us to think in long temporal spans and to recognize the invisible forces that shape societies.
I. Democracy Is Not an Event
The most dangerous illusion harbored by many opposition movements is this: once the dictator is overthrown, democracy will come of its own accord. One need only remove the old regime, draft a constitution, hold elections—and democracy will be there. This conception confuses external forms with internal processes. It believes in the great moment after which everything will be different.
Reality is more sobering: democracy is the outcome of long-term power shifts, social learning processes, and habitual transformations. It does not emerge overnight. It cannot be decreed. Nor can it be imported from outside.
The transition from subject to citizen unfolds across generations. It presupposes that people have fundamentally new experiences and internalize them: power must become experienceable as limited and controllable—not as arbitrary and absolute. Conflicts must be resolvable without physical violence—through words, procedures, compromises. Common rules must be understood as self-created—not as imposed from above or god-given.
None of these experiences arises automatically when an authoritarian system collapses. On the contrary: collapse can produce chaos, violence, and longing for a new strong hand.
The strategic consequence: preparing for democracy is more important than planning the overthrow. It is not the dramatic moment of regime change that determines the future, but what happens beforehand. The opposition must anticipate democratization, practice it, make it social reality—while the authoritarian system still exists.
II. The Invisible Enemy: The Subject Habitus
Authoritarian systems survive not only through violence, surveillance, and repression. They survive because they generate self-constraints that persist even when external constraints diminish.
The subject habitus manifests as deeply internalized pre-disposition. One waits for orders instead of deciding oneself. One submits or rebels impulsively—but one does not act autonomously. One projects political hopes onto strong leadership figures. One thinks in categories of petition and grace, not of rights and entitlement.
This neurally anchored disposition does not arise from stupidity or cowardice. It is the rational response to power relations in which independent action is dangerous. It is transmitted across generations—in families, schools, workplaces, in everyday interactions.
The decisive struggle therefore takes place not only in the streets. It takes place in the social habitus—in the internalized patterns of how people perceive and handle power. As long as opposition and population remain shaped by the subject habitus, any political change will fail or result in new authoritarian structures.
The opposition must begin self-critically with itself. Is there a personality cult? Are individual leaders elevated, their words treated as sacrosanct? Is there blind followership? Are doubts and criticism denounced as betrayal? Is there moral blackmail—with shaming, exclusion, purity demands? Are decisions made secretly in small circles?
Wherever these patterns prevail, the opposition is already reproducing what it fights against.
III. Depersonalization: The Difficult Path to Democracy
In crises, people with a subject habitus tend to seek salvation through a strong leadership figure. This longing is humanly understandable, as crises generate fear, uncertainty, and overwhelm. But the subject habitus shapes how security is sought: not in one’s own political agency and democratic self-organization, but in subordination to an ostensibly strong hand.
The existing Iranian system is extremely personalized. The temptation is great to counter this pattern with a counter-pattern: new heroes, new charismatic leaders, new savior figures. But this would merely be an exchange of persons, not a change in structure.
A democratic opposition must consciously take a different path: depersonalization of its own movement. This means: collective leadership instead of charismatic dominance. Transparent procedures. Rotation and limitation of terms. Criticizability of even prominent figures.
Depersonalization works more slowly, appears more indecisive, is less mobilizing. It foregoes the emotional binding force emanating from strong leadership figures. It demands patience and self-discipline. But it is more stable in the long term. Civic order begins where people need not believe in persons but can trust procedures.
IV. Limiting Violence—From Prudence, Not Weakness
In highly repressive situations, violence often appears as the only remaining language. The anger is justified. The call for retaliation is humanly understandable. But here a distinction must be made: violence in the sociological sense—as power to enforce, as structural force—must be distinguished from acts of violence.
The crucial question is not whether resistance exerts power, but how it exerts it and where it should lead. Lasting democratization requires the transformation of impulsive violence into controlled, legally bound exercise of force—the development of affect control and legal consciousness.
Power is not a substance one can possess. It is the chance to steer or influence others’ behavior against their will. This chance arises from interdependence. People depend on each other—for survival, work, recognition, meaning. This interdependence creates mutual dependencies. And mutual dependencies create power balances.
Every human relational network is characterized by more or less stable power balances. These are never entirely stable but constantly fluctuating. From the tensions emerge power struggles. The civilizational question is how these struggles are conducted: whether they escalate in cycles of impulsive violence or are channeled into legally bound, affect-controlled forms.
Affect control does not mean passivity. It means conscious self-limitation in dealing with power and adversaries: clear distinction between resistance and logic of retaliation. No dehumanization of opponents. Protection of intra-oppositional difference.
A movement whose social carriers cannot regulate their own affects will be unable to sustain a constitutional order. For constitutional state means: the regulation of conflicts according to rules, not according to power relations. Those who establish revenge as a legitimate political means today will tomorrow experience this logic turned against themselves.
V. The Inclusive We: Understanding Diversity as Strength
One of the greatest threats to the Iranian opposition is its fragmentation: ethnic, religious, social, geographic, ideological. The civilizational challenge consists in extending the range of people’s identification beyond group boundaries. As long as identification ends at one’s own ethnic, religious, or regional group, politics remains a struggle among groups for dominance.
This extension demands empathy: the capacity to empathize with people who are different—who speak other languages, hold other faiths, have had other experiences. Empathy here means the cognitive and affective achievement of recognizing others, despite their difference, as equal members of a common political project.
Democratic citizenship presupposes an abstract, inclusive we. Political belonging must become more important than origin, religion, or lifestyle. The citizen identifies primarily through belonging to the political community—to a legal order that includes all.
This does not mean differences should disappear. It means they must not be politically hierarchized. Diversity is acknowledged, but it must not become the basis of political hierarchy.
For the opposition this means concretely: understand minorities not as special groups but as equal fellow citizens. Include secular and religious actors. Take social questions seriously. Connect diaspora and homeland.
VI. The Power of Small Steps
Political movements tend to think in categories of breakthrough: the great strike, the decisive demonstration, the general uprising. Yet social change usually unfolds differently. It consists of many small shifts, gradual changes in relationships, in habitus, in everyday practices. The journey is the destination: it is not the revolutionary moment that decides democratization, but the processes that precede and follow it.
Even under authoritarian conditions, there are spaces for action: building networks of trust. Mutual support in everyday life. Informal rules of fairness. Using small free spaces. These processes are unspectacular. They make no headlines. But they prepare the ground for larger changes. They create the social capital without which democracy cannot function.
VII. Patience as Strategic Resource
Given oppression, arbitrariness, and suffering, impatience is understandable. One wants it to stop—immediately. This impatience is humanly comprehensible. But it is politically dangerous. Those who expect quick solutions often resort to authoritarian means.
A process-sociological strategy relies on long breath, realistic expectations, and learning capacity. Democratization takes longer than a human lifetime. Setbacks are normal, not signs of failure. Every mistake is an opportunity to do better next time.
Patience is not a moral appeal for contentment. It is a strategic resource that prevents movements from destroying themselves.
VIII. Democrats Without Democracy: The Special Responsibility
The Iranian opposition finds itself in a paradox: it must create democracy before conditions for it exist. It must be democrats even though there is no democracy yet. This is a double burden: one fights against oppression while simultaneously creating the foundations for the order yet to come.
Democrats act as if they were already citizens—even when the state still treats them as subjects. They speak in categories of rights, not petitions. They expect accountability, not grace. They assume responsibility for common rules, even when these are not yet formalized. They treat each other as free and equal people, regardless of what the state does.
Democrats in authoritarian circumstances have a historical task: they prepare democracy socially before it becomes institutionally possible. This is arduous, often invisible, sometimes dangerous. It brings no immediate successes. But it is the only way to ensure that possible regime change actually leads to democracy.
IX. Isn’t This Naive Given the Brutality?
At this point, some will object: How can one speak of affect control, patience, and non-violent practice while Mahsa Jina Amini was beaten to death for “improperly” worn hijab? While demonstrators are systematically shot? While mass executions occur? While rape in prisons is used as a torture instrument? Can one really speak of ‘small steps’ in the face of Evin, Fashafouyeh, Qarchak?
These objections are not only justified—they are necessary. They arise from real pain, real anger, real desperation.
The Islamic ruling system in its current form is not reformable. It is based on principles incompatible with democracy. This system must be overcome. There is no way around this. There is no coexistence between popular sovereignty and hierocracy. This article does not call for reconciliation with the regime. It calls for strategic prudence in resistance.
The current repression is unprecedented in its systematicity. But this brutality is also a sign of weakness, not strength. A regime that resorts to naked violence has lost its social base. It can no longer persuade, no longer integrate, no longer rule—it can only suppress.
The regime needs violent opposition. It needs the possibility of speaking of “terrorists.” It needs chaos to legitimize its own violence as “restoration of order.” Every car bomb, every armed assault gives the regime the justification it seeks: mobilization of its own base, militarization of the conflict, international support, division of the opposition.
Current brutality is not an argument for counter-violence—it is an argument for strategic discipline.
Two Struggles Simultaneously
The Iranian opposition necessarily wages two struggles simultaneously:
- The struggle against the regime—against its repression, its corruption, its claims to power. This struggle is existential, unavoidable, legitimate.
- The struggle against authoritarianism within itself—against the internalized patterns of subservience, personality cult, glorification of violence that reproduce the old system even within the opposition.
Both struggles are necessary. One without the other leads nowhere.
“Practice depersonalization” does not mean: renounce leadership. It means: create collective structures that do not depend on individuals. “Limit violence” does not mean: do not defend yourselves. It means: distinguish between resistance and revenge. “Build an inclusive we” does not mean: dilute your principles. It means: do not split your own movement.
The Brutal Truth of History
One can overthrow a regime without being capable of democracy. The result is then a new authoritarian regime.
- Iran 1979: The Shah was overthrown. The movement was united in “no” but divided in “yes.” Those best organized, most disciplined, most ruthless in building power were the Islamists. The result is the system Iran suffers under today.
- Egypt 2011: Mubarak was overthrown after 18 days in Tahrir. Democratic forces were organizationally weak. Two years later: military coup, Sisi—a dictatorship that overshadows Mubarak’s.
- Libya 2011: Gaddafi was overthrown. The opposition had no common vision, no functioning institutions. The result: civil war, competing warlords, mass misery.
These examples do not show that dictators should not be overthrown. They show that overthrow alone does not suffice.
Resistance Now, Democracy Later?
One might say: “Let us first overthrow the regime, then we’ll deal with democracy.” This sounds pragmatic. But it is strategically wrong. Because:
- The mode of resistance shapes the subsequent order. Those who work with violence, intimidation, and personality cult in resistance will not simply shed these patterns later.
- The networks and hierarchies that arise during resistance endure. Those who accumulate power now will not voluntarily relinquish it later.
- The window after a power change is brief. In this phase, those who are already organized, coherent, and capable of action prevail. Those who only then begin building democratic structures are too late.
The truly radical question is not: How do we overthrow the regime? But rather: How do we prevent a new authoritarian system from arising after the overthrow?
How Does One Fight the Regime Effectively?
The regime is vulnerable:
- Loss of legitimacy: The majority denies the system any legitimacy
- Economic dependence: Every strike hits the regime, exacerbated by aggressive foreign policy and international sanctions
- Fragmentation of the power elite: Rifts between hardliners and pragmatists
- Demographic reality: The population majority is young, educated, urban
What works:
- Decentralized mass protests without central leadership
- Symbolic power: hijab burning, collective singing
- Creative forms of action: flash mobs, graffiti, candlelight vigils, humor
- Long-term war of attrition
- Civil disobedience, organized in civil society networks
- Economic pressure: strikes, boycotts, organized bank runs
These decentralized actions are not only tactically effective—they have a fundamental educational function. They socialize people into democratic practices: they train self-organization instead of obedience, promote initiative, practice coordination without hierarchy.
What does not work:
- Armed uprising: The regime has military superiority
- Centralized command structures: Can be decapitated
- Ethnic or religious mobilization: Splits the opposition
- Waiting for foreign intervention: Leads to dependency and chaos
The role of independent media:
Not every oppositional reporting contributes to democratization. Channels like “Iran International” or “Manoto” reproduce exactly those practices they accuse the Islamic Republic’s mass media of: one-sided propaganda, emotional mobilization instead of factual information, personality cult. They violate journalistic principles: transparency of funding, separation of news and opinion, verifiability of sources.
A democratic alternative needs media that uphold journalistic standards. The difference between propaganda and democratic public sphere lies not in whom one fights, but in how one informs.
X. What Must Be Done Now
The central strategic task of Iran’s democratic opposition is this: to practice civic conduct under authoritarian conditions—not as simulation, but as real social experience.
The concrete steps:
- Begin habitus transformation. Start with yourself: How do I handle power? How do I respond to criticism?
- Practice depersonalization. Tolerate no personality cults. Value procedures over persons.
- Limit violence. Develop affect control as political competence.
- Build an inclusive we. Create political community across ethnic, religious, social boundaries.
- Value small steps. Trust-building, everyday solidarity—these are not trivialities.
- Cultivate patience. Do not wait for the great moment but work on the long process.
- Anticipate democracy. Act as if the democratic order already exists.
The core message:
The transition from subject to citizen does not begin after regime change. It determines whether regime change can lead to democratization at all.
Democratization fails not first from lacking institutions but from incomplete learning processes of the people who should sustain them.
Concluding Word: The Long Breath of History
The situation in Iran is dramatic. The suffering is real. The impatience is justified. But precisely for this reason it is important to remain sober. Precisely for this reason a strategy is needed that plans not only the moment of overthrow but thinks about the time after.
History teaches: overthrowing regimes is easier than building democracy. Revolutions succeed more often than democratization. The difference lies not in the intensity of resistance but in the quality of social relationships that arise during resistance.
If Iran’s opposition learns to treat each other today as free and equal citizens—if it learns to share power, resolve conflicts without violence, respect diversity, trust procedures—then the coming democratization has a chance.
If not, the next authoritarian cycle will begin. Perhaps under different names, with different symbols, but with the same structure.
The choice is being made now. Not on Day X, but every day, in how we treat each other, in small matters as in large.
There is no democracy without democrats. But democrats can begin without democracy—by becoming what they seek to win.
Hannover, January 12, 2026
https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/
