پروفسور داود غلام آزاد(*)
ترجمه از آلمانی با کمک هوش مصنوعی
مقدمه: وقتی ناامیدی تمایزهای تحلیلی را محو میکند
در شرایط فشار و تنگناهای هستی، امیدها بهسادگی با توهمها ادغام میشوند. این همان چیزی است که اکنون در بخشهایی از اپوزیسیون ایران و در لایههای وسیعی از جامعه دیده میشود، جامعهای که بر اثر سرکوب، فقر و ناتوانی سیاسی خسته و درمانده است. نگاهها به بیرون دوخته شدهاند — به ایالات متحده آمریکا، بهویژه در چهره سیاسی دونالد ترامپ، و به اسرائیل که وعده کمک داده اند — با این انتظار که در آنجا متحدانی برای سرنگونی جمهوری اسلامی پیدا کنند. نامههای علنی، درخواستها برای مداخله نظامی و امید به تغییر رژیم از خارج، همه بیانگر این ناامیدی هستند.
هرچند این امیدها از نظر روانشناختی قابل درکاند، اما از نظر سیاسی مشکلآفرین هستند. این امیدها مبتنی بر یک سوءتفاهم سرنوشتساز اند: فرض وجود اهداف مشترک در جایی که تنها همپوشانی منافع مقطعی وجود دارد. از منظر جامعهشناسی فرآیندی، در اینجا یک تمایز تحلیلی اساسی محو میشود — تمایز بین انگیزههای «چرا» و انگیزههای «بهجهت چه». انگیزههای «چرا» به دلایل بیوگرافی، تاریخی و ساختاری عمل اشاره دارند؛ در حالی که انگیزههای «بهجهت چه» به اهداف مورد نظر، مقاصد و چشماندازهای آینده بازیگران اشاره دارند. نادیده گرفتن این تمایز، فرد را در معرض خطر سو استفاده شدن قرار میدهد.
این مقاله کوششی است برای ارائه تحلیلی واقعبینانه و با فاصله انتقادی.به شرایط شکلگیری جنبشهای اعتراضی ایران اشاره میشود، انگیزههای درونی بررسی میشوند و با اهداف راهبردی بازیگران خارجی مقایسه میشوند. همزمان، مسیر سومی ارائه میشود که میان نظارهگری منفعل و مداخله نظامی ویرانگر قرار دارد: حمایت بینالمللی از یک همهپرسی دموکراتیک، همانگونه که اپوزیسیون در ایران خود خواستار آن است. هدف این است که چشماندازهای تحول واقعبینانه فراتر از میانبرهای توهمی آشکار شوند.
فرآیندهای شکلگیری: انباشتهای ساختاری و رخدادهای محرک
جنبشهای اعتراضی ایران در یکونیم دهه گذشته — از جنبش سبز ۲۰۰۹ گرفته تا قیامهای سراسری ۲۰۱۷/۱۸ و ۲۰۱۹، جنبش «زن، زندگی، آزادی» ۲۰۲۲/۲۳ و تا تازهترین تظاهراتی که اوایل ژانویه ۲۰۲۶ بهشکل بیسابقهای خونین سرکوب شدند — نباید بهعنوان رخدادهای منفرد و تصادفی در نظر گرفته شوند. اینها در واقع فرآیندهایی پیوستهاند که در آنها تناقضات ساختاری طی سالها انباشته شدهاند.
جامعهشناسی فرآیندی انباشتهای ساختاری را به معنای تجمیع تدریجی تنشها در حوزههای اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی میداند. این تنشها هم ظرفیت عمل جامعه و هم آسیبپذیری رژیم در برابر بحرانها را تعیین میکنند. در ایران، این انباشتها در دههها فلاکت اقتصادی، محدود شدن مشارکت سیاسی، بیگانگی فرهنگی رو به افزایش و تقابل جمعیت جوان شهرنشین با هییت حاکم ایدئولوژیکزده و خشکمغز متحجرخود را نشان دادند.
هر موج اعتراضی خاص از یک واقعهی کانونی ناشی میشود – محرکی نمادین که تنشهای موجود را تجمیع میکند و به اقدام جمعی تبدیل مینماید. نمونهها شامل تقلب انتخاباتی ۲۰۰۹، افزایش قیمت بنزین ۲۰۱۹، مرگ مهسا امینی ۲۰۲۲ و تظاهرات ژانویه ۲۰۲۶ که از بازار تهران آغاز شد و به دیگر شهرها گسترش یافت. این رویدادها بهعنوان کاتالیزور عمل میکنند و تنشها را از نارضایتی نهان به بسیج جمعی آشکار منتقل میکنند.
از منظر جامعهشناسی فرآیندی، توالی زمانی موجهای اعتراضی نشان میدهد که هر جنبش جدید بر تجارب، ساختارها و منطقهای عمل جنبشهای پیشین بنا میشود. هر دوره ای بیانگر سرکوبهای گذشته و تعارضهای اجتماعی حلنشده است و همزمان نقطه شروعی برای پویایی بسیج بعدی محسوب میشود. کشتار هزاران معترض مسامت آمیز در ژانویه ۲۰۲۶، نقطه اوج دیگری از این روند است و جامعه جهانی را با پرسشی فوری مواجه میکند: چگونه میتواند به »مسئولیت حفاظتی« خود عمل کند؟
چرا اعتراض میشود: انگیزههای درونی و تنوع اپوزیسیون
اعتراضات از بسترهای وجودی زندگی ناشی میشوند: موضوعاتی چون کرامت انسانی، حق تعیین سرنوشت بر بدن و زندگی خود، بقا و معیشت اقتصادی و همچنین به رسمیت شناخته شدن فرهنگی.
این انگیزهها درونی هستند؛ یعنی از تجربههای روزمره تحقیر، ناامنی و محرومیت و همچنین فقر فزاینده بخشهای گستردهای از جامعه شکل میگیرند. به همین دلیل، اپوزیسیون بسیار متنوع است: از دموکراتهای سکولار گرفته تا گروههای چپ، قومی، مذهبی-اصلاحطلب، فمینیستی و حتی جریانهای طرفدار سلطنت. نقطه اشتراک آنها، مخالفت با رژیم موجود است — نه لزوماً داشتن یک چشمانداز مشترک از آینده.
این تنوع، بازتاب واقعیت اجتماعی ایران است و در صداهای برجسته جنبش دموکراتیک نیز آشکار است: در دوم ژانویه ۲۰۲۶، هفده فعال سیاسی و مدنی شناختهشده — از جمله وکیل حقوق بشر زندانی محمد نجفی، فیلمسازان جعفر پناهی و محمد رسولاف و برنده جایزه صلح نوبل نرگس محمدی (که به دلیل حبس انفرادی توسط خانوادهاش نمایندگی میشود) — بیانیهای مشترک امضا کردند و خواستار انتقال مسالمتآمیز قدرت از جمهوری اسلامی شدند.این وحدت در مخالفت با رژیم در معرض تهدید قرار میگیرد وقتی که بازیگران خارجی تلاش میکنند از اختلافات داخلی ر بهرهبرداری کنند.
چرا بازیگران خارجی اقدام میکنند: منطقهای ژئوپلیتیک
منافع استراتژیک اسرائیل و ایالات متحده بر اساس منطق خاص خود دنبال میشوند. برای اسرائیل، محور اصلی، امنیت و موقعیت استراتژیک کشورش است: حذف تهدیدی که برنامه هستهای ایران و نیروهای نیابتی منطقهای آن ایجاد میکنند. دموکراتیزه کردن یا عدالت اجتماعی در ایران برای اسرائیل اهمیتی ندارد. از دید اسرائیل، ایران اقتدارگرا ولی قابل همکاری نیز قابل قبول و حتی شاید پایدارتر باشد. در این منطق،هژمونی منطقهای و برتری ژئوپلیتیک بهتر تضمین میشود.
سیاست ایران ایالات متحده نیز عمدتاً انگیزهای ژئوپلیتیک دارد. هدف، کنترل منابع استراتژیک، مهار رقبای منطقهای و تثبیت اتحادهای خود است. تجربه تاریخی — از سرنگونی مصدق در ۱۹۵۳ تا مداخلات در عراق و افغانستان — نشان میدهد که خودمختاری دموکراتیک جوامع مورد هدف، اولویت پایینی دارد.
یک اشتباه تحلیلی مهم در میان طرفداران مداخله خارجی دیده میشود: آنها اغلب به موفقیت دموکراتیزاسیون در آلمان یا بخشی از جنوبشرقی آسیا اشاره میکنند، در حالی که تفاوت تاریخی اساسی را نادیده میگیرند. آن مداخلات در چارچوب یک نظم دوقطبی جهانی اتفاق افتاد، جایی که بلوکهای قدرت مشخص وجود داشت و فرآیندهای بلندمدت ساخت نهادی بخشی از رقابت سیستماتیک بودند.
در حال حاضر، جهان بر محور تنشهای چندقطبی روابط بیندولتی شکل گرفته است؛ جایی که قدرتهای رقیب برای نفوذ میجنگند، بدون اینکه پروژه نظم مشترکی داشته باشند. در تلاش برای ایجاد یک نظم نوین جهانی، مداخلات امروز عمدتاً برای بیثبات کردن دشمنان انجام میشود، نه برای ساخت دموکراسیهای پایدار.
اشتباه مرگبار: دشمن مشترک، اهداف متفاوت
فرض اینکه تمایل مشترک به تغییر رژیم بهطورضرورتان به یک تصویر مشترک از آینده منجر میشود، از نظر تحلیلی نادرست است. همپوشانی منافع کوتاهمدت، هیچ اتحاد استراتژیکی را ایجاد نمیکند. در حالی که اپوزیسیون دموکراتیک ایران به دنبال ایران مستقل، دموکراتیک و عادلانه از نظر اجتماعی است، بازیگران خارجی هدفی متفاوت دارند: کشوری ضعیف، قابل کنترل و به لحاظ ژئوپلیتیک آسان برای مدیریت.
این اختلاف، پیامدهای واقعی دارد: هرگونه نزدیکی اپوزیسیون به مداخلات خارجی، امیدهای واهی مردم ناامید به آزادی از طریق کمک خارجی را تقویت میکند؛ مشروعیت سرکوب را افزایش میدهد، بسیج ملیگرایانه متظاهرانه حکومت را تشدید میکند و به شکافهای داخلی در اپوزیسیون منجر میشود. زیرا تجربه تاریخی نشان داده است که مداخلات نظامی به ندرت آزادی میآورند؛ بلکه پیامد آن معمولاً ویرانی، تجزیهو وابستگی بلندمدت است.
درس مهم از دید جامعهشناسی فرآیندی
یکی از درسهای کلیدی این است که درک تمایز میان انگیزههای «چرا» و «به چه منظور» حیاتی است. اپوزیسیون ایران بر اساس انگیزههای درونی و تجربیات زیستجهانی خود عمل میکند، در حالی که بازیگران خارجی بر اساس اهداف ژئوپلیتیک و استراتژیک تصمیم میگیرند. کسی که این تمایز را نادیده بگیرد، با شعار «دشمن دشمن من، دوست من است» عمل کرده و جنبشهای اجتماعی را در معرض خطر بالای سو استفاده قرار میدهد.
دوگانگی اشتباه: چرا تماشاگری صرف و مداخله نظامی هر دو شکست میخورند
با توجه به قتلعام هزاران معترض مسالمتآمیز در ایران، به نظر میرسد که جامعه جهانی با یک انتخاب غیرقابل حل روبهرو است: یا همچنان نظارهگر سرکوب مردم توسط رژیم باشد، یا خطر مداخله نظامی مبتنی بر »مسعولییت حفاظت« را بپذیرد. اما این دوگانگی ظاهری، یک واقعیت اساسی را نادیده میگیرد: اپوزیسیون در ایران خود مدتهاست گزینه سومی را مطرح کرده است.
چرا نظاره گری بیشتر از نظر اخلاقی شکست است
گزینه اول – تماشای صرف – از نظر اخلاقی شکست خورده است. پس از دههها ناکامی، بهویژه از زمان سرکوب جنبش سبز در سال ۲۰۰۹، کشتار اعتراضهای بنزینی در سال ۲۰۱۹ و تا رویدادهای خونین اوایل ژانویهٔ ۲۰۲۶، جامعهٔ جهانی بهطور نظاممند از بهکارگیری سازوکارهای غیرخشونتآمیز حفاظت از مردم غیرنظامی غفلت کرده است؛ سازوکارهایی که اساساً برای جلوگیری از جنایتهای گسترده و کشتار جمعی طراحی شدهاند. بهجای تمرکز بر پیشگیری و مداخلهٔ غیرخشونتآمیز، واکنشها به بیانیههای دیپلماتیک و تحریمهای نیمبند محدود ماند، در حالی که دیپلماسی هستهای و منافع اقتصادی در اولویت قرار گرفت. حاصل این رویکرد روشن است: هزاران کشته و رژیمی که بقای خود را تنها با اتکا به خشونت عریان تضمین میکند.
چرا مداخله نظامی به هرجومرج میانجامد
گزینه دوم – مداخله نظامی – نیز به دلایل دیگر مشکلساز است. حملات اخیر آمریکا و اسرائیل به تأسیسات هستهای ایران نشان داد که شکل چنین مداخلهای چگونه خواهد بود: حملات هوایی به زیرساختهای نظامی و احتمال «سرنگونی» رژیم، اما بدون حضور نیروهای زمینی. یعنی برخلاف عراق یا افغانستان، هیچ اشغالگری رخ نخواهد داد.
اما همین امر این گزینه را خطرناکتر میکند: حملات هوایی زیرساختهای رژیم را آسیبپذیر میکند، رژیم را هدف قرار میدهد و هزاران غیرنظامی کشته میشوند، اما گذار دموکراتیک رخ نخواهد داد. در عوض، خلأ قدرت، انتقامگیریهای منطقهای توسط شبهنظامیان وابسته ایران از عراق تا یمن، مسدود شدن تنگه هرمز و احتمال جنگ داخلی در سراسر کشور بر اساس خطوط قومی و مذهبی تهدید میکند.
سؤال اساسی بیپاسخ میماند: پس از بمبارانها، چه کسی حکومت خواهد کرد؟ کدام نیروها قدرت را در دست خواهند گرفت؟ مداخله نظامی بدون اشغال یا بدون جایگزین سازمانیافته داخلی در ایران، به معنای ویرانی بدون ساختوساز است – هرجومرج بدون راهحل. این کاملاً با اصول »مسعولییت حفاظت« ناسازگار است، که نه تنها حفاظت از مردم در برابر خشونت فوری، بلکه ساختارهای صلح پایدار را نیز شامل میشود.
راه سوم: حمایت بینالمللی از همهپرسی در چارچوب مسئولیت جهانیِ حمایت
میان تماشای منفعلانه و مداخلهٔ نظامی ویرانگر، مطالبهای قرار دارد که سالهاست خودِ اپوزیسیون در ایران مطرح کرده است: برگزاری یک همهپرسی دربارهٔ آیندهٔ جمهوری اسلامی، تحت نظارت بینالمللی. این خواسته نه تازه است و نه از بیرون تحمیل شده؛ از دل جنبش دموکراتیک ایران برمیآید، از سوی مردمی که همین امروز برای آزادی خود مبارزه میکنند.
چنین همهپرسیای به مردم ایران امکان میدهد بهصورت مسالمتآمیز و دموکراتیک دربارهٔ نظام سیاسی خود تصمیم بگیرند. مشروعیت این مطالبه تردیدبردار نیست. این گزینه دقیقاً با همان اصل «مسئولیت جهانیِ حفاظت از مردم در برابر خشونتهای گسترده» همخوان است؛ اصلی که برای پیشگیری و حمایت مؤثر طراحی شد، اما تاکنون بهطور مستمر نادیده گرفته شده است.
مسئولیت جهانیِ حمایت چیست و چگونه باید در مورد ایران بهکار گرفته شود
اصل «مسئولیت جهانیِ حفاظت از مردم در برابر خشونتهای گسترده» در سال ۲۰۰۵ به تصویب مجمع عمومی سازمان ملل رسید؛ پاسخی به فجایعی چون نسلکشی در رواندا و سربرنیتسا. این اصل بر سه ستون اساسی استوار است:
ستون نخست:
هر دولت مسئولیت اولیه دارد که جمعیت خود را در برابر نسلکشی، جنایتهای جنگی، پاکسازی قومی و جنایت علیه بشریت محافظت کند. زیرا» حق حاکمیت« هر دولت تنها زمانی معنا دارد که آن دولت بهعنوان یک واحدِ مسئولِ حفاظت و صیانت از جمعیت خود شناخته شود. جمهوری اسلامی نهتنها این مسئولیت را نقض کرده، بلکه خود به عامل اصلی این جنایتها تبدیل شده و بهطور نظاممند مردم خود را سرکوب و قتلعام کرده است.
ستون دوم:
جامعهٔ جهانی موظف است دولتها را از طریق ابزارهای غیرخشونتآمیز در انجام مسئولیتشان برای حفاظت از مردم حمایت کند؛ از جمله پیشگیری، تقویت ظرفیتها، میانجیگری دیپلماتیک و کمکهای فنی. دقیقاً این ستون در مورد ایران طی دههها نادیده گرفته شده است. بهجای مداخلهٔ منسجم و غیرخشونتآمیز، واکنشها به اقداماتی پراکنده و نیمبند محدود مانده است.
ستون سوم:
اگر دولتی آشکارا در انجام وظیفهٔ خود شکست بخورد، جامعهٔ جهانی باید وارد عمل شود؛ ابتدا با ابزارهای غیرخشونتآمیز مانند فشار دیپلماتیک، تحریمهای هدفمند و سازوکارهای قضایی، و تنها در آخرین مرحله، در صورت اجبار مطلق، با اقدامات نظامیِ مبتنی بر مجوز بینالمللی. مشکل اساسی اینجاست که بحثها اغلب مستقیماً به گزینهٔ نظامی میپرند، در حالی که ابزارهای غیرخشونتآمیز این ستون ــ که باید در اولویت قرار گیرند ــ تقریباً به کار گرفته نمیشوند.
درخواست اپوزیسیون در ایران برای برگزاری همهپرسی، نمونهای دقیق و کامل از بهکارگیری ستون دوم و عناصر غیرخشونتآمیز ستون سوم این اصل است. این راهکار، مشروعیت دموکراتیک را با گذار مسالمتآمیز پیوند میزند، حق تعیین سرنوشت مردم ایران را محترم میشمارد، از تشدید خشونت جلوگیری میکند و مسیری روشن برای انتقال دموکراتیک قدرت فراهم میآورد؛ دقیقاً همان هدفی که این اصل جهانی برای آن طراحی شده است.
اقدامات مشخصِ غیرخشونتآمیز – آنچه اکنون باید انجام شود
جامعهٔ جهانی باید این مطالبه را همین حالا با همهٔ ابزارهای غیرخشونتآمیزی که اصلِ «مسئولیت جهانیِ حفاظت از مردم» پیشبینی میکند، پشتیبانی کند:
رهایی فناورانه (ستون دوم):
فعالسازی فوری اینترنت ماهوارهای، بهگونهای که حکومت دیگر نتواند ارتباطات دیجیتال را مسدود کند. این امر به اپوزیسیون امکان میدهد سازماندهی شود، برای همهپرسی آماده گردد و جنایتها را مستندسازی کند.
تحریمهای هدفمند (ستون سوم، غیرخشونتآمیز):
اعلام رسمی «سپاه پاسداران» بهعنوان یک سازمان تروریستی که بیش از چهل درصد ظرفیتهای اقتصادی کشور را در انحصار دارد. اعمال تحریمهای هوشمند و فراگیر علیه همهٔ کارگزاران رژیم: نامبردن و تحریم همهٔ اعضای سپاه، همهٔ قضات، دادستانها و نیروهای امنیتی با ممنوعیت سفر و مسدودسازی داراییها. این تحریمها نه علیه مردم، بلکه علیه مسئولان جنایتهاست.
فشار اقتصادی (ستون سوم، غیرخشونتآمیز):
مسدود کردن همهٔ داراییهای دولتی ایران در خارج از کشور، از ذخایر بانک مرکزی و صندوقهای دولتی تا شرکتهای وابسته به حکومت. اعمال تحریمهای ثانویه علیه هر شرکت بینالمللی که با رژیم همکاری اقتصادی دارد.
حمایت مستقیم از مردم (ستون دوم):
انتقال مستقیم کمکهای مالی به خانوارهای ایرانی، از جمله از طریق ارزهای دیجیتال، بهعنوان جبران پیامدهای تحریمها یا حمایت از قربانیان سرکوب. پشتیبانی از جنبشهای اعتصابی تا مردم بتوانند از راه نافرمانی و فشار اقتصادی، قدرت چانهزنی خود را افزایش دهند.
انزوای دیپلماتیک (ستون سوم، غیرخشونتآمیز):
فراخوان هماهنگ سفیران همهٔ دولتهای دموکراتیک، تعلیق عضویت حکومت ایران در همهٔ نهادهای بینالمللی، و بستن نمایندگیهای دیپلماتیک آن. همزمان، بهرسمیتشناختن اپوزیسیون دموکراتیک در داخل ایران بهعنوان صدای مشروع مردم ایران.
سازوکارهای قضایی بینالمللی (ستون سوم، غیرخشونتآمیز):
تشکیل فوری یک کمیسیون حقیقتیاب و آشتی ملی برای ثبت و مستندسازی همهٔ جنایتها و نامبردن از عاملان آنها. آمادهسازی دادگاهها. ارسال پیامی روشن به نیروهای امنیتی: راهِ خروج از همکاری با رژیم وجود دارد، اما برای آمران و عاملان کشتار جمعی مصونیت قضایی در کار نخواهد بود.
مشوقها برای جداشدگان از حکومت (ستون دوم و سوم):
عفو برای نیروهای ردهپایین امنیتی که از سرکوب خوددااری میکنند. گذارهای مذاکرهشده برای کارگزاران عملگرا. تدوین یک برنامهٔ بازسازی گسترده برای ایرانِ دموکراتیک، با این پیام روشن که پس از گذار، حمایت بینالمللی گسترده برای بازسازی و دموکراتیزاسیون در راه خواهد بود.
هیئت ناظران بینالمللی (ستون دوم و سوم):
آمادهسازی یک مأموریت بینالمللی برای نظارت بر همهپرسی، با نیروی انسانی، پشتیبانی لجستیکی، کمیسیونهای مستقل انتخابات، سازوکارهای شفاف شمارش آرا و حضور کارشناسان حقوقی بینالمللی برای مدیریت دورهٔ گذار.
تحلیل فرآیندی: ساختارها، کنشها و آینده باز
مناقشهٔ ایران درونِ ساختارهای قدرتِ جهانی، منطقهای و ملی یده شده است؛ ساختارهایی که دامنهٔ کنش را محدود میکنند، اما آن را بهطور کامل تعیین نمیسازند. جابهجاییهای قدرت در سطح جهانی، رقابتهای منطقهای و آرایشهای قدرت در سطح ملی، میدان اجتماعیای را شکل میدهند که کنشگران در آن عمل میکنند. در چارچوب این ساختارها، نیروهای درگیر به منابعی نابرابر دسترسی دارند و نحوهٔ هوشمندانهٔ بهکارگیری این منابع میتواند سرنوشت تحولات را بهطور تعیینکنندهای تحت تأثیر قرار دهد.
حکومت از انحصار اعمال زور، منابع اقتصادی، و نیز از فرسایش روزافزونِ مشروعیت ایدئولوژیک خود ـ در کنار پیوندهای بیرونی ـ برخوردار است. در مقابل، اپوزیسیون از سرمایهٔ اخلاقی، مشروعیت اجتماعی و توان بالقوهٔ بسیج گسترده بهره میبرد. قدرتهای خارجی نیز با توان نظامی، اهرمهای اقتصادی، نفوذ دیپلماتیک و حضور رسانهای وارد این میدان میشوند. درهمتنیدگی این منابع، پویشهایی پیچیده میآفریند که نتیجهٔ نهاییِ آنها همچنان گشوده و نامتعین است.
چرا گزینهٔ سوم توهمآمیز نیست
این گزینهٔ سوم توهمآمیز نیست. دقیقاً همان چیزی است که »مسئولیت حمایت« پیشبینی کرده و سابقهٔ تاریخی نیز آن را تأیید میکند.
جنوب آفریقا در سال ۱۹۹۲ با فشار بینالمللی و برگزاری رفراندومی، آپارتاید را پایان داد ـ مداخلهٔ بدون خشونت از طریق تحریمها همراه با مقاومت داخلی، زمینهٔ گذار توافقی را فراهم کرد. صربستان در سال ۲۰۰۰، میلوشویچ را با مقاومت بدون خشونت جنبش اوتپور و حمایت بینالمللی سرنگون کرد ـ ظرف چند ماه و بدون حضور نیروهای نظامی خارجی. تیمور-لسته نیز در سال ۱۹۹۹ با رفراندومی تحت نظارت سازمان ملل، علیرغم تهدیدهای شدید خشونت، استقلال خود را به دست آورد.
پژوهشها بهوضوح نشان میدهند: جنبشهای بدون خشونت با حمایت بینالمللی دو برابر موفقتر از جنبشهای مسلحانهاند. دموکراتیزهشدن و تغییرات اجتماعی بهندرت از طریق خشونت خارجی رخ میدهد؛ بلکه از طریق تغییرات نیروهای داخلی شکل میگیرد. فشار اقتصادی، تفرقههای درون نخبگان، افزایش خودمختاری اجتماعی و حمایت بینالمللی بدون تصاحب، عوامل تعیینکنندهاند. نمونههای تاریخی ـ از آفریقای جنوبی تا شیلی ـ نشان میدهند که ثبات و ساخت دموکراتیک از فرآیندهای داخلی نشأت میگیرد، نه از مداخلهٔ هدایتشدهٔ خارجی.
مسئله این نیست که این گزینه کارآمد نیست ـ مسئله این است که بهطور جدی دنبال نمیشود. جامعهٔ بینالمللی تقریباً در پیشگیری (ستون ۲) سرمایهگذاری نمیکند و ابزارهای بدون خشونت (ستون ۳) را بهطور کامل بهکار نمیگیرد. در عوض، میان انفعال و بحث دربارهٔ مداخلهٔ نظامی در نوسان است.
نتیجهگیری: بین ناامیدی و واقعگرایی – زمان اقدام اکنون است
ناامیدی مردم ایران واقعی و مشروع است. با این حال، امید زمانی خطرناک میشود که تمایزهای تحلیلی را نادیده بگیرد. حمایتهای مبتنی بر محاسبات ژئوپولیتیک نه همراهی همدلانه است و نه کمک؛ بلکه بالقوه به معنای سلطه و کنترل خارجی است.
۱۷امضاکننده بیانیه ۲ ژانویه ۲۰۲۶ این نکته را به وضوح بیان کردند: «تنها راه نجات ایران، گذار از جمهوری اسلامی است – خواستهای که نه موقت است و نه قابل سرکوب. آینده ایران بر پایه نظامی دموکراتیک استوار خواهد بود که مبتنی بر حاکمیت مردم، منافع ملی و روابط عادی با تمامی کشورهای جهان است«.
سه گزینه روی میز قرار دارد
۱تماشای ادامهدار یعنی شکست ستونهای اول و دوم »مسئولیت حفاظت« – ادامهٔ کشتارها.
۲حملات هوایی نظامی یعنی پرش به ستون سوم »مسئولیت حفاظت« بدون بهرهگیری از ابزارهای خشونتناپذیر – هرجومرج بدون راهحل.
۳حمایت بینالمللی از یک همهپرسی یعنی اجرای کامل »مسئولیت حفاظت«، همانگونه که طراحی شده بود – تحول مسالمتآمیز و دمکراتیک از طریق مداخلهٔ جامع و خشونتناپذیر.
انتخاب روشن است. یک جنبش آزادی خواه ایرانی موفق باید کاملاً مستقل باقی بماند. این امر نیازمند همبستگی بینالمللی است، اما نه مداخلهٔ نظامی. نیازمند استقامت، سازماندهی و توانایی تمایز بین انگیزههای «چرا» و «بهچهمنظور» است.
اپوزیسیون دمکراتیک درایران مسیر را نشان داده است. جامعهٔ جهانی باید این خواستهٔ دمکراتیک و مسالمتآمیز را بالاخره جدی بگیرد و با تمام ابزارهای خشونتپرهیزپیشبینیشده توسط »مسئولیت حفاظت« از آن حمایت کند. نه بعد از ماهها. نه پس از هزاران کشتهٔ دیگر. اکنون.
حتی برنامهریزی احتمالی یکجانبهٔ مداخلات نظامی – همانگونه که آمریکا آن را در نظر گرفته – باید مشروط به تحقق این خواستهٔ گذارمسالمتآمیز قدرت باشد، بهعنوان آخرین گزینه، نه جایگزین اجرای کامل »مسئولیت حفاظت«.
فقط از این طریق است که اعتراض مشروع میتواند به آیندهای پایدار و خودمختار تبدیل شود – مسیر ایرانی در یک نظم جهانی چندقطبی، نه به عنوان محصول جانبی منافع قدرتهای خارجی
هانور، ۲۱ ژانویه ۲۰۲۶
https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/
(*) داود غلام آزاد پروفسور بازنشسته رشته جامعه شناسی در دانشگاه هانوفر آلمان است. از ایشان نوشته ها و کتب متعددی در زمینه مشکلات دموکراسی در ایران موجود میباشد.
متن آلمانی نوشته:
Dawud Gholamasad
Die iranischen Protestbewegungen: Zwischen Verzweiflung, falschen Hoffnungen und realistischen Lösungswegen
Einleitung: Wenn Verzweiflung analytische Unterscheidungen verwischt
In Situationen existenzieller Bedrängnis verschmelzen Hoffnungen leicht mit Illusionen. Genau dies lässt sich derzeit in Teilen der iranischen Opposition und in breiten Bevölkerungsschichten beobachten, die durch Repression, Armut und politische Ohnmacht erschöpft sind. Der Blick richtet sich nach außen – auf die Hilfe versprechenden USA, insbesondere in der politischen Gestalt Donald Trumps, und auf Israel –, in der Erwartung, dort Verbündete für den Sturz der Islamischen Republik zu finden. Offene Briefe, Appelle an militärische Intervention und die Hoffnung auf einen von außen herbeigeführten Regimewechsel sind Ausdruck dieser Verzweiflung.
So verständlich diese Hoffnungen psychologisch sind, so problematisch sind sie politisch. Sie beruhen auf einer folgenreichen Fehleinschätzung: der Annahme gemeinsamer Ziele dort, wo lediglich punktuelle Interessenüberschneidungen bestehen. Prozesssoziologisch betrachtet wird dabei eine zentrale analytische Unterscheidung verwischt – jene zwischen Warum-Motiven und Wozu-Motiven. Erstere verweisen auf biografische, historische und strukturelle Ursachen des Handelns; letztere auf die intendierten Ziele, Zwecke und Zukunftsvorstellungen der Akteure. Wer diese Differenz ignoriert, läuft Gefahr, sich instrumentalisieren zu lassen.
Dieser Essay unternimmt den Versuch einer nüchternen, kritisch-distanzierenden Analyse. Er rekonstruiert die Entstehungsbedingungen der iranischen Protestbewegungen, untersucht die inneren Motivlagen und kontrastiert sie mit den strategischen Zielsetzungen externer Akteure. Zugleich zeigt er einen dritten Weg auf, der zwischen passivem Zuschauen und zerstörerischer militärischer Intervention liegt: die internationale Unterstützung für ein demokratisches Referendum, wie es die iranische Opposition im Iran selbst fordert. Ziel ist es, realistische Entwicklungsperspektiven jenseits illusionärer Abkürzungen sichtbar zu machen.
Entstehungsprozesse: Strukturelle Verdichtungen und auslösende Ereignisse
Die iranischen Protestbewegungen der letzten anderthalb Jahrzehnte – von der Grünen Bewegung 2009 über die landesweiten Erhebungen 2017/18 und 2019, die „Frau–Leben–Freiheit”-Bewegung 2022/23 bis zu den jüngsten, unvorstellbar blutig unterdrückten Demonstrationen Anfang Januar 2026 – sind nicht als isolierte, zufällige Ereignisse zu verstehen. Vielmehr handelt es sich um kontinuierliche Prozesse, in denen sich strukturelle Widersprüche über Jahre hinweg verdichteten.
Unter strukturellen Verdichtungen versteht die Prozesssoziologie das sukzessive Anhäufen von Spannungen in ökonomischen, politischen, kulturellen und sozialen Bereichen. Diese bestimmen sowohl das Handlungspotential der Bevölkerung als auch die Anfälligkeit des Regimes für Krisen. Im Iran manifestierten sich diese Verdichtungen in jahrzehntelanger ökonomischer Misere, zunehmend eingeschränkter politischer Partizipation, wachsender kultureller Entfremdung und der Konfrontation einer jungen, urbanen Bevölkerung mit einer ideologisch erstarrten Führungsschicht.
Jede konkrete Protestwelle entstand aus einem Focusing Event – einem symbolisch aufgeladenen Auslöser, der bereits vorhandene Spannungen bündelte und in kollektive Aktion übersetzte. Beispiele hierfür sind die Wahlfälschung 2009, die Benzinpreiserhöhungen 2019, der Tod von Mahsa Jina Amini 2022 sowie die Demonstrationen im Januar 2026, die im Teheraner Bazar begannen und sich anschließend auf weitere Städte ausdehnten. Diese Ereignisse wirken als Katalysatoren: Sie verschieben Spannungen von latenter Unzufriedenheit zu sichtbar kollektiver Mobilisierung.
Prozesssoziologisch zeigt die chronologische Abfolge der Protestwellen, dass jede neue Bewegung auf den Erfahrungen, Strukturen und Handlungslogiken der vorangegangenen aufbaut. Jede Episode ist Ausdruck vergangener Repressionen und ungelöster gesellschaftlicher Konflikte und zugleich Ausgangspunkt für die nächste Mobilisierungsdynamik. Das Massaker an Tausenden friedlicher Demonstranten im Januar 2026 markiert einen weiteren dramatischen Höhepunkt dieser Entwicklung und stellt die internationale Gemeinschaft vor die drängende Frage: Wie kann sie ihrer Schutzverantwortung gerecht werden?
Warum protestiert wird: Intrinsische Motive und oppositionelle Vielfalt
Die Proteste speisen sich aus existentiellen Lebenszusammenhängen: Es geht um Würde, um das Recht auf Selbstbestimmung über den eigenen Körper und das eigene Leben, um ökonomisches Überleben und kulturelle Anerkennung.
Diese Motive sind intrinsisch, sie entstehen aus Alltagserfahrungen von Demütigung, Unsicherheit und Ausschluss sowie zunehmender Verarmung größerer Teile der Bevölkerung. Deshalb ist die Opposition hochgradig plural: von säkularen Demokratinnen über linke, ethnische, konfessionelle, feministische und religiös-reformerische Gruppen bis hin zu monarchistischen Strömungen. Was sie eint, ist die Ablehnung des bestehenden Regimes – nicht notwendigerweise eine gemeinsame Vision der Zukunft.
Diese Heterogenität spiegelt die gesellschaftliche Realität wider. Sie zeigt sich auch in den prominenten Stimmen der demokratischen Bewegung: Am 2. Januar 2026 unterzeichneten 17 prominente politische und zivilgesellschaftliche Aktivisten – darunter der inhaftierte Menschenrechtsanwalt Mohammad Najafi, die Filmemacher Jafar Panahi und Mohammad Rasoulof sowie die Friedensnobelpreisträgerin Narges Mohammadi (vertreten durch ihre Familie, da sie in Einzelhaft ist) – eine gemeinsame Erklärung, die einen friedlichen Übergang weg von der Islamischen Republik fordert. Diese Einheit in der Ablehnung des Regimes wird jedoch gefährdet, wenn externe Akteure versuchen, Differenzen zu instrumentalisieren.
Wozu externe Akteure handeln: Geopolitische Rationalitäten
Die strategischen Interessen Israels und der USA folgen einer eigenen Logik. Für Israel steht die sicherheitspolitische Position des eigenen Staates im Zentrum: die Eliminierung einer als existenziell wahrgenommenen Bedrohung durch das iranische Atomprogramm und regionale Stellvertreter. Demokratisierung oder soziale Gerechtigkeit im Iran spielen keine Rolle. Ein autoritärer, aber kooperationsbereiter Iran wäre aus israelischer Perspektive ebenso akzeptabel – womöglich sogar stabiler. In dieser Logik wäre die regionale hegemoniale Vormachtstellung besser gesichert.
Auch die US-amerikanische Iranpolitik ist primär geopolitisch motiviert. Sie zielt auf die Kontrolle strategischer Ressourcen, die Eindämmung regionaler Rivalen und die Stabilisierung eigener Allianzen. Historische Erfahrungen – vom Sturz Mossadeghs 1953 bis zu den Interventionen in Irak und Afghanistan – zeigen, dass demokratische Selbstbestimmung der betroffenen Gesellschaften nachrangig bleibt.
Eine zentrale analytische Fehleinschätzung zeigt sich bei Befürwortern externer Interventionen: Sie verweisen oft auf erfolgreiche Demokratisierungen in Deutschland oder Teilen Südostasiens. Dabei übersehen sie einen entscheidenden historischen Unterschied. Diese Interventionen fanden im Kontext einer bipolaren Weltordnung statt, in der klare Machtblöcke existierten und langfristige institutionelle Aufbauprozesse Teil systemischer Konkurrenz waren. Die Gegenwart hingegen ist durch eine multipolare Spannungsachse zwischenstaatlicher Beziehungen geprägt, in der rivalisierende Großmächte um Einfluss ringen, ohne ein gemeinsames Ordnungsprojekt. In ihrem Kampf um eine Neue Weltordnung dienen Interventionen heute primär der Destabilisierung von Gegnern, nicht dem Aufbau stabiler Demokratien.
Die fatale Verwechslung: Gemeinsame Feinde, unterschiedliche Ziele
Die Annahme, dass ein gemeinsamer Wunsch nach Regimewechsel automatisch eine gemeinsame Zukunftsvorstellung impliziere, ist analytisch unhaltbar. Kurzfristige Interessenüberschneidungen begründen keine strategische Allianz. Während die demokratische Opposition Irans auf einen selbstbestimmten, demokratischen und sozial gerechten Iran hinarbeitet, verfolgen externe Akteure das Ziel eines schwachen, kontrollierbaren Staates, der geopolitisch leicht handhabbar ist.
Diese Diskrepanz hat reale Konsequenzen: Jede Annäherung der Opposition an ausländische Interventionen stärkt die illusorische Hoffnung der verzweifelten Bevölkerung auf die Befreiung durch ausländische Hilfe; begünstigt die Legitimation der Repression, fördert nationalistisch manipulative Mobilisierung und führt zu internen Spaltungen innerhalb der Opposition. Historische Erfahrungen zeigen, dass militärische Interventionen selten Befreiung bringen; stattdessen sind Zerstörung, Fragmentierung und langfristige Abhängigkeit die Folge.
Prozesssoziologisch zeigt sich eine zentrale Lektion: Die Trennung von Warum- und Wozu-Motiven ist entscheidend. Die iranische Opposition handelt aus intrinsischen, lebensweltlich geprägten Motiven, externe Akteure aus geopolitisch-strategischen Zielen. Wer diese Unterscheidung verwischt, handelt nach dem Motto „der Feind meines Feindes ist mein Freund” und setzt soziale Bewegungen einem hohen Risiko der Instrumentalisierung aus.
Die falsche Dichotomie: Warum sowohl Zuschauen als auch militärische Intervention scheitern
Angesichts des Massakers an Tausenden friedlicher Demonstranten in Iran scheint die Weltgemeinschaft vor einer unlösbaren Wahl zu stehen: Entweder weiter zuschauen, wie das Regime seine eigene Bevölkerung niederschlägt, oder eine militärische Intervention riskieren. Doch diese scheinbare Dichotomie übersieht eine entscheidende Tatsache: Die iranische Opposition selbst hat längst eine dritte Option formuliert.
Warum weiteres Zuschauen moralisch bankrott ist
Die erste Option – weiteres Zuschauen – ist moralisch bankrott. Nach Jahrzehnten des Versagens, vor allem seit der Niederschlagung der Grünen Bewegung 2009 über das Massaker bei den Benzinprotesten 2019 bis zu den jüngsten Ereignissen Anfang Januar 2026, hat die internationale Gemeinschaft die gewaltlosen Schutzmaßnahmen der „Responsibility to Protect” (R2P) systematisch vernachlässigt. Statt Prävention und gewaltlose Intervention gab es nur diplomatische Statements und halbherzige Sanktionen, während Atomdiplomatie und wirtschaftliche Interessen Vorrang hatten. Das Ergebnis: Tausende Tote und ein Regime, das sich nur durch nackte Gewalt an der Macht hält.
Ein Regime, das Tausende unbewaffnete Bürger erschießt und jeden friedlichen Machtwechsel unmöglich macht, hat sein Recht zu herrschen verwirkt. Die Weltgemeinschaft kann nicht länger nur zusehen, ohne ihrer grundlegenden Schutzverantwortung gerecht zu werden.
Warum militärische Intervention in Chaos führt
Die zweite Option – militärische Intervention – ist ebenso problematisch, wenn auch aus anderen Gründen. Die jüngsten Angriffe der USA und Israels auf iranische Atomanlagen haben gezeigt, welche Form eine solche Intervention annehmen würde: Luftschläge auf militärische Infrastruktur und mögliche „Enthauptung“ des Regimes, aber keine Bodentruppen. Anders als in Irak oder Afghanistan würde es keine Besatzung geben.
Doch gerade das macht diese Option noch gefährlicher: Luftangriffe würden die Infrastruktur des Regimes beschädigen, das Regime enthaupten und Tausende Zivilisten töten, aber sie würden keinen demokratischen Übergang ermöglichen. Stattdessen drohen ein Machtvakuum, regionale Vergeltungsschläge durch iranische Stellvertretermilizen von Irak bis Jemen, die Blockade der Straße von Hormus und ein möglicher landesweiter Bürgerkrieg entlang ethnischer und religiöser Linien.
Die entscheidende Frage bleibt unbeantwortet: Wer würde nach den Bomben regieren? Welche Kräfte würden die Macht ergreifen? Eine militärische Intervention ohne Besatzung oder im Iran existierende organisierte Alternative bedeutet Zerstörung ohne Aufbau – Chaos ohne Lösung. Dies widerspricht fundamental den Prinzipien der Schutzverantwortung, die nicht nur den Schutz vor akuter Gewalt, sondern auch den Aufbau nachhaltiger Friedensstrukturen vorsieht.
Der dritte Weg: Internationale Unterstützung für das Referendum im Rahmen von R2P
Zwischen passivem Zuschauen und zerstörerischer Militärintervention liegt die seit Jahren vorliegende Forderung der iranischen Opposition selbst: ein Referendum unter internationaler Beobachtung über die Zukunft der Islamischen Republik. Diese Forderung ist nicht neu und kommt nicht von außen. Sie stammt aus dem Herzen der demokratischen Bewegung im Iran, von den Menschen, die gerade für ihre Freiheit kämpfen.
Ein solches Referendum würde dem iranischen Volk die Möglichkeit geben, friedlich und demokratisch über sein politisches System zu entscheiden. Die Legitimität dieser Forderung ist unbestreitbar. Diese Option entspricht genau dem, wofür die Schutzverantwortung (R2P) eigentlich geschaffen wurde – nur dass sie bisher konsequent ignoriert wurde.
Was R2P bedeutet und wie es im Iran angewendet werden müsste
Die Schutzverantwortung (Responsibility to Protect, R2P) wurde 2005 von der UN-Generalversammlung verabschiedet als Antwort auf Völkermorde wie in Ruanda und Srebrenica. Das Prinzip basiert auf drei Säulen:
Säule 1: Jeder Staat hat die primäre Verantwortung, seine Bevölkerung vor Völkermord, Kriegsverbrechen, ethnischen Säuberungen und Verbrechen gegen die Menschlichkeit zu schützen. Die Islamische Republik hat diese Verantwortung nicht nur verletzt – sie ist selbst der Täter, der systematisch seine eigene Bevölkerung massakriert.
Säule 2: Die internationale Gemeinschaft soll Staaten durch gewaltlose Maßnahmen bei ihrer Schutzfunktion unterstützen – durch Prävention, Kapazitätsaufbau, diplomatische Vermittlung, technische Hilfe. Genau diese Säule wurde im Fall Iran über Jahrzehnte vernachlässigt. Statt systematischer gewaltloser Intervention gab es nur halbherzige Reaktionen.
Säule 3: Wenn ein Staat offensichtlich versagt, muss die internationale Gemeinschaft eingreifen – zunächst mit gewaltlosen Mitteln (Diplomatie, Sanktionen, Justizmechanismen), und nur als allerletzte Option mit militärischen Maßnahmen durch UN-Mandat. Das Problem: Die Debatte springt meist direkt zur militärischen Option, während die gewaltlosen Instrumente der Säule 3 – die eigentlich zuerst ausgeschöpft werden müssten – kaum genutzt werden.
Die iranische Referendumsforderung ist die perfekte Anwendung von R2P Säule 2 und den gewaltlosen Elementen von Säule 3. Sie verbindet demokratische Legitimität mit friedlicher Transformation. Sie respektiert die iranische Selbstbestimmung, vermeidet weitere Gewalt und bietet einen klaren Weg zu einem demokratischen Übergang – genau das, was R2P erreichen soll.
Konkrete gewaltlose Maßnahmen – was jetzt geschehen muss
Die Weltgemeinschaft muss diese Forderung jetzt mit allen gewaltlosen Mitteln unterstützen, die R2P vorsieht:
Technologische Befreiung (Säule 2): Sofortige Aktivierung von Satelliten-Internet wie Starlink, damit das Regime die digitale Kommunikation nicht mehr blockieren kann. Dies ermöglicht der Opposition, sich zu organisieren, das Referendum vorzubereiten und Verbrechen zu dokumentieren.
Gezielte Sanktionen (Säule 3, gewaltlos): Die Erklärung der „Revolutionsgarde” als terroristische Organisation, die über 40% der wirtschaftlichen Kapazitäten monopolisieren. Totale “Smart Sanctions” gegen alle Regimefunktionäre – alle 200.000+ Revolutionsgardisten, alle Richter, Staatsanwälte und Sicherheitskräfte namentlich erfasst mit Reiseverboten und Vermögenssperren. Nicht gegen die Bevölkerung, sondern gegen die Verantwortlichen.
Wirtschaftlicher Druck (Säule 3, gewaltlos): Einfrieren aller iranischen Staatsvermögen im Ausland – Zentralbankreserven, Staatsfonds, staatsnahe Unternehmen. Sekundärsanktionen gegen jedes internationale Unternehmen, das mit dem Regime Geschäfte macht.
Direkte Bevölkerungsunterstützung (Säule 2): Finanzielle Transfers an iranische Haushalte über Kryptowährungen als Kompensation für Sanktionsfolgen oder Opfer der Repression. Unterstützung für Streikbewegungen, damit die Bevölkerung durch wirtschaftliche Verweigerung Druck ausüben kann.
Diplomatische Isolation (Säule 3, gewaltlos): Koordinierter Botschafterabzug aller demokratischen Staaten, Suspendierung aus allen UN-Gremien, Schließung aller iranischen Botschaften. Gleichzeitig: Anerkennung der demokratischen Opposition im Iran als legitime Stimme des iranischen Volkes.
Internationale Justizmechanismen (Säule 3, gewaltlos): Einrichtung einer Wahrheits- und Versöhnungskommission bereits jetzt – Dokumentation aller Verbrechen, namentliche Erfassung aller Täter. Vorbereitung von Tribunalen. Signal an Sicherheitskräfte: Es gibt Ausstiegsoptionen durch Kooperation, aber keine Straffreiheit für Massenmörder.
Anreize für Überläufer (Säule 2 & 3): Amnestie für niederrangige Sicherheitskräfte, die desertieren. Verhandelte Übergänge für pragmatische Funktionäre. Ein “Marshall-Plan” für ein demokratisches Iran – die klare Perspektive, dass nach dem Übergang massive internationale Unterstützung für Wiederaufbau und Demokratisierung folgt.
UN-Beobachtungsmission (Säule 2 & 3): Vorbereitung einer UN-Mission für das Referendum mit Personal, Logistik, unabhängigen Wahlkommissionen, transparenten Zählmechanismen und internationalen Rechtsexperten für den Übergang.
Prozesssoziologische Synthese: Strukturen, Handeln und offene Zukunft
Der iranische Konflikt ist in globale, regionale und nationale Machtstrukturen eingebettet, die Handlungsspielräume begrenzen, aber nicht determinieren. Globale. Machtverschiebungen, regionale Rivalitäten und nationale Machtkonstellationen prägen das soziale Feld, in dem Akteure agieren. Innerhalb dieser Strukturen verfügen die beteiligten Kräfte über ungleiche Ressourcen, deren kluger Einsatz den Ausgang entscheidend beeinflusst.
Das Regime verfügt über Gewaltmonopol, ökonomische Ressourcen, zunehmende Verschleiß ideologischer Legitimation und externe Allianzen. Die Opposition besitzt moralische Autorität, Legitimität und das Potenzial zur breiten Mobilisierung. Externe Mächte bringen militärische Stärke, wirtschaftliche Hebel, diplomatischen Einfluss und Medienpräsenz ein. Die Verflechtung dieser Ressourcen erzeugt komplexe Dynamiken, deren Ausgang offen ist.
Warum die dritte Option nicht utopisch ist
Diese dritte Option ist nicht utopisch. Sie entspricht genau dem, was R2P vorsieht, und sie hat historische Präzedenz:
Südafrika beendete die Apartheid 1992 durch ein Referendum unter internationalem Druck – gewaltlose Intervention durch Sanktionen plus internen Widerstand führten zu einem verhandelten Übergang. Serbien stürzte Milošević ۲۰۰۰ durch gewaltlosen Widerstand der Otpor-Bewegung mit internationaler Unterstützung – innerhalb von Monaten, ohne externes Militär. Timor-Leste erreichte 1999 seine Unabhängigkeit durch ein UN-überwachtes Referendum trotz massiver Gewaltandrohungen.
Die Forschung zeigt eindeutig: Gewaltlose Bewegungen mit internationaler Unterstützung sind doppelt so erfolgreich wie gewaltsame. Demokratisierung und gesellschaftlicher Wandel entstehen selten durch externe Gewalt, sondern durch interne Kräfteverschiebungen. Wirtschaftlicher Druck, Spaltungen innerhalb der Elite, wachsende gesellschaftliche Autonomie und internationale Unterstützung ohne Vereinnahmung sind entscheidend. Historische Beispiele – von Südafrika bis Chile – verdeutlichen, dass Stabilität und demokratischer Aufbau aus internen Prozessen hervorgehen, nicht aus fremdgesteuerter Intervention.
Das Problem ist nicht, dass diese Option nicht funktioniert – das Problem ist, dass sie nicht ernsthaft versucht wird. Die internationale Gemeinschaft investiert kaum in Prävention (Säule 2) und schöpft die gewaltlosen Instrumente (Säule 3) nicht aus. Stattdessen schwankt sie zwischen Untätigkeit und der Debatte über militärische Intervention.
Fazit: Zwischen Verzweiflung und Realismus – die Zeit zu handeln ist jetzt
Die Verzweiflung der iranischen Bevölkerung ist real und legitim. Hoffnung wird jedoch gefährlich, wenn sie analytische Unterscheidungen außer Kraft setzt. Unterstützung aus geopolitischem Kalkül ist kein solidarischer Beistand, sondern potenzielle Fremdbestimmung.
Die 17 Unterzeichner der Erklärung vom 2. Januar 2026 haben es formuliert: “Der einzige Weg zur Rettung Irans ist ein Übergang weg von der Islamischen Republik – eine Forderung, die weder vorübergehend noch unterdrückbar ist. Die Zukunft Irans wird auf einer demokratischen Ordnung ruhen, die auf Volkssouveränität, nationalen Interessen und normalen Beziehungen zu allen Ländern der Welt gründet.”
Die drei Optionen liegen auf dem Tisch:
Weiteres Zuschauen bedeutet das Versagen von R2P Säule 1 und 2 – weitere Massaker. Militärische Luftschläge bedeuten den Sprung zu R2P Säule 3 ohne Ausschöpfung gewaltloser Mittel – Chaos ohne Lösung. Die internationale Unterstützung für ein Referendum bedeutet die konsequente Anwendung von R2P, wie es gedacht war – friedliche, demokratische Transformation durch umfassende gewaltlose Intervention.
Die Wahl ist klar. Eine erfolgreiche iranische Freiheitsbewegung muss radikal autonom bleiben. Sie benötigt internationale Solidarität, aber keine militärische Intervention. Sie braucht Ausdauer, Organisation und die Fähigkeit, zwischen Warum- und Wozu-Motiven zu unterscheiden.
Die iranische demokratische Opposition hat den Weg gewiesen. Die Weltgemeinschaft muss diese demokratische, friedliche Forderung endlich ernst nehmen und mit allen gewaltlosen Mitteln unterstützen, die R2P vorsieht. Nicht in Monaten. Nicht nach weiteren Tausenden Toten. Jetzt.
Selbst eine mögliche unilaterale Planung militärischer Interventionen – wie sie die USA in Aussicht gestellt haben – muss von der Erfüllung dieser Forderung nach friedlicher Transformation der Macht abhängig gemacht werden, als letzte Option, nicht als Ersatz für die konsequente Anwendung von R2P.
Nur so kann aus berechtigtem Protest eine tragfähige, selbstbestimmte Zukunft entstehen – ein iranischer Weg in einer multipolaren Weltordnung, nicht als Nebenprodukt fremder Machtinteressen.
Hannover, 21. Januar 2026. https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/
متن انگلیسی نوشته:
Dawud Gholamasad
The Iranian Protest Movements: Between Desperation, False Hopes, and Realistic Solutions
Introduction: When Desperation Blurs Analytical Distinctions
In situations of existential distress, hopes easily merge with illusions. This is precisely what can currently be observed among parts of the Iranian opposition and broad segments of the population exhausted by repression, poverty, and political powerlessness. Their gaze turns outward—toward the promise-bearing USA, particularly in the political figure of Donald Trump, and toward Israel—in the expectation of finding allies there for the overthrow of the Islamic Republic. Open letters, appeals for military intervention, and hopes for an externally induced regime change are expressions of this desperation.
As psychologically understandable as these hopes are, they are politically problematic. They rest on a consequential misjudgment: the assumption of shared goals where only partial overlapping interests exist. From a process-sociological perspective, a central analytical distinction is being blurred—that between why-motives and in-order-to-motives. The former refer to biographical, historical, and structural causes of action; the latter to the intended goals, purposes, and future visions of actors. Those who ignore this difference risk being instrumentalized.
This essay attempts a sober, critically distanced analysis. It reconstructs the conditions for the emergence of the Iranian protest movements, examines their internal motivational structures, and contrasts them with the strategic objectives of external actors. At the same time, it demonstrates a third path that lies between passive observation and destructive military intervention: international support for a democratic referendum, as demanded by the Iranian opposition itself within Iran. The aim is to make realistic developmental perspectives visible beyond illusory shortcuts.
Emergence Processes: Structural Condensations and Triggering Events
The Iranian protest movements of the past decade and a half—from the Green Movement in 2009 through the nationwide uprisings of 2017/18 and 2019, the “Woman–Life–Freedom” movement of 2022/23, to the most recent demonstrations brutally suppressed in early January 2026—should not be understood as isolated, random events. Rather, they constitute continuous processes in which structural contradictions have condensed over years.
By structural condensations, process sociology understands the successive accumulation of tensions in economic, political, cultural, and social spheres. These determine both the population’s capacity for action and the regime’s vulnerability to crises. In Iran, these condensations manifested in decades of economic misery, increasingly restricted political participation, growing cultural alienation, and the confrontation between a young, urban population and an ideologically rigid leadership.
Each concrete wave of protest emerged from a focusing event—a symbolically charged trigger that bundled existing tensions and translated them into collective action. Examples include the election fraud of 2009, the gasoline price increases of 2019, the death of Mahsa Jina Amini in 2022, and the demonstrations in January 2026 that began in Tehran’s bazaar and subsequently spread to other cities. These events function as catalysts: they shift tensions from latent discontent to visible collective mobilization.
From a process-sociological perspective, the chronological sequence of protest waves shows that each new movement builds upon the experiences, structures, and action logics of previous ones. Each episode is both an expression of past repressions and unresolved social conflicts and a starting point for the next mobilization dynamic. The massacre of thousands of peaceful demonstrators in January 2026 marks another dramatic culmination of this development and confronts the international community with the pressing question: How can it fulfill its responsibility to protect?
Why People Protest: Intrinsic Motives and Oppositional Diversity
The protests are fed by existential life contexts: they concern dignity, the right to self-determination over one’s own body and life, economic survival, and cultural recognition.
These motives are intrinsic; they arise from everyday experiences of humiliation, insecurity, exclusion, and increasing impoverishment of large segments of the population. This is why the opposition is highly plural: from secular democrats to leftist, ethnic, confessional, feminist, and religious-reformist groups, as well as monarchist currents. What unites them is rejection of the existing regime—not necessarily a common vision of the future.
This heterogeneity reflects social reality. It is also evident in the prominent voices of the democratic movement: On January 2, 2026, 17 prominent political and civil society activists—including imprisoned human rights lawyer Mohammad Najafi, filmmakers Jafar Panahi and Mohammad Rasoulof, and Nobel Peace Prize laureate Narges Mohammadi (represented by her family, as she is in solitary confinement)—signed a joint declaration demanding a peaceful transition away from the Islamic Republic. However, this unity in rejecting the regime becomes endangered when external actors attempt to instrumentalize differences.
Why External Actors Act: Geopolitical Rationales
The strategic interests of Israel and the USA follow their own logic. For Israel, the security-political position of its own state is central: the elimination of what is perceived as an existential threat from Iran’s nuclear program and regional proxies. Democratization or social justice in Iran play no role. From an Israeli perspective, an authoritarian but cooperative Iran would be equally acceptable—possibly even more stable. In this logic, regional hegemonic dominance would be better secured.
US policy toward Iran is also primarily geopolitically motivated. It aims at controlling strategic resources, containing regional rivals, and stabilizing its own alliances. Historical experiences—from the overthrow of Mossadegh in 1953 to interventions in Iraq and Afghanistan—show that democratic self-determination of affected societies remains secondary.
A central analytical misjudgment appears among advocates of external interventions: they often point to successful democratizations in Germany or parts of Southeast Asia. In doing so, they overlook a crucial historical difference. These interventions took place in the context of a bipolar world order in which clear power blocs existed and long-term institutional development processes were part of systemic competition. The present, however, is characterized by a multipolar tension axis of interstate relations in which rival great powers compete for influence without a common ordering project. In their struggle for a new world order, interventions today primarily serve to destabilize opponents, not to build stable democracies.
The Fatal Confusion: Common Enemies, Different Goals
The assumption that a common desire for regime change automatically implies a common vision of the future is analytically untenable. Short-term overlapping interests do not constitute a strategic alliance. While Iran’s democratic opposition works toward a self-determined, democratic, and socially just Iran, external actors pursue the goal of a weak, controllable state that is geopolitically manageable.
This discrepancy has real consequences: Any rapprochement between the opposition and foreign interventions strengthens the desperate population’s illusory hope for liberation through foreign assistance; facilitates legitimation of repression, promotes nationalist manipulative mobilization, and leads to internal divisions within the opposition. Historical experiences show that military interventions rarely bring liberation; instead, destruction, fragmentation, and long-term dependency are the result.
From a process-sociological perspective, a central lesson emerges: The separation of why-motives and in-order-to-motives is crucial. The Iranian opposition acts from intrinsic, lifeworld-shaped motives, external actors from geopolitical-strategic goals. Those who blur this distinction act according to the motto “the enemy of my enemy is my friend” and expose social movements to a high risk of instrumentalization.
The False Dichotomy: Why Both Watching and Military Intervention Fail
In the face of the massacre of thousands of peaceful demonstrators in Iran, the international community seems to face an unsolvable choice: either continue watching as the regime massacres its own population, or risk military intervention. Yet this apparent dichotomy overlooks a crucial fact: the Iranian opposition itself has long formulated a third option.
Why Continued Watching Is Morally Bankrupt
The first option—continued watching—is morally bankrupt. After decades of failure, especially since the suppression of the Green Movement in 2009 through the massacre during the gasoline protests of 2019 to the most recent events in early January 2026, the international community has systematically neglected the non-violent protective measures of the “Responsibility to Protect” (R2P). Instead of prevention and non-violent intervention, there were only diplomatic statements and half-hearted sanctions, while nuclear diplomacy and economic interests took precedence. The result: thousands dead and a regime that maintains itself in power only through naked violence.
A regime that shoots thousands of unarmed citizens and makes any peaceful change of power impossible has forfeited its right to rule. The international community can no longer merely watch without fulfilling its fundamental responsibility to protect.
Why Military Intervention Leads to Chaos
The second option—military intervention—is equally problematic, albeit for different reasons. Recent attacks by the USA and Israel on Iranian nuclear facilities have shown what form such an intervention would take: air strikes on military infrastructure and possible “decapitation” of the regime, but no ground troops. Unlike in Iraq or Afghanistan, there would be no occupation.
Yet this is precisely what makes this option even more dangerous: air strikes would damage the regime’s infrastructure, decapitate the regime, and kill thousands of civilians, but they would not enable a democratic transition. Instead, there is a threat of a power vacuum, regional retaliatory strikes by Iranian proxy militias from Iraq to Yemen, blockade of the Strait of Hormuz, and a possible nationwide civil war along ethnic and religious lines.
The crucial question remains unanswered: Who would rule after the bombs? What forces would seize power? Military intervention without occupation or an organized alternative existing in Iran means destruction without reconstruction—chaos without solution. This fundamentally contradicts the principles of the responsibility to protect, which envisions not only protection from acute violence but also the building of sustainable peace structures.
The Third Way: International Support for a Referendum Within the Framework of R2P
Between passive observation and destructive military intervention lies the long-standing demand of the Iranian opposition itself: a referendum under international observation on the future of the Islamic Republic. This demand is not new and does not come from outside. It originates from the heart of the democratic movement in Iran, from the people currently fighting for their freedom.
Such a referendum would give the Iranian people the opportunity to decide peacefully and democratically about their political system. The legitimacy of this demand is undeniable. This option corresponds exactly to what the responsibility to protect (R2P) was actually created for—only that it has been consistently ignored until now.
What R2P Means and How It Must Be Applied in Iran
The Responsibility to Protect (R2P) was adopted in 2005 by the UN General Assembly in response to genocides like those in Rwanda and Srebrenica. The principle is based on three pillars:
Pillar 1: Every state has the primary responsibility to protect its population from genocide, war crimes, ethnic cleansing, and crimes against humanity. The Islamic Republic has not only violated this responsibility—it is itself the perpetrator systematically massacring its own population.
Pillar 2: The international community should support states through non-violent measures—through prevention, capacity building, diplomatic mediation, technical assistance. This pillar has been neglected for decades in Iran’s case. Instead of systematic non-violent intervention, there were only half-hearted responses.
Pillar 3: When a state manifestly fails, the international community must intervene—first with non-violent means (diplomacy, sanctions, judicial mechanisms), and only as a last resort with military measures through UN mandate. The problem: the debate usually jumps directly to the military option, while the non-violent instruments of Pillar 3—which should actually be exhausted first—are barely used.
The Iranian referendum demand is the perfect application of R2P Pillar 2 and the non-violent elements of Pillar 3. It combines democratic legitimacy with peaceful transformation. It respects Iranian self-determination, avoids further violence, and offers a clear path to democratic transition—exactly what R2P is meant to achieve.
Concrete Non-Violent Measures—What Must Happen Now
The international community must now support this demand with all the non-violent means that R2P provides:
Technological Liberation (Pillar 2): Immediate activation of satellite internet like Starlink, so the regime can no longer block digital communication. This enables the opposition to organize, prepare the referendum, and document crimes.
Targeted Sanctions (Pillar 3, non-violent): Declaration of the “Revolutionary Guards” as a terrorist organization, which monopolizes over 40% of economic capacities. Total “smart sanctions” against all regime functionaries—all 200,000+ Revolutionary Guards, all judges, prosecutors, and security forces listed by name with travel bans and asset freezes. Not against the population, but against those responsible.
Economic Pressure (Pillar 3, non-violent): Freezing of all Iranian state assets abroad—central bank reserves, sovereign wealth funds, state-affiliated companies. Secondary sanctions against any international company doing business with the regime.
Direct Population Support (Pillar 2): Financial transfers to Iranian households via cryptocurrencies as compensation for sanctions consequences or victims of repression. Support for strike movements so the population can exert pressure through economic refusal.
Diplomatic Isolation (Pillar 3, non-violent): Coordinated withdrawal of ambassadors by all democratic states, suspension from all UN bodies, closure of all Iranian embassies. Simultaneously: recognition of the democratic opposition in Iran as the legitimate voice of the Iranian people.
International Judicial Mechanisms (Pillar 3, non-violent): Establishment of a truth and reconciliation commission now—documentation of all crimes, listing all perpetrators by name. Preparation of tribunals. Signal to security forces: There are exit options through cooperation, but no impunity for mass murderers.
Incentives for Defectors (Pillars 2 & 3): Amnesty for lower-ranking security forces who desert. Negotiated transitions for pragmatic functionaries. A “Marshall Plan” for a democratic Iran—the clear prospect that after the transition, massive international support for reconstruction and democratization will follow.
UN Observer Mission (Pillars 2 & 3): Preparation of a UN mission for the referendum with personnel, logistics, independent electoral commissions, transparent counting mechanisms, and international legal experts for the transition.
Process-Sociological Synthesis: Structures, Action, and Open Future
The Iranian conflict is embedded in global, regional, and national power structures that limit but do not determine room for maneuver. Global power shifts, regional rivalries, and national power constellations shape the social field in which actors operate. Within these structures, the involved forces possess unequal resources whose skillful deployment decisively influences the outcome.
The regime possesses a monopoly on violence, economic resources, increasing erosion of ideological legitimation, and external alliances. The opposition possesses moral authority, legitimacy, and the potential for broad mobilization. External powers bring military strength, economic leverage, diplomatic influence, and media presence. The interweaving of these resources generates complex dynamics whose outcome is open.
Why the Third Option Is Not Utopian
This third option is not utopian. It corresponds exactly to what R2P envisions, and it has historical precedent:
South Africa ended apartheid in 1992 through a referendum under international pressure—non-violent intervention through sanctions plus internal resistance led to a negotiated transition. Serbia overthrew Milošević in 2000 through non-violent resistance by the Otpor movement with international support—within months, without external military force. Timor-Leste achieved independence in 1999 through a UN-monitored referendum despite massive threats of violence.
Research clearly shows: Non-violent movements with international support are twice as successful as violent ones. Democratization and social change rarely emerge through external violence, but through internal power shifts. Economic pressure, splits within the elite, growing societal autonomy, and international support without co-optation are decisive. Historical examples—from South Africa to Chile—demonstrate that stability and democratic development emerge from internal processes, not from externally controlled intervention.
The problem is not that this option doesn’t work—the problem is that it is not seriously attempted. The international community invests little in prevention (Pillar 2) and does not exhaust the non-violent instruments (Pillar 3). Instead, it oscillates between inaction and debate about military intervention.
Conclusion: Between Desperation and Realism—The Time to Act Is Now
The desperation of the Iranian population is real and legitimate. However, hope becomes dangerous when it suspends analytical distinctions. Support motivated by geopolitical calculation is not solidary assistance but potential external domination.
The 17 signatories of the declaration of January 2, 2026, formulated it: “The only path to Iran’s salvation is a transition away from the Islamic Republic—a demand that is neither temporary nor suppressible. Iran’s future will rest on a democratic order based on popular sovereignty, national interests, and normal relations with all countries of the world.”
The three options are on the table:
Continued watching means the failure of R2P Pillars 1 and 2—further massacres. Military air strikes mean jumping to R2P Pillar 3 without exhausting non-violent means—chaos without solution. International support for a referendum means the consistent application of R2P as it was intended—peaceful, democratic transformation through comprehensive non-violent intervention.
The choice is clear. A successful Iranian freedom movement must remain radically autonomous. It needs international solidarity, but not military intervention. It requires endurance, organization, and the ability to distinguish between why-motives and in-order-to-motives.
The Iranian democratic opposition has shown the way. The international community must finally take this democratic, peaceful demand seriously and support it with all the non-violent means that R2P provides. Not in months. Not after thousands more deaths. Now.
Even a possible unilateral planning of military interventions—as the USA has indicated—must be made conditional on fulfilling this demand for peaceful transformation of power, as a last option, not as a replacement for the consistent application of R2P.
Only in this way can legitimate protest become a viable, self-determined future—an Iranian path in a multipolar world order, not as a byproduct of foreign power interests.
Hanover, January 21, 2026
https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/
