امیر ابوالحسنی: گام‌به‌گام به سوی پیروزی: جمهوری سکولار دموکرات، خواست بیشینه‌ی ایرانیان

چهارشنبه, 15ام بهمن, 1404
اندازه قلم متن

امیر ابوالحسنی

سرآغاز

جمهوری‌خواهان سکولار دموکرات در میدان نابرابری مبارزه می‌کنند.
آن‌ها نه به شبکه‌های رسانه‌ای پرقدرتی مانند ایران اینترنشنال و بی‌بی‌سی فارسی دسترسی دارند، رسانه‌هایی که در عمل، بخش بزرگی از ظرفیت خود را صرف برجسته‌سازی یک چهره و شکل‌دادن به تصور «رهبر آماده» از یک فرد خاص کرده‌اند، و نه از منابع مالی کلانی برخوردارند که از سوی دولت‌ها و بازیگران خارجی تزریق می‌شود.

سرمایه‌ی اصلی جمهوری‌خواهان نه پول است و نه تلویزیون، بلکه خواست ژرف مردم ایران برای آزادی، دموکراسی، و رهایی از چرخه‌ی دیکتاتوری است؛ مردمی که نمی‌خواهند پس از جمهوری اسلامی، گرفتار استبدادی تازه شوند.

اگر پیروزی راستین را «ساختن ظرفیت بسیج استوار و قابل اتکا» و «تبدیل‌شدن به جایگزین واقعی در ذهن و عمل مردم ایران» تعریف کنیم، تجربه‌ی چند دهه‌ی گذشته نشان می‌دهد که با وجود فداکاری‌ها، تلاش‌ها، و درس‌هایی که از شکست‌ها گرفته شده، جمهوری‌خواهان هنوز از این پیروزی فاصله دارند.

بخش بزرگی از توان نیروهای جمهوری‌خواه سکولار دموکرات صرف برنامه‌ریزی برای ائتلاف‌های کم‌اثر، کنگره‌های کم‌ثمر، یا درگیری‌های فرسایشی با جریان سلطنت‌طلب شده است؛ در حالی‌که نیاز اصلی نه اتحادهای روی کاغذ است و نه پیروزی در جنگ‌های رسانه‌ای، بلکه ساختن پشتوانه‌ی اجتماعی و سازمانی است که بتواند در لحظه‌ی فراخوان، پاسخ عملی بدهد.

اگر جمهوری‌خواهان می‌خواهند به گزینه‌ی پسند بیشینه‌ی جامعه‌ی ایران بدل شوند، باید مسیر خود را از اساس تغییر دهند:
نخست، به یک جایگزین کارآمد با «قرارداد سیاسی شفاف، قابل سنجش، و دموکراتیک» تبدیل شوند؛
سپس، به جای رسانه‌محوری، شبکه‌سازی میدانی و سازماندهی پیوسته را در دستور کار قرار دهند؛
و با مدیریت یک مدل مرحله‌ای بسیج اجتماعی، جمهوری سکولار دموکرات را به «عقل سلیم سیاسی» جامعه‌ی آزادی‌خواه ایران بدل کنند.

در این نوشته تلاش می‌کنم این مسیر را فازبندی کنم: هدف هر فاز، خروجی‌های لازم، سازوکار اجرایی، و برای هر بخش چند نشانگر کلیدی عملکرد (KPI) پیشنهاد بدهم تا از شعار به سنجش‌پذیری برسیم.

 

چرا مردم در خیابان جمهوری سکولار دموکرات را فریاد نمیزنند؟

مساله اصلی جمهوری خواهان از نظر من این نیست که چرا جمهوری‌خواهان سکولار دموکرات دچار اختلاف‌اند، چرا ائتلاف‌هایشان شکست می‌خورد، یا چرا در جنگ رسانه‌ای عقب می‌مانند. مسئله‌ی اصلی این است که با وجود همسویی گسترده‌ی جامعه‌ی ایران با ارزش‌های آزادی‌خواهانه، عدالت‌محور و ضد‌استبدادی، پروژه‌ی جمهوری سکولار دموکرات هنوز نتوانسته به «گزینه‌ی بدیهی» و خواست غالب مردم بدل شود.

برای فهم این ناکامی، باید از سطح رخدادها و درگیری‌های روزمره‌ی اپوزیسیون بالاتر رفت و به سطح ساختار قدرت اجتماعی نگاه کرد؛ همان سطحی که در نظریه‌ی هژمونی به‌خوبی توضیح داده شده است.

قدرت پایدار از سازمان می اید نه از فقط پیام. برای گذار از نظام دکتاتوری و آپارتاید حاکم به یک کنش جمعی غیرخشونت گرا نیاز داریم که مشارکت را آسان میکند و در بلوک حاکم شکاف می اندازدو این کنش جمعی باید از طریق یک هژمون دموکراتیک و آگاه مدیریت شود. هژمونی که توان سازماندهی، هنجارسازی و ایجاد تعهدات قابل راستی آزمایی داشته باشد، نه اقناع فردی کم اثر و زودگذر. آنتونیو گرامشی هژمونی را نه صرفاً تسلط سیاسی، بلکه توان یک پروژه‌ی اجتماعی برای تبدیل ارزش‌ها و اهداف خود به «عقل سلیم جامعه» می‌دانست؛ وضعیتی که در آن مردم یک مسیر سیاسی را طبیعی‌ترین، معقول‌ترین و امن‌ترین گزینه‌ی ممکن تلقی می‌کنند. با این معیار، مشکل جمهوری‌خواهی سکولار دموکرات نه کمبود حقانیت اخلاقی، بلکه ناتوانی در ساخت هژمونی اجتماعی بوده است.

من این ناتوانی را در سه علت ریشه‌ای میبینم:

نخست؛ جمهوری‌خواهی به‌عنوان «جایگزین قابل اعتماد» نهادینه نشده است

در اغلب تجربه‌های موفق گذار از دیکتاتوری، مردم زمانی حاضر به پرداخت هزینه‌ی کنش سیاسی شده‌اند که یک جایگزین روشن، قابل پیش‌بینی و مهارشده در برابر بازتولید استبداد پیش روی خود دیده‌اند. نظریه‌های گذار دموکراتیک نشان می‌دهند که ترس از «هرج‌ومرج» یا «دیکتاتوری جدید» یکی از اصلی‌ترین موانع بسیج اجتماعی است. جامعه زمانی وارد میدان می‌شود که بداند قدرت آینده چگونه مهار خواهد شد، چه قواعدی حاکم خواهد بود و چه ضمانت‌هایی برای جلوگیری از تمرکز قدرت وجود دارد.

در بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین و اروپای شرقی، نیروهای دموکرات پیش از بسیج بزرگ اجتماعی، بر سر مجموعه‌ای از قواعد شفاف توافق کردند:
محدودیت دوره‌ی قدرت، استقلال نهادهای قضایی، آزادی اجتماعی و رسانه، عدالت انتقالی و قواعد رقابت سیاسی.

در مقابل، در فضای جمهوری‌خواهی ایران:

  • اغلب با بیانیه‌های ارزشی کلی روبه‌رو هستیم
  • برنامه‌های اجرایی نیستند یا مبهم‌اند
  • و مکانیسم‌های مهار قدرت به‌ندرت به‌صورت عملی و سنجش‌پذیر مطرح می‌شوند

پیامد طبیعی این وضعیت آن است که بخش بزرگی از جامعه حتی اگر از نظر فکری با جمهوری سکولار دموکرات همدل باشد ریسک کنش پرهزینه را نمی‌پذیرد. به زبان ساده، مردم ممکن است جمهوری‌خواه باشند، اما هنوز مطمئن نیستند جمهوری‌خواهی به آزادی پایدار ختم می‌شود.

دوم؛ ظرفیت سازمانی و شبکه‌ی اجتماعی ساخته نشده است

پژوهش‌های کلاسیک در حوزه‌ی کنش جمعی، از جمله آثار چارلز تیلی و پژوهش‌های جنبش‌های اجتماعی، نشان می‌دهد که هیچ تحول سیاسی پایدار بدون «سازماندهی» رخ نمی‌دهد. حمایت ذهنی، خشم عمومی، یا حتی محبوبیت یک گفتمان، به‌خودی‌خود به کنش جمعی تبدیل نمی‌شود. آنچه این احساسات را به عمل هماهنگ بدل می‌کند، شبکه‌های پایدار، نقش‌های مشخص، و سازوکارهای بسیج است.

در بسیاری از جنبش‌های موفق:

  • هسته‌های محلی وجود داشته‌اند
  • ارتباطات افقی شکل گرفته
  • و ظرفیت پاسخ به فراخوان به‌تدریج تمرین و تقویت شده است

در مقابل، بخش بزرگی از فعالیت جمهوری‌خواهان در سال‌های گذشته رسانه‌محور، چهره‌محور و مقطعی بوده است.

نتیجه این شده که: همدلی فراوان وجود دارد، اما شبکه‌ای که بتواند این همدلی را به اعتصاب، تجمع یا فشار اجتماعی پایدار تبدیل کند، شکل نگرفته است، بنابراین در چنین شرایطی، هر فراخوان بزرگ به قمار سیاسی بدل می‌شود؛ یا موفقیت مقطعی، یا شکست فرساینده، و بیشتر، شکست.

سوم؛ جمهوری سکولار دموکرات به «عقل سلیم سیاسی جامعه» بدل نشده است

گرامشی تأکید می‌کرد که پروژه‌های سیاسی زمانی پیروز می‌شوند که از سطح یک گزینه‌ی ایدئولوژیک به سطح بدیهیات اجتماعی ارتقا یابند. هژمونی زمانی شکل می‌گیرد که مردم در گفتگوهای روزمره، در تحلیل مشکلات اقتصادی و در تصور آینده‌ی کشور به‌طور طبیعی به یک راه‌حل مشخص رجوع کنند. برای مثال، در بسیاری از کشورها دموکراسی لیبرال به «وضعیت نرمال» بدل شده است نه یک پروژه‌ی حزبی خاص، دیدگاه های حزبی همه در این چهارچوب همه پذیر مطرح و اجرایی میشوند.

در ایران امروز، هرچند خواست آزادی گسترده است، اما جمهوری سکولار دموکرات هنوز یکی از چندین گزینه‌ی ذهنی است نه گزینه‌ی پیش‌فرض. به نظر میرسد دلیل این وضع پیوند ضعیف با مطالبات ملموس زندگی مردم (اقتصاد، امنیت، عدالت)، تمرکز بیش از حد بر مباحث هویتی اپوزیسیونی، نخبگانی و تیوریک ماندن گفتگوها و فقدان پروژه‌های اجتماعی مشخص برای گروه‌های مختلف جامعه باشد. جمهوری خواهان کالای خود را به خوبی به مردم عرضه نکرده اند. بازاریابی ما خوب نیست. تا زمانی که جمهوری‌خواهی نتواند پاسخ طبیعی مردم به بحران‌های روزمره باشد، به هژمونی تبدیل نخواهد شد.


هدررفت انرژی؛ پیامد طبیعی شکست هژمونی

هنگامی که یک پروژه‌ی سیاسی جایگزین قابل اعتماد نسازد، سازمان اجتماعی ایجاد نکند، و به عقل سلیم جامعه بدل نشود، انرژی نیروهای آن ناگزیر به مسیرهای جانبی منحرف می‌شود؛ ایتلاف‌های نمایشی، کنگره‌های بی‌اثر، جنگ‌های رسانه‌ای و هویتی و تمرکز بر چهره‌ها به‌جای ساخت قدرت اجتماعی. این‌ها نه علت اصلی ضعف، بلکه نشانه‌های نبود هژمونی هستند.

به بیان دیگر، نیروها اشتباه نمی‌کنند؛ آن‌ها در خلأ سازمانی و هژمونیک، به تنها ابزارهای در دسترس پناه می‌برند.

آنچه گفته شد نشان می‌دهد مشکل اصلی جمهوری‌خواهی سکولار دموکرات نه کمبود حقانیت، نه ضعف اخلاقی، و نه حتی نابرابری رسانه‌ای است، بلکه فقدان یک مسیر منسجم برای ساخت هژمونی اجتماعی و ظرفیت بسیج عملی است. اگر هژمونی نتیجه‌ی ترکیب اعتماد، سازماندهی، و پیوند گفتمان با زندگی واقعی مردم است، پس نمی‌توان انتظار داشت با بیانیه، اتحادهای صوری یا جنگ‌های رسانه‌ای به آن دست یافت. هژمونی ساخته می‌شود؛ مرحله‌به‌مرحله، با خروجی‌های مشخص، و با سنجش مداوم میزان پیشرفت. از این رو، جمهوری‌خواهان برای عبور از وضعیت کنونی نیازمند یک مدل اجرایی روشن هستند که هم «جایگزین قابل اعتماد» بسازد، هم «شبکه‌ی اجتماعی بسیج‌پذیر» ایجاد کند، و هم این شبکه را به پاسخ عملی در لحظات سرنوشت‌ساز تبدیل نماید. در ادامه، این مسیر در قالب سه فاز مشخص ارائه می‌شود، هر فاز با هدف روشن، خروجی‌های قابل لمس، و نشانگر‌های سنجش‌پذیر، تا گذار از پراکندگی کنونی به قدرت اجتماعی واقعی ممکن شود.


فاز نخست: نهادینه‌کردن جمهوری سکولار دموکرات به‌عنوان جایگزین قابل اعتماد

چرا ما باید شعارها و بیانیه هامان را به یک قرارداد اعتماد تبدیل کنیم؟ در تمام تجربه‌های موفق گذار از نظام‌های اقتدارگرا، یک نقطه‌ی مشترک وجود دارد:
پیش از آنکه بسیج گسترده‌ی اجتماعی شکل بگیرد، یک جایگزین سیاسی توانسته است خود را به‌عنوان گزینه‌ای قابل اعتماد، قابل پیش‌بینی و مهارشده در برابر بازتولید استبداد تثبیت کند.

نظریه‌های کنش جمعی و گذار دموکراتیک نشان می‌دهند که ترس از «بی‌ثباتی» یا «دیکتاتوری جدید» یکی از اصلی‌ترین موانع مشارکت مردم در کنش‌های پرهزینه است. جامعه زمانی حاضر به پرداخت هزینه‌ی خیابان، اعتصاب و نافرمانی مدنی می‌شود که بداند قدرت آینده چگونه مهار خواهد شد، چه قواعدی بر آن حاکم خواهد بود و چه تضمین‌هایی برای جلوگیری از تمرکز قدرت وجود دارد.

به زبان ساده؛ مردم به آرمان اعتماد نمی‌کنند؛ به سازوکار اعتماد می‌کنند.

در چارچوب نظریه‌ی هژمونی نیز، همان‌گونه که آنتونیو گرامشی توضیح می‌دهد، یک پروژه‌ی سیاسی زمانی به عقل سلیم جامعه بدل می‌شود که نه‌فقط از نظر اخلاقی درست، بلکه از نظر نهادی «امن» و «قابل اتکا» تلقی گردد. بنابراین نخستین گام جمهوری‌خواهان سکولار دموکرات باید تبدیل جمهوری‌خواهی از یک شعار کلی به یک قرارداد سیاسی شفاف، قابل سنجش و مهارکننده‌ی قدرت باشد. هدف فاز نخست آن است که مردم به‌طور دقیق و ملموس بفهمند:

  • چرا جمهوری سکولار دموکرات به دیکتاتوری جدید ختم نمی‌شود
  • چه سازوکارهایی جلوی تمرکز قدرت را می‌گیرد
  • و قدرت آینده چگونه پاسخگو خواهد بود

به بیان دیگر، این فاز باید فاصله‌ی میان «همدلی فکری» و «اعتماد عملی» را پر کند.

هسته‌ی کار: سه خروجی کلیدی و اقدام‌پذیر

۱ منشور حداقلی ضد‌استبداد با مکانیسم‌های مهار قدرت

نه یک متن آرمانی و ادبی، بلکه یک چک‌لیست شفاف از تعهدات نهادی، همراه با توضیح سازوکار اجرا.

برای مثال:

  • محدودیت دوره‌ی قدرت برای تمام مقامات اجرایی
  • انتخابات آزاد با نهاد مستقل نظارت
  • بازوی دادگستری مستقل و پاسخگو
  • آزادی کامل رسانه‌ها
  • شفافیت مالی مقامات
  • ممنوعیت دخالت نیروهای مسلح در سیاست
  • پیگیری عدالت انتقالی نه در دوران گذار و دولت گذار که در زمان تشکیل نخستین دولت
  • تمرکززدایی و حقوق برابر شهروندی

اما مهم‌تر از خود اصول، پاسخ روشن به این پرسش است: چطور اجرا می‌شود؟

مثلاً:

  • چه نهادی نظارت می‌کند؟
  • اگر تخلف شد چه می‌شود؟
  • چه ابزار حقوقی جلوی تمرکز قدرت را می‌گیرد؟

در تمام گذارهای موفق، قواعد بازی پیشاپیش شفاف شده‌اند تا ترس جامعه کاهش یابد.

۲– ساختار پاسخگویی و دموکراسی داخلی

مردم از جریان‌هایی که در درون خود شفاف و پاسخگو نیستند، انتظار دموکراسی در قدرت ندارند، بنابراین لازم است:

  • فرآیند تصمیم‌گیری روشن باشد
  • هیئت نظارت یا کنترل داخلی تعریف شود
  • چرخش آزاد نخبگان داشته باشیم و دوره ای بودن مدیران
  • گزارش مالی دوره‌ای منتشر شود
  • سازوکار حل اختلاف مشخص گردد

این ساختارها نه تشریفات سازمانی، بلکه پیام اعتمادساز اجتماعی هستند. هرچه این شفافیت واقعی‌تر باشد، هزینه‌ی اعتماد برای مردم پایین‌تر می‌آید.

۳- یک پیشنهاد زندگی‌محور برای فردای گذار

تجربه نشان می‌دهد پروژه‌های سیاسی زمانی هژمون می‌شوند که فقط درباره‌ی «شکل حکومت» حرف نزنند، بلکه به مسائل ملموس زندگی مردم پاسخ دهند.

در این فاز لازم است یک بسته‌ی کوتاه و قابل فهم شامل:

  • اقتصاد و معیشت
  • امنیت و ثبات
  • آزادی‌های اجتماعی
  • عدالت انتقالی
  • روابط خارجی

ارائه شود.

نه برنامه‌های پیچیده‌ی تکنوکراتیک، بلکه مسیر کلیِ قابل لمس برای ۱۰۰ روز نخست پس از گذار.

این کار جمهوری‌خواهی را از یک پروژه‌ی صرفاً سیاسی به یک راه‌حل اجتماعی تبدیل می‌کند.

 

دروازه عبور از این مرحله (نقطه عبور این فاز)

شاید یک معیار ساده اما بسیار مهم این باشد: آیا می‌توان در حدود ۳۰ روز یک بسته‌ی حدوداً ۱۰ صفحه‌ای ساخت که هر شهروند عادی پس از خواندنش بگوید: می‌فهمم و باور داریم که این جریان به دیکتاتوری جدید ختم نمی‌شود؟

اگر پاسخ منفی است، این فاز هنوز کامل نشده است و هر تلاشی برای بسیج گسترده پیش از آن، زودهنگام و پرریسک خواهد بود.

نشانگرهای کلیدی عملکرد (KPI) فاز نخست

به‌جای شمارش تاییدات و بازدید، باید شاخص‌های اعتماد عملی سنجیده شوند:

  • نرخ تبدیل بازدیدکننده به عضو کانال امن یا خبرنامه
  • تعداد داوطلبانی که نقش واقعی می‌پذیرند (سازماندهی، تولید محتوا، شبکه‌سازی)
  • میزان مشارکت فعال در فعالیت‌های کم‌ریسک اولیه

افزایش این شاخص‌ها نشان می‌دهد شعار در حال تبدیل‌شدن به قرارداد اعتماد است.

تا زمانی که جمهوری سکولار دموکرات؛  فقط یک آرمان کلی باقی بماند، ضمانت‌های نهادی روشن نداشته باشد، و پاسخ ملموس به نگرانی‌های مردم ندهد، نمی‌تواند به گزینه‌ی اصلی جامعه بدل شود. اما وقتی این پروژه: قواعد مهار قدرت را شفاف کند، پاسخگو و دموکراتیک عمل کند، و افق زندگی فردای گذار را روشن سازد، آنگاه نخستین گام هژمونی اجتماعی برداشته می‌شود.

از این نقطه به بعد است که سازماندهی شبکه‌ای و بسیج واقعی معنا پیدا می‌کند، که همان موضوع فاز دوم خواهد بود.

فاز دوم: گذار از رسانه‌محوری به شبکه‌سازی میدانی

(ساخت «ماشین بسیج» با نردبان سه‌سطحی مشارکت و ایتلاف اجتماعی)

اگر فاز اول «اعتماد» را بسازد، فاز دوم «توان» را می‌سازد. ادبیات کنش جمعی و جنبش‌های اجتماعی بارها نشان داده که حمایت ذهنی به‌خودی‌خود به کنش هماهنگ تبدیل نمی‌شود؛ این تبدیل فقط از مسیر شبکه‌ها، نقش‌ها، و سازوکارهای بسیج رخ می‌دهد. در زبان پژوهشی مک‌آدام/تارو/تیلی، آنچه نتیجه می‌دهد «مکانیسم‌ها» و «پیوندها»ست، نه صرفاً پیام. بارها به بسیاری گفتارها خاطرنشان شده که اثر «اقناع فردی» معمولاً کم و زودگذر است، یعنی اگر تمام نیرو روی متقاعد کردن افراد از طریق محتوا و تبلیغات باشد، سقف رشد پایین می‌ماند. این یافته با کارهای تجربی درباره‌ی اثر حداقلی تماس‌های کمپینی/تبلیغاتی هم‌راستاست. باید مخاطب را به کنش کشاند و درگیر کار کرد. باید مخاطب خود بخشی از جریان را بسازد. پس فاز دوم یعنی، به‌جای ساختن یک کانال پرمخاطب، یک شبکه‌ی پاسخ‌گو و کاری بساز.

هدف این فاز آن است که «جمهوری سکولار دموکرات» از یک گفتمان قابل قبول، به یک شبکه‌ی سازمان‌یافته و قابل فراخوان تبدیل شود؛ شبکه‌ای که بتواند:

  • پیام را سریع و دقیق منتشر کند
  • افراد را مرحله‌به‌مرحله از حمایت کم‌هزینه به کنش پرهزینه ارتقا دهد
  • در جامعه «عقل سلیم سیاسی» بسازد (هژمونی گفتمانی از مسیر ایتلاف اجتماعی)
  • مخاطب را به حرکت بیافزاید تا دیگر مخاطب نباشد، کنشگر شود

هسته‌ی کار فاز دوم: سه موتور کاری

موتور نخست، شبکه‌سازی میدانی با هسته‌های کوچک و پایدار

اصل اجرایی: به‌جای ساخت یک مرکز بزرگ که شکننده است و کند و ضربه پذیر، شبکه توزیع‌شده بسازیم. برای مثال شاید ایده آل یک واحد پایه نه چندان بزرگ، مثلا هسته‌های ۵ تا ۱۲ نفره باشد. هر هسته با نقش‌های مشخص (حداقلی): هماهنگ‌کننده نقش های مشخص و پروژه ای، محلی، جذب و رشد (Recruiting)  با نظم و پرنسیب، تولید/توزیع پیام محلی، پشتیبانی (حقوقی/مالی/روانی به‌صورت غیرمتمرکز)

این منطق با یافته‌های ادبیات جنبش‌ها همخوان است: شبکه‌ها و نقش‌ها هزینه‌ی مشارکت را پایین می‌آورند، ظرفیت تداوم می‌سازند، و امکان «پاسخ» ایجاد می‌کنند.

دروازه گذر از این فاز (نقطه عبور):
وقتی بتوانیم برای نمونه ۳ هفته پیاپی، هسته‌هایی داشته باشی که خروجی ثابت می‌دهند و عضو فعال جدید اضافه می‌کنند، شبکه واقعاً شروع شده است.

موتور دوم، مدیریت «نردبان بسیج» با سه سطح همیاری

مردم یک‌شبه از تماشاچی به اعتصاب‌کننده تبدیل نمی‌شوند، یا باید به سطحی از خواسته های پاسخ نگرفته برسند که از هزینه مفروض اعتراض بیشتر باشد، یا طی یک فرآیند فکری منظم بسیج شده باشند.

سطح یک: هوادار کم‌هزینه (Low-risk)

رفتار: دنبال‌کردن، بازنشر، عضویت در خبرنامه/کانال، حمایت کوچک، مشارکت در فعالیت‌های کم‌ریسک. هدف: مسیر ارتباطی + شناسایی افراد مستعد رشد

سطح دو: کنشگر نیمه‌فعال (Medium-risk) — موتور واقعی رشد

رفتار: مشارکت در کارهای تکرارشونده (کمپین هماهنگ، کار داوطلبانه، رویداد کوچک محلی، تولید محتوا، کمک به شبکه‌سازی، کمک مالی خرد). هدف: ساخت هسته‌ها و ستون فقرات شبکه

سطح سه: کنشگر پرهزینه (High-risk)

رفتار: تجمع/اعتصاب/نافرمانی مدنی پرهزینه. پیش‌شرط: حمایت شبکه‌ای، انضباط، و تدارکات.

نکته مهم این است که بدون داشتن سطح دو، فراخوان سطح سه یک قمار خونین است، این همان چیزی است که در تاریخ بسیاری از جنبش ها باعث فرسایش، افسردگی و سرخوردگی شده است. پژوهش‌های چنووت/استفان نشان می‌دهد مشارکت گسترده‌ی غیرخشونت‌گرا، به‌طور سیستماتیک با احتمال موفقیت بالاتر همراه بوده، اما این مشارکت گسترده بدون نردبان و سازماندهی پایدار شکل نمی‌گیرد. و درست اجرا نشدن این نردبان باعث خشونتبار شدن اعتراضات و شکست مسیر میشود. درست است که نیروهای جمهوری خواه قبل از هر فراخوان پرهزینه، چند «فراخوان کم‌ریسک» را با نرخ اجرای بالا تمرین کرده باشند و از وجود سه سطح بسیج مردم اطمینان داشته باشند.

موتور سوم، ائتلاف اجتماعی برای ساخت هژمونی گفتمانی

هژمونی (در معنای گرامشی) فقط با تکرار شعار ساخته نمی‌شود؛ با ائتلاف اجتماعی و پیوند به زندگی واقعی ساخته می‌شود. یعنی جمهوری‌خواهی سکولار دموکرات باید در لایه‌های مختلف جامعه «قابل استفاده» شود: در گفتگوهای روزمره، در تحلیل معیشت، در مطالبه‌ی امنیت، در خواست عدالت. یک اصل مهم اجرایی برای جمهوری خواهان آن است که هرگونه همکاری یا ایتلاف را بر محور پروژه‌ها و مطالبات قابل لمس بسازند، نه بر محور شخصیت‌ها و بیانیه‌های کلی. تنها برای روشن شدن مطلب چند مثال شدنی برای ایران را مطرح میکنم:

  • آزادی زندانیان سیاسی (کمپین‌های حقوقی/رسانه‌ای/حمایتی)
  • حمایت از اعتصابات صنفی (پشتیبانی حقوقی و مالی خرد)
  • شبکه‌های اطلاع‌رسانی محلی درباره‌ی فساد/تبعیض
  • آموزش حقوق شهروندی و مهارت‌های کنش غیرخشونت‌گرا

این مدل، هم «عقل سلیم» می‌سازد، هم شبکه را در جامعه ریشه‌دار می‌کند. ایتلاف بر این پروژها بین خود جمهوری خواهان و بین آنها و بلوک های دیگر ممکن است.

خروجی های فاز دوم:

من خروجی های این فاز را در دو بخش هسته ها و بلوکی تعریف میکنم. در بخش بلوک، داشتن نقشه شبکه (چند هسته، کجا، چه نقش و وظایفی، چه ارتباطات و چه اهدافی)، و سبد پروژه های اجتماعی (داشتن تعداد کافی پروژه زندگی محور برای ارتباط با گروه های اجتماعی مختلف) و پروتکل نردبانی هسته ای تعریف شده و مورد قبول و در بخش هسته ای مسیر ارتقا، ریتم اجرایی هفتگی (جلسه، صورت جلسه، جذب، سخنرانی، تمرین پروژه های کم ریسک و برنامه میان مدت) خروجی های مناسبی هستند.

نشانگرهای کلیدی کارکرد فاز دوم (اندازه‌گیری واقعی، نه توهم رسانه‌ای)

  • تعداد هسته‌های پایدار (مثلا سه هفته بدون وقفه فعالیت)
  • نرخ جذب فعال (سطح دو و نقش پذیرنده)
  • نرخ ماندگاری سطح دو (چه تعدادی بعد از دو ماه هنوز کنشگر و پیگیرند؟)
  • سرعت انتشار فراخوان (زمان رسیدن پیام به همه اعضای شبکه و هسته)
  • نرخ اجرای فراخوان‌های کم‌ریسک (درصد هسته هایی که واقعا اجرا میکنند و مستندسازی میکنند)
  • تنوع اجتماعی شبکه (بودن همه مردم از همه قشرها، نه فقط همراهان همیشگی)

دروازه پایان فاز دوم:
شبکه‌سازی میدانی کندتر و پرزحمت‌تر از جنگ رسانه‌ای است، اما تنها چیزی است که ظرفیت پاسخ واقعی می‌سازد. اگر هدف ما “بسیج قابل اتکا” است، این مسیر اجتناب‌ناپذیر است. هنگامی که بتوانیم یک اقدام کم‌ریسک را در دو تا چهار روزهماهنگ کنیم و درصد معناداری از هسته‌ها آن را اجرا کنند میتوان گفت که شبکه «قابل فراخوان» شده است. اما باید توجه داشت که فاز دوم به کانال سازی کاهش پیدا نکند، رسانه و شبکه اجتماعی جایگزین سازمان نیست و کاری نمیکند.

فاز سوم: همگرایی خواست‌ها، موج اجتماعی و فشار نهایی برای تغییر نظام

اگر فاز نخست اعتماد اجتماعی را بنا کند و فاز دوم ظرفیت بسیج را بسازد، فاز سوم لحظه‌ای است که این دو سرمایه به قدرت اجتماعی واقعی تبدیل می‌شوند. این فاز، مرحله‌ی عبور از سازماندهی به تغییر توازن نیروهاست؛ جایی که جمهوری سکولار دموکرات از یک گفتمان سیاسی به خواست غالب جامعه بدل می‌شود و توان فشار هماهنگ برای گذار را پیدا می‌کند. در نظریه‌ی هژمونی، همان‌گونه که آنتونیو گرامشی توضیح می‌دهد، پیروزی زمانی رخ می‌دهد که یک پروژه‌ی اجتماعی بتواند ارزش‌ها و اهداف خود را به «عقل سلیم جامعه» تبدیل کند؛ یعنی وضعیتی که در آن اکثریت مردم یک مسیر سیاسی را طبیعی‌ترین و بدیهی‌ترین راه‌حل مشکلات کشور بدانند. در این مرحله، جمهوری سکولار دموکرات دیگر یکی از گزینه‌ها نیست، بلکه به گزینه‌ی پیش‌فرض جامعه بدل می‌شود. هدف این فاز آن است که:

  • جمهوری سکولار دموکرات به خواست مرکزی و مشترک اقشار مختلف جامعه تبدیل شود؛
  • شبکه‌های ساخته‌شده در فاز دوم به فشار هماهنگ سراسری بدل شوند؛
  • و توازن قدرت اجتماعی به نقطه‌ای برسد که نظام حاکم توان ادامه‌ی وضع موجود را از دست بدهد.

به بیان ساده، این فاز مرحله‌ی «موج اجتماعی» است.

هسته‌ی کار فاز سوم: سه فرآیند کلیدی

۱  همگرایی حول یک خواست واحد و ساده

جنبش‌های موفق معمولاً نه با ده‌ها شعار پراکنده، بلکه با یک مطالبه‌ی مرکزی فراگیر پیش می‌روند. در اینجا آن مطالبه باید روشن، قابل فهم و مشترک باشد: جمهوری سکولار دموکرات، و تمام پروژه‌ها، اعتصابات، تجمع‌ها و کنش‌ها باید به این نقطه ختم شوند. این تمرکز باعث می‌شود، انرژی اجتماعی پراکنده نشود، پیام جنبش ساده و قابل تکرار باشد و جامعه حول یک افق مشترک متحد شود.

۲ ایجاد موج اجتماعی و شکستن بی‌طرفی عمومی

در این مرحله، شبکه دیگر فقط فعالان قدیمی را دربر نمی‌گیرد. پس به‌تدریج افراد مردد وارد میدان می‌شوند و اقشار خاموش به کنش کشیده می‌شوند، هزینه‌ی سرکوب برای حکومت بالا می‌رود و شکاف در بلوک حاکم آغاز می‌شود.

در ادبیات جنبش‌های اجتماعی، این لحظه همان نقطه‌ی عطف یا tipping point است؛ جایی که مشارکت از یک اقلیت سازمان‌یافته به موج اجتماعی گسترده تبدیل می‌شود.

۳-  تبدیل شبکه به فشار هماهنگ سراسری

اینجا دیگر صحبت از تمرین‌های کم‌ریسک نیست. در این مرحله، ظرفیت ساخته‌شده در فاز دوم به ابزار فشار واقعی بدل می‌شود. بلوک جمهوری سکولار دموکرات با استفاده از شبکه های ساخته شده و گردآوری خواسته های مردم به نماینده آنها برای درخواست اعتصابات هماهنگ در بخش‌های کلیدی، اعتراضات پیوسته و گسترده، نافرمانی مدنی سازمان‌یافته و فلج‌سازی تدریجی ماشین سرکوب و اقتصاد حکومتی بدل میشود. و همه با یک خواست مشترک: جمهوری سکولار دموکرات

دروازه ورود به فاز سوم (نکته حیاتی)

این فاز هرگز نباید زود آغاز شود. تجربه‌های تاریخی و همچنین تجربه‌ی تلخ دی‌ماه امسال نشان می‌دهد که خشم بدون سازماندهی، شجاعت بدون شبکه و اعتراض بدون هژمونی به سرکوب خونین و فرسایش اجتماعی می‌انجامد. فاز سوم فقط زمانی باید آغاز شود که:

  • شبکه‌ی بسیج در فاز دوم پایدار شده باشد
  • نرخ پاسخ به فراخوان‌ها بالا باشد
  • و جمهوری سکولار دموکرات در ذهن جامعه به خواست غالب بدل شده باشد

شروع زودهنگام این فاز، نه شتاب‌بخش پیروزی، بلکه عامل شکست است.

نشانگرهای کلیدی موفقیت فاز سوم

  • فراگیری شعار جمهوری سکولار دموکرات در تجمع‌ها و فضای عمومی
  • پیوستن صنوف و گروه‌های اجتماعی مستقل به موج اعتراض
  • تداوم فشار اجتماعی بدون فرسایش سریع
  • افزایش شکاف در بدنه حاکم و نافرمانی‌های درونی

وقتی این شاخص‌ها همزمان ظاهر شوند، می‌توان گفت لحظه‌ی گذار نزدیک شده است. فاز سوم نه با هیجان آغاز می‌شود و نه با شتاب. این فاز نتیجه‌ی طبیعی دو فاز پیشین است؛ اعتماد ساخته‌شده در فاز اول و ظرفیت بسیج ساخته‌شده در فاز دوم. وقتی این دو به بلوغ برسند، همگرایی خواست‌ها و موج اجتماعی به‌طور طبیعی شکل می‌گیرد. این موج یک لحظه‌ی ناگهانی نیست، بلکه فرآیندی فزاینده است که با هر کنش هماهنگ تقویت می‌شود. در آن نقطه است که جمهوری سکولار دموکرات می‌تواند به خواست بیشینه‌ی مردم ایران و نیروی واقعی تغییر نظام بدل شود.

پایان

آنچه در این نوشته ترسیم شد، تلاشی است برای عبور از پراکندگی کنونی به ساخت قدرت اجتماعی واقعی؛ مسیری که از اعتماد آغاز می‌شود، با سازماندهی شبکه‌ای تداوم می‌یابد، و در نهایت به همگرایی خواست‌ها و موج اجتماعی برای تغییر نظام می‌انجامد. جمهوری سکولار دموکرات نه با بیانیه، نه با جنگ رسانه‌ای، و نه با ائتلاف‌های صوریِ افراد همیشگی به هژمونی بدل می‌شود، بلکه تنها از راه نهادینه‌کردن یک جایگزین قابل اعتماد، ساخت ظرفیت بسیج پایدار، و پیوند گفتمان با زندگی واقعی مردم می‌تواند به خواست غالب جامعه تبدیل گردد.

این مسیر کوتاه و آسان نیست و به تلاش پیگیر و صبر اجتماعی نیاز دارد. از هیاهوی جریان‌های پررسانه و تمامیت‌خواه نباید ترسید، اما در همان حال نباید از حرکت بازماند. ضروری است هرچه زودتر بر سر این فازها ـ یا مدل‌هایی مشابه آن ـ به توافق رسید و گام عملی در این مسیر برداشت.

در سه مقاله‌ی بعدی تلاش خواهم کرد هر یک از این فازها را به‌طور مستقل و عمیق‌تر باز کنم و با تکیه بر تجربه‌ی چهار سال اخیر جمهوری‌خواهان و گفت‌وگو با کنشگران سیاسی، پروژه‌های عملی و اقدام‌پذیری پیشنهاد دهم که دست‌کم نقطه‌ی آغاز بحث‌های درون‌حزبی، تصمیم‌سازی در بلوک جمهوری‌خواهان، و گذار از تحلیل به عمل باشند.

 

امیر ابوالحسنی
بازنویسی بهمن ۱۴۰۴


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

یک نظر

  1. همایون فاطمی زاده

    نویسنده این مقاله بدرستی نتنها بخش مهمی از مشکلات واقعی جنبش جمهوری خواهان سکولار دمکرات را تشریح میکند، بلکه سعی میکند که راه حل های عقلانی و منطقی را به شکل یک پروژه فاز بندی شده ارائه بدهد. او بدرستی دلایل ناکامی جنبش جمهوری خواهان لیبرال دمکرات را تشریح میکند: نداشتن پایه اجتماعی در میان مردم. او بدرستی اشاره می‌کند که اجرای سخنرانی ها و مناظره ها و کار هایی از این دست، لزوما اعتماد مردم را ایجاد نمی‌کنند. اگر سخنرانی های داهیانه ، با عمل داهیانه توأم نگردد، عملا حرف های درخشنده و شخصیت های معروف ولی بی اثر و بی خاصیت را تولید می‌کنند، چیزی که به وفور در این چند ده سال اخیر وجود داشته و متاسفانه رقابت در این عرصه هر روز گسترده تر میشود: هر روز تلویزیون های کم مخاطب و رنگارنگ بیشتری به میدان می‌آیند و متاسفانه پس از مدتی هم به مشکلات تکنیکی، پرسنلی، و مالی جدی برخورد می‌کنند.
    راه کار ها در ۳ فاز طرح شدند، ولی شاید مفید باشد که راهکار های دقیق تر و خرد تری تهیه و ارائه داده شوند تا کنشگران در ایران بتوانند بنا به شرایط خاص شهری و منطقه ای خود، انها را براحتی بفهمند و به اجرا بگذارند.
    در مجموع مقاله ای بسیار سودمند، مفید، قابل فهم، با دلایل عقلانی و راهکارهای کلان شدنی برای علاقمندان واقعی جمهوری خواهی دمکراسی محور و مردم سالار.